مسابقه - یک داستان رنگی - رنگی رنگی

مسابقه – یک داستان رنگی

مسابقه – یک داستان رنگی

دیدی بعضی از عکس ها انگار یک عالمه قصه تو خودشون دارن؟ از عکسی که چند شخصیت مختلف رو با حالات روحی متفاوت بهت نشون میده بگیر تا حتی عکسی از خطوط و طرح های ساده یا مکان هایی که برات یادآور خاطره یا حس خاصی هستن. نوشتن براساس یک عکس می‌تونه شروعی برای تجربه نویسندگی باشه. اون نقطه آغازی که دنبالش هستی رو بهت میده و می‌تونی با چند جمله ساده شروع کنی و شاید یکدفعه به خودت بیای و ببینی یک متن طولانی نوشتی!

حالا این توضیحات رو دادیم تا تو رو برای یک مسابقه جدید آماده کنیم!

موضوعش چیه؟

مسابقه به این شکل هست که ما یک تصویر رو در ادامه مطلب قرار میدیم و تو براش یک داستان در اندازه یک پاراگراف می‌نویسی! برای چند دقیقه به عکس نگاه کن و حس و برداشت اولیه ات رو خوب بررسی کن و ازش استفاده کن تا بتونی یک پاراگراف داستانی خلاقانه و رنگی بنویسی. در نهایت متنی که نوشتی رو در بخش کامنت های همین مطلب بفرست. ما متن‌ها رو در اینستاگرام رنگی رنگی نمایش می‌دیم تا دنبال کننده ها با رای‌شون برنده رو انتخاب کنن.

چند روز وقت دارم؟

۵ روز! از امروز هم وقتت شروع میشه.

جایزه‌اش چیه؟

البته که مسابقه بدون جایزه نمیشه! ما برای برنده یه نامه دست‌نویس و اختصاصی می نویسیم و به همراه یک کیف پارچه ای رنگی رنگی ارسال می‌کنیم.

star2

این تصویری هست که قراره در موردش بنویسی، هنرمندی به نام Brian Rea اون رو طراحی کرده.

star2

به روز رسانی:

۵ داستان منتخب در اینستاگرام رنگی رنگی به رای گیری گذاشته شد و داستان سوم، با بیشترین رای برنده مسابقه شد، مباااارک باشه. 

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. پ.
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    در پشت پیشانی ام تو را خلق میکنم.با همان چهره گرم و نگاه یک رنگ.در پشت پیشانی ام تو را خلق میکنم به امید آنکه دستم را بگیری‌.اما نه!انگار وصال سهم ما نیست!در واقعیت نمیشود و در خیال نیز!
    چین خوردگی های مغزم مثل موج های بلند دریاست.نمیگذارد ما به هم برسیم!
    من تو را پشت پیشانی ام خلق کردم.تو نیز کاری بکن. عشق یک طرفه را حاصل و مقصودی نیست.دستت را به سویم دراز کن.با من همراه شو تا تخته عشق را از ورطه طوفان ها بیرون ببرم.تو نیز تا طلوع صبح شادمانی ،ماه من باش.💙




  2. فاطمه رمضانی
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    دختری هستم ازاد و رها، به دنبال یک عشق ماندگار
    عشق واژه سنگینی برای روابط انسانیست رابطه ای بین من و آدم های پیرامونم.
    حرفهایمان خواسته هایمان و احساساتمان و …
    در آغاز راهی هموار داشتم برای آرامش در کنار دیگران بودن؛ کافی بود دستی بفشارم سخنی بگویم یا فقط یک نگاه ساده.
    اما زندگی که انقدر ساده باشه زیبا نیست زندگی پازلی پیچیده ،مازی تودرتو و کاموایی در هم پیچیده است که هر روز راهی پیچیده تر را برایت میسازد راهی که هرگز فکرش را نمی کردم که برای رسیدن به خواسته ام لازم باشد از آن راه ها عبور کنم، راه هایی که گاه خواسته و هدف خودم بودند و گاه خواسته دیگران.
    آدمیزاد است دیگر
    گاه راه درست را میرود گاه اشتباه
    اما هدف زیباست… هدف عشق است…
    هر چه اشتباه کنی راهی برای رسیدن پیدا میشود
    انسان به عشق زندست و این زیباترین مفهوم دنیاست.
    از این مسیر به سمت عشق فقط یک چیز را آموختم مسیر هم عشق است
    تا عشق نباشد به عشق نمیرسی




  3. هدیه
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    توی کلاف صورتی رنگِ زندگی
    عشق، سر در گم ترینِ
    هیچ وقت نمیتونی بفهمی کِی و کجا؟
    اصلا چرا؟
    تو فقط دلت میخواد خودتو جا بذاری توی تمام پیچیدگیا‌ی خوش آب و رنگش
    بیا قبل اینکه بافته بشیم به ابدیت
    قبل اینکه تموم بشه
    دستات رو بده به من
    حتی اگه هنوز وقتش نشده
    حتی اگه نمیدونی چرا
    پس فقط دستاتو بیار جلو
    من خم میشم که بگیرمشون و بهم گره بخوریم
    یه گره صورتی
    که بافته میشه به پایان اون آغازی که نه اسمش عشقِ
    نه زندگی
    نمیدونم…
    اسم تو چیه راستی؟




  4. mary-apt
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    پیچ وتاب و سختی های زندگی که افراد نزدیک رو از هم دور کرده و درون خودش نگه داشته یه نوع نزدیکی از جنس دوری 🙂




  5. مهشید تقوی
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    عنوان: امواج را نمی توان شکست.

    و من عشق را پیدا کردم.
    خود را در اقیانوس زمان یافتم. غوطه ور در امواج رنگارنگ زندگی؛ برخی به روشنایی خورشید و گاه به کبودی آسمان دور ماه. به دنبال چیزی می گشتم. در سراسر دریا جستجو میکردم. تا اینکه او را دیدم… موهایش موجدار تر از دریا و چشم هایش عمیق تر از اقیانوس بودند. به پیراهن سفیدش انگار عشق پاشیده بودند. چهره اش به رنگ عشق بود، دست هایش نیز؛. او خود عشق بود؛ و من عشق را پیدا کردم. او دستش را به سمت من گرفت، گرمای دستانش پوستم را نوازش کرد. دست هایمان انگار با هم سخن می گفتند. اما ترسیدم. عقب رفتم. ناگهان دریای زندگی به رنگ عشق در آمد. سرخ شد، صورتی شد. امواج عشق بر من خروشیدند و مرا در آغوش کشیدند. حقیقت این است که…. امواج را نمی توان شکست. ترس هایم به لبخند بدل شد. و من، «عشق» را پیدا کردم… .

    مهشید تقوی




  6. فرشته
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    برای این همه درد زیادی کوچک بودیم. انسان بودیم و نیامدیم برای تماشا. به غم رسیدیم و ته گرفتیم و به هم نرسیدیم و دنیا تمام شد. تو من بودی یا من تو؟ نمی‌دانم! من اما از مو‌هایم کرم‌چاله‌ای میبافم، شاید در دنیای موازی ریسمان‌ها راه تازه‌ای برای باهم بودنمان پیدا شد.




  7. دیانا
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    در میان انبوهی از غم‌ و اندوهی که در سینه ام هست ؛ فقط رسیدن به تو آرامم می کند !




  8. گیسو
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    سلام
    اینجا داستان رو بنویسیم یا اینستاگرم؟




    • رنگی رنگی
      ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

      سلام دوست خوبم. در توضیحات نوشتیم کامنت های همین مطلب




  9. Mahdiyeh
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    جاده زندگی من وتو پیچ و خم ها زشتی ها و قشنگی های مخصوص ب خودمونو داره. جاده زندگی من و تو توی یه مسیر خاص از کنار هم رد میشه و ما باهم زندگی خواهیم کرد ولی هردومون باز هم تو جاده زندگی خودمون هستیم و آدم های منحصر به فردی ک همدیگه رو دوست داریم و از بودن در کنار هم لذت می‌بریم ولی نمیتونیم همدیگه رو مجبور کنیم که همون منظره ای رو ببینیم ک خودمون داریم می‌بینیم، نمیشه… اگه مجبور بشیم ممکنه از مسیر خارج بشیم و پرت بشیم تو دره های حاشیه پس بیا بجای اینا مناظری ک می‌بینیمو برای هم تعریف کنیم و کیف کنیم بیا وقتی داریم عبور میکنیم غش غش بخندیم بیا خوش بگذرونیم تو مسیرمون برقصیم باد و بغل کنیم آفتاب و ببوسیم یادت نره یجایی مسیر زندگی یکیمون می پیچه و میره به یه دنیای دیگه بیا انقد از زندگی مون خاطره خوب بسازیم ک اون موقع ک یکیمون تنها میشه دلش به اون خاطره ها خوش باشه و بقیه مسیرو با حسو حال خوب خاطره ها خوشحال باشه. دوستت دارم




  10. سروناز نقوی خامنه‌
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    میدونی دلبر، من هنوزم باور ندارم که مال دنیای هم نبودیم، آخه جنس خواسته هامون، رنگ دنیامون ؛ ای وای گفتم دنیامون ، ببخشید دنیاهامون مثل هم بود و دلم می رفت هر بار که از دور دلداده خطابم میکردی، آخه خودتم خوب میدونستی که با دیدنت دلم که نه به قول سعدی دامنم از دست میرفت و الانم که از هم دوریم و ممکنه دیدار به هنگام میسر نشه به سنگ های تو مسیر نگاه می‌کنیم و تا لحظه وصال بهم لبخند میزنیم….
    ~کوچه سرو




  11. Shadikhajeh
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    دستانشان که جدا شد،موانع از راه رسیدند و فاصله ای شاید یک متر و شاید هزار فرسنگ،بین آنها انداختند!
    هراسان و آشفته بودند.میدانستند اگر شروع به حرکت کنند،در آن سو،همراهشان انتظارشان را میکشد.چراغ های امید در دلشان روشن شد و کم کم تمام وجودشان را در خود بلعید!با اشتیاقی وصف ناپذیر،شروع یه حرکت کردند،راه دشوار بود!اما آنها میتوانستند.
    در لحظه ای باور ناپذیر،یکدیگر را یافتند…!دیگر درد معنی نداشت،فقط دریای شادی بود،که در اطرافشان موج وار در حرکت بود!به یاد گذشته،دست ها را به سوی هم دراز کردند… .




  12. پریناز مسیحی
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    و من در میان کلاف های زندگی خود را گم کرده بودم…برای رهایی از این سردرگمی هرچه کردم نشد کلاف ها پیچیده تر شدن
    تو آمدی درست زمانی که من خو گرفته بودم با این نا امیدی….
    و من تو را امید نامیدم … امید به زندگی ، امید به داشتن هر آنچه آرزو داری
    تو را تلاش نامیدیم ، تو مرا با خویش آشتی دادی و و منی که میان کلاف ها خویش را گم کردم تو برای من معجزه پیدا کردن خودم بودی …




  13. پریناز مسیحی
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    من در میان کلاف های زندگی خود را گم کرده بودم…برای رهایی از این سردرگمی هرچه کردم نشد کلاف ها پیچیده تر شدن
    تو آمدی درست زمانی که من خو گرفته بودم با این نا امیدی….
    و من تو را امید نامیدم … امید به زندگی ، امید به داشتن هر آنچه آرزو داری
    تو را تلاش نامیدیم ، تو مرا با خویش آشتی دادی و و منی که میان کلاف ها خویش را گم کردم تو برای من معجزه پیدا کردن خودم بودی




  14. مریم
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    میتونه داستان چند سطری باشه؟




    • رنگی رنگی
      ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

      ما چون در نهایت متن‌های انتخابی رو در اینستاگرام به صورت پست نمایش می‌دیم، بهتره در حدی باشه که در یک کادر مربعی با فونت متوسط و خوانا جا بشه:)




  15. کرم کتاب
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    دیشب خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم در هزارتویی صورتی گیر کردم و دارم دنبال خواهرم سیلویا می گردم . همانطور که داشتم پیچ های تو در توی هزار تو را طی می کردم ، صدای سیلویا را شنیدم که می گفت :”سیمون ، سیمون کجایی ؟! ” من هم داد زدم :”سیلویا من اینجا، توی این هزارتو گیر کردم !” سیلویا فریاد کشید :”سقف هزارتو رو هل بده و بیا بیرون!” من هم برای رها شدن از آن اتاق مارپیچ صورتی ، سقف را هل دادم و خودم را روی جاده ای راه راه و صورتی یافتم . و خواهرم را گوشه ای دیدم و برای رساندن خودم به او پیچ و تاب های نا تمام جاده را طی می کردم و تقلا می کردم تا به او برسم که صدای سیلویا این بار در واقعیت گفت :”سیمون سیمون بیدار شو صدای آلارم داره روی مخم اسکی میره 🌺




  16. استادی
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    به زمانی فکر میکنم که فقط به اندازه یک دست دراز کردن باهم فاصله داریم؛بعد از تمام اون پیچ و خم ها جوری بهم خیره میشیم که انگار یه افسانه رو به حقیقت بدل کردیم؛افسانه ی (ما) ،تصور کن یک رویایی شیرین آبنباتی!داستانی که فقط من وتو پستی و بلندی هاش رو میدونم همه چی رو تحمل میکنیم و میجنگیم تا اون لحظه که فقط به اندازه یک دست دراز کردن باهم فاصله داریم…




  17. زهرا سلطان طرزه
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    در راه زندگی سرگردانم و به دنبال تو می‌گردم که بقیه‌ی عمرم را با تو بگذرانم امّا به نظر می‌آید قرار نیست به این راحتی‌ها پیدایت کنم. مشلاتی که سر راهم برای رسیدن به تو سبز می‌شوند مانند لایه‌های پیاز هستند. هرچه بازترشان کنی اشک‌هایت بیشتر جاری می‌شوند امّا من برای رسیدن به تو هرکاری خواهم کرد. دوستت دارم.

    از طرف من، در چند قدمی رسیدن به تو




  18. فاطمه
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    همین قسمت ارسال نظر میفرستیم؟




    • رنگی رنگی
      ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

      بله دوست خوبم




  19. زهرا
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    در میان این پوشش های ظلمانی و نفسگیرِ تودرتو ، تو ، هم راز من، مرا بنگر؛ سِر چشم هایم را از پس ستاره های بی قرارشان بخوان. نگاهِ دردمند زیبای پرتمنایت را، به من بدوز؛ که با وجود این فاصله های در میان، آنها را حتی از کران ها و فرسنگ ها دورتر نیز، به درستی می شناسم. جانا! دستت را به من بده، بیا با هم از این هزارتو دور شویم؛ به کنجِ عشق دوتاییمان برویم و تو باز هم شاملو بخوانی و من، به نوای دلنشین هر واژه ای که ادا میکنی، گوش بسپارم. شاید این فاصله ها، دنیا را تکان داده باشد ولی، مِهر میان من و تو، در ژرفای دریای عشق، غوطه ور است؛ هیچ لنگر بدقواره و عبوسی نیز، یارای ایستادن در مقابل آن را ندارد.




  20. فاطمه
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    آقای آبی شاعره و خانمِ خالمنخال،یارِ گرام.آقای آبی برای روز تولد خانمش،یک سوپرایز بزرگ داره.این سوپرایز،دفترچه شعری در وصفِ خانم خالمنخالیه که آقای آبی براش سروده.یک روز که آقای آبی سعی در چیدمانِ آهنگینِ کلماتی در وصف گیسوان مفتولی و مجعد خانمِ خالمنخالی داشته،گیر میکنه در هزار تویِ زلفون مَواجش.اون وارد سرزمینِ عجایبِ پُر پیچ و خمِ زلفونِ خانم خالمنخالی میشه و همچنان که مسحور و سرمست فضای عطرآگینِ فرفری و در هم گره خورده ست،فرکانسِ صدای “غذا حاضره “ی خانم خالمنخال اونهم برای بار سوم به گوشش میرسه و اونُ از گوشه ی مارپیچی ذهن پرکندوکاوش بیرون میکشه و به دنیای خوشمزه های سر میز رهنمون میسازه.بنظر میرسه آقای آبی خیلی خوشحاله چون حالا یک شعر جدید تو جیباش داره،اون یه عاشقِ آبی و خوشبخته.
    •🖎آقای آبی




    • رنگی رنگی
      ۲ شهریور ۱۴۰۰

      شما برنده مسابقه شدین:) تبریک می‌گیممم




  21. Armita
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    یعنی همین جا دیگه؟




  22. سین. قاف
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    .
    “عکس_نوشته_ی_بداهه”

    دستت را به من بده
    تا از این مارپیچِ پیچ در پیچِ(هرز)
    رها شویم!

    قد بکشیم
    تا بالا و بالاتر

    تا آسمانِ نور
    تا بیکرانِ دور

    تا قله‌ی “قاف” عشق
    بی هیچ حرف اضافه‌ای…

    ✍️ #سین_قاف

    پ. ن: “ای هیچ! برای هیچ، در هیچ، مپیچ! ”
    📚 (خیّام نیشابوری)
    .




  23. shefa
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    قاعده ها و بالا و پایین های زندگی در نهایت ما رو توی ماراتن زندگی یا به جلو هُل میده یا به عقب…ما نمیدونیم و نمی بینیم آخر مسیر به کجا ختم میشه اما..اما میدونیم همیشه یکی منتظرمونه..و مُشوق‌مون!💚🍀
    دستمو بگیر دَوَنده!من بخاطر تو اینجام:)




  24. Saba moradi
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    سلام🙂وقت بخیر🌺متن از جایی کپی نشده و حاصل قلمه:)::و چه زیبا از هم دوریم! اگر…پایانِ قصه ی خمناک ما، غمناک نباشد.در شکنج و پیچ و تابِ زندگی! شکنجه دوری توست:( نه سَرخوردگی! نه سُرخوردگی. مرا دریاب جانا:)




  25. Donya Izd
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    زندگی هم پیچ و تاب های خودشو داره. گاهی مسیر زندگیت صاف و روونه و گاهی هم پر از دست انداز و پر پیچ و تابه. ولی در هر مسیری که باشی به یک دست انداز میرسی. گاهی هدفش اینه که بهت یاد بده زندگی سخته یا گاهی هم فقط میخواد چیزی رو بهت یاد بده. مسیر زندگی گاهی آدم ها رو از هم جدا میکنه ولی همه باید از اشتباهاشون بزرگ بشن نه اینکه بذارن اشتباهاشون بزرگ بشن. ما هم مثل همه با هم شروع کردیم. دست در دست هم پیش هم بودیم و مقاومت کردیم تا پیچ و تاب های زندگیمون زیاد شد ولی یاد گرفتیم این مسیر همه رو به دلایلی از هم جدا کرده و هر کی با روش خودش تونسته دوام بیاره. ماهم تلاشمونو کردیم ولی در آخر برای رسیدن به هم تقلا میکردیم و موفق شدیم. چیزی که میخواهیم بهتون بگیم اینه که هرچی شد دست از تلاش بر ندارین. هدفتون هرچی که هست براش تلاش کنین. هر کسی توی این مسیر داره تلاش میکنه و هدف همه یکیه، آینده خوب برای خودشون و کسانی که توی این مسیر همراهشونه. پس برایش تلاش بکنید که آخر نتیجه رو میبینید.




  26. پروین کاویانی
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    در میان پیچ و تاب و سختی های زندگی ، وجود تو به من آرامش می دهد. وقتی به چشمانت می نگرم ، می توانم تمام سختی ها و موانع را فراموش کنم. ای عشق من ، زیبای من، با من بیا تا به کمک یکدیگر جهان زیباتری بسازیم. من و تو با هم می توانیم تمام سختی ها را کنار زده و با هم آرامش حقیقی را خواهیم بافت.




  27. Armita
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    در همین پیچ و خم های زندگی غرقیم انقدر که یادمان می رود مایی وجود دارد انقدر که یادمان می رود دیگری هم هست ، دیگری هم هست که انتظار می کشد و دلتنگ است ، انقدر غرقیم
    که وقتی به خود می آیم می بینیم دیگر نمی توانیم هم دیگر را در آغوش بگیریم همدیگر را ببوسیم دیگر نمی توانیم لبخند بزنیم و حسرت می خوریم که چرا قدر و غنیمت نمی دانستیم💔




  28. سارا درویشی
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    آنِ منی. حتی اگر تمام راه‌ها بی‌راهه باشد؛ قلبم، روحم و ذهنم به تو ختم میشود. من با گرفتن دست‌هایت تو میشوم بی‌خبر از شلوغی‌ها، بی‌خبر از جنگ‌ها، بدی‌ها، زشتی‌ها. در جهانی دیگر منو تو هنوز باهمیم ، دیوارها صورتی‌ست، سارا نائینی نشود فاش کسی را میخواند و ما میرقصیم و صلح برای ادمیان برقرار است. انگار که گرفتن دست‌هایت مهر قرارداد صلح جهان است. انگار که دیدنت نور است، افتاب است. انگار که شعری، موزون و رنگارنگ و سرشار از عشقی که پایان نمی‌یابد.




  29. نگار
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    هیاهوی واژه ها

    کلافی از عشق پیچیده ام! در تلاطم ضربه های پرهیجان قلب مضطربم، در هیاهوی چشمان تو، در دستان گرمت و سرخی غنچه لبانت که می خواهم آن ها را در باغچه دلم بکارم، این همه رنگ زندگی به من می بخشد.
    با من بخوان و مرا صدا کن. این داستان مقصدش کجاست؟ ای نویسنده داستان عشق، من را به معشوق برسان. در میان امواج پرخروش چشمان تو غرق می شوم و حالا مرل بنگر که بی قرار دستان گرم تو هستم.
    ای نگار! خوشا به حال فرهاد که تلخ‌ترین لحظاتش شیرین بود! این روزهای تلخم از جنس دوری بودند. حال می خواهی دستان گرمت را در دستان بی قرارم بگذاری تا برای دیدن تو سراپا شور شوند و حرارت؟ و آیا این می شود که:
    “یک بار دیگر اسمم را صدا کنی؟”




  30. moony
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    در پس این ویرانی،نه نهالی بود نه امیدی.
    پیج و تاب ها من را می بلعیدند.
    من غرق شده بودم،غوطه ور در امواج تنهایی.
    زمان میگذشت،پیج و تاب ها رنگ گرفتند.
    هر گرفتاری رنگ خودش،سختی خودش و درد خودش را پیدا کرد.
    سبز،صورتی،آبی،همه رنگ ها بودند.
    من نیز رنگ گرفتم،درد ها من را خوردند و من نیز رنگ غم شده بودم.
    دستانم،چشمانم،همه رنگ ناامیدی.
    با فسردگی خو گرفته بودم.
    مژگانم پژمرده.
    نور دیدگانم خاموش.
    در تاریکی امواج رنگارنگ خاموش میشدم.
    با هر حرکت خسته تر،تنها تر،نا امید تر.
    دیگر از زندگی چیزی نمیخواستم؛تمام رنگ هایش را نشانم داده بود.
    تا تو،آمدی.
    تو مثل هیچ رنگی نبودی،تو بنفش بودی.
    تو به رنگ عشق بودی،به رنگ ماندن.
    نمیتوانستم باورت کنم.
    رنگی به سان تو ندیده بودم.
    در تمام تکرار زندگی ام،تو “تازه” بودی.
    نو؛
    تو یه رنگ بودی اما به اندازه رنگین کمان برایم زیبایی داشتی،هر گوشه ایی از روحت رنگ و بویی داشت.
    نمیدانم از کجا آمدی.
    اما الان همه چیز سیاهاست؛دیگر نه رنگی.
    نه غمی،نه شادی.
    رنگ حرف هایت هنوز در خاطرم هست.
    عطر بویت از مشامم پاک نمیشود.
    زنگ صدایت در گوشم می پیچد.
    فقط؛صد حیف که خودت از دیده ام پاک شدی.
    اگر رنگی بنفش رادیدید،خبرم کنید.
    او مال من است.




  31. دختر شاد
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    زندگی مثل یک گوله کاموا، با رنگی صورتی مثل شکوفه های بهاری درختان است.اگر تلاش کنی میتوانی گره ها را با کمک یک عشق واقعی باز کنی و به خواسته ات برسی. اگر در هزارتویی صورتی گیر افتادی و دیدی دستت به فردی که با تمام وجود دوستش داری نمیرسد نا امید نباش. دستت را دراز کن و بگو پدر! دستی پر محبت تو را میگیرد و حالا به آرامش رسیدی.
    پدری با رنگ صورتی، پر از عشق❤
    امیدوارم خوشتون بیاد.




  32. Elh
    ۲۵ مرداد ۱۴۰۰

    فاصله ای کوچک به بزرگیِ افکارِ ملایمِ صورتی، دو دست منتظر را گرفته؛ تا تنها با هم بودنشان، در صف تلخ انتظار باشد، انتظاری که گاه به شیرینی وصال است و گاه به تلخی هجران. هجرانی بس نزدیک. به نزدیکی خال های رنگی پیراهن دخترک. خال هایی که برای در آغوش کشیدن آرامشِ استحکامِ خطوطِ پیراهنِ آبی، دالان های هزارتو را می پیمایند.




  33. Elnaz
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    با دیدن این عکس یاد اون قسمت از اهنگ علی عظیمی میفتم که میگه:
    نمیدونم چیه تو اون پیچیدگی موی تو
    نمیدونم چرا شدم خراب خلق و خوی تو
    شدم من غرق عادتت
    پناهنده به سفارتت
    دیدن قرص صورتت
    برای من ضرورته
    نمیذارم کسی بیاد جز خودم به خواب تو
    خدا کنه که هیچ وقت نرم رو اعصاب تو
    من اون شکار راحتم
    خودم میاد تو دام تو
    میخوام یه لقمه ای بشم
    که خوش بیاد به کام تو




  34. Elnaz
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    مادربزرگ میتسوها توی انیمه اسم تو میگه:
    به وصل کردن ریسمان‌ها به هم می‌گن موسوبی. وصل شدن آدما به همدیگه هم می‌شه موسوبی. گذر زمان هم میشه موسوبی. برای همه از همین کلمه استفاده می‌کنن. این اسم برای خدای ما و قدرت این خداست. این کلمه نشون دهنده‌ی ریسمان‌های به هم بافته شده‌ایه که درست می‌کنیم، نشون دهنده‌ی اقدامات الهی و هم چنین گذر زمان. چیزهایی به هم وصل می‌شن و یک شکل جدید می‌سازن، به هم می‌پیچن و در هم تنیده می‌شن، بعضی وقتا باز می‌شن، جدا می‌شن و دوباره به هم وصل می‌شن. این یعنی یه ریسمان به هم بافته شده، این یعنی زمان، این یعنی موسوبی.




  35. نیلوفر
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    تو را می نگرم که چگونه بر امواج متلاطم زیست ایستاده ای ، قدرتمند و تنها. سنگینی نگاهم را حس می کنی ، تو هم به من می نگری و نگاهمان در هم می‌غلتد و طولانی می شود. نمی دانم چه در خود داری اما احساس می کنم تو یک آشنا از عهد باستان من هستی ، کم کم گرم می شوم ، پوسته تنهایی ام ترک میخورد و می شکفم ، به همین سادگی. موسیقی چشمانت چه زیباست ، می توانم ساعت ها با آن برقصم چون قاصدکی در باد
    در همین لحظه لب هایت را برای سخن می‌گشایی: نمی دانم نامت چیست ، من تو را دلبر می نامم. می دانی چیست؟ من اصلا از رنگ صورتی خوشم نمی آید دلبرجان. من تنهایم و بافتن را نیز نمی دانم. تو بیا با هم این تارهای آشفته را رنگ عشق بزنیم و با گل‌های سرخ آنها را ببافیم و من هم موهای تو را میبافم و روی آن بوسه می کارم…
    و من ، دستانم را به دستهای گرم تو می سپارم …




  36. Mahoor
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    آنقدر در پیچ و تاب صورتی مرداب گون افکارم به دنبال کور سوی خاطراتمان گشتم که نفهمیدم باز چطور غرق تو شدم، و تو باز آرام از پستوی خاطره ی اولین دیدارمان شکفته شدی، دستت را دراز کردی تا باز چشم هایم را به لبخندت مهمان کنی،




  37. مینو
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    من، روزی هزاران بار در هزارتوی رویاهایم به دنبالت میگردم، میگردم و میگردم، با خیال یافتنت، ارزوی دیدنت حتی در هزارتوی خیالم تمام سختی ها را از تنم میزداید، در نهایت من پیدایت میکنم، روبه رویت می ایستم و در چشمانت مینگرم، دستت را جلو میاوری، دستم را به سمتت دراز میکنم و انگاه که میخواهم دستانت را بگیرم ، ناگهان ناپدید میشوی و من میمانم و تمام ارزوهایم، و باز ، میگردم و میگردم تا پیدایت کنم، شاید اینبار دستم توان لمس دستانت را داشته باشد




  38. Masoomeh
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    در میان پیچ و تاب ها و سختی های زندگیمان،زیبای من هیچ چیز نمی‌تواند بین ما فاصله ای بیاندازد،حتی تاریکی شب…
    لباس خال خالی ات را بپوش!
    چشمان زیبایت را ببند!
    دستان سردت را در دستانم بگذار،بار دیگر بگو که دوستت دارم!
    تا به همراه پروانه های رنگی رنگی مان بر فراز ابرها پرواز کنیم.
    زیبای من فارغ از تمام رنج ها،قلبت را به من بده بگذار لحظه ای آسوده باشیم،رویا پردازی کنیم،و در عشقمان قوطه ور شویم.
    زیبای من ترانه زیبای زندگی رنگیمان را بنواز تا تمام جهان بداند که تو تنها زیبای زندگی من هستی!
    بهانه ای شد برایت بنویسم زیبای من،در عشق پر رمز و راز مان بی مهابا عاشقت هستم.




  39. سحر
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    یه سوال تمام متن ها رو توی اینستاگرام میذارین؟ چجوری رای میدیم؟ چجوری نویسنده رو در اطلاع قرار میدید؟ از کجا میفهمین که چجوری به اون فرداطلاع بدین؟
    و در اخر فقط یک برنده داریم؟؟
    رنگی رنگی من خیلی از سایت ها و پیج ها و افرادی رو دیدم که همچین مسابقاتی میذارن و واقعا رایگیری رو درست اجرا نمیکنن و فقط افراد و نزدیکان خودشون برنده اعلام کردن. ما ادمای رنگی با اینکه نمیدونیم واقعا چیکار میکنین اعتماد داریم بهتون و امیدواریم که واقعا درست اجرا کنید این مسابقه رو.




    • رنگی رنگی
      ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

      تیم رنگی رنگی بهترین‌ها رو در بین این کامنت‌ها انتخاب می‌کنن و در اینستاگرام به رای میذاریم. روش رای دادن در پیج بعد از پایان ۵ روز مسابقه اعلام میشه.
      بله یک برنده خواهیم داشت
      ما تمام تلاشمون رو می‌کنیم که عدالت در مسابقه رعایت بشه 🙂




  40. مریم
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    میدونم..میدونم که عشق دارایی نیست..نمیشه چون تو رو میخوام، تو رو داشته باشم…اما نخواه ازم که نخوامت..هر چقدر که کلاف سردرگمی هام بیشتر به هم بپیچه، پررنگ تر میشه حضورت…و من دیگه انکار نمیکنم که چقدر خوشاینده..تصور اینکه تو هم من رو همینقدر بخوای..میون این رویای صورتی که میدونم و میدونی به بار نمیشینه هرگز..دستم رو به سمت تو دراز کردم و نگاهت خیره به چشمای منه…و آره عشق دارایی نیست ولی بطرز غیر قابل تصوری ارزشمند میکنه وجودی رو که دلش و به یکی باخته…ادامه میدم..به عاشق تو بودن ادامه میدم..حتی اگه هیچ وقت قادر نباشم که دست های تو رو بدست بیارم…




  41. Mah
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    در میان پیچ‌و‌تاپ های این زندگی🌬 ، من تو را می‌جویم.💕
    دستم را بگیر و صدای ناله‌های عاشقانه‌ی قلبم را بشنو‌.❤🍉
    قلبی که فقط برای تو می‌تپد! 😍😘
    از این کابوس بی رحم نجاتم بده! 🫂
    ای درد و بلای تو به جسم و جان خسته‌ام…
    ای عشق!:))🥀💕

    ✍:Mah🌙♥️




  42. دل‌آسا برهانی
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    چشمانش را که باز کرد، همه جا سیاه بود‌؛ تمام اطرافش پر از خطوط مشکی و خاکستری و بدترکیب بود. به هر سو که می‌رفت ناهمواری های نوک تیز این خطوط تنش را می‌آزرد و زخمی می‌کرد. هیاهوهای مبهمی از هر جهت شنیده می‌شد‌. گیج بود  و دور خودش می‌چرخید. ناگهان همه چیز تغییر کرد. صدا‌های آزار دهنده اطرافش خاموش شد و تنها پیچش موج مانند یک صدا بود که به گوشش می‌رسید. از میان آن تاریکی ها لبخندی روشنی‌بخش به سویش روانه شد و دستی که به او دراز شد. حال او نیز لبخند می‌زد و دستان یخ کرده اش را دراز کرده بود. از آن پس دیگر تمام دنیای پیچ در پیچ اطراف صورتی شده بود. صورتی، ترکیبی از قرمزیِ عشق و سفیدیِ آرامش. همه چیزتنها از یک دست و لبخندی ساده شروع شد؛ و دنیایی که دیگر مثل قبل نبود.




  43. نگار
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    در تاریکی غم‌ ها و حسرت ها،آه همیشه در جریان است،پس رنگ صورتی ام را بر می دارم و کلاف بی رمق و پر پیچ و تاب زندگی را می نگارم. رنگ آمیزی را آغاز میکنم طوری که بند بند وجودم مملو و سرشار از امید می شود.من یک موج سوارم. موج سوار را از موج ها و پستی بلندی ها نترسانید که او طوری با طنین بادها و انعکاس خورشید هم رقصانی می کند که گویی خودِ خودِ موج است! بیایید همانند موج سواران با بزرگتر شدن هر موجی،قوی تر شویم تا در مسیر ستاره ها و کمک نور ماه و گرمای خورشید با توکل برخدا و گرما امید به راه مان ادامه دهیم!




  44. Sahel
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    قشنگ یعنی چه؟
    قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
    و عشق تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
    سهراب سپهری




  45. سمیرا جاویدی
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    ابن کلافه

    ابن کلافه جان!روزگاریست که دست بر آن سو دراز کرده ام تا شاید تو این کلاف ذهنی دیگران چه می گویند را رها کنی و به زمین بی رنگ و عاری از ذهنیت های دیگران،راهرو شوی…روزهاست دلبندم که بی آنکه خسته شوم،امیدوارم… چرا که این چنین که ذهن تو را به دام انداخته ،ببین اگر خود را در چنگال قلب رها کنی چه می تواند شود؟دیگران می گویند عاشق کاری شو که می کنی و من اگر بگویم،دست من را بگیر و کاری کن که عاشقش هستی،خواهند گفت :او می خواهد تو را پایین کشد.برای همین قضاوت بالا و پایین بودن را به تو خواهم سپرد.من اینجا خواهم ماند،هر زمان که خواهی دستانت را خواهم گرفت.قول می دهم این دنیای بی کلاف،بی تکلیفت نخواهد گذاشت.




  46. فائزه حیدری
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    یک سری دردها شرین اند… یک سری سختی ها یک آسودگی تو قلبشون دارن… مثل پله های صورتی رنگ مسیرِ پر پیچ و تابِ زندگی، که در اعماق این سختی ها لذتی در دل دارند و یاری به مهربانی چشمان تو ♡:)




  47. یگانه
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    و عشق داستان تو است و من که هرگز بهم نمیرسیم.نپرس از پیچ و تاب که تو خود باعث تمامی این پیچ و تاب‌هایی و من پیوسته در انتظار باز شدن شان به دست تو،اما تو فقط نگاه میکنی و هیچ تلاشی نمیکنی.




  48. نازنین فاطمه
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    عنوان: کلاف زندگی
    زندگیمان را شروع کردیم، با عشق و مهربانی؛ امّا از ابتدا، در کلاف مشکلات زندگی گیر افتادیم.
    کلاف صورتی رنگ و تو در تو……
    زندگی آنطور که فکرش را می‌کردیم ساده نیست. جاده های پر پیچ و خم دارد، که برای عبور از آنها باید متحّد شد.
    باید دست یکدیگر را گرفت، تا بتوان از امواج اقیانوس سختی ها گذشت.
    با هم به جنگ سختی ها می‌رویم و از این اقیانوس می‌گذریم. در این راه تو در تو و طولانی، گاه می‌خندیم، گاه می‌گرییم و گاه خسته می‌شویم، امّا بالاخره به ساحل آرامش می‌رسیم.
    و بعد ها همه ی این ها خاطره می‌شود.
    خاطراتی از جنس همراهی و کمک، خاطراتی از جنس مهربانی….
    زندگی است دیگر! سختی و مشکلات دارد، مهم این است که دستان یکدیگر را بگیریم و با کمک هم از مشکلات عبور کنیم..
    با همین سختی هاست که زندگی معنا می‌یابد…

    • نازنین فاطمه 💙




  49. مهرآفرین
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    -به نظرت عشق واقعی چه رنگیه؟
    + قرمز؟
    -نه صورتی، چون تلفیق عشق پاک و بی نهایته
    در میان امواج صورتی رنگ، قلبی برای تو می‌تپد
    آنقدر زیاد دوستت دارم که قلبم امواجی عمیق ایجاد میکند، امواجی که همیشه برای رسیدن به تو تلاش میکنند 🥺💓




  50. Fatima
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    دستم را بطرف در میبرم بالاخره بازش میکنم با هر ترس و تردیدی…پشت در وقتی به خودم میایم دورم پر شده از کلافهای سردرگم صورتی که در فضای بی وزن سفیدی اما پر از ارامش قرارگرفتن انگار بدنبال چیزی در این ارامش محض هستند روی یکی از کلافها کسی را میبینم ک سالهاست حس غریب و زیبایش را در قلبم نگاه داشتم،بی اختیار به سمتش میروم و دستم را دراز میکنم تا دست او را بگیرم اما چیزی جلو دارم میشود یک کلاف که با هر باشنیدن صدایش من را به عقب میبرد انقدر عقب که برمیگردم به پشت همان دری که از ان امدم در بسته میشود وتلاش های من برای دوباره باز کردنش هیچ فایده ندارد برای اخربارچند دفعه محکم به در میکوبم ولی درد شدیدی در قفسه سینها ام با هر بار کوبیدن احساس میکنم ناگهان چشمانم را باز میکنم دستم را روی قلبم میبینم …نفس عمیقی میکشم و به خودم می گویم:ارام باش این تنها یک خواب بود…




  51. Samaneh
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰


    عشق یعنی مشکلی آسان کنی
    دردی از در مانده ای درمان کنی
    در میان این همه غوغا و شر
    عشق یعنی کاهش رنج بشر

    عشق یعنی گل به جای خار باش
    پل به جای این همه دیوار باش
    عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
    واگذاری آب را ، بر تشنه تر

    عشق یعنی دشت گل کاری شده
    در کویری چشمه ای جاری شده
    عشق یعنی ترش را شیرین کنی
    عشق یعنی نیش را نوشین کنی

    هر کجا عشق آید و ساکن شود
    هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

    ❣️




  52. زینب خاتون
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    هیچوقت موهاتو کوتاه نکن
    چون هر وقت نگاهشون می‌کنم راه‌های پر پیچ و خم رسیدنمون برام تداعی میشه
    عطر گیر افتاده بین موهات منو یاد عطر شیرین وصالمون می‌ندازه
    نذار عشقمون کهنه بشه بذار همیشه همون بو رو بده
    هیچوقت موهاتو کوتاه نکن




  53. مانا
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    فقط یک نگاه کافیست تا غرق در دنیایی شوم که هیچ کس جز من و تو را در خود راه نمیدهد،دنیایی که پر است از تو،از من و از حس خوب با هم بودن.دنیایی که از جنس عشق بنایش کردیم تمام نشدنیست،از قلب من شروع میشود،دورت می گردد و در نهایت در آغوش گرم تو جای میگیرد و چقدر زیباست این دنیا…




  54. منو پریا به یاد داشته باشید
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    همسرم یک هفته زودتر از من چشم به روی دنیا بست. در دنیای فانی بی حد و اندازه عاشق یکدیگر بودیم. بعد از رفتن به یک دنیای ابدی وارد شهری شدیم که در آن هر مرد و زنی از هم بسیار دور بودند و کسی ، کسی را نمیشناخت و هیچ چیز یادشان نمی‌آمد. خدای آن شهر یک جسمی مارپیچی با رنگ‌های مختلف روی بدنش بود که در مرز میان زنان و مردان قرار داشت. در ذهنم جز او کسی نبود. نمیدانستم او نیز مرا به یاد دارد یا نه، ولی باز هم ناخود آگاه به سوی رنگ صورتی رفتم و به مرز نزدیک شدم.اسم اورا داد زدم ولی کسی نبود. روزها داد میزدم تا که روزی، مردی از آن طرف مرز ایستاد و گفت:(میدانستم که جذب صورتی خواهی شد اما نمیدانستم اینجا هستی…). با دیدنش گفتم:( دوستت دارمممم).خدای مارپیچ با شنیدن این حرف گره های خود را باز میکرد و ما بر هم نزدیک میشدیم. با تکرار (دوستت دارم) فاصله‌مان کمتر شد و او از روی خدا بالا آمد و به هم رسیدیم.
    هر روز تکرار میکنم که هیچ خدایی نمیتواند باعث جدایی ما بشود.




  55. حمیده خرازی
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    عشق همانند مرواریدیست که در اعماق تاریکی های ویرانگر بی رحمانه ی ظالمانه ی روزگار نور پرزرق و برقی بر روح آدمیان می تابد.
    با عشق می توان به بسیاری از ابعاد کشف وجودی خود رسید.
    با عشق می توان بزرگ و بزرگ تر شد همچون آدمی دریادل قلبی پر از احساسات متضاد با چشمانی چون در جستجوی آرامش و صلح
    عشق تغییرات چشمگیری در وجودت اعمال می کند
    دیگر همانند گذشته ات نخواهی بود.




  56. Dina
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    کمک…کمک…
    آین صدای خانم کوکی بود که کمک‌می‌خواست همینطور که داشت دنبال راه خروج می‌گشت دید آقای چیم روبروش و داره نگاش میکنه تعجب کرد اون اینجا چیکار میکرد؟اصن اینجا کجاست؟ انگار که آقای چیم ذهن آنرا خوانده بود گفت:اینجا ‌… خب اینجا رگ های قلب من است ‌…چطور بگویم …یه جورایی تو در قلب من گیر افتادی:)




  57. دینا
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    شاید بعضی کارا بعضی اتفاقا باعث بشه از چیزی که میخوای جدا بشی
    اون چیز میتونه یه ادم باشه یه هدف باشه یه رویا باشه
    شاید مشکلات خیلی پیچ در پیچ باشه
    و تو فک کنی راهی برای خروج نداری
    ولی هیچوقت نا امید نشو همین خط هارو که دنبال کنی به راه خروج میرسی
    همین مشکلاته که باعث میشه بعصی وقتا به هدفت نزدیک تر بشی*_*💜




  58. ماه پیشونی
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    به نام خدا
    میان من و تو، راهی بود به سادگی تکه‌ای نخ: صاف، مستقیم، کوتاه…
    راه میان من و تو، نه به پیچیدگی یک معجزه که به سادگی یک حرکت بود، لبخندی، جمله‌ای، شاید نگاهی…
    نمیدانم چرا نفهمیدیم…
    تو یا من، شاید هم ما، اصرار داشتیم راه عشق را طولانی کنیم، پیچیده‌اش کنیم. از ادامه نخ، ریسیدیم و به کلاف سرراست عشقمان چنگ زدیم و پیچ‌و‌تابش دادیم. به خودمان که آمدیم، حیران و وحشتزده، در دل این کلاف سردرگم مانده بودیم، تنها و غمگین.
    عزیز ترین من!
    هنوز هم، در میانه‌ی پیچ‌و‌تاب دهشتناک این هزارتو، راهی برای دست‌های ما هست.
    باور کن، عاشق که باشی، از سردرگم‌ترین کلاف‌ها هم، میتوانی غزل غزل روشنی ببافی!




  59. فاطمه
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    پا برهنه به سمتت خواهم دوید… در میان راه پر پیچ و خم زندگی، در لابلای روزهای صورتی جوانی!
    انگیزه ام دست های توست که به سمتم دراز شده و مرا می‌خواند…
    به تو خواهم رسید هرچند میدانم در جاده نایستاده ای!




  60. مهسا
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    همه پیچیدگی های دنیا را بخاطرت دور میزنم تا در نهایت سهم من شوی.




  61. Ghazal
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    آقای الف : یه ذره بیشتر اهان انار تو میتونی دوباره تلاش کن

    انار = عزیز من نمیشه انقدر دستم رو کشیدم که دستم درد گرفته من نمی‌فهمم چرا گفتی بیایم توی کاموای مادربزرگ الی تقصیر تو شد ببین تو چه وضعیتی افتادیم آخه کدوم آدم ریزه ی عاقل ای اینکار رو میکنه …
    آقای الف = ما میریم بیرون مطمعن ام و مثل هر روز ، روزمون رو رنگی و شاد می‌سازیم با هم و در کنار هم .
    من میخاستم یه چیز جدید رو تجربه کنیم
    اصلا شاید ، شاید دنبال کمی هیجان بودم که انگار اشتباه کردم
    انار =من واقعا خسته شدم از وقتی که تو رفتی دنبال سر نخ کاموا تا الان که از هم فاصله داریم چند روز گذشته…
    الان یادم اومد که چرا اون روز دنبال پیراهن چهار خونه آبی ات میگشتی و ازم میخاستم برات اتو اش کنم تو فکر اومدن به اینجا بودی
    صورتت رو دیدی ریش ها ات برگشتن و بلند شدن
    حتی من فکر میکنم کمی موهام بلند تر شدن نسبت به قبل
    انگار مادربزرگ الی خسته شده که دیگه نمی بافه تا تموم شه لباس اش و ما بتونیم بریم بیرون از اول اش هم باید خونه آدم بزرگ دیگه ای رو انتخاب میکردیم برای زندگی نه یه مادربزرگ تنها که از دار دنیا یه نوه داره …
    راوی= انار داشت حرف می‌زد اما مرد با نگاهی عاشقانه همسر زیبا اش رو با اون لباس سفید و گل های ریز صورتی که اگه از دور به لباسش نگاه میکردی گل های لباس اش مشخص نبودن و انگار خال خال های صورتی رو لباس اش بود آقای الف خوشحال بود که تو دنیای خودشون دنیای ادم ریزه ها اون ها همدیگه رو انتخاب کرده بودن میدونست بیشتر نگرانی های انار بانو اش برای همسر اش هست…
    انار حرف می‌زد و متوجه نبود که آقای الف حواسش نیست تا با سوالی که پرسید آقای الف به خودش اومد
    آقای الف =چی گفتی؟
    گفتم به نظر ات مادربزرگ لباس رو برای نوه اش رو میبافه
    آقای الف = آره چرا نبافه اون منتظر نوه شه
    حداقل مطمعن ام تا چند روز دیگه میبافه لباس رو
    انار =از کجا مطمعن ای مگه؟…
    اها چند روز دیگه پاییزه
    آقای الف = و روز های سرد پاییزی تو راه داریم و نوه مادربزرگ الی میاد به دیدن مادربزرگ مهربون اش میاد تا هدیه هر ساله اش رو از مامان بزرگ بگیره
    خانوم انار =اما یادته سال گزشته نیومد یعنی اومد ولی دیر
    آقای الف =میاد من امیدوارم :)))))
    میاد و لباس بافته میشه و ما میتونیم مثل روز های قبل زندگی کنیم و حتی مثل همیشه ازروی شیر سینک ظرفشویی سر بخوریم و توی ظرف ، ظرفشور که آویزونه تاب بازی کنیم
    اون میاد تا به مادربزرگ مهربون اش با اون عینک های ته استکانی و صورت گرد و لپ های صورتی اش با قلب مهربون اش سر بزنه…

    ناگهان انگار از یه جایی پرت شد پایین
    ماکان بیدار شو پسر
    علی=هنوز حاضر نشدی بچه ها منتظر تو هستن
    در حالی که هنوز درگیر خوابی بود که دیده بود آقای الف و خانوم انار
    بلند شد لبخندی زد و گفت من نمیام
    علی=چی ؟
    ماکان =من نمیام مادربزرگ ام تنها است باید برم پیشش دو سه روز دیگه پاییزه
    علی = باشه رفیق دوست داشتیم تو سفرمون تو هم باشی ایشالا سری بعد

    و ماکان ای که وقتی به خونه مادر بزرگ اش رفت لباس بافتنی صورتی رنگی رو دید که توی دستاش بود
    لبخند زد و با خودش فکر کرد : پس خانوم انار و آقای الف تونستن بیرون برن
    نتیجه اخلاقی =هیچ وقت از کاری که دارید انجام میدید بی اطلاعات نباشید
    و هیجان زده و بدون فکر عمل نکنید تا مثل خانوم انار و آقای الف قصه من نشید و اینکه اگر پدربزرگ یا مادربزرگ پدر /مادر اتون ازتون دور ان و دیر به دیر می‌بینید اشون بهشون سر بزنید اونا به شما دلخوش هستن

    نویسنده دختر عاشق گل پونی
    پایان




  62. نیکان
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    با هم سوار شدیم
    ساعت ۱۴:۱۵ بود، قطار خلوت بود
    چون غیر از من و اون هیچکس نبود، فشار سکوت ما رو وادار به حرف زدن کرد.
    با این شروع کرد که:((فکر میکنی توی ذهن آدمای سیصد سال پیش یه ایده ی یه همچین سواری نرم و سریعی کمترین فضا و کمترین میزان سوخت رو مصرف کنه رسیده بوده یا حتی توی تخیلاتشون به قطار آدامسی فکر کرده بودن؟))
    نگاهش کردم و درحالیکه توی افکار خودم غرق بودم برای اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم:((آره خب ممکنه))
    باز سکوت حکم فرما شد.ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه
    خواستم موهایش را لمس کنم و از بافت اونا خوشم اومد.او نگاهش به من بود و از اینکه دستم را حرکت دادم که به سمتش بیارم واکنش بدی نشون نداد اما دیدم که داریم دورتر میشیم هرچقدر خودم و بدنم و دستم را کش اوردم به او نرسیدم
    باید پیاده میشدم.




  63. Fatima
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    دستم را بطرف در میبرم بالاخره بازش میکنم با هر ترس و تردیدی…پشت در وقتی به خودم می ایم دورم پر شده از کلافهای سردرگم صورتی که در فضای بی وزن سفیدی اما پر از ارامش قرارگرفته‌اند انگار بدنبال چیزی در این ارامش محض هستند روی یکی از کلافها کسی را میبینم که سال‌هاست حس غریب زیبایش را در قلبم نگاه داشته ام بی اختیار به سمتش میروم و دستم را دراز میکنم تا دست او را بگیرم اما چیزی جلو دارم میشود یک کلاف که با هر بار شنیدن صداش من را به عقب میبردانقدر عقب که من را بر میگرداند به پشت همان دری که از ان امدم در بسته میشود وتلاشهای من برای دوباره باز شدنش فایده‌ای ندارد برای اخرین بار چند دفعه محکم به در می کوبم ولی درد شدیدی در قفسه سینه ام با هر بار کوبیدن به در احساس میکنم ناگهان چشمانم را باز میکنم و دستم را روی قلبم میبینم…نفس عمیقی میکشم و به خودم می گویم:ارام باش این فقط یک خواب بود…




  64. یاسِ بنفش 🌸💜
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، توی شهر قصه ها، غیر از خدای مهربون، هیشکی نبود 🙂
    پشت کوه های بلند و پر از برف، توی شهر قشنگ قصه ها، مهربون ترین شاهزاده خانوم دنیا تو قصر درخشان و طلاییش زندگی میکرد. شاید فکر کنید از زندگیش لذت میبرد، اما نه…اون یه مشکل بزرگ داشت! تنها بود؛ تنها ترین دختر دنیا…
    سالها پیش پدرومادرش از دنیا رفته بودند و شاهزاده قصه ما، تک و تنها توی اون قصر بزرگ زندگی میکرد. هرروز صبح مجبور بود تنهایی طلوع خورشیدو تماشا کنه و شب ها، فقط با ماه و ستاره ها دردودل میکرد… روزای سخت زندگیش یکی پس از دیگری اومدند تا دلتنگی هاش اونقدر زیاد شد که یک روز بالاخره تصمیم خودشو گرفت! یک شب خوابید و فرداصبح، دیگه بیدار نشد! شاهزاده خانوم خودشو تو هزارتوی ذهنش زندانی کرد تا راحت تر بتونه تنهایی هاشو تحمل کنه… مردم شهر قصه ها که نگران شاهزادشون شده بودند، کارهای زیادی انجام دادند اما هیچ کدوم فایده ای نداشت تا اینکه چند روز بعد، یه مهمون جدید و خوش قدم وارد شهر شد 🙂 یه جوون روستایی که به دنبال خانواده هرگز ندیده اش تا اونجا اومده بود، با شنیدن قصه شاهزاده خانوم به قصر رفت. جوون قصه ما تونست معمای هزارتوی ذهن دخترک رو حل کنه… اون شاهزاده خانومو از قعر تنهایی هاش بیرون کشید و وقتی بیدار شد، شباهت خیلی خیلی زیادشون معمای زندگی خودشو هم حل کرد! اون دوتا، خواهر و برادر بودند :)) خواهرو برادری که تو کودکی از هم جدا شده بودند و حالا بعد از سال ها، عشق برادرانه اون جوون که حقیقتا پاک تر از هر عشقیه، تونسته بود خواهرشو نجات بده 🙂
    از اون روز به بعد، شاهزاده خانوم و برادرش دیگه تنها نبودند؛ اونا همدیگه رو داشتند و شهر قصه ها، با وجود خوش قلب ترین شاهزاده های دنیا، از همیشه زیباتر شده بود! 🙂




  65. سمانه
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    مرا به دنیای خود که در حین سادگی و یکرنگی پیچیدگیهای منحصر به خودش را دارد راه میدهی؟ من اینجام! در مرز ذهن تو. مرا به خانه ذهنت دعوت کن تا باهم در خم و پیچ های لطیف ذهنت قدم بزنیم. راستی شاید در اعماق ذهنت راهی بود به سوی ذهن من، آنگاه من تو را میزبان خواهم بود.




  66. maedeh
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    دست از دوست داشتنت بر نمیدارم! تو دورترین نزدیک منی!به هر طرف که می روم به تو ختم میشوم، تو تمامِ وجود ناتمامِ منی!دست از دوست داشتنت بر نمیدارم! تو حقیقی ترین رویای منی!




  67. عطا
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    ببین عشق جآن …
    دنیا هر چقدر هم پیچیده و آشفته باشه و میل به بازی داشته باشه ، تو غصه نخور … فراموش کرده که عشق ما خیلی پیچیدگی ها و آشفتگی ها رو گذرونده و تا به اینجا رسیده … پیچ هایی حتی بیشتر از پیچش موهای دلبرانه تو …(:
    ما با هم بوده ایم و خواهیم بود … اصلاً به قول مادربزرگ : اونایی که روحشون بهم تعلق داشته باشه ، دنیا هر چقدر هم بازیشان بده … تهش به هم دیگه ختم میشن …🙃
    مگه نه دلبر جآن …؟ ♥️




  68. niousha
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    احتملا فکر میکنی میشناسیم مگه نه؟ این حس باعث میشه فکر کنی به هم نزدیک هستیم اما هیچ تصوری از فاصله ای که بینمون هست نداری. باید بدونی فاصله ای که بین ماست طول نداره، عمق داره.روزها منتظر بودم تا متوجهش بشی. ظاهرا پیچیده تر ازاونی بود که بتونی درکش کنی. شاید هم ترجیح دادی نادیده بگیریش. ولی در هر صورت دوست دارم بدونی اشکالی نداره. مشکلی نیست اگر به هم نزدیک نباشیم، مشکلی نیست اگر نتونی همه جیز رو درک کنی. میخوام بدونی این فاصله ما رو به هم نزدیک تر میکنه. شاید”ما” به معنای کنار هم بودن من و تو نیست، شاید این فاصله”ما” رو به وجود میاره. اما باز هم خیلی دور نشو و اگر دور شدی، فراموشم نکن.




  69. زینب
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    شاید او،در گوشه‌ای از گذشته گم شده باشد،با بدنی لرزان،نگاهی نا‌آرام و گمشده در مسیر وجودم…
    گاهی آنقدر سرخورده و ناامید می شوم که دوست دارم او را زیر پاهایم له کنم،غرقش کنم یا به دار بیاویزمش،منِ گذشته‌ای را که چیزی جز درد و اشتباه را یادآور نمی کند…
    اما او مانند کودکیست گم شده،گمشده بین رنج‌ها و تصمیم‌هایش…
    میخواهم دستانش را بگیرم،به او نگاه کنم،آرامش کنم و به او بگویم من اینجا هستم،درست کنار تو…
    دلم میخواهد وقتی می‌گرید،بغلش کنم و به او بگویم من همه ی این مسیر را آمدم،مرا ببین،حال من خوب است…
    حتی اگر تو اشتباه کردی،شکستی و آنقدر درد کشیدی که رمقی برای ادامه دادن نداشتی…
    حال من خوب است،به خاطر رنج هایی که تو کشیدی،به خاطر ادامه دادن تو،من جانِ عزیزِ گذشته‌یِ من…




  70. فائزه راد
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    هرچقدر خروشان باشد زندگی،
    هرچقدر ویران و گریزان شده باشم از عشق،
    باز اگر تورا ببینم، میشناسمت و به سوی تو پر میکشم . . .
    حتی اگر تمام دنیا از نگاهم رنگ ببازد تو برای من پررنگ خواهی ماند
    نزد من بیا! ای هستی درهم تنیده‌ی من!




  71. طناز
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    در هزارتوی زندگی گم شده ام.می چرخم،می گردم، می افتم ،بر میخیزم اما چگونه به دستان پر مهرت برگردم؟ دوریم از هم اما مگر از قدیم نگفته اند کوه به کوه نمی رسه اما آدم ..موجود فوق العاده ایست که تمام ناممکن ها را ممکن می سازد پس چون دلم در گرو توست می گردم می چرخم و پیدایت خواهم کرد تا دنیا به رویمان بخندد و روی دیگر زندگی را با هم به تماشا بنشینیم چرا که از هر سو بنگری دو نفر همیشه بهتر از یکی ست.




  72. Behnaz
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    دستانت را به من بده دنیای ما عجیب شبیه به یکدیگر است. سالها تصور می‌کردم کسی مانند خودم نخوام دید کسی که به قول داستایوفسکی همان گونه که با خودم سخن می‌گویم با او سخن بگویم ، اما تو را دیدم؛ می‌دانم که تو هم مدت های زیادی تنها بوده‌ای که تنهایی بد نیست وقتی از آدمهای غلط به خودت پناه میبری ، و میدانم که ادمهای نادرستی هم سر راه تو بوده‌اند که سر راه من هم بوده‌اند به نظرم ما انها را ملاقات کردیم تا تشخیص دهیم که چه کسی مناسب ماست، تا وقتی من تو را دیدم و تو مرا، بفهمیم این خودش است همان ادم درست . معلوم نیست برای هر نفر چند بار پیش می‌آید که ادم درستش را بیابد من نمی‌خواهم تو را از دست بدهم…
    بگذریم حالا دستت را به من بده.




  73. مهسا
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    رنگی رنگی میگم شما اینجا هم اسامی برنده ها رو معرفی میکنید؟ یا فقط اینستا؟




    • رنگی رنگی
      ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

      در اینستاگرام




  74. حنانه
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    زندگی مثل دریا پر از تلاطم و موج های پی در پی است.ما بین این موج ها گم شده ایم
    عشق جوانه ی سبز امید را در دلم زنده می کند
    تا غرق نشوم و تورا بیابم
    و بر روی امواج شادی و غم زندگی رها و آزادانه و شاد دست در دست هم برقصیم
    این دنیا عشق خالصانه کم دارد…




  75. ماهورا
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    نمی توانم…
    من، نمی توانم دستانت را بگیرم…
    هر قدر تلاش کنم هم نمی توانم…
    مگر وقتی که کلاف در هم تنیده‌‌ی تنفر از خودم را باز کنم…
    تو را دوست دارم…
    تو را دوست دارم به اندازه‌ی در هم تنیدگی کلاف تنفر از خودم…
    اما نمی‌‌توانم دستانت را بگیرم و تو را در آغوش بکشم…
    خودم را وسوسه میکنم که در کنار دوست داشتنت می‌توانم خودم را نیز دوست بدارم…
    گول می‌خورم، دستم را به سویت دراز می‌کنم و در کلاف تنفر غرق می‌شوم…




  76. ساجده
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    عنوان: دنیای بدون مرز
    اسم من رهاست.هیچ وقت نتونستم معنی اسمم رو حس کنم؛ رها فقط کلمه ای بود که از زبان بقیه می شنیدم.
    رهایی فقط به این معنی نیست که هر کاری دلمون بخواد انجام بدیم و دیگران هم بدون سوال و جواب کردن همه کارهای ما رو تایید کنند؛ رهایی گاهی به این معنیه که بدون توجه به نژاد، دین یا کشور بتونیم به انسان ها کمک کنیم.
    من دلم میخواد به آدمایی مثل محمد که در افغانستان زندگی می کنه و خانوادش رو از دست داده کمک کنم…ولی نمیتونم…همون طور که دوستم آنا که به فرانسه مهاجرت کرده، نمیتونست در مورد مشکل بی آبی و خشکسالی من و تموم هم شهریام تو ماهشهر کمک کنه.
    هر چه قدر هم که سعی کنیم مرز های دورمون رو لطیف جلوه بدیم، باز هم شکست میخوریم؛ چون اونا تو واقعیت مرز نیستن؛ بلکه دیوار های بلندی هستن که بهشون رنگ صورتی زدیم تا چهره غم زده میلیون ها انسان درمانده رو پشت اونا پنهان کنیم.
    آرزوی من، محمد و آنا دنیایی بود که در اون
    حق زن و مرد برابر بود
    مرزی وجود نداشت
    مهاجرت معنا نداشت
    رنگ پوست برای کسی مهم نبود
    هیچ انسانی به انسان دیگه برتری نداشت
    دزد نداشت
    زندان نداشت
    جنگ نداشت
    سیاست نداشت
    …این آرزو درست مثل یک افسانه است؛ مگه نه؟…




  77. Mahdokht
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    در چند قدمی به تو رسیدن چه ساده یک موج میان ما افتاد! چه تلاش ها که نکردم برای رسیدن به تو اما تو با چه سهل انگاری هایی همه ی تلاش هایم را هیچ ساختی! حال از من هیچ برنمی آید ولی می‌دانم خواهی فهمید که چقدر ظالم بودی! بیا جلو، نزدیک تر، باز هم نزدیک، دستم را بگیر؛ اگر مرا میخواهی نجاتم بده اما اگر فکر میکنی حق با توست ترجیح می‌دهم با هم بمیریم تا برایت بمیرم!بیا جلو، نزدیک تر…




  78. محمد
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    روزی روزگاری در این دنیای پهناور دختری تنها درگوشه ای از کلافهای این سرزمین پسری را دید او هم مثل خودش دنبال کسی میگشت تا مونسش شود خجالت را کنار گذاشت دستش را به سوی او دراز کرد پسر هم در ناباوری دستش را به سوی دختر گرفت در دلشان گل امید شکوفا شد وبه مهر نشست.سوی هم روبروی هم تا پایان آرزوها در کنار هم خواهیم بود!!




  79. ستاییش
    ۲۶ مرداد ۱۴۰۰

    بیزار بودیم از هم در این دنیای پر آشوب، در این دنیای پر پیخ و خم، فکر می‌کردیم سرنوشت هیچگاه مارا به هم وصل نخواهد کرد
    اما با دیدن موج این روزگار، تن به شنا کردن دادیم، شنا کردیم شنا کردیم تا رسیدیم بهم، حال فقط هم را داریم با اینکه بیزاریم اما فقط هم را داریم، پس بیا دست دهیم تا شاید کم شود از بار نفرت این جامعه که خزانه اش پر شده




  80. Zahra
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    چشمانم را میبندم
    غرق در خیال میشوم، خیال صورتی من !
    چه خیال قشنگی خیالی سرشار از آرامش
    نفس عمیقی خواهم کشید در سرم رویای رنگی خواهم ساخت اما باید حواسم را جمع کنم تا غافل نشوم
    هر بار که غافل شدم تا کمر در مرداب غم فرو رفتم):
    اما خوشبختانه هر بار در گودال غم افتادم آشنایی را دیدم که دستم را گرفت و مرا از گودال غم نجات بخشید نامش (رنگی رنگی )بود (:
    یک رفیق آشنا گرم و صمیمی…
    کسی که عشق به زندگی رابه من آموخت و لبخند زدن در گرداب غم را برایمان ساده کرد …
    ممنون دوست خوبم رنگی رنگی جانم … 💖🌱




  81. کیانا عبیری
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    پا گذاشتم در خیابان اصلی به قصد پیاده‌روی و سفر کردم به پیچ‌وتاب زندگی در گوشه‌ای از سمت چپ مغزم جاهای خالی را در بین تونل‌ها یافتم از سمت چپ مغزم پرسیدم جاهای خالی را چگونه پر کنم رفتم به سمت راست مغزم جایی بین تونل‌های رؤیا و انگیزه و علاقه شناور شدم روی موج‌ها و دوروبر را گشتم ناگهان تو را دیدم تو را که با قلبی سرشار از عشق ایستاده بودی و این‌گونه بود که زندگی‌ام کامل شد




  82. fstemeh
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    دختری که دوست داشت شادیه جدیدی رو تجربه کنه و همیشه دنبال راهی بود که بتونه اونو داشته باشه
    انگار براش دست نیافتنی بود توی ذهن و خیالاتش غرق شده بود که به یک باره یه بوی توت فرنگی به مشامش رسید خیلی عجیب بود همین بوی مورد علاقش درب اتاقشو باز کرد تا ببینه بو از کجا میاد درب اتاقو که باز کرد با یه قصری پر از شیرینی های توت فرنگی صورتی روبه رو شد خیلی شوکه شده بود یه مرد از میون شرینی ها خودشو به دختر رسوند و بهش گفت خوش آمدید اینجا قصر شادی شماست تا هر وقت که دوست داشتید می تونید اینجا شادی کنید




  83. نوال
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    در پیچ و تابِ مازِ زندگی بن بست ها اجتناب ناپذیرند…
    در انتهای بن بست…
    درست همان جایی که گمان می کنی یک عمر بی نتیجه به دور خودت چرخیده ای…
    درست همان لحظه ای که حس می کنی به آخرش رسیده ای…
    سرت را بالا بگیر!
    شاید عشق منتظرت باشد…
    فانوست را به یک دست و دستانِ لرزانت را به دستِ دیگرش بسپار!
    بگذار او راه را نشان دهد!




  84. ستاییش
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    بیزار بودیم از هم در این دنیای پر آشوب، در این دنیای پر پیخ و خم، فکر می‌کردیم سرنوشت هیچگاه مارا به هم وصل نخواهد کرد
    اما با دیدن موج این روزگار، تن به شنا کردن دادیم، شنا کردیم شنا کردیم تا رسیدیم بهم، حال فقط هم را داریم با اینکه بیزاریم، اما فقط هم را داریم، پس بیا دست دهیم تا شاید کم شود از بار نفرت این جامعه که خزانه اش پر شده




  85. آذر
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    گوش کن نجاتت میدم تورو هم میارم پیش خودم و از این راه پر پیچ و خم رد میشیم. همه جا از این راهها هست ولی من و تو کنار هم میتونیم ازشون عبور کنیم. هرچقدر هم سخت باشه و غیر ممکن دوتایی دست تو دست هم از این راه رد میشیم و نجات پیدا میکنیم.




  86. Sahar
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    زمانی که سردی هوای پاییز جای اشک هایم را میسوزاند ، زمانی که پرندگان شادی ام سوار بر موج باد در آسمان پرواز می کردند و تا جایی که می‌توانستند از من دور می شدند ، زمانی که احساساتم مانند کلاف نخ به هم گره خورده بود و باز کردنشان غیر ممکن به نظر می رسید ، زمانی که مانند یک درخت پاییزی آرام و ساکت نشسته بودم و برگ های امیدم دانه دانه بر زمین می افتادند ،
    تو آمدی
    و گره از تمام غم هایم گشودی
    دستم را گرفتی
    تا مانند دو پروانه کوچک در دشت زندگی پرواز کنیم




  87. E.z
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    زندگی بعضی وقتا جاده رو برات صاف و هموار میکنه که همین طور بری حتی شاید بعضی وقتا ندونی داری کجا میری ،بعد یهو یه جای اون جاده ی زندگیت انقدر سر بالایی و پیج در پیج میشه که دیگه همین جا می مونی ولی این فقط تو نیستی که اونجا گیر افتادی خیلی دیگه از اطرافیانت و دوستات هم هستن ولی اگه دقت کنی فقط اون ادمایی اونجا گیر افتادن که فقط برای قسمت های صاف و هموار زندگی اماده ان اونجا یکی هست که حاضر خودش همون جا بمیره ولی تو رو برسونه به بالای قله زندگی شاید تو خیلی وقتا بهش بدی کردی ولی اون انقدر دوست داره که اصلا این چیزا براش مهم نیست❤
    اون دستت رو میگیره و میبره تا بالای قله ولی جاده ی زندگی خودش تموم میشه……
    میدونی اون کیه ؟!نه چون انقدر بزرگه که هیچوقت درکش نمیکنی
    برات سخته که بفهمی عظمت اون چه قدره پس سعی کن خودت رو اونقدر قوی کنی که بتونی یه ذره درکش کنی🌈




  88. سارا
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    روی جاده های صورتی رنگ گرفتار مانده بودم…نفس هایم به شماره افتاده بود،از آسمان بوی خون می آمد…به پرنده ای مانده ای در قفس می مانستم تنها،خسته و دردمند.صدای شلیک ها و گلوله ها هنوز توی گوشم می پیچید،پاهایم از زخم دویدن های بی پایان مان پر بود و هنوز انگشتانم از خیس اشک های پاک شده اما انگار به تحمل تمام چیزهای تحمل ناپذیر عادت کرده بودم…
    شکل دستانت را همان لحظه جلوی صورتم دیدم،فرشته ناجی من بودی که دستت را برای کمک به سمتم دراز کرده بودی.وقتی با کمک تو برخاستم و کیلومتر ها از جاده های صورتی رنگ دور شدیم.نگاهم کردی و گفتی:«چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد،نه؟»
    به چشمانت خیره شدم و گفتم:«میدونی بقیه اش چیه؟». سرت را به علامت نفی تکان دادی پس برایت خواندم:«
    چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
    چه نکوتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد
    پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
    چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشند»




  89. Erfaneh
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    این کلاف مشکلات زندگیه ماست..
    درسته بزرگه ، درسته درازه ، ولی گرده…
    میچرخه و میچرخه و میچرخه و کم کم باز میشه!

    کلاف بزرگه… ولی خدای ما بزرگ تره.. لحظه ای به عظمتش شک نکن ..!

    خدا یه جایی اون بالا بالاها حواسش به همه هست!
    مراقبمونه که آسیب نبینیم !

    خودش یه جوری این کلاف بزرگ مشکلات رو باز میکنه که متوجه نمیشیم !

    یه روزی این کلاف بزرگ کرونا هم باز میشه ..

    فقط باید دست به دست هم بدیم و به خدا توکل کنیم ..❤

    به امید شفای تمام بیماران.. بخصوص بیماران کرونایی!

    دوست من .. الهی لبت خندون و دلت شاد..🌙💜




  90. Mahdieh
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    از ابتدای راه مقصد من قلب تو بود و من در میان هزارتو افکارم در جست‌وجوی تو هزاران مایل دویده بودم؛هر قدمی که برمیداشتم تو دورتر می‌شدی ،دستم را که به سمت دراز کردم ناگهان پاهایم قفل شد و سرانجام گره کور سرنوشت پیش چشمانم باز شد؛
    ما عروسک هایی بودیم که در میان قاب چوبی گرفتار شده بودیم؛ هرچه تلاش میکردم نه از میان افکارم بلکه از میان تاروپود پارچه بوم نقاشی تکان نمی‌خوردم.




  91. Sara
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    وقتی به مامان گفتم که من توی سیارکم یه لولاپالوزا دارم و حالا دیگه انقدر رشد کرده که نمیشه از ریشه درش اورد ،مثل این بود ک بدترین خبر دنیای سیارک هارو بهش رسونده باشم…
    همه میدونستن اگه اونو تا وقتی که یه جوونه ی بی جونه از خاک بیرون نیاری، اونقدر بزرگ میشه که ادمو توی خودش میکشه و ارتباطشو با همه جا قطع میکنه تا اینکه حس تنهایی و اینکه قرار نیست کسی دنیارو شبیه تو ببینه، از پا درت بیاره!
    با هر بار بزرگ تر شدنش ،ساقه ها کم کم وارد بدنت میشدن و چیزهایی رو تجربه میکردی ک به چشم دیگران نادیدنی بودن، نت های موسیقی که روی هوا شناور میشدن رو میدیدی، رنگ هارو بو میکردی، وارد دنیای شعر ها میشدی، وقتی بین یه عالمه ادم توی یه جمع شلوغ نشسته بودی یهو میتونستی دیگه اونجا نباشی! میفهمی چی میگم!…
    حالا لولاپالوزای من اندازه یه غول شده بود، به دستو پام پیچیده بودو منو توی سیارک خودم حبس کرده بود ، دیگه نمیشد برای نجاتم کاری کرد، ساقه ها توی وجودم ریشه دوونده بودنو اگه قطعشون میکردن درد میکشیدم، برای وارد شدن به سیارک من باید از هزارتوی ساقه ها عبور میکردی، گیر میفتادی، برمیگشتی و دوباره امتحان میکردی…
    ادمی که بین اون ساقه ها گیر افتاده بود هر بار با فکر اینکه هیچ وقت اونقدر مهم نبوده که کسی براش از بین اون هزارتو عبور کنه، بیشتر توی تنهاییش فرو میرفت.
    از من، میون اون همه ساقه چیزی جز دوتا تیله مشکی چشمام باقی نمونده بود، اون لولاپالوزای دوست داشتنی تا مدفون کردن من توی تنهایی فقط به اندازه یه ساقه دیگه راه داشت، تا وقتی ک سرو کله ‘اون’ پیدا شد، یه ادم ذخمی که از بین هزار توی لولاپالوزای سیاره من عبور کرده بود، میون راه ساقه ها اون رو هم گرفتار کرده بودنو حالا اون دنیا رو از روی سیارک من میدید! با من!

    Lollapalooza :
    یه چیز ، شخص یا رویداد فوق العاده یا غیر معمول ؛ یه موجود استثنایی!




  92. Sara
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    از من تا تو راهی نبود، وقتی ریشه های قلب من تا عمق وجود تو راه یافته بود!




  93. آیلین تیباش
    ۲۷ مرداد ۱۴۰۰

    من مشکلاتم را دوست دارم. شاید عجیب به نظر برسد ولی در واقع ما در پاره ای از مشکلات زندگی میکنیم. زندگی همین مشکلات هستند. اصلا این مشکلات هستند که خیلی وقت ها خوبی ها را به یاد ما می آورند این مشکلات هستند، که فرصت ها را برای ما فراهم میکنند، این مشکلات هستند مه مارا تبدیل به نسخه بهتری از خودمان میکنند.فقط کافیست باور کنیم مشکلات خوب هستند.




  94. ساهورا
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    من گمشده سرزمین تنهایی ها هستم. مرا در میان امواجی از افکارم بیاب.
    و آن هنگام که در روشن ترین قسمت وجودم به دنبال خود میگشتم ، انعکاس صدای خنده ای توجه ام را جلب کرد. صدا را دنبال کردم.
    در طول مسیر؛ شجاعت مرا در آغوش گرفت، محبت مرا نوازش کرد، صداقت در گوشم زمزمه کرد و شادی به من لبخند زد.
    در انتهای مسیر خودم را در چشمان تو یافتم.




  95. سحر کاظمی
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    بنام خداوند شاملو وایدا
    در روز گرم تابستانی چشمانم را بسته بودم و از پشت پلک هایم سایه ی تکان خوردن برگهای سبز درخت تنومندی که زیرش دراز کشیده بودم را میدیدم. نسیم مهربانی صورتم را نوازش میکرد .گمان کنم نسیم هم عاشق شده بود.این رااز پچ پچی که با برگهای درخت میکرد متوجه شدم . صدای آشنایی شنیدم .صدای قدم‌های کسی بود که سالیانست دوستش داشتم.انقدر که از روی صدای قدمهایش،نفسهایش میشناختمش…




  96. مریمی
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    اون روز بهاری، من و تو درست زیر اون درخت قدیمی گیلاس، جای قلب هامون رو با هم عوض کردیم..و بی صدا قسم خوردیم..که عاشق هم بمونیم..زیر درخت نشستیم و گذاشتیم عطر شکوفه ها برای روحمون لالایی بخونه..دزدکی به هم نگاه کردیم و ریزش شکوفه ها رو نادیده گرفتیم..رنگ صورتی شکوفه های گیلاس چیزی بود که ما رو به هم وصل می‌کر…وَ حالا مدتی میشه که شکوفه های گیلاس یکی یکی از رو شاخه های لرزان از نسیم سُر خوردن و افتادن..و حالا مدتی میشه که تنه ی اون درخت گیلاس، به دو تا عاشق بد قول پناه نمیده…و حالا مدتی میشه که تو رویاهام، امواج صورتی رنگ شکوفه های گیلاس دستت رو به سمت من میارن و من درست لحظه ای از خواب میپرم که فاصله ی ما از هم، به اندازه ی یک “هنوز دوستت دارم” کوتاهه…




  97. Bita AK
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    (عنوان): نیمه روح
    – مارک ، من از آدامس جدا شده ام .
    مارک به کارول نزدیک تر شد.
    -مارک من دیگر سقوط نمی کنم، مارک من مرده ام‌ .
    مارک دست کارول را گرفت .
    -خدانگهدار مارک!
    دستش را رها کرد و…
    *حدود هفت سال بعد* ، صدای زمزمه آواز کارول شنیده می شد ، مارک لبه ی پرتگاه ایستاده بود .
    کارول از پشت سر او را به پایین هل داد ؛ سپس لبه ی پرتگاه ، روی آدامس نشست ، با آمیتیست زهرآگینش رگ دستش را زد و با خون نوشت:《 اینجا کسی نمی میرد مارک 》.
    -شب را دوست دارم ، تا ابد…

    ( راستش یه جورایی احساس عذاب وجدان کردم که نوشتمش ، نمیدونم انتظار باشم که برنده بشم یا نه ولی دوست دارم با آنشرلی هم نظر شم ، فعلا)♡




  98. آیلین
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    گاهی اوقات ما چنان در مشکلات زندگی غرق میشویم که گویا هیچ چیز وجود ندارد. اما در همین حال ملاقاتی با یک دوست میتواند ما را از انبوه مشکلات نجات دهد.




  99. کیانا مرادیانی
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    در هزارتوی این زندگی پر پیچ و خم و پر از ایراد و اشکال پر از تفاوت و دو رنگی و گاهی هزار رنگی ادم هیا دور و بر ناگهان با شخصی رو برو شدم که حس می کنم بوی متفاوتی داشت بلکه این تفاوت از هزار تفاوت دیگر بهتر بود چون او بوی خوش دوستی و عشق را میداد من قبلا بو های متفاوتی را حس کرده بودم انها هم متفاوت بودن ولی این یکی انگار بوی اشنایی متفاوت را میداد انگار بین من و او عشقی جریان گرفته بود کاملا ناخوداگاه و دوست داشتنی دستش را دراز کرد و من دستانش را فشردم وانگار که هزاران بار پیش از این او را دیده بودم بویده بودم و عاشقش بودم اینبار نه با دید کمال گرایانه و نگاهی سطحی به زندگی نگاه کردم و خودم را متفاوت دیدم منی که دنبال عشقی فرازمینی بودم عاشق این شخص زمینی خودمانی شدم میدادنی که چه میگویم یا تو هنوز حس عاشق شدن را درک نکرده ای با خودم هد بستم که تا ابد عاشقش بمانم و هر روز او را ببویم و عشق بورزم من عاشق عاشقی کردنم
    این متن تقدیم به ادو عشق نازنینم




  100. کیانا مرادیانی
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    سلام ممنون بابت مسابقه اتون




  101. fatemeh
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    توی این زندگی درسته که پیچ و تابا زیادن منم دستم خیلی بلند نیست که دستتو بگیره و دیگه ماله خودم باشی ولی اینو بدون اگه نمیتونم کنارم داشته باشمت اگه نمیتونم ببینمت اگه کنار پنجره چشم انتظارت باشم بازم تو هستی ولی دیگه تو قلبم تو ذهنم توباورام….
    بعضیا رو اگه کنارمون نداشته باشیم شون اگه کسی اونو ازمون گرفته باشه بازم یه جا داریمش و اون تو قلبمونه
    هوای همو داشته باشیم
    شاید دیگه یه روز زورمون به این همه پیچ و تابای زندگی نرسه




  102. سحر
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    و من گمشده بودم
    در میان همه
    در میان فکارم
    و کسی هم نبودکه مرا نجات دهد
    هرچه گشتم در این دنیا کسی نبود
    تا اینکه رسیدم به جایی
    که دنیا صورتی بود
    پر از پیچ
    پر از تاب
    کسی را دیدم
    و او مرا دید
    گویا چندین سال منتظرم باشد
    به سویم آمد
    و گفت
    بیا
    دستش را دراز کرد
    و وقتی گرمای دستش در من هم نفوذ کرد
    وارد جای دیگری شدم
    وارد دنیای خودم
    و او دیگر نبود
    و فهمیدم که همه چیز
    یک رویا بود




  103. سوگل
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    وقتی گفتی دوستت ندارم
    و ترکم کردی
    میدانم که دروغ گفتی
    و تو هم میدانستی
    آری میدانستی بی من دوام نخواهی آورد
    میدانم و ثابت کرده ام
    هر شب، زمانی که سرم را روی بالشت میگذارم
    به خوابی فرو میروم
    خواب میبینم در هزار تویی هستم صورتی رنگ
    میپیچم و میپیچم و میپیچم
    تا تو مرا پیدا میکنی
    به سویم می آیی و در آغوشم میگریستی
    و میگویی
    دوستت دارم سوگل
    شب من بی چراغ است بدون تو
    صبح من بی شور و اشتیاق است بدون تو
    مرا ببخش
    و من هم میگویم
    من تو را بخشیدم
    اما تو هم خودت را ببخش




  104. ریحانه پوررزاقی
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    تمامِ من سلام اکنون که ذهنم اسیر تلاطم خاطراتت شده است و امواج عشق و احساسات جسمم را گروگان گرفته است
    حضور مهرمندانه ات را حس میکنم.
    مثل همیشه با دلی آغشته از لطف ایستاده ای ؛ اینجا مردمک چشمانت خالی از مردم شده است و فقط حضور خودِ من در چشم هایت جاری است و تو دلبرانه پیراهن زیبای آبی را که هدیه خواهرت بود پوشیده ای. و البته که باعشق حس حسادتم را بر انگیختی. به عطر خوش اقاقی و به قامت سپیدار ها قسم که همه را حس میکنم و این برایم عجیب زیباست
    درست است سالیان سال از جوانی مان میگذرد و حال من سالخورده ام که بی شک اگر توهم میهمان آسمان نمیشدی اکنون جوان تر از من نبودی اما خب اینجا ، گوشه ذهنم میان دریای مواج تخیل هردویمان جوانیم و خبری از گذشت زمان نیست
    جالب است بدانی هرچه من تورا می طلبم و تو مرا ختم به وصال نمیشود ؛ شده است ماجرای کویر و سرآب
    اشکالی ندارد، دیداری دوباره دور نیست




  105. چیکا
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    انگار این دنیا و آدم هایش با خیالاتم تبانی کرده اند. دیگر فرمان من در این تصورات، اعتباری ندارد. شده ام بازیچه ی نبودنت؛ رویای دستانم با افکار پریشانم همراه می شوند و از ساحلِ امنِ روزمره ام، مرا به اوج طوفان تو می کشانند. این امواج وهم آلود، از خود هویتی ندارند؛ پرورش یافته ی جای خالیِ خاک گرفته ات هستند و رنگ و لعاب چهره ات را به رخم می کشند. آه از تو.. آه از کمبود که نه، نبودن تو.. می بینی؟ باز هم در سرابِ پر طوفانی از نقش تو غرق هستم. اما طغیان دریا همیشه بحران نیست؛ گاهی می تواند ناجی باشد برای گمگشته ای که در پی گمشده اش، گم شده است. کسی چه می داند شاید زمانی، جایی، فاصله ی دستان من و تو فقط صفر کیلومتر باشد.
    آری! من به این رنگ ها و امید ها، ایمان دارم.

    #چیکا




  106. چیکا
    ۲۸ مرداد ۱۴۰۰

    سلام تصویر جالب و پر مفهومیه.. ممنون که از این طریق ما رو با این هنرمند و آثارش آشنا کردید.🙏🏼🌱✨




  107. دیانا
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    زندگی پیچ و تاب های زیادی دارد !
    اما من همه آنها را با جان و دل می خرم تا بار دیگر غرق در چشمانت شوم …




  108. shahnaz
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    همه میگفتن آدم بدی هستی که منو اینجوری ول کردی. ولی من ته ته قلبم باور داشتم که راهی نداشتی و درست بود. سه سال بعد که اومدی قیافت یه جوری بود انگار از جنگ اومدی. وقتی اومدی دنبالم گفتی نمیدونی برای اینکه دوباره برگردم پیشت چکار کردم. خودتو به آب و آتیش زده بودی. از جنگلا و معبدای هند گرفته تا دریا ها دور دنیا رو چرخیده بودی تا بتونی به من برسی. ثابت کردنش سخت بود برای بقیه ولی من میدونستم که توی اون پیچ و تاب مشکلاتی که داشتی بالاخره دستتو دراز میکنی تا بیای.
    و درست بود…




  109. jules
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    دیوانه، مریض و اغلب مجنون. این ها نام هایی بودن که بقیه منو باهاشون میشناختن. وقتی بعد از یک روز غیبتم از ارومیه و یه جورایی از کل دنیا، مادرم اومده بود داخل اتاقم و روی تختم نشست که غصه بخوره که یک دفعه با دیدن من که خواب بودم توی تختم جیغ زد و منم بیدار شدم. گفت تو کجا بودی!؟ گفتم من که اینجا بودم و خواب بودم. گفت پس چرا ما ندیدیمت؟ چرا گمشده بودی؟ چرا غیب شده بودی؟ گفتم من تمام مدت همینجا بودم. ولی یه خواب عجیب دیدم که بنظر خیلی واقعی بود! گفت چی؟ گفتم توی یه دنیایی بودم تماما صورتی. مثل دریاچه ی ارومیه بود. مثل کاموای صورتی تو. مثل دامن صورتی پری(خواهرم). مثل موهای صورتی ای که توی آرایشگاه هست. مثل پشمکایی که توی شهر بازی میفروشن.توی اون گمشده بودم. پر از امواج و پیچ و تاب بود. یه دفعه یکی اومد پیشم. دستشو دراز کرد و من دستشو گرفته بودم که تو جیغ زدی. و باور کن قسم میخورم واقعی بود. احساسش میکردم. بوی توت فرنگیو حس میکردم. گرماشو حس میکردم. از اون به بعد شده بودم دیوونه ی شهرمون. ولی هنوز بعد از بیست و پنج سال به حرفم موندم و باور دارم که یگ چیز عجیب در مورد اون دنیایی که توش بودم وجود داشت.




  110. ترانه
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    من از یک بیماری سخت گذر کردم و احساس می کنم به مرحله بالاتری از زندگی ام قدم گذاشته ام . حالا بدون توجه به دیگران لباس گل گلی می پوشم ، اندکی اضافه وزنم اذیتم نمی کند و دیگر موهای فرفری ام را صاف نمی کنم . در این مرحله به هم رسیدیم . و تو هم بی اهمیت بی ظاهرت در دید دیگران هستی . نمی دانم اینجا ایستادنت نتیجه صعود است به مرحله بعد یا بالعکس ! همه چیز نسبی هست ، به زاویه دید ما بستگی دارد. اینک و در این لحظه «اکنون» هر دو می توانیم دست همدیگر را بگیریم به امید پشتوانه ای برای آینده . شاید مسیر باهم بودنمان کوتاه باشد ولی مهم نیست اگر خاطره خوشی باقی بماند .




  111. Zahra
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    یهو چشم وا کردیم دیدیم افتادیم وسط یه هزار توی پر پیچ و خم به اسم زندگی. انگار یکی یهو سوت آغاز رو کشید و فریاد زد: بدو!
    و ما غرق شدیم توی دغدغه ها و روزمرگی ها. حتی درست نمیدونستیم قراره به چه چیزی برسیم، ولی دیگه قشنگی های مسیر مهم نبود. این که کفشمون پامون رو اذیت میکرد مهم نبود. حتی خودمون هم دیگه مهم نبودیم. انگار تنها خواسته مون شده بود جلو زدن از آدم ها و برنده شدن. بدون اینکه رویای واقعی مون برامون مهم باشه، اون خودی که باید مواظبش می بودیم رو برداشتیم و بدو بدو کشوندیم سمت هدف. فقط برای اینکه ثابت کنیم ما برنده ایم. غریبه شدیم با خودمون. انقدر غریبه که گاهی لازم بود یکی دست دراز کنه و ما رو از این هزار تو بیرون بکشه. که تو چشمامون نگاه کنه و بپرسه: این واقعا اون زندگی هست که تو می‌خواستی؟ که کمک کنه دوباره خودمونو بشناسیم. رویاهامون رو دنبال کنیم و توی مسیر رسیدن به اونها از خودمون مراقبت کنیم.




  112. نگار
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    ساعت به وقت دنیای صورتی من بود.
    دور بودیم اما نزدیک، تا دستانت فاصله اندک بود و قلب بیتابم چنان گنجشکی کوچک برای دستان نوازشگرت پر میزد.اشتیاقم برای به اغوش کشیدنت مثابه تقلای ماهی قرمز بیرون افتاده از تنگ امنش بود‌.
    همه چیز آرام به نظر میرسید ولی چه کسی خبر از دل آشوب و بیقرار ما داشت؟
    نگاهم میکردی و من خط به خط نگاهت را از بر بودم و میتوانستم تمام احساست را لمس کنم.
    راستش را بخواهی ان لحظات را تاب نمی اوردم اگر  ارامش چشمانت به روحم تزریق نمیشد.
    هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشدیم…و اه خدای من،  حالا فقط کافی بود اخرین قدم را برداریم تا ناب ترین معجون اغوش بشر ساخته شود.




  113. Yekta
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰


    گاهی سخته
    پیدا کردن خودت از بین همه ی این ها، روز ها و شب ها میگذره ولی انگار بیشتر از قبل از خودت دور میشی
    لازمه بلند شی خودتو پیدا کنی اما خسته ای
    شاید مثل قبل نشه این حس و مخفی کرد ولی هنوزم سعی میکنی
    می‌دونی که تنهایی، خودتو از درونت پیدا کن و دقیقا وقتی که داشتی رها می‌شدی دست خودتو بگیر:)




  114. ریحانه
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    تونل های پی در پی…
    جاده های پیچ در پیچ…
    و در نهایت این ما هستیم که به هم میرسیم…




  115. Ayda🍀
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    راهی که رفته بود رو برگشت.
    خسته به اطرافش نگاهی کرد و سرش رو پایین انداخت.
    اشکاش رو پاک کرد و به هزارتویی که درش گیر کرده بود، فکر کرد.
    از وقتی اون نامه ها رو دیده بود، گیج شده بود.
    فهمیده بود همه مردم توی مرداب در حال غرق شدن هستن.
    تصمیمش رو گرفته بود؛ همه چی رو رها کرد، از دغدغه ها فاصله گرفته بود و دنبال صدایی که توی نامه دربارش گفته شده بود، میگشت.
    همهمه مردم اجازه نمی‌داد صدا رو بشنوه، سرش رو گرفته بود و میخواست تمرکز کنه اما فقط بین کلافی پیچیده شده بود و هیچ چیز رو نمیشنید.
    شجاعت به خرج داد و سرش رو بالا آورد، انگار همون صدا رو شنیده بود.
    فضای سفیدی بالای سرش دید.
    دستی به سمتش پایین اومد، دست رو گرفت و خودش رو بالا کشید.
    به هزار توی زیر پاش لبخند زد
    +دنیا جای عجیبیه مگه نه؟
    به مرد کنارش نگاهی کرد
    _آره عجیبه. کی فکرش رو می‌کنه که ما همه مون توی مشکلات غرق شدیم و فراموش کردیم که اون پایین زندگی واقعیمون نیست.
    دست مرد کنارش رو گرفت.
    _ممنونم که صدام زدی، وقتی رفتی غصه خوردم که دیگه ندارمت، فکر کردم ترکم کردی.
    +نه من هیچوقت این کار رو نمیکنم، داشتم صدات میزدم ولی نمیشنیدی. اون پایین پر از درد و ترسه کسی زندگی واقعی نمیکنه و می‌ترسه سرش رو بالا بگیره و بفهمه حقیقت چیه.
    لبخند زدن و روی سکویی از کلاف های کاموا نشستن
    _این بالا برعکس پایین هوا آزاده.
    مرد سرش رو تکون و توی چشمای زن نگاه کرد.
    زن نگاهش رو از مرد گرفت و شروع کردبه داد زدن.
    نامردیه که فقط ما بفهمیم زندگی واقعی یعنی چی، بیا داد بزنیم تا آدمای پایین صدامون رو بشنون و از زندگی روزمره رها بشن.
    شاید کسی سرش رو بالا بیاره و دنبال زندگی بهتر بگرده.




  116. حسناسادات بنی طبا
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    میبینمت اما دستانم برای لمس چشمهایت کوتاه است. میبینمت اما جاده جاده بین منو تو فاصله افتاده ست… برای به آغوش کشیدنت باید کوله بارم را بردارم و جاده هایمان را یکی کنم.




  117. هانا
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    مسیر وصالمان کلافی تو در تو ست
    اما تا زمانی که بدانم تو در گوشه ای از این کلافی با اشتیاق آن را می پیمایم .




  118. چیکا
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    انگار این دنیا و آدم هایش با خیالاتم تبانی کرده اند. دیگر فرمان من در این تصورات اعتباری ندارد. شده ام بازیچه ی نبودنت؛ رویای دستانم با افکار پریشانم همراه می شوند و از ساحلِ امنِ روزمره ام، مرا به اوج طوفان تو می کشانند. این امواچ وهم آلود، از خود هویتی ندارند؛ پرورش یافته ی جای خالیِ خاک گرفته ات هستند و رنگ و لعاب چهره ات را به رخم می کشند. آه از تو.. آه از کمبود که نه، نبودن تو.. می بینی؟ باز هم در سراب پر طوفانی از نقش تو غرق هستم. اما طغیان دریا همیشه بحران نیست، گاهی ناجی می شود برای گمگشته ای که در پی گمشده اش، گم شده است. کسی چه می داند شاید زمانی، جایی، فاصله دستان من و تو فقط صفر کیلومتر باشد.
    آری! من به این رنگ ها، امید ها و حتی رویاها ایمان دارم.




  119. فاطمه ملاصالحی
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    در این ماز بی نهایت گیر افتاده ایم. از هر جا که میرویم به نقطه ی آغاز می رسیم و من، دوباره و دوباره عاشقت می شوم.




  120. فاطمه افتخار
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    گیر کرده ایم من و تو در مارپیچ تو در توی فاصله ها. دائم در حال پیچیده کردن موضوع برای حل مشکل اما پاسخ آسان است، در خودمان باید جست و جو کنیم در فاصله ی دست‌ها و یا شاید دل‌هایمان…




  121. سوزان عبدی
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    ما متولد شدیم. دو پیکر جدا، دو روح نیمه. ما در دو سر ریسمان پیچ‌درپیچ رخدادها به دنیا آمدیم. بخش دیگرِ من، راه‌های بی‌شماری را پیموده‌ام و سر هر پیچ و ته هر مسیر، چشمانم را پی تو گردانیده‌ام. اما مسیر انتهایی نداشت و تو هرگز رخ نشان ندادی. نیمه‌ی من، هرکس هرچه می‌خواهد بگوید، من تنها به دنبال تو می‌گردم و تنها به خودت راضی می‌شوم. حال حضور تو را بیش از هر لحظه‌ی دیگری در زندگی‌ام حس می‌کنم. غافل‌گیر نمی‌شوم اگر دستم را کمی بیشتر دراز کنم و دستان آشنایت سرانگشتانم را لمس کنند. چیزی از جنس ایمان در دلم زمزمه می‌کند که شاید سرانجام ته این مسیر به انتظار من نشسته باشی.




  122. Golshan Ardeshiri
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    شاید قسمت ما نرسیدن باشد
    اما میخواهم این را بدانی که میان تمام نداشته هایم داشتنت عجیب می‌چسبد
    دارد باورم می‌شود که شاید عشق یعنی همین نرسیدن
    انگار که دنیا دست به دست هم داده و دورمان دیواری کشیده که هیچگونه نتوانیم این حصار را از بین ببریم
    من دوست داشتم اسکیت بازی را در ده سالگی یاد بگیرم اما اکنون دیگر دلم نمی‌خواهد چون دیگر اشتیاقی برایم نمانده
    میخواهم این را بگویم که هر چیزی باید در زمان خودش و موقعی که شوقش را داریم اتفاق بیفتد اما گاهی دیر می‌شود پس اگر قرار است که بیایی و بمانی تا دیر نشده و کار از کار نگذشته بیا
    عشق من به تو تمرینی شده برای عادت به روزهای بی تو بودن و تو هنوز هم همان دور ترین نزدیک منی که دلم هوای بودنت را می‌کند و فکر می‌کنم اینجایی اما تا به خودم می‌آیم میبینم باز هم غرق در خیالی شده ام که واقعی نیست
    خیالی محال، امیدی محال
    اما مرگ پایان کار نیست شاید در دنیایی دیگر، در جایی دیگر و در زمانی بهتر به هم برسیم
    در جهانی موازی…




  123. H.gh
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    برایت از مرز ها عبور می کنم، حتی اگر در چنگ اژدها باشی.




  124. Elahe
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    در دنیای رنگین عشق، همواره تو را میجویم. فارغ از تمام سیاهی ها، بیا با هم به عمق زیبایی برویم…. جایی که جز من و تو هیچ نباشد… میدانم…موانع زیاد است و راه دشوار…میان تمام پیچ و واپیچ زندگی، تنها تو را میبینم .، آسوده باش …پایانی خوش انتظارمان را میکشد. ✨🌱🌸




  125. ساوا
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    دنیای عجیبیه
    درپیچ وخم های این دنیای فانی
    یافتنِ یاری ابدی
    پارادوکسی عجیب ،اما شدنی است!
    آری میتوان یاری را یافت و برای همیشه اورا درکنار خود داشت .
    این امر تنها با گره خوردنِ قلب ها ممکن است

    قلب،واژه ی خاصی است و خب راه یافتن به آن دشوار،چرا که قلب انسان ها جای آدم های خوب است، خیلی خوب،نمیتوان مثل یک مهمانخانه هر کسی را در آن جای داد

    وبه گمانم به همین سبب است که هر کسی در قلب آدمی نمیتواند جای گیرد
    باید بگردی و انسانِ هم فرکانسِ خودت را بیابی،آن که با او میتوانی خودت باشی و اونیز خودش باشد،خودِ خودِ واقعی اش،بی هیچ نقابی و شریکِ تنهایی و شادی و غمِ هم باشید.
    یار هم واژه ی خاصی است،آن است که بتوانی آن چه را خودت چندان دوست نداری،چون او دوست دارد بخواهی …
    و خب این کار را فقط برای کسی میتوانی انجام دهی که کلیدِ قلبت را داشته باشد وبه قلبت راه یافته باشد
    یار را که پیدا کردی، محکم دستانش را بفشار و یادت باشد ؛ آنکس که به قلبت بتواند راه یابد قطعا هر کسی نیست!




  126. liana
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    حس می کنم گیر افتاده ام ، محصور شده ام بین همه ی افکار و احساساتم . احساسات در من پیچیده اند و راه را برای من هموار کرده اند . می دانم که آنها می خواهند مرا به درست ترین مسیر ببرند . در پیچ و خم دنیا گرفتار که نه تاب می خورم . این مسیر های پیچ در پیچ مرا به تو نزدیک می کند . مرا به سمت تو می کشاند . درست مثل یک آهنربا . می دانم که هیچ شبی بی پایان نیست و با سپیدی صبح تمام سیاهی شب از بین خواهند رفت . دوستت دارم و این تنها جمله ایست که با تمام سلول هایم به آن ایمان دارم .




  127. ملیکا
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    یادش بخیر! چقدر نشستم ور دل عشقت و با کلاف صورتی کم حال دخترانه ام برایت رویا بافتم
    اما هیچکدام از رویاهایم اندازه تنت نشد.‌‌..
    وقتی با ذوق رویاهای بافتنی ام را نشانت دادم و خواستم به زور تنت کنم تا بهت بیاید
    هر چه رشته بودم را پنبه کردی …رج رج آرزوهایم را شکافتی ..گسستی و بیرحمانه زیر پا انداختی
    کاموای رویاهایم در هم تنیده شد…
    نفهمیدم چه شد که همین رویاهای دور و دراز صورتی شد گره کور جدایی …آرزوهای طفلک من شدند هزار راه پر پیچ و خم…هزار مسیر صعب العبور میانمان
    بارها تقلا کردم تا باز کنم این کاموای پیچ در پیچ فاصله ها را …هیهات
    گره اش کور بود…
    دستانت را به من برسان …
    بیا از این گره های جدایی دوباره آرزو ببافیم….
    بیا اینبار باهم آرزوهای رنگی رنگی کنیم و رنگ آرزو بگیریم
    بیا آرزو کنیم که ای کاش در دنیای صورتی آرزوها تقدیر دست هایمان رسیدن باشد




  128. ارغوان
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    وقتی دیگر‌ فکری در سرت نیست، دوست دارم آن آهنگی که شروع به زمزمه شدن می کند را بدانم. دوست دارم بدانم زیر کدام خطوط را در کتاب مورد علاقه ات خط کشیده ای؛ وقتی تلفن حرف می زنی روی قبض دور انداختنی کنارت چه طرح ناخودآگاهی می کشی. دوست دارم بدانم چگونه لمس می کنی و چگونه عاشق می شوی. دوست دارم بدانم وقتی دستت را بگیرم تو هم جرقه را حس خواهی کرد؟ تو هم گیتار عاشقانه را خواهی شنید؟ وقتی در گوشت زمزمه کنم دوستت دارم با من از هزارتو خواهی گذشت یا خواهی ترسید؟ ای کاش بفهمم اصلا می گذاری کسی کتاب های مورد علاقه ات را نگاه کند یا از دست خطت خجالت می کشی؟ کاش بفهمم آیا رسیدی که خط خطی کرده ای را همان موقع دور می اندازی یا به خاطر اضطرابی بی معنی آن را برای مواقع لازم نگه می داری؟ کاش بفهمم آیا اجازه خواهی داد خطوط زندگی ات را کشف کنم؟
    آیا مرا به مارپیچ های زندگی ات راه خواهی داد؟ الان هیچکدام نمی دانم اما مطئنم وقتی دستانت را بگیرم خواهم فهمید.




  129. نشاط
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰


    و ما در هزار توی درون خود گم شده ایم تا یکدیگر را پیدا کنیم!
    دست هایمان مشتاق
    وصل!
    اما روانمان جدایی طلب!
    و این فراق سفر می طلبد!
    سفری به درون خویشتن!
    انگاه است که می فهمیم
    عاشقی یعنی جدایی!
    که در اوج جفت شدن
    دوباره باید مستقل شد!




  130. Afsoon
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    دیوانه، مریض و اغلب مجنون. این ها نام هایی بودن که بقیه منو باهاشون میشناختن. وقتی بعد از یک روز غیبتم از ارومیه و یه جورایی از کل دنیا، مادرم اومده بود داخل اتاقم و روی تختم نشست که غصه بخوره که یک دفعه با دیدن من که خواب بودم توی تختم جیغ زد و منم بیدار شدم. گفت تو کجا بودی!؟ گفتم من که اینجا بودم و خواب بودم. گفت پس چرا ما ندیدیمت؟ چرا گمشده بودی؟ چرا غیب شده بودی؟ گفتم من تمام مدت همینجا بودم. ولی یه خواب عجیب دیدم که بنظر خیلی واقعی بود! گفت چی؟ گفتم توی یه دنیایی بودم تماما صورتی. مثل دریاچه ی ارومیه بود. مثل کاموای صورتی تو. مثل دامن صورتی پری(خواهرم). مثل موهای صورتی ای که توی آرایشگاه هست. مثل پشمکایی که توی شهر بازی میفروشن.توی اون گمشده بودم. پر از امواج و پیچ و تاب بود. یه دفعه یکی اومد پیشم. دستشو دراز کرد و من دستشو گرفته بودم که تو جیغ زدی. و باور کن قسم میخورم واقعی بود. احساسش میکردم. بوی توت فرنگیو حس میکردم. گرماشو حس میکردم. از اون به بعد شده بودم دیوونه ی شهرمون. ولی هنوز بعد از بیست و پنج سال به حرفم موندم و باور دارم که یگ چیز عجیب در مورد اون دنیایی که توش بودم وجود داشت.




  131. شادی سالاری نژاد
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    در کتابی خواندم که رنگ صورتی نماد امید به زندگی است و به نظر من بهترین رنگی است که با آن می‌توان رشته‌های باریک آرزوهایی را که در ذهن داریم رنگ بزنیم زیرا انسان با دنبال کردن و تحقق آرزوهایش به زندگی امیدوارتر می‌شود . گاهی برای تحقق آرزوهایمان باید بدون توجه به شرایط و محیط اطراف لحظه‌ای چشمانمان را ببندیم و با تمام قدرت ذهنمان رشته‌های باریک صورتی رنگ آرزوهایمان را در هم ببافیم تا جایی که این رشته‌های باریک به هم بپیوندند وتبدیل به یک رشته‌ی قطور بزرگ صورتی رنگ شوند و خودمان را در میان آن رشته‌ی قطور آرزوها تصور کنیم تا با تمام وجود، آرزوهایمان را حس و زندگی کنیم. مطمئنا در این هنگام است که کسی خواهد آمد، دستی به طرف ما دراز خواهد شد و اتفاقی رخ خواهد داد که به تحقق آرزوهایمان کمک خواهد کرد.




  132. رها
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    به‌نام‌خالق‌هستی‌مان
    ک.م.ک
    در این دنیای پیچیده،در این آشوب های ناتمام،در این ظلم های بی‌پایان و و و …
    تنها امید و چاره‌ی من یاری است.یاری همانی که از جنس و نوع من ساخته شده . همانی که از رنگ های گوناگون خداوند بر بوم دنیا کشیده شده که او را انسان نامید.
    زمانی که پولی نباشد،سرپناهی نباشد و یا حتی آزادی نباشد،تنها چاره‌ی من و تو یاری است؛یاری با قلب و وجود در تلاطم این روزگار .
    تلاطمی که ذهنم را آشفته می‌کند اما تنها نقطه‌ی اتصال همینجاست.
    دنیایمان،سرزمینمان و خانه‌ی‌مان در این کلاف بی‌انتهای دنیا پیچیده شده است. من در این‌سوی دنیا و شما در نقاطی دیگر… اما همه روی یک کره می‌چرخیم.
    مسافت های طولانی دل هارا تنگ می‌کند اما قلب هارا در یک نقطه جمع می‌کند. نقطه‌ای که آن را اتحاد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌نامم و یقین دارم که چیزی محکم تر و مقاوم تر از اتحاد قلبیمان وجود ندارد!
    حالا ،در این کلاف پیچیده، تنها نقطه‌ی اتصالمان همینجاست؛ همینجایی که دست هایمان را برای یاری به سمت هم می‌بریم.
    یاری با هر رنگ، هر نژاد، هرجا برای آزادی و آرامش.
    دستت را به من بده که صلح همینجاست!♡




  133. حانيه
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    قشنگ یادمه اواخر شهریور بود یه شب کاملا صورتی رفته بودیم میدون شهر تا موفقیت جدیدمون و جشن بگیریم تو رو دیدم شیطنت اول جوونی و حس و حال خوب ما رو به گره زد روزهای سراسر آبی….. تا بودی عشقی نبود اما امان از وقتی که رفتی امان از وقتی که گفتم برو و تو رفتی همه رنگ ها هم با تو رفتن، رفتی و توی هزار توی زندگی گم شدی میبینمت… هر روز… اما دریغا از دیدار….




  134. Melika SH
    ۲۹ مرداد ۱۴۰۰

    به نام خدا
    ملیکا شفیعى پناه
    برداشت من از این عکس :
    به نظر من آدم ها براى رسیدن به هر چیزى راه سختى رو در پیش رو خواهند داشت مثل یه نفشه مارپیچ و تو در تو ، مثل یه جاده پر پیچ و خم ؛ ولى تو همین جاده یا همین نقشه یه جایى خسته میشن و یه جایى از زیبایى بعضى چیزا انگیزه سریع تر پیش رفتن رو بدست میارن …..
    آدم ها صرفاً براى بدست آوردن موفقیت و پول و مقام از این جاده ها نمیگذرن …
    گاهى آدم ها براى بدست آوردن و یا پیدا کردن کسى که نیاز دارن به بودنش این مسیر رو طى میکنن … و این آدم تنها کسى نیست که دوستش دارى ، شاید اصلا یه فرد ناشناخته باشه که در آینده دلیلى براى زیبا کردن زندگیت خواهد شد ✨
    مثل یه دوست ، یه رفیق یا حتى یه عشق
    مثل داستان من و کسى که من رو به این مسابقه دعوت کرده ..
    من و دوستم رها
    من براى خوندن زبان راه پر پیچ و خمى رو از بچگیم شروع کردم و تو میون خستگى و زیبایى هاى این راه ، رها رو پیدا کردم …
    کسى که اولین جلسه هیچى ازش نمیدونستم و الان برام یه رفیق ، یه خواهر و یه دوست نایاب هست 🪐
    کسى که حتى اسمش هم رو نمیدونستم ولى حالا با هم مى شینیم و از سفر هاى دور دنیا تو خیالاتمون میگیم …💞✨
    رسیدن به چیزاى بزرگ سخت اما شدنیه
    و تو این راه به چیز هایى میرسیم که حتى فکرشم نمى کردیم ولى همه اون سختى ها ارزش این ها رو داره ✌🏽




  135. فائزه گ
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    دنیا میچرخد و میچرخد و ما را در پیچ و تاب خود اسیر میکند.
    من بیخبر از تو دلتنگم
    دستم را به سویت دراز میکنم. کجای این جهانی؟
    هیچ یادت هست آخرین باری که به گرمی دستانم را فشار دادی؟
    دلم میخواهد در خیال خود به دنیای تو سفر کنم
    کسی چه میداند شاید دنیای مان یکی باشد.
    شاید کمی آنسوتر باز بهم برسیم.




  136. شکیبا
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    بهم نگاه کرد و گفت دیگه نمیتونم‌.ما به هم نمیرسیم.بهش گفتم اون همه سختی و پیچیدگی راهو میخوای نصفه کاره ول کنی؟گفت خیلی خسته شدم.سرم داره گیج میره پس کی تموم میشه؟گفتم اونقدری نمونده دیگه.اصلا چشماتو ببند دستتو دراز کن اونوقته که دستات بهم میرسه باور کن.چشماشو بست و بعد مدت ها خنده روی لباش نقش بست




  137. یلدا
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    قلبم پر از پیچ و خم است. هر عاشقی باید از پیچ و خم های زیادی بگذرد وگرنه بدون رنج عشق معنا ندارد و بدون عشق زندگی! گاهی در این پیچ و خم ها پاهایم را هم گم میکنم و گاهی خودم را. اما دوباره نوری از لابه‌لای سختی ها و پیچ ها چشمک میزند و مرا وادار به حرکت می‌کند. اینجا همه چیز شبیه تو است. به رنگ تو صورتی است و بوی تو را دارد. هر جاده ای انتهایی دارد و انتهای جاده ها همیشه مقصدی زیباست. اما رسیدن به هر مقصد زیبایی سخت است ؛ وقتی هم به مقصد رسیدی به پشت سرت که نگاه می‌کنی انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین را می‌یابی که دلت برایشان تنگ شده اما یک چیز را همه میدانیم اگر مقصدی برایمان بارزش باشد حتی قلبمان را هم سیر میکنیم تا به او برسیم. چیز هایی که دوست داریم آیینه ای از وجود ما هستند ، انسان بی عشق بی وجود است.




  138. الناز
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    تو موج پیچ و تاب زندگی فقط تویی که دستمو میگیری و نجاتم میدی❤




  139. ریحانه وندحاتمی
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    هر شب که ذهنم را برای فردایی دوباره خالی می‌کنم و افکار و احساسات اضافی را فراموش می‌کنم، تصویر تو مقتدر تر از همیشه می ایستد و نگاهم می‌کند. آنقدر شفاف در ذهنم نقش می‌بندی که گاهی با خود می‌گویم؛
    شاید ورای تمام فاصله ها و محدودیت های دنیا، واقعا کنارم ایستاده ای.
    شاید قلب هایی که برای هم می‌تپند؛ بعد از مدتی قوانین دنیای کوچکی را که می‌شناسیم، بشکنند!




  140. ساغر موسوی
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    در مسیر مارپیچ تورا گم کردم سال ها در جست و جویت بودم تا اخر تورا همان گونه که بودی یافتم اما افسوس که انروز ها روی یک خط بودیم ولی حالا کلاف سرنوشتمان چنان درهم تنیده شده که دیگر به هم نمی رسیم.تو از من دور شدی و من از تو شاید به هم برسیم ولی از کنار هم عبور می کنیم.اری داستانت را دراز کن تا بتوانم برای اخرین بار بگیرمش تا باری دیگر ارامست درونم را در برگیرد.ما هرکدام مسیری رفتیم بالا و پایین داشتیم اما تمام این مدت باور داشتم به تو می رسیدم و خوشحالم که دیدمت و از خورشید وجودت گرمم کرد. بیا باز هم بردیم هرچمد سخت هرچند پر از پیچ و خم اما کسی چه می داند شاید رفتیم رفتیم و اینبار دوباره روی یک خط بودیم. امید دارم که به هم می رسیم ولی خیلی زمان می برد شاید تا اخر عمر




  141. Ryhne
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    از روزی که رفتی سه سال میگذرد. جسمم سه سال پیرتر شده است و از آن روز عبور کرده اما در ذهنم هنوز گیر افتاده ام در آن روز
    تو در واقعیت نیستی ولی من هرروز به خانه ات میروم به آغوشت میکشم و با تو زمانم را سپری میکنم,در ذهنم!:)
    دیشب اما در ذهنم هم تو را گم کردم…تصمیم گرفتم به واقعیت برگردم تا ذهنم هم از تو عبور کند…تا جاری شوم در اکنون و گذشته را به خودش بسپپارم:)
    این جدایی حتی از واقعیت هم سخت تر بود! اینبار تو هم نمیخواستی از ذهنم جدا شوی ولی دوام آوردم و تو را با انبوه خاطرات گذشته خاک کردم …




  142. یلدا
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    سلام
    من دیدگاهم رو ارسال کردم و توش پاراگراف رو نوشتم اما بین دیدگاه ها پیداش نکردم ، باید دوباره بفرستم یا ارسال شده؟




    • رنگی رنگی
      ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

      تایید شد دوست خوبم




  143. نگین
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    انسان ها در پیچ خم زندگی هم راهی برای بهم رسیدن خواهند یافت هرچند سخت هرچند پیچیده اما حتما راهی برای رسیدن به هم دیگر هست مهم اینست دست از تلاش برای رسیدن به یک دیگر در پیچ خم های زندگی بر نداریم همواره به دنبال راهی برای رسیدن و کمک به همدیگر باشیم با تلاش میشه جاده های پر پیچ خم زندگی رو بردی خودمون هموار راحت تر کنیم




  144. مهرنوش
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    این روزها غرق در زندگی هستم! اما زندگی ک نه! قرار نبود اینجوری باشه، به هرحال بین این همه مشغله و بی قراری فقط فکر تو میتونه یکم آرومم کنه، دارم تلاش میکنم که از وسط این همه فکرای جور واجور و مشغله بتو فکر کنم! باورت میشه؟ انقد سرم شلوغه که برای فکر کردن به عشق باید تلاش کنم! تو هم گیج و سردرگمی ! متحیری! اما تو هم تلاش کن! شاید باهم کنار هم … شاید وقتی دستامون بهم برسه بتونیم کاری کنیم ک هم حال خودمون هم حال دنیا رو بهتر کنیم…❤️
    از میان موج های زندگی موج های افکار … موج های روزمرگی تو دستمو بگیر🥰




  145. آوا اسدی
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    گفتی:” دوستت دارم”
    اعترافت کلافی شد، سرخ و سر در گم.
    کلاف را در دست گرفتی و به درِ خانه‌ی قلبم رساندی
    هراس داشتم از کلاف‌های سیاهِ به ظاهر سرخ
    کلاف تو اما فرق داشت
    درست هم‌رنگ شرم گونه‌هایت بود
    رنگ تکه‌ای از قلبت
    کلاف عشقت را در آغوش کشیدم، یک سرش را به قلبم وصل کردم و برای‌مان خانه‌ای بافتم
    تو اما به خانه نیامدی
    بیرون کلاف ایستادی و تماشا کردی
    خانه تنگ‌تر شد و مرا حبس کرد
    دستم را به سمتت دراز کردم، دستت را دراز کردی اما نیامدی،
    تردیدت زخمی عمیق بر قلبم نشاند
    زخمی که با قطره‌ی اشکم التیامش بخشیدم
    اشکم از گونه غلتید و روی کلاف سرخت چکید
    لکه‌ای سیاه روی آن نقش بست.




  146. ریزان
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    در میان کلاف سردرگمی از کاموا غرق شده ام.مادر بزرگ می گوید تنها راه چاره وصال عاشقان بافتن این کامواست.آه…نمیدانم می توانیم ببافیم یا نه ولی میخواهم یک قلب تو پر صورتی ببافیم به یاد تمام عشق هایی که ناکام ماندند و نتوانستد از این کلاف کاموایی رهایی یابند.تو از سمت خودت شروع به بافتن کن و من از سمت خودم می بافم آن وقت برای رسیدن به عشق دیگر هیچ مانعی بین ما نیست و ما خوشحال از بهم رسیدن سرمست می شویم.اما احساسات قلبیم به من می گوید ما میتوانیم پس بیا تا دیر نشده قبل از اینکه مهلت مسابقه به پایان برسد شروع کنیم…




  147. Ava
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    موهایت را باز کردی تا نگاهم به موج های گیسوانت گره بخورد،تو از کدام راه میرسی که من پیدایت نمیکنم؟
    دستهایم را یه سویت دراز کرده ام از موج های بینمان بگذر و بگریز و مرا پیدا کن در دریایی که بینمان ساختی از موهایت
    مرا پیدا کن تا بی تو غوطه ور نشوم.




  148. رها
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    جان ِ دل
    از کلاف ِ تنهایی ات بیرون بیا،
    آنگاه که هزاران سخن ِ پوچ ِ واهی تو را از درون به قعر تاریکی می کشاند،
    من تو را به “عشق” فرا می‌خوانم!
    دستت را به من بده:
    “به دنیای صورتی عشق بیا”
    به تو قول می‌دهم در امان خواهی بود از هر آنچه رنگ ِ شادی ندارد!
    این جهان مملو از عشق است
    اگر تو بخواهی…
    اگر تنهایی ات را ترک کنی…
    اگر عشق را، خودت را و من را باور کنی…




  149. toti
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    منتظر بودم. تا ببینم چگونه‌ای؟ منتظر، می‌اندیشیدم که اکنون که من چشم به راه تو هستم تو در کدام نقطه، در حالِ چه کاری؟ دست پیری را گرفته، از خیابانی گذر می‌کنی؟ و من منتظرم. کسی را می‌بوسی‌ و برای آینده برنامه می‌چینی؟ و من منتظرم. پول‌هایت را می‌شماری و به آینده امیدواری و من منتظرم. راه می‌روی و می‌خندی و می‌گریی و می‌خوانی و سوت زنان می‌آیی و من منتظرم. نگاهم می‌کنی، دست دراز می‌کنی تا از زمین بلندم کنی و من، انتظارم به سر آمده. لبخند می‌زنی و می‌گویی مراقب خودت باش؛ سپس می‌روی و من دیگر منتظر نیستم. فقط فهمیده‌ام همه‌ی آن مدت که منتظرت بودم کاش برای خوب بودنم هم، وقتی می‌گذاشتم تا تو که آمدی راحت نروی و اگر رفتی باز دست خالی نمانم. من آموخته‌ام، باز هم منتظرت باشم تا بیایی و خوشحالم کنی. اما تا بیایی، من پیش از تو هم با خود به اندازه‌ی کافی زیسته‌ام.




  150. سیما
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    دنیای عجیبیه
    درپیچ وخم های این دنیای فانی
    یافتنِ یاری ابدی
    پارادوکسی عجیب ،اما شدنی است!
    آری میتوان یاری را یافت و برای همیشه اورا درکنار خود داشت .
    این امر تنها با گره خوردنِ قلب ها ممکن است،فقط کافی ست که قلبت با دیگری گره بخورد،به سانِ یک کلافِ صورتی!




  151. ریحانه وندحاتمی
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    هر شب که ذهنم را برای فردایی دوباره خالی می‌کنم و افکار و احساسات اضافی را فراموش می‌کنم، تصویر تو مقتدر‌ تر از همیشه می ایستد و نگاهم می‌کند. آنقدر شفاف در ذهنم نقش می‌بندی که گاهی با خود می‌گویم؛ شاید ورای تمام فاصله‌ها و محدودیت‌های دنیا، واقعا کنارم ایستاده ای.
    شاید قلب‌هایی که برای هم می‌تپند؛ بعد از مدتی قوانین دنیای کوچکی را که می‌شناسیم، بشکنند!




  152. نازنین
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    قلموهای رنگی رنگیم رو برداشتم.شروع کردم تا روی صفحه کاهگلی زندگی تپش به تپش قلبم رو بکشم. راه رسیدن به تُو میون دیوارهای کاهگلی که بوشونم صفحه زندگیم رو مبتلا کرده صورتی ترین رنگیه.
    قلبم نقشه رو میگفت و منم پشت سرش میکشیدم تا اونجایی که دیدم قلبم میون رشته ای از تپش های عشقت گرفتاره .دیگه اینجا
    لبریز از تو بودم…
    لبریز از تو….




  153. سارینا عطایی
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    قرار نیست کلمات به پیچیدگی چیزی که چشم میبینه و قلب حس میکنه باشن. گاهی نیازه که هیچی نگیم و فقط دستمونو به سمت هم دراز کنیم. گرمای دستامون و تپش قلبامون راوی های این قصه ان. با ساده‌ترین کلمات میخوام از آشفتگی این آشفته بازار کم کنم: دوستت دارم!




  154. الهام محمدیان
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    به نام خدا
    یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود دو تا عاشق کنار هم بخوبی و خوشی زندگی میکردن. اول تابستون مرد خونه رفت شکار ولی موقع برگشت راه رو گم کرد! حالا دیگ یکی بود و یکی نبود! خانوم خونه منتظر و نگران دم در نشست. روزها گذشت ولی مرد خونه برنگشت. خانوم خونه با گلهای صورتی لباسش شروع کرد به بافتن یه شال گردن تا وقتی مرد خونه برگشت بهش هدیه بده. اون بافت و بافت و بافت… یروز پاییزی بادی وزید و سر شال رو با خودش برد. تا اینک مرد خونه شال رو دید و بوی گلهای لباس خانومش رو شناخت و خوشحال مسیر شال رو دنبال کرد تا به خانوم خونه رسید. بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود؛ قصه ما راست بود.




  155. سارینا عطایی
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    من دیدگاهمو ارسال کردم، اما نمیدونم ارسال شده یا نه. و تو دیدگاه ها هم پیداش نکردم از کجا بفهمم ارسال شده؟




    • رنگی رنگی
      ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

      تایید شد دوست خوبم




  156. نیکا
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    ساعت هایی که در کنارت میگذرانم
    گویا در باغی معطر با
    چشمه ای زیبا نشسته ام
    میگویند بعضی از ادم ها
    فرشته ها را دیده‌اند
    من از همان ادم ها هستم
    و‌تو همان فرشته ای که زندگی ام
    زیر پر و بالت جان گرفته است




  157. مائده
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    اولش فقط یه واژه بود،گفتیم این که چیزی نیست،فقط یه واژه است،ولی غافل بودیم از قدرت واژه ها.از بازی با واژه ها خوشمون اومد،پس ادامه اش دادیم.واژه ها رفته رفته تبدیل به جمله شدن،جمله ای از پی جمله ی دیگه،صفحه ها رو ساخت،بازی قشنگی بود،باز هم ادامه اش دادیم.انقدر درگیر بازی شدیم که یادمون رفت،که دیگه بینمون فقط یه واژه فاصله نیست.بین ما پر شده از داستانهای مختلف.حالا کار ما این شده که فصل به فصل،صفحه به صفحه،جمله به جمله،واژه به واژه برگردیم به عقب،که شاید برسیم به همون واژه ای که ما رو به اینجا رسوند.ولی گفتم که واژه ها قدرت زیادی دارن،هر واژه سرآغاز یه داستان دیگه است،این یه کلاف سر درگمه.پس بیا از نو شروع کنیم با یه واژه ی مشترک و با همون تک واژه داستانی بسازیم که از بین دنیای داستانها بازم ما رو به هم برسونه




  158. Ailin
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    دوست عزیز
    این نامه را برایت مینویسم که تو را از رازی خبر دار کنم.
    تو در بین مشکلاتت گیر افتاده ای وتقلا میکنی در حالی که خبر نداری.
    هر بار که به مشکلاتت یا ناراحتی هایت فکر میکنی در واقع بیشتر گره میخوری.
    در بین پیچ و تاب های ذهنت دیگر دوامی نمی آوری.
    هیچکس و هیچ چیز تو را نجات نمیدهد.
    جز یک نفر…
    و او کسی است که در سختی ها به سراغت می آید.
    دستش را دراز میکند و میگوید…
    دوستت دارم…
    پس دست او را بگیر و رها نکن…
    وگرنه دفعه ی بعد کسی نخواهد آمد که تو را از میان پیچ و تاب ها بیرون آورد




  159. Jud
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    روبرتو: ماریا چرا چاییتو نخوردی؟داری به چی فکر می‌کنی عزیزم؟

    ماریا:روبرتو یادت میاد وقتی ۱۱ سالمون بود باهم میرفتیم ساحل ولی من از آب می‌ترسیدم! تو به من می‌گفتی دستتو بده به من و چشماتو ببند…یادته؟

    روبرتو: مگه میشه یادم بره!

    ماریا:چند وقت پیش ما دوباره تو ساحل بودیم. من چشمامو بستم و بعدش..بعدش ما تو حیاط دبیرستان بودیم و تو داشتی از درخت توی باغچه، یواشکی گیلاس می‌خوردی. داره چه اتفاقی میفته روبرتو؟ من یادم نیست چطوری توی حیاط دبیرستان بودیم! یادم نیست بعدش چطوری گلهای رز توی باغچه توی دستم بود و تو داشتی تور سفید روی سرم رو برمی‌داشتی، همه داشتن دست میزدن انگار که عروسی ما بود! روبرتو حتی نمی‌تونم بفهمم که همه‌ی اینا رو توی خواب دیدم یا نه. دیروز یه دختری اومده بود توی خونه‌ی من و بهم میگفت مامان! من سعی کردم بهش بگم که داره اشتباه می‌کنه و من مامانش نیستم ولی نتونستم…حس می‌کنم توی هوا معلقم روبرتو.

    روبرتو: اوه ماریا…فنجونتو بده تا برات چایی بریزم. این یکی دیگه از دهن افتاد.

    ماریا: روبرتو این دستهای پرچین و چروک رو می‌بینی؟ این دستها مال منه ولی چطوری ممکنه؟ همین دیروز بود که ما داشتیم توی جشن فارغ التحصیلی‌مون می‌رقصیدیم. تو دست منو بوسیدی و گفتی تو قشنگترین دستهای دنیا رو داری. چطوری آخه؟ روبرتو من می‌ترسم! حس می‌کنم دارم گم میشم. نمی‌دونم چند سالمه، نمی‌دونم کجام، خونه هر روز شکلش عوض میشه، حتی رنگ دیوارا، حتی صورتم، حتی دستام…من می‌ترسم حتی تو رو هم از یاد ببرم روبرتو.

    روبرتو: عزیزم نگران نباش…دستتو بده به من و چشماتو ببند!




  160. Sara
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    در حال نوشتن داستان خودم بودم و غمناک و ت حال و هوای خودم نزدیک پنجره بودم ک سرم بالا کردم سنگینی نگاهی با لبخند را احساس کردم اونقدر نگاهش گرم و گیرا و لبخندش دلپذیر بود ناخودآگاه منم لبخند زدم و داستانم دوباره شروع شد و با خودم گفتم چقد لبخند از روی محبت و مهربانی میتونه حال آدم عوض کنه حتی حال و هوای قصه داستان منم عوض کنه و داستان زندگیم از اون لبخند شروع شد




  161. Nima
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    در هزار توی زندگی وقتی یاد لیست خریدهای همسرم می افتم و یاد هزاران درخواست ناتمام و بلاتکلیف با این مواجب اندک افکارم پر از تخیلات پیچ در پیچ گرفتار می‌شود ، واقعا زندگی همین بود پس رویاها و آرزوهایم چه شد …؟




  162. F.z.abbasi
    ۳۰ مرداد ۱۴۰۰

    بعضی از روزها غمگینم. آنقدر غمگین که تمامی تصمیم های گرفته و‌ نگرفته؛ راه های رفته و نرفته خودشان را نشان میدهند؛ حسرت به هزار شکل و هزار بغض خودنمایی میکند و دهان تاریکی را آماده برای بلعیدن امیدهای همیشگی‌ام میبینم.
    و در همین لحظه های سخت و تاریک است که میدانم اگر دستم را برای کمک خواستن، برای خاموش کردن آتش شعله ور در قلبم دراز کنم، خودت را از میان هزارپیچ و غم به من میرسانی و آب میشوی و نفس عمیق و بوسه ای بر زخم های قدیمی.نور میشوی؛ از میان شکسته های وجودم میتابی و غم دیگر بر گلویم زنجیر نمیشود، پناهی میشود برای رسیدن نور، برای اوج گرفتن همان امید های همیشگی.




  163. bita a
    ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

    قرار نبود اینگونه باشد ،دلم نمیخواست فرو بروم ، هرجند پذیرفتن آنچه که آن را مرگ می نامم سخت نیست و تو ، همان عنکبوتی هستی که برایم تار تنیدی و زهر تو حالا در تمام وجودم جریان می یابد ، ولی نمیشود تنها نمیرم ؟ اعماق زیباتر اند، نه؟

    امیدوارم اینکه دوتا میفرستم مشکلی نداشته با ، آ




  164. آمنه
    ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

    اون روز از صبح که بیدار شدم دلم ماکارونی خواست.. تمام آشپرخونه رو گشتم ولی بجز ماکارونی هیچ چیز دیگه ای تو قفسه نبود که بشه باهاش یه نهار خوشمزه درست کرد.. اما دستم خورد به بسته ماکارونیااا که بالای اجاق بود و همش مثل آبشار ریخت تو قابلمه آب جوش و شروع کردن به رقصیدن .. دیگه چاره ای نداشتم چشام و بستم و سعی کردم یه ماکارونی خوشمزه تصور کنم یهو یه نفر از اون وسط دستش و دراز کرد و من و برد وسط ماکارونیا که ماهم با اون پیچ و تاب قشنگشون شروع کنیم به رقصیدن..




  165. Samaneh
    ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

    ببخشید کی برنده مسابقه اعلام میشه ؟




    • رنگی رنگی
      ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

      در اینستاگرام رای گیری میذاریم دوست خوبم




  166. Mahdokht
    ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

    رنگی رنگی جونم نمیشه اینجا هم اعلام کنید؟




  167. سوگل
    ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

    من مال خودمو نمیتونم پیدا نمیکنم!!




    • رنگی رنگی
      ۱ شهریور ۱۴۰۰

      سلام دوست خوبم، داستانتون تایید شده و نمایش داده شده، بخشی ازش رو جستجو کنین پیداش میکنین




  168. فاطمه
    ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

    من پاراگرافم رو همون روز های اول فرستادم.ولی نیست جزو دیدگاه ها.به دایرکت تون هم پیام دادم و گفتن که ادمین قبول کنه،می تونه ببینید.ولی نیست دیدگاهم




    • رنگی رنگی
      ۱ شهریور ۱۴۰۰

      سلام دوست خوبم. ما با همین ایمیلی که این کامنت رو گذاشتین، در کامنت ها جست و جو کردیم و کامنتی پیدا نکردیم. شاید ارسال نشده نظرتون. چون ما به غیر از این کامنت، نظر دیگه ای ازتون نداریم




  169. آیلین
    ۳۱ مرداد ۱۴۰۰

    نمیتونید برنده رو در همین سایت معرفی کنید .آخه من اینستاگرام ندارم .




    • رنگی رنگی
      ۱ شهریور ۱۴۰۰

      به این پست نتیجه رو اضافه میکنیم




  170. Mahdokht
    ۱ شهریور ۱۴۰۰

    رنگی جون میشه اینجا هم نتایج رو بزارید؟😊🌻




    • رنگی رنگی
      ۱ شهریور ۱۴۰۰

      سعی می‌کنیم بعد از اعلام نتایج در اینستاگرام در این پست هم قرارش بدیم




  171. خانم‌نقدی
    ۱ شهریور ۱۴۰۰

    «دستت را به من بده،
    دستهای تو با من آشناست»
    برای مثال
    خرمن گیسو
    پیموده‌ام،
    موهای تو
    بسان دالان است، تو در تو و آشفته…
    دستت را به من بده.

    «قسمتهای گیومه‌دار از زنده یاد احمد شاملو»




  172. Mahdokht
    ۲ شهریور ۱۴۰۰

    خیلی ممنون




  173. ناشناس
    ۲ شهریور ۱۴۰۰

    واقعا که درست بود حرف بعضی از دوستان.
    دراین مسابقه هیچ عدالتی رعایت نشد.
    یعنی چی پنج تا داستان منتخب!؟
    منتخب کی؟!
    خودتون؟!
    میتونستین یکم زحمت بکشین پنج تا پنج تاتموم داستان ها رو بذارید بعد از بین اون هایی که بیشتر لایک شده بود دوباره بذارید.
    واقعا که نمیدونم چی بگم.




  174. Ailin
    ۲ شهریور ۱۴۰۰

    یک سوال منتخب ها رو کی انتخاب کرد؟
    مردم؟
    براش رای گیری کردید؟
    اخه من فکر میکردم همه متن ها رو میذارید اینجوری اصلا عادلانه نیست و فقط برای راحتی خودتون چندتا متنو انتخاب کردین و گذاشتین واقعا نا امید شدم ازتون رنگی رنگی.




    • رنگی رنگی
      ۳ شهریور ۱۴۰۰

      تیم رنگی رنگی ۵ داستان منتخب رو انتخاب کردن دوست خوبم:)




  175. Mahdokht
    ۳ شهریور ۱۴۰۰

    خیلی ناعادلانه بود داستان یه خانمی به اسم غزل با اینکه طولانی بود ولی خیلی عمیق و قشنگ بود از نظر من کسی که باید برنده میشد ایشون بودن نه داستان ۳ من که چیز خاصی از این داستان برداشت نکردم واقعا ناعادلانه بود!




    • رنگی رنگی
      ۴ شهریور ۱۴۰۰

      سلام دوست خوبم. ما در توضیحات نوشتیم که داستان باید در حد پاراگراف باشه:) داستان های طولانی رو مطالعه کردیم اما در حد یک پاراگراف نبودن




  176. سحر
    ۳ شهریور ۱۴۰۰

    چرا تیم رنگی نرگی باید انتخاب کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    مگه چیکاره هست؟!
    شما فقط از روی تنبلی این کارو کردین و اصلا عادلانه نیست اصلا حاضرم سر هرچی بگین شرط ببندم که اصلا تا اخر همه ی داستانارو نخوندین.
    ایشالا حق به حقدار برسه و شما هم به حقتون برسین.




  177. Mahdokht
    ۴ شهریور ۱۴۰۰

    مبارکشون باشه که برنده شدن این مسابقه گذشت😊




  178. فاطمه
    ۶ شهریور ۱۴۰۰

    دیگه مسابقه ندارید ؟🤔




    • رنگی رنگی
      ۷ شهریور ۱۴۰۰

      چرا، خیلی زود:)



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...