رنگی یاب - دختری که با ترس هایش مواجه شد - رنگی رنگی

رنگی یاب – دختری که با ترس هایش مواجه شد

رنگی یاب – دختری که با ترس هایش مواجه شد

زندگی پر از چیزهای کوچک و بزرگ خوب هست که با دیدنشون دوست نداشتنی هاش کمرنگ تر میشه. یک عالمه دلیل برای لبخند های عمیق و آروم وجود داره ولی ! پیدا کردنشون کار خودمونه و این دقیقا بخشی از زندگی هست که رنگی رنگی تلاش می کنه کنارتونن باشه! که شادی های کوچک و بزرگ زندگیتون رو کشف کنید و یک زندگی رنگی برای خودتون بسازید :)

star3

ما در همین مسیر تصمیم گرفتیم که عینک رنگی بین مون رو بزنیم به چشمامون و راه بیفتیم اینور اونور زندگانی و اتفاقات و آدم ها و جاهای رنگی رو بهتون نشون بدیم. دیدن این اتفاقات حالمون رو خوب تر می کنه و سبک زندگی مون رو شادتر و دوست داشتنی تر . پس دستت رو بده به رنگی رنگی تا با هم به سرزمین رنگی رنگی برویم و هر روز یک اتفاقش رو کشف کنیم :)

star1

هر فردی ترس هایی داره، بزرگی یا کوچکی اون ها تفاوتی نداره مهم عبور از اون هاست.

یه آدم رنگی میدونه زندگی اون طرف مرزهای راحتی شروع میشه. خروج از این مرزها کار ساده ای نیست و شجاعت بزرگی میخواد، برای هر کسی این مرزها متفاوت هست، گاهی وقت ها یک نفر از جوجه میترسه و با نوازش اون جوحه از مرز راحتیش خارج میشه، گاهی وقت ها هم ممکنه تصمیمات بزرگی مثل تغییر شغل و رشته تحصیلی و … این مرزها رو بشکنه. در هر صورت خروج از مرزهای راحتی باعث میشه زندگی هیجان انگیزتری داشته باشید که خیلی با روزمرگی فاصله داره و کمک میکنه تا اعتماد به نفس تون هم در انجام کارها بالا بره.

heart1

امروز در رنگی یاب یک دختری رو معرفی میکنیم که یک روزی تصمیم گرفت با ترس هاش روبرو بشه و یک چالش ۱۰۰ روزه برای خودش گذاشت.

star2

داستان از جایی شروع شد که Michelle Poler به نیویورک رفت، یک شهر بزرگ که دیگه امکان کنترل همه چیر رو در اون نداشت و تصمیم گرفت با ترس هاش مقابله کنه. این دختر از کارهای خیلی ساده ای میترسید که باعث میشد لذت های بزرگی رو در زندگی از دست بده، مثلا از گردش تنهایی در شهر، کوهنوردی، کمپ رفتن، چونه زدن، رنگ کردن مو، سوراخ کردن گوش، بغل کردن گربه، اسکیت بازی و حتی ترس های بزرگی که شاید خیلی از ماها در زندگی داشته باشیم، مثل سخنرانی در جمع یا شرکت در مصاحبه کاری و یا بالا رفتن سن. در سایتش که اسم اون ۱۰۰dayswithoutfear.com هست اون درباره ۱۰۰ روز از مقابله با ترس هاش نوشته، چطور با اون ها مواجه شده و حسی که بعد از اون داشته. جالبه بدونید که ترس اون بعد مقابله با اون شرایط در اکثر موارد مقدار خیلی زیادی کاهش پیدا کرده.

star2

اون از سال ۲۰۱۴ این پروژه اش رو شروع کرد و در اکتبر ۲۰۱۵ آخرین ترسش که سخنرانی در جمع بود مواجه شد و در TEDx صحبت کرد. چیزی که در مورد Michelle Poler مهم هست، جنس ترس های اون و کارهایی که انجام داده نیست، مهم تلاش و شجاعتی هست که برای ادامه زندگی بدون ترس انجام داده. شادی جالب باشه بدونید که اولین ترس اون همین چالش “۱۰۰ روز مقابله با ترس ها” بوده.

star1

شما هم اگر در این زمینه چیز یا شخص یا فعالیت رنگی ای می شناسید بهمون معرفی کنید تا بررسی بشه و در صورت تایید به همه آدم های رنگی معرفی اش کنیم.

download fear700 fears-trapeze-620 michelle-poler 2215720665 DCfrA69UMAAOP9z download

4

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. rozh
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    چقد ادمای بزرگ تو این دنیا هستن که ما نمیشناسیم و چقد خوبه که شما قهرمان های کوچک و بزرگ رو به ما معرفی میکنین
    تیم رنگی هرجا هستین براتون ارزوی موفقیت و سربلندی همیشه پایدار میکنم ❤❤🎈🎈




  2. سارا
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    عالی بود رنگی رنگی جان:)




  3. هانیه
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    چقدر خوب…ای کاش لینک سخنرانیش رو هم میذاشتین😊😊🌱




  4. زهرا
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    وای منم از حرف زدن توی جمع خیلی میترسم :(
    و همینطور از مارمولک و گربه ها حس میکنم اصلن نمیتونم باهاشون روبرو بشم
    کاری که این دختر انجام میده واقعا تحسین برانگیزه




  5. مرد بزرگ کوچک
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    چقد به این نیاز داشتم
    ترس ها لذت زندگی رو کم میکنن




  6. مرجان
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    چقدر خوبن این مطالب…
    من هرجا که یه دختر موفق میبینم کلی ذوق میکنم از ته دل




  7. afsane
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    سلام رنگی رنگی جان مثل همیشه عالی بود من چند وقتی هستش که تصمیم گرفتم با چند تا از ترس هام مقابله کنم امیدوارم بتونم از پسشون بربیام😊😥




  8. بهاره
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    وای رنگی رنگی عزیزم ازت بخاطر این پست فوق الاده خیلی ممنونم عااااااااااالی بود




  9. آنیسا
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    واقعا فوق العادس
    من خیلییی سعی میکنم تو زندگیم با ترسام بجنگم

    مرسی رنگی رنگی جونم بخاطر این پست




  10. الهام پ
    ۱۱ تیر ۱۳۹۶

    سلام رنگی رنگی جان
    چقدر پست عالی بود ممنون ^_^
    راستی کاشکی میشد یه پست واسه ما کنکوریا میذاشتین حالا که چند روز دیگه کنکور داریم ×_×




  11. صالحه
    ۱۲ تیر ۱۳۹۶

    سلام خیلی عالی و فوق العاده بود یه پیشنهاد واستون دارم هرروز یه همایش تد بذارید همایشای تد فوق العاده اند




  12. i.am.nilooii
    ۱۲ تیر ۱۳۹۶

    ممنون رنگی رنگی جان خیلی جالب بود من همیشه ترس از شکست خوردن دارم توی هر کاری. از سخنرانی کردن توی جمع مخصوصا جمع علمی خیلی میترسم باید سعی کنم مثل این خانوم با ترسام رو به رو بشم




  13. پونه سادات
    ۱۲ تیر ۱۳۹۶

    منم وقتی احساس میکنم از ی چیز حتی کوچیک واهمه دارم خودمو به چالش میکشم چون احساس میکنم اگه اینکارو نکنم مثل ی فوبیا ته ذهنم میمونه و حالا خر بیار و باقالی جمع کن البته ی مورد ته ذهنم مونده که هرکاری هم میکنم رفع نمیشه ترس از جاده حیران رو دارم خودمم رانندگی کردمااونجا ولی…. فک کنم ی بار باید برم ته دره شاید رفع شه




  14. Shaghayegh
    ۱۳ تیر ۱۳۹۶

    من ترس از بلندی دارم طوریه که تو خوابم میترسم یا زمانی که فیلمی میبینم یا کتابی میخونم بالای ارتفاع هست میترسم ترس تمام وجودمو میگیره و چقدر خوبه دخترایی تو دنیا هستن هرچند کوچک ولی قهرمان هستن در زندگی خودشون😊




  15. S.b
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    یه نگاه به لیست این خانوم انداختم؛خیلی از مواردی که این خانوم ازشون میترسیدند موارد جالب و هیجان آوری بودند که برای من نه تنها ترس نبودند بلکه کاری بودند که واقعا دوست دارم انجامشون بدم
    ولی اولا اینجا ایرانه
    دوما نیازمند پول زیاده
    سوما دخترا تو ایران خیلی از ازادی هارو ندارند.
    البته یه سری موارد بودند که قابل اجرا بودند.




    • رنگی رنگی
      ۲۱ تیر ۱۳۹۶

      اگر دقت کنید در متن بالا نوشتیم، اصلا موضوع لیست این خانم و کارهایی که انجام دادند نیست، مهم کاری هست که شروع کردند تا با ترس هاشون مواجه بشن، چون هر کسی با توجه به شرایط اجتماعی و شیوه زندگی و شخصیتی که داره ترس های متفاوتی داره.




  16. Marycolor
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    خیلی خوبه که بتونیم با ترسهامون روبه‌رو بشیم
    من خودم یک سالو نیمه از امتحان تئوره گواهینامم میگذره ولی هنوز امتحان عملی یا همون افسر رو ندادم بخاطره ترسی که دارم:(




  17. ناديا
    ۹ مرداد ۱۳۹۶

    من به شدت از حیوانات میترسم از همه نوعش!و وافعا نمیدونم چطوری باید با این ترسم رو ب رو بشم،خیلی سعی کردم حتی چند ساعتیو با بعضیاشون گذروندم ولی این ترس از بین رفته و باعث میشه من خیلی خجالت بکشم در صورتی که همه فک میکنن من خیلی دختر قویه ایم…این ترس من نفط ضعف بزرگی محسوب میشه برام :(




  18. فاطمه نیک بین
    ۱۰ مرداد ۱۳۹۶

    سلام!
    گفتین که اگه یه آدم رنگی رو می شناسین، به ما معرفی اش کنین. من می خوام یه انسان رو معرفی کنم که بدترین عادتش رو کنار گذاشت. نمی دونم این ماجرا رو تو رنگی یاب می ذارین یا نه؟ اما دلم می خواد آدم هایی که به این بیماری مبتلا شدن بدونن که راهی هم برای خلاص شدن از شرش هست. خودم رو معرفی می کنم. من فاطمه ام، فاطمه نیک بین. ماجرای داستان من از کلاس چهارم شروع شده.ماجرای بیماری من. بیماری چی؟ بیماری روانی مازوخیسم. علاقه به رنج کشیدن، کتک خوردن و تنبیه شدن. کلاس چهارم خیلی خفیف بود. یعنی تقریبا اصلا نبود. فقط دلم می خواست گاهی بشینم و توی کارتون های قدیمی تلویزیون صحنه هایی از تنبیه رو ببینم. پنجم هم همین طور. من هنوز نمی دونستم که مریضم. این علاقه اصلا تو زندگیم تاثیر خاصی نداشت. فقط گاهی شب ها تو تخت به تنبیه شدن فکر می کردم و لذت می بردم. تا اینکه رفتم کلاس ششم. ششم که شدم کم کم متوجه شدم که این فکر خیلی زیاد شده. تقریبا هر جا و هر ساعت بهش فکر می کردم. کم کم رفتم توی گوگل و در مورد تنبیه سرچ کردم. خاطرات تنبیه و تصاویرش و … تنبیه فکر و ذکرم شده بود و ازش خلاص نمی شدم. ولی فکر می کردم عادیه و مشکلی برام نداره. تا اینکه یه سال دیگه هم گذشت و کار به جا های خطرناک کشید. دیگه نه تنها بهش خیلی فکر می کردم، بلکه کم کم شروع کردم به تنبیه خودم. گاهی باخط کش به کف دستم می زدم و گاهی با برس به پاهام می زدم و…
    بعد که دیدم اینطوریه، سعی کردم این عادتم رو ترک کنم، اما نشد. نگرانی من از اون جایی شروع شد که تو یه وب سایت فهمیدم که مریضم. اون موقع دیگه به هم ریختم.افسرده شدم، طوری که دوستام بهم می گفتن که قبلا بهتر بودی، مامانم بهم می گفت که تو دیگه اون فاطمه قبل نیستی. اما من به هیچ کس نگفتم که چه عذابی دارم می کشم. بدتر از همه اینکه وقتی فهمیدم مریضم کارام هیچ فرقی نکرد. حتی کمی هم تشدید شد. دیگه تمام ذهنم درگیر شده بود. حواسم سر کلاس جمع نمی شد و امتحاناتم رو خوب نمی دادم. دیگه خواستم این عادتش رو کنار بذارم ولی نمی شد. تا یه هفته بهش فکر نمی کردم و بعد دوباره شروع می شد. تا وقتی که هشتم شدم. هشتم دیگه کار به جایی کشید که مجبور شدم به مامانم بگم. و این خیلی وحشتناک بود. وقتی بهش گفتم یه ساعت تمام فقط تو بغلش داشتم زار زار گریه می کردم. کمی سبک شدم، اما فرقی به حالم نکرد. من هنوز اون عادت های بد گذشته رو داشتم. مادرم ترتیبی داد که با یه روانشناس صحبت کنم. فکر می کردم دیگه تموم شد و از شر این بیماری خلاص شدم. اما روانشناس حرفم رو باور نکرد و بهم خندید و گفت که دختری مثل شما همچین مریضی ای نمی گیره!
    مامانم که این رو شنید بی خیال ماجرا شد. و من موندم و بیماریم که همین طور شدید تر و خطرناک تر می شد. دیگه مطمئن بودم که این بیماری منو می کشه. گوشه گیر شده بودم و در تنهایی هام گریه می کردم. خودم رو می زدم و خیال بافی می کردم. من دیگه خودم نبودم، بلکه یک مازوخیسم متحرک شده بودم. بیماری و عادت تمام وجود من رو فرا گرفت. دیگه من فاطمه نبودم. فاطمه زندانی مازوخیسم بود. تا اینکه کسی من رو نجات داد. کسی که منو نمی شناسه و حتی نمی دونه که من تو این دنیا وجود دارم، آقای اکهارت تُله، نویسنده کتاب نیروی حال. خیلی اتفاقی بود. مادرم کتاب صوتی گوش می ده و این کتاب هم به صورت صوتی در اومده بود.
    مادرم داشت به این کتاب گوش می داد. عصر تابستون ۱۳۹۶ بود. زیاد توجهی به صدای کتاب صوتی نمی کردم تا اینکه رسید به قسمت روشن شدگی و دردمندی درون. این قسمت رو بعد ها بار ها شنیدم. یاد می داد که چطور از شر دردمندی درون، که برای من مازوخیسم بود، خلاص بشیم. و اون موقع بود که محکم جلوی بیماری ام و عادت هام ایستادم و گفتم، ترکت می کنم.و کردم. قبلا جایی خونده بودم که نوشته بود: اگه آدم ۲۱ روز کاری رو که عادتش است رو انجام نده، اون عادت رو رها می کنه. و من طرح ۲۱ روز دور از عادتش رو ریختم. این بیست و یک روز خیلی سخت گذشت. باید همیشه خودم رو مشغول نگه می داشتم که ذهنم به طرف تنبیه کشیده نشه. سخت بود، اما شدنی بود. و حالا اون ۲۱ روز تموم شده و من بی نهایت شادم. بیشتر از هر آدم دیگه ای خوشبختم و خدا رو شکر می کنم که کمکم کرد. این رو نوشتم که بگم می شه عادت های بد رو ترک کرد. می شه با طرح ۲۱ روز دور از عادت های بد، هر کاری کرد. فقط باید باور داشته باشی که می تونی.حتی اگه پنج سال اون عادت رو داشته باشی. ۲۱ روزتو از همین حالا شروع کن…




    • پارمیدا
      ۱۱ مرداد ۱۳۹۶

      ترستون،،، کمیابه، جسارت و شجاعت میخواد در موردش حرف زدن. شاید خیلیا دارن و نمیدونن، خیلیا روشون نمیشه بگن. و البته به نظر من مشکل اصلی شما وسواسی بود که در گیرش شده بودی… از یه طرفم برا روانشناستون متاسفم که از علم روز انقدررر بی خبرن و اینم اضافه کنم که کسی که عامل نجات شما بود، کتاب نیروی حال نبود، بلکه فقط و فقط نیروی فاطم فاطمه نیک بین بود :(ه




      • فاطمه نیک بین
        ۱۴ مرداد ۱۳۹۶

        ممنون وامریکا جان😘 واقعا از شما ممنونم که نظر دادیم. این بی نهایت مایع آرامش من شد. خیلی خوش حالم که می تونم در موردش با کسی صحبت کنم… ممنون❤




  19. فاطمه نیک بین
    ۱۴ مرداد ۱۳۹۶

    پارمیدا جان… اشتباه تایپ کردم.



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...