به پروژه 100 پاراگراف رنگی سلام کنید - رنگی رنگی

به پروژه ۱۰۰ پاراگراف رنگی سلام کنید

به پروژه ۱۰۰ پاراگراف رنگی سلام کنید

رنگی رنگی این دفعه یک کمپین در مورد “پاراگراف مورد علاقه شما از یک کتاب” برگزار کرده ، شما فقط باید یک پاراگرافی که خیلی دوستش دارید از بین کتاب هایی که خواندید برای ما در کامنت بنویسید ، تیم رنگی رنگی از بین این کامنت ها ۱۰۰ تا از بهترین پاراگراف ها را انتخاب میکند و بصورت یک فایل PDF منتشر میکند. ( اسامی دوستانی که پاراگراف رو انتخاب کردن هم ذکر میشه  )

این فایل یک اثر ماندگار به سلیقه شما دوست های رنگی ماست که همه با هم در خلقش شریک خواهیم بود 🙂

پس یک پاراگراف مورد علاقه ات از کتاب مورد علاقه ات رو یا ذکر نام کتاب بنویس تا با بقیه دوست های رنگیت در ساخت این اثر شریک بشی.

هدف نهایی این کمپین کمک به یکدیگر برای پیدا کردن کتاب های خوب هست که در واقع هر کتاب را از طریق یک جمله معرفی میکنیم 🙂

1

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. فهیمه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    یک زن قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند، یا اینکه با آن‌ها تظاهر به انجام کاری کند ..
    در حالی که وقتی به دست‌های یک مرد فکر می‌کنم، همچون کندهٔ درخت بی حرکت و خشک به نظرم می‌رسند.
    دست‌های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتاً تیراندازی و چکاندن ماشهٔ تفنگ و امضاء می‌خورند.
    اما به دستان زنان در مقایسه با دست‌های مردان به گونه‌ای دیگر باید نگاه کرد:
    چه موقعی که کره روی نان می‌مالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می‌زنند.

    «عقاید یک دلقک»٬ هاینریش بل




    • تارا
      ۲۱ تیر ۱۳۹۵

      وقتی وارد دنیای جدیدت شوی،اولش کمی احساس ناراحتی خواهی کرد.آدم ها وقتی از منطقه ی امن خودشان بیرون می آیند،همیشه احساس سردرگمی میکنند.ولی امیدوارم تو هم اندکی احساس شادمانی کنی.تو تشنه ای.جسارت را در تو دیدم.اما تو سرکوبش کردی ،پنهانش کردی،کاری که اغلب آدم ها می کنند.به تو نمی گویم از ساختمان چند طبقه بپر پایین یا کنار نهنگ ها شنا کن یا این جور کار ها،اما جسورانه زندگی کن،در زندگی ات شجاعت به خرج بده.تلاش خودت را بکن،یک جا ننشین.




    • مبینا
      ۲۳ تیر ۱۳۹۵

      خیلی زیبا بود




  2. فائزه جابران
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ساعتى دقیق تر از ساعت خدا نیست انقدر دقیق است که در سایه اش همه چیز سر موقع اتفاق مى افتد ، نه یک ثانیه دیرتر نه یک ثانیه زودتر . براى هر انسانى یک زمان عاشق شدن است یک زمان مردن .
    ملت عشق نوشته الیف شافاک مترجم:ارسلان فصیحى




  3. زهرا منصوری
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    سلام
    پاراگراف مورد علاقه ی من ? اینه
    مثلا می گفت : پادشاه چین باید به قولی که به چهرستانی داده بود عمل می کرد،فضل الله باید همزمان با زمرد می مرد ، غلاف که معما های توراندخت را حل کرده بود نباید مغرور می بود.




    • مجله آنلاین رنگی رنگی
      ۲۰ تیر ۱۳۹۵

      اسم کتاب ؟




  4. هانیه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    به همین سادگی
    آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد…
    نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید
    همین جوری
    دوتا نگاه در هم گره می خورد
    وآدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندکی کند
    می خواهد پر بکشد..
    سال بلوا-عباس معروفی




    • بهار
      ۲۰ تیر ۱۳۹۵

      واااای عالیه مرسی از انتخابت




    • storm
      ۲۱ تیر ۱۳۹۵

      من کشف کردم که قضیه این نیست که دنیا چی برای تو کنار گذاشته قضیه اینه که تو برای دنیا چی با خودت آوردی!
      آنی شرلی، لوسی مود مونتگمری




      • الهام
        ۲۳ تیر ۱۳۹۵

        این قشنگ ترین و تاثیرگذارترین پاراگراف بود.




    • سانا
      ۲۲ تیر ۱۳۹۵

      بهترین پاراگراف کمپین تا امروز




  5. هـما
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کسی که سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس کند، فروغ را بستاید، و هر شعر خوب را آیه ای زمینی بپندارد،
    چنین کسی، به درستی زندگی خواهد کرد…
    کسی که به کیارستمی شگفت زده نگاه کند، به زرین کلک با نهایت احترام، به صادقی با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد،
    چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد…
    کسی که در برابر باخ، بتهوون، و موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تارِ جلیل شهناز ، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی « اندک اندکِ » شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد،
    چنین کسی درست زندگی خواهد کرد…

    کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد،
    چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد…
    کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشی کاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد،
    چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد…

    شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد…

    #نادر_ابراهیمی
    از کتاب: چهل نامه ی کوتاه به همسرم




  6. هانیه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    می شه چند تا پاراگراف رو کامنت بذاریم؟!یا فقط یدونه؟!?




    • مجله آنلاین رنگی رنگی
      ۲۰ تیر ۱۳۹۵

      بله میشه




  7. سپیده
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    «مشکل ما آدما اینه که همیشه منتظر یه سوپرمن هستیم که زندگیمون رو درست کنه . حتی وقتی زندگی هم درسته،برای زندگی کردن ناز میکنیم . همش دنبال یه چیزی هستیم بیرون از خودمون . فکر میکنیم انگیزه یا منجی،همیشه بیرون از ماست . وقتی زندگی رو پیدا می کنیم که مرگ داره دوون دوون میاد سمت ما . اون وقته که میبینیم زندگی خود ما بودیم.»
    #به_وقت_بهشت




  8. marykh98
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    تحقق بخشیدن به افسانه های شخصی یگانه وظیفه آدمیان است .
    همه چیز تنها یک چیز است وهنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزورا تحقق بخشی.
    کیمیاگر. پائولو کوئلیو




  9. سایان
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    …توی این مدت که مرا آورده اند اینجا سعی کردم فراموشش کنم اما نتوانسته ام.سعی کردم خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانسته ام.بعضی ها همه ی خود را پاک میکنند و می روند.لابد میتوانند.من نمیتوانم…
    از کتاب “من گنجشک نیستم” نوشته ی “مصطفی مستور”




  10. بهین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    «… ذهن به کتاب احتیاج داره همون طور که شمشیر به سنگ شمشیر تیز کن.» تیریان با انگشت روی جلد چرمی کتاب زد و ادامه داد:« برای همینه که من اینقدر کتاب میخونم، جان اسنو.»
    نغمه آتش و یخ
    جرج آر.آر.مارتین




  11. آیدا مرادیان
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    .
    ریچل کوری فعال صلح متولد آمریکا در سن ۲۳ سالگی در سال ۲۰۰۳، همزمان با حمله ی پرسروصدای آمریکا به عراق در حالی که سپر انسانی یک خانواده ی فلسطینی در غزه بود به دست یک بولدوزر اسرائیلی زیر گرفته و کشته شد.دادگاههای متعدد در اسرائیل هرگز راننده ی بولدوزر یا ارتش اسرائیل را مقصر نشناخت
    .
    .
    .

    ریچل: فقط میخواهم به مادرم بگویم که واقعا می ترسم،وباور بنیادی ام را به نیک ذاتی بشر از دست می دهم.این باید متوقف شود. گمان می کنم باید همه چیز را کنار بگذاریم و زندگی امان را صرف متوقف کردن این وضعیت کنیم.دیگر فکر نمی کنم که این یک کار افراطی باشد.من هنوز هم واقعا دوست دارم با آهنگ های پَت بناتار برقصم و دوست پسر داشته باشم و درباره ی همکارهایم کمیک استریپ درست کنم.ولی این وضعیت را هم میخواهم متوقف کنم.بی اعتقادی و وحشت چیزی است که الان حس میکنم.سرخوردگی.ازاین که این وضعیت،واقعیتِ محوریِ دنیای ماست،وما هم درواقع در آن مشارکت داریم………وقتی از فلسطین برگردم،شب ها احتمالا کابوس خواهم دیدو دائماً از این که این جا نیستم احساس گناه خواهم کرد.ولی می توانم این حسم را به سمت کارکردن بیش تر هدایت کنم.
    آمدن به فلسطین یکی از بهترین کارهایی بوده که در زندگی ام کرده ام
    تو و بابا را دوست دارم. مرا بخاطر زخم زبان هایم ببخش

    _نام من ریچل کوری است
    ویراسته ی اَلن ریکمن
    کترین واینر
    نمایشنامه ایی برگرفته از خاطرات ریچل کوری
    ترجمه ی حسین درخشان




    • zahra
      ۲۰ تیر ۱۳۹۵

      وااااااااااااای!!!!!!!
      آلن ریکمننننننننننن




    • نگارین
      ۲۱ تیر ۱۳۹۵

      عالی بود
      باید بخونمش.(اگه اشتباه نکنم مستندش قبلا دیدم)




  12. مینو مروتی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    فرودو گفت :”همین طور که گفته اند برای رایزنی پیش الف ها نروید ، چون آنها هم می گویند نه ، هم می گویند بله .”
    گیلدور خندید :”واقعا گفته اند؟الف ها ندرتا توصیه سنجیده می کنند،چون توصیه ، هدیه خطرناکی است، حتی از طرف فرد عاقلی به فرد عاقل.ممکن است همه چیز غلط از آب در بیاید.ولی خودت چه می خواهی بکنی؟ همه چیزهای مربوط به خودت را به من نگفته ای؛پس چطور انتخاب من می تواند بهتر از انتخاب تو باشد ؟
    از کتاب ارباب حلقه ها ،یاران حلقه




  13. الناز
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    آدم ‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچ وقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن، هیچ وقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی رو دوست داره؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه؟
    می‌پرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق می‌گیره؟
    و تازه بعد از این سوالاس که خیال می‌کنن طرف رو شناختن!
    اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چندمیلیون‌تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!
    نباید ازشون دلخور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.

    شازده کوچولو
    آنتوان دوسنت اگزوپری




  14. منال
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    در بیرون جهان می غرد یا در خواب است ، جنگ همه چیز را به آتش میکشد آدم ها زندگی میکنند و میمیرند ملت ها نابود میشوند ملت های دیگری سر بر میکشند که به زودی بلعیده خواهند شد و در تمام این آشوب ها و خشم ها ، در این ظهور و خروج و تکرر در حالی که جهان به راه خود میرود آتش میگیرد و  خود را پاره پاره و نابود میکند و دوباره زنده زنده می شود زندگی انسان در جنبش و حرکت است ، پس فنجان چای خودمان را بنوشیم ☕/ظرافت جوجه تیغی،موریل باربری،مرتضی کلانتریان،انتشارات کند و کاو




  15. آیدا مرادیان
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    چه فرقی میکند که هشتاد سال دیگر یا ساعت هشت امشب بمیرم؟
    برای چه کسی اهمیت دارد؟
    ولی حالا می دانم برای چه کسی اهمیت دارد،می دانم که آیا ساعت یازده و ربع امشب می میرم یا در نود و هفت سالگی.این را میدانم.
    می دانم که برای خودم مهم است.این تکلیف من است.

    نمایش نامه ی اسم من ریچل کوری است
    ویراسته ی: اَلن ریکمن
    کترین واینر
    ترجمه: حسین درخشان




  16. پارمیس
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ما روزگار خویشتنیم، زمان و زمانه ی خویشتنیم، و جایگاه خویشتن.
    ما نفس زندگی هستیم، و ماده ی زندگی، و روح زندگی…
    آیا زندگی را چگونه می خواهی؟
    ما را آن گونه بخواه، و ما را آنگونه که می خواهی بساز!
    از همین امروز…
    از همین حالا…
    از کتاب “چهل نامه ی کوتاه به همسرم” اثر نادر ابراهیمی عزیز




  17. Mahtab_tmri
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    سکوتش مهم ترین سلاحش بود.آدم نمیتواند با موجودی که حرف نمیزند بداخلاقی کند.میگفت این بازی (رولت روسی)فکرش را راحت میکند.در واقع اینقدر درگیر میکند که از فکر های بیخود ازاد میشود.فکر هایی که هیچوقت درباره شان حرف نمیزد.
    کتاب رولت روسی نوشته ی کامران محمدی




  18. الناز
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    عزیز میگه مردها ، هرقدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن باز هم مثل بچه ها هستن ،
    زود قهر میکنن زود پشیمون میشن زود هم آشتی میکن ،

    ممکنه جلوی زنا چیزی نگن اما تنها که شدن شروع میکنن به بغض کردن.برای همینه که کسی گریه مردها رو

    نمی بینه.

    زنها هرچقدر کوچیک باشن, اما مادرن و پناه مردها ,هستن, حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند…

    روى ماه خدا را ببوس
    مصطفی مستور




  19. بهین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ولی حتی وقتی خودم و بدبخت حس میکنم هم این آرزو رو ندارم که کاش به دنیا نمی اومدم! هیچی بدتر از نبودن نیست!
    نامه به کودکی که هرگز زاده نشد.
    اوریانا فالاچی




  20. بهین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    بازم میگم من از درد نمیترسم! درد با ما به دنیا میاد با ما قَد میکشه و باهامون اُخت میشه جوری که حس میکنیم مث ِِ دست و پا همیشه باید باهامون باشه
    نامه به کودکی که هرگز زاده نشد.
    اوریانا فالاچی




  21. باران
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    اساسا، شبکه ی اجتماعی روی زمین بسیار محدود بود. برخلاف وونادوریا، اینجا تکنولوژی هم زمان سازی مغز نبود، در نتیجه مشترکان نمی توانستند به عنوان بخشی از شعور جمعی واقعی از طریق تله پاتی باهم ارتباط برقرار کنند. آن ها نمی توانستند به رویا های هم قدم بگذارند و گشتی بزنند، ظرافت های خیالی را در چشم اندازی اسرار آمیز و متروک حس کنند. روی زمین، شبکه اجتماعی عموما همراه است با نشستن پشت کامپیوتر فاقد شعور و تایپ کلماتی در مورد نیاز به یک قهوه و خواندن این که آدم های دیگر هم به قهوه نیاز دارند، در حالی که یادت می رود واقعا قهوه درست کنی. این برنامه ی اخباری بود که منتظرش بودند. این برنامه ای بود که می توانست تمام خبر هایش در مورد آن ها باشد.

    انسان ها – مت هیگ




  22. الناز
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    پاراگراف مورد علاقه من:

    “قاعده‌ی چهاردهم: به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد.”

    کتاب ملت_عشق از الیف_شافاک




  23. aida_p19
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    از لمس کردن ، از احساس کردن و از ابراز احساسات خود نهراسیم .راحت ترین کار دنیا این است که انچه هستیم باشیم و آنچه را احساس میکنیم نشان دهیم .
    دشوار ترین کار دنیا این است که آنچه باشیم که دیگران میخواهند .
    آیا تو به راستی خودت هستی ؟؟
    یا کسی هستی که دیگران میخواهند ؟؟
    آیا میخواهی بدانی که کی هستی ؟؟
    زیرا این زیباترین سیاحتی است که میتوانی در عمر خود داشته باشی !
    یکی از شاگردان من یک ژیمیناست است ، چیزی نمانده بود که در المپیک حضور یابد. کف پاهایش به طور نمایان صاف است اما در هر چیز دیگری که بگویید کامل و بی عیب و نقص است . بدنی دارد مایه ی غبطه ی همگان ، ذهنی زیبا ، خرمنی از موهای عالی ، چشمانی براق . اما به خیال خودش زیبا نیست … آدم ناقصی است . تنها چیزی که هنگام قدم زدن در خیابان میشنود صدای پاهای ناقص خویش است . با وجود آنکه هیچ کس این صدا را نمی شنود !
    نگران است کسی ببیند که پای او صاف است . نمیدانید از این کمال گرایی چقدر رنج میبرم …

    کتاب : عشق زندگی و دیگر هیچ ?❤




  24. Parvin
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد خیلی زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد .
    کتاب عقاید یک دلقک
    نوشته هاینریش بل




  25. فریما
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    سه شنبه,خیس بود.ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود,از کوچه ای میگذشت که همان پیچ و خم خواب ها و کابوس او را داشت.باران با صدای ناودان و چتر و اسفالت,می بارید.پشت پنجره های دوطرف کوچه,پرده ای از گرمای بخاری ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می داد.
    سه شنبه خیس
    کتاب یوز پلنگانی که بامن دویده اند
    بیژن نجدی




  26. مهنواز
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    عِشـق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن،عاشق بودن بدهد؟گاه عشق گم است؛اما هست،هست،چون نیست.عشق مگر چیست؟آن چه که پیداست؟نه،عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست.معرفت است.عشق از آن رو هست،که نیست.پیدا نیست و حس می شود.می شوراند.منقلب می کند.به رقص و شلنگ اندازی وامی دارد.می گریاند.می چزاند.می کوباند و می دواند.دیوانه به صحرا!
    گاه آدم،خودِ آدم عشق است.بودنش عشق است.رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است.در تو عشق می جوشد،بی آنکه ردش را بشناسی.بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده،روییده.شاید نخواهی هم.شاید هم بخواهی و ندانی.نتوانی که بدانی.عشق،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است.
    جای خالی سلوچ
    محمود دولت آبادی




  27. سارا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    پدر ادامه داد:((دارم درباره ی یک زنجیره ی طولانی از هم آیندی حرف میزنم.درواقع این زنجیره تا اولین سلول زنده ادامه پیدا میکند.سلولی ک نخست ب دو سلول تقسیم شد؛و از انجا همه ی چیز هایی ک امروز روی این سیاره جوانه میزنند و رشد میکنند شکل گرفت.احتمال این ک طی این سه یا چهار میلیارد سال،زنجیره ی من در هیچ زمانی نشکسته باشد،آنقدر کم است ک تقریبا باور کردنی نیست.اما من جان به در برده ام.بله،جان به در برده ام.در عوض میفهمم چقدر خوشبختم ک میتوانم این سیاره را کنار تو تجربه کنم.میفهمم هر حشره ی کوچکی که روی این سیاره میخزد چقدر خوشبخت است.))
    در اینجا پرسیدم:((درباره ی بدشانس ها چه میگویید؟))
    تقریبا با فریاد گفت:((آنها وجود ندارند!آنها هرگز به دنیا نیامده اند.زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیط های برنده را میتوان دید.))
    از کتاب :راز فال ورق
    نویسنده :یوستین گوردر




  28. زهرا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    روباه گفت: “اهلی کردن” چیز بسیار فراموش شده ای ست. یعنی “علاقه ایجاد کردن”
    _علاقه ایجاد کردن؟
    روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو ر‌وباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود…
    شازده کوچولو
    آنتوان دو سنت اگزوپری




  29. mahsoo7
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ﮔﻔﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻫﻤﻪ, ﻫﻤﻪ ﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻧﻴﺎ, ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻔﺖ ﻭ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﮔﻔﺖ ﭘﺮﻭﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻪ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﻪ ﻧﻔﺮ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﺎﺷﻪ…
    *
    ﻣﻦ ﮔﻨﺠﺸﻚ ﻧﻴﺴﺘﻢ
    ﻣﺼﻄﻔﻲ ﻣﺴﺘﻮﺭ




  30. mahsoo7
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ﻋﻴﻨﻚ ﺭﺍ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﻮﻱ ﺟﻴﺐ ﻛﺘﺶ ﺍﻣﺎ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ.ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ: ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﻛﻴﻒ ﺩﺳﺘﻲ ﻫﻤﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻣﻘﺪﺳﻪ. ﺷﺮﻁ ﻣﻴﺒﻨﺪﻡ ﻣﺤﺎﻟﻪ ﺗﻮﻱ ﻛﻴﻒ ﺩﺳﺘﻲ ﺯﻥ ﻫﺎ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﻭ ﭼﻚ ﺑﺎﻧﻜﻲ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﺎﻱ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻙ ﻭ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﻛﺜﻴﻒ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻲ. ﺗﻮﻱ ﻛﻴﻒ ﺩﺳﺘﻲ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﻛﻠﻴﺪ ﻫﺴﺖ ﻭ ﻳﻪ ﺁﻳﻨﻪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﮒ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻛﺎﻏﺬﻱ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﻋﻄﺮ ﻭ ﻳﻪ ﺭﮌﻟﺐ ﻭ ﭼﻨﺘﺎ ﻋﻜﺲ ﻭ ﻳﻪ ﺫﺭﻩ ﭘﻮﻝ. ﺍﻣﺎ ﺗﻮﻱ ﻛﻴﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﭼﻲ ﻫﺴﺖ؟ ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻱ؟

    «ﻣﻦ ﮔﻨﺠﺸﻚ ﻧﻴﺴﺘﻢ»
    مصطفی مستور




  31. پريا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    اگر خدا وجود دارد امیدوارم آنقدر بی‌کار نباشد که به گوشت خوک خوردن یا مشروب نوشیدن من گیر بدهد…!
    بادبادک باز
    خالد حسینی




  32. آوين عزتى
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو پرسید:از کجا بفهمم وابسته شدم؟
    روباه جواب داد:تا وقتى که هست نمیفهمى…




  33. فاطمه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ۱-از نوک چوبدستی آهویی نقره ای بیرون پرید،به نرمی کف دفتر فرود آمد،جستی زد و به آن سوی دفتر رفت سپس پرواز کنان از پنجره خارج شد.دامبلدور دور شدنش را تماشا می کرد و وقتی تابش نقره فامش به خاموشی گرایید با چشم هایی پر از اشک رویش را به سمت اسنیپ برگرداند و گفت:
    -بعد از این همه سال؟
    اسنیپ گفت:
    -تمام مدت.
    هری پاتر و یادگاران مرگ جلد دوم
    جی.کی.رولینگ

    ۲-اسنیپ به زمزمه گفت:
    -به من…نگاه…کن…
    نگاه آن چشمان سبز به دو چشم سیاه افتاد و لحظه ای بعد،گویی در ژرفای آن چشمان سیاه چیزی از میان رفت و آن ها را خالی و خیره و مات کرد.دستی که هری را گرفته بود به زمین افتاد و اسنیپ دیگر حرکتی نکرد.
    هری پاتر و یادگاران مرگ جلد دوم
    جی.کی.رولینگ




  34. ارغوان
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    جباری همکلاسی ام که کنارم نشسته بود گاهی گردن میکشید از پشت عینک درشتش نگاه میکرد که من دارم چکار میکنم او بر خلاف من از دانش اموزان درس خوان و اتو کشیده کلاس بود استعداد زیادی نداشت و فقط می خواند حرکات و رفتارش مثل ادم اهنی بود کند و شمرده شمرده حرف میزد درست مثل کسی که تازه فارسی یاد گرفته باشد می گفتند در خارج به دنیا امده و اسمش را هم همان جا چالز گذاشته اند م پدرش هم اسداله بود بچه ها به او میگفتند چارلز ابن اسداله !!!
    کتاب(شاهنامه اخرش خوش است )نویسنده :احمد عربلو




  35. فریما
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کتاب های بیزن نجدی رو بخونین,هرچند خط با یک عبارک هیجان زدتون میکنه…برامن که اینطوره…:)




  36. کی؟آنا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کافه پیانو-فرهادجعفری
    ازم پرسید اگه یه داستان بلند نوشته بودی چمله طلاییش چی بود؟
    یک کم که فکر کردم گفتم: شاید این “اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسا آدم کوچکی ست.”شایدن این که:”خوب نیس آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه،دل نداره. و نمی تونه نفرینش کنه.از قضا آه شون خیلی ام دامنگیره”.




  37. بهار
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    هیچوقت نباید به مردان و زنان عاشق خندید
    همینجوری دوتا نگاه در هم گره میخورد و ادم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند
    “سال بلوا ” عباس معروفی




  38. موژان
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    آنی آهسته گفت:«مه آبی رنگ بالای آن دره ی کوچک را میبینی؟فکر کنم سرزمینی که در آن آرزوها برآورده میشوند،داخل همان مه باشد.»
    گیلبرن پرسید:«آنی!تو آرزویی داری که برآورده نشده باشد؟»
    چیزی در صدای گیلبرت بود که ضربان قلب آنی را شدید تر می کرد؛چیزی که آخرین بار،در آن بعد از ظهر تلخ داخل باغ خانه پتی به گوشش خورده بود. ولی آنی خونسردی اش را حفظ کرد و آهسته پاسخ داد:«البته که دارم .همه دارند چه بهتر که آدم همیشه آرزوی برآورده نشده ای داشته باشد ؛ چون زندگی بدون آرزو ،با مرگ فرقی ندارد. این مینا ها و خزه ها زیر نور خورشید ،چه عطری در هوا پخش می کنند. کاش می شد تصویر بو های خوش را بببینم.مطمئنم که تصویر زیبایی دارند.»
    گیلبرت قصد نداشت صحبت را عوض کند ؛ بنابرین آهسته گفت :« من یک آرزوی بزرگ دارم؛ آرزویی که همیشه به آن فکر می کنم . البته بار ها به من ثابت شده که قرار نیست ، برآورده شود.آرزوی من داشتن خانه ای است با شومینه ی روشن، دوستانی که می آیند و می روند … و تو!»
    آنی شرلی در جزیره (کتاب سوم)
    ال.ام.مونتگمری
    ترجمه سارا قدیانی




  39. آوين عزتى
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    دیدگاه شما در انتظار تایید مدیریت است.
    شازده کوچولو پرسید:از کجا بفهمم وابسته شدم؟
    روباه جواب داد:تا وقتى که هست نمیفهمى…
    “شازده کوچولو”
    ‘آنتوان دوسنت’
    (ببخشید اسم کتاب و یادم رفته بود دوباره ارسال کردم)موردى نداره؟




  40. آذین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.روز و شب است . روشنی دارد.تاریکی دارد.پایین دارد,لبالا دار.کم دارد,بیش دارد.دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده .تمام بهار می آید…..
    کتاب جای خالی سلوچ
    اثر محمود دولت آبادی




    • آذین
      ۲۰ تیر ۱۳۹۵

      روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.روز و شب است . روشنی دارد.تاریکی دارد.پایین دارد, بالا دار.کم دارد,بیش دارد.دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده .تمام می شود بهار می آید…..
      کتاب جای خالی سلوچ
      اثر محمود دولت آبادی
      قبلی غلط املایی داشت شرمنده ام:)))




  41. بهار
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    زندگى،این واژه پنج حرفى پر است از پله هایى که خواسته یا ناخواسته مارا با خود همراه میکند.با آنها یا باید همراه شد یا هموار.کسانى که همراه این راه شوند آگاهانه دست به تغییراتى زده و سرنوشت خودرا رقم میزنند،در غیر اینصورت زندگى آنهارا هموار کرده و آنگاه تنها مسیرى میشوند براى عبور دیگران! رمان پله ها===>افروز صمدى
    فکر میکنم هنر اصلى هنر فاصله هاست.زیاد نزدیک بهم میسوزیم و زیاد دور یخ میزنیم.باید یاد بگیریم جاى دقیق و درست را پیدا و همانجا بمانیم.
    کتاب دیوانه وار از کریستین بوبن
    خیلى سخته هنگامى که مردم فقط در صورتى دوست دارند که شخص دیگه اى باشى.میدونى خوشگلی در اصل هیچ ربطى به قیافه نداره،رنگ مو یا سایز یا شکل نیست.همش اینجاست،به نوع راه رفتن و صحبت کردن و راه رفتن آدم بستگى داره.جادو اینه که ،راست بایستى مستقیم در چشم مردم نگاه کنى،لبخندى کُشنده به طرفشون پرت کنى و بگى گورت رو گم کن،من فوق العادم!
    کتاب کفشهاى آبنباتى از ژوان هریس




  42. شیما
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    گفته ام که موسیقی کارش آفرینش شتابناک است.اما در مقایسه با آنچه انسان ها در یک گفت و گو ویران میکنند هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
    سیم های جادویی فرانکی پرستو
    میچ آلبوم




  43. ghazal
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    زندگی را ورق بزن..هر فصلش را خوب بخوان..با بهار برقص..با تابستان بچرخ..در پاییزش عاشقانه قدم بزن..با زمستانش بنشین و چایت را ب سلامتی نفس کشیدنت بنوش..زندگی را باید زندگی کرد انطور که دلت میگوید.مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری. کتاب زندگی کن……جلد دوم




  44. ghazal
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    زندگی را ورق بزن..هر فصلش را خوب بخوان..با بهار برقص..با تابستان بچرخ..در پاییزش عاشقانه قدم بزن..با زمستانش بنشین و چایت را ب سلامتی نفس کشیدنت بنوش..زندگی را باید زندگی کرد انطور که دلت میگوید.مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری. کتاب زندگی کن……جلد دوم.




  45. الهه افراسيابي
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    فرهنگ و سنت حاکم بر روی ما ب مردم این دید را القا نمی کند که نسبت ب خودشان احساس خوبی داشته باشند و تو باید خیلی قوی باشی ک بگویی اگر سنت برایت کاربرد ندارد، ولش کن،سنت خودت را خلق کن.
    سه شنبه ها با موری، میچ آلبوم.




  46. parastesh
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    به راستی که پدر نور خانواده است.
    همیشه همچون شمعی میسوزد تا همه جارا روشن نگا دارد
    ولی ما آدم ها آن قدر غرق در روشنی هستیم
    که فراموش می کنیم برای این نور شمعی میسوزد و آب می شود.
    کتاب انشا و نویسندگی




  47. parastesh
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    زیبایی کیفیتی نیست که در خود چیز ها باشد بلکه فقط در ذهن کسانی است که در آن نظر دارند
    کتاب انشا و نویسندگی




  48. Bita
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    And All for Love❤️. What sad appalling and surprising thing people do in the name of Love❤️and for the sake of Love this short story give us lovewon and love in lost love revenges love thrown away love in triumph love in desapair it might be #Love between man and woman?children and parents?‍?‍?‍?even humans and cats??❤️?but whichever it is love is a force to be reckoned with. کتاب Jane eyre نوشته Charlottebernote




  49. مریمی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود ، محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صدمیلیون تومنی دبدم تا صداشان بلند بشود که وای چه قشنگ!!




  50. سحر
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو
    شازده کوچولو دوباره پیش روباه برگشت و گفت:خدافظ
    روباه گفت:به سلامت.اما رازی را که میخواستم برایت بگویم رازی ساده است فقط با چشم دل میتوان دید حقیقت را نمیتوان با چشم سر دید
    شازده برای اینکه فراموش نکند جمله ی روباه را تکرار کرد
    روباه:چیزی که گل تورا ارزشمند کرده عمری است که ب پایش ریخته ای
    شازده کوچولو باز حرف روباه را تکرار کرد
    روباه:ادم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید از یاد ببری تو همیشه مسئول چیزی هستی ک اهلی اش کرده ای.تو مسئول گل خودت هستی
    شازده کوچلو برای اینکه خوب به یادش بماند تکرار کرد:
    مــــن مســـــئول گــــــل خـــــــودم هســـــــتم?




  51. النـآز
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    خوشبختی قسمت است، شاید چیزی شبیه مردن،
    اما به امتحان کردنش می ارزد،
    شاید چیزی شبیه زندگی…

    کتاب: اسرار انجمن ارواح
    نویسنده: جیستا یثربی
    D:




  52. مریمی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    اگه به آدم بزرگها بگویید یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بامش پر از کبوتر بود، محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صد میلیون‌ تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که وای چه قشنگ!

    ( شازده کوچولو نوشته ی آنتوان دوسنت اگزوپری ، ترجمه ی زنده یاد احمد شاملو )




  53. رومينا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ما یک گروه و دوستانی واقعی هستیم که با هم نقشه می کشیم ، می خندیم ، شوخی می کنیم ، اسرارمان را با هم در میان می گذاریم و حرف همدیگر را می فهمیم . این ها همان چیزهایی هستند که برایم تغییر کرده اند . چیزهای مهمی که هر کسی نمی تواند ببیند .

    جسیکا کجاست




  54. aida_p19
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    اول دلم لک زده بود که بتوانم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه بروم.

    بعد داشتم می‌مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم.

    بعد آرزویم این بود که ازدواج کنم و بچه‌دار شوم.

    بعد همیشه منتظر بودم که بچه‌هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول کار شوم.

    بعد آرزو داشتم که بازنشسته شوم

    و حالا دارم می‌میرم که یک دفعه متوجه شدم:

    « اصلاً یادم رفته بود زندگی کنم! »

    شاد باشیم و احساس خوشبختی را به “اگر” هایمان موکول نکنیم

    زیرا “اگر”ها پایان ناپذیرند و عمر ما فانی…

    و به یاد داشته باشیم زندگی یک سفر است ، هدف نیست…
    کتاب : لحظه های ناب . باربارا دی انجلس




  55. آیلار
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    یاد پدرم افتادم که همیشه می گفت: «نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است.»
    رمان چراغ ها را من خاموش می کنم نوشته ی زویا پیرزاد.




  56. نگار
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    آقاى کارپنتر گفت:زن خوبیست-تحملم میکند-یک ذره بدى هم در وجودش نیست-اما همه باید- در وجودشان-کمى چاشنى شرارت داشته باشند.همین سر سوزن نمک است که-به همه چیز مزه میدهد.
    دوباره سکوت شد.بعد به سختى ادامه داد:مشکل اینجاست که-گاهى خیلى زیاد میشود-در هر چیزى باید اندازه را نگه داشت




  57. hanieh
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    تبسم کرد ٬ به حالتی که میگفت میفهمم.به حالتی که خیلی بیشتر از میفهمم میگفت.یکی از آن تبسم های نادری بود که کیفیت اطمینان ابدی داشت و آدم در زندگی ممکن است فقط چهار پنج بار به نظایرش بر بخورد. تبسمی بود که یک لحظه مقابل تمامی جهان خارج می ایستاد ٬ یا چنین به نظر میرسید که می ایستد ٬ و بعد با تعصبی مقاومت ناپذیر به نفع تو ٬ روی تو متمرکز میشد.تورا میفهمید همانقدر که میل داشتی تو را بفهمند٬ و به تو اعتقاد میافت همانقدر که میخواستی به خودت اعتقاد داشته باشی ٬ و به تو اطمینان میداد تاثیری که در او نهاده ای عینا همان است که در اوج درخشش خود امیدواری در دیگران بگذاری.
    #گتسبی_بزرگ




  58. نگار
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    از کتاب امیلى در جست و جو
    نویسنده:L.M.MONTGOMERY




  59. رومينا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    روزالیند سامانتا فیتزروی پس از ۶٢ سال از خواب بر می خیزد و خود را در دنیایی دگرگون می یابد . همه چیز تغییر کرده است اما چیزی که مهم است این است که وقتی خطری جدی زندگی جدیدش را تهدید می کند با این حقیقت مواجه می شود که یا باید با چشمان کاملا باز با گذشته اش مواجه شود یا آینده را از یاد ببرد .
    .
    .
    .
    .
    { نقشه پدر و مادرم مرا به شدت وحشت زده کرد . باید می دانستم این ربات یک آدمکش است ؛ اما فکر این که پدر و مادرم ترجیح می دادند بمیرم تا این که از حرفشان سرپیچی کنم برایم قابل باور نبود . این عشق نبود ، بردگی بود . }
    .
    کتاب : خواب شصت ساله رز




  60. hanieh
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    نه با کسی بحث کن٬نه از کسی انتقاد کن.
    هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت رو خلاص کن.
    آدم ها عقیده ات را که می پرسند نظرت را نمی خواهند.می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی.
    بحث کردن با آدم ها بی فایده است.
    .
    #چراغها_را_من_خاموش_میکنم
    .
    #زویا_پیرزاد




  61. بهار
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    این اشتباه خود ما بود که درباره ی این لحظه با دیگران صحبت کردیم و قصد داشتیم آن را به عنوان لحظه ای به یاد ماندنی به ثبت برسانیم
    میتوانستیم خودمان از این واقعیتی که اتفاق افتاده بود لذت ببریم…
    هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد.

    ● عقاید یک دلقک
    ● هاینریش بل




  62. پریسا.ا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    -بسیار خوب. پس از کجا شروع می شود و ما دو نفر حالا چه باید بکنیم که این اتفاق بیوفتد؟
    پسر به سرعت جواب داد:« فقط باید یکدیگر را دوست داشته باشیم.» و سرخ شد.
    دخترک پرسید:« تو مرا دوست داری، این طور نیست؟»
    پسر با لحن خشکی جواب داد:« بله»
    -پس بالاخره به بهشت می رویم.
    پسر جرئت نکرد با او مخالفت کند.
    آن دو در سکوت به راه خود ادامه دادند.

    ( زندگی ادیبان آلمانی زبان – راهی به بهشت / صفحه ۲۸ )




  63. پروین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    وقتی شاطر عباس نان‌های داغ را توی دست‌های مهتاب می‌گذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم. وقتی مهتاب نان‌های داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند دلم میخواست من، آن نان‌های داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه‌ی در را می‌کوبید، هوس می‌کردم کوبه‌ی در باشم. وقتی مادرش نان‌ها را از مهتاب می‌گرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه‌ی نان برای ماهی‌های قرمز توی حوض خانه‌شان می‌انداخت و من هزار بار آرزو می‌کردم یکی از ماهی‌های قرمز توی حوض باشم.

    عشق روی پیاده رو/مصطفی مستور




  64. فاطـــــمه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ . 
    ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺭﺳﯿﺪﻩ، ﺁﺑﺪﺍر، ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ.
    ﺍﻣﺎ ﯾﺎﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﻟﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.  ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﻏﻮﺑﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺁﻟﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻮﺯ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻣﻮﺯ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﻣﻮﺯ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭﻡ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ..

    کتاب: زندﮔﯽ، ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ?




  65. hananeh
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    بابا لنگ دراز عزیزم من رمز واقعی خوشبختی رو کشف کردم و اون اینه که باید تو زمان حال زندگی کرد و اصلا افسوس گذشته رو نخورد مهم اینه آدم بتونه با چیزای کوچیک خیلی خوش باشه 🙂
    از کتاب بابا لنگ دراز




  66. ستایش زمانی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    – دوسم داری؟
    – چی؟
    – هیچی، این رو خوب می دونم که هیچ وقت نباید یه سوال رو واسه کسی تکرار کرد، مگه وقتی که مطمئن باشی طرف گوش هاش سنگینه، چون در غیر این صورت داره به این فکر می کنه چه خزعبلاتی تحویلت بده، اگه می خواست راستش رو بگه قطعا همون اول می گفت!
    قهوه سرد آقای نویسنده
    روزبه معین




  67. مهسا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    شاگردی راستین باش و بخت و اقبال را دریاب.در مرز مخاطره زندگی کن و بر طناب بندبازی،جست و خیز کن.اگر افتادی، از بادی که بر صورت خندانت می خورد لذت ببر. 🙂
    از کتاب ذن و عکاسی اثر پل مارتین لستر نشر حرفه هنرمند




  68. پروین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    وقتی شاطر عباس نان‌های داغ را توی دست‌های مهتاب می‌گذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم. وقتی مهتاب نان‌های داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند دلم میخواست من، آن نان‌های داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه‌ی در را می‌کوبید، هوس می‌کردم کوبه‌ی در باشم. وقتی مادرش نان‌ها را از مهتاب می‌گرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه‌ی نان برای ماهی‌های قرمز توی حوض خانه‌شان می‌انداخت و من هزار بار آرزو می‌کردم یکی از ماهی‌های قرمز توی حوض باشم.

    عشق روی پیاده رو/مصطفی مستور




  69. پریمهر
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو:
    اون چیه که هم تلخه هم شیرین
    روباه:
    عشق یک طرفه

    شازده کوچولو




  70. زهرا وفايي
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    -تو یکی از پروژه هامون با یه خانوم فرانسوی همکار بودم،اونم مهندس عمران بود و مثل تو یه دختر جوون…با وجود اروپایی بودنش خیلی هم نجیبانه و خانمانه رفتار میکرد و با وجود زن بودنش فوق العاده مسلط به کار و کارگرا بود.می دونی یه روز چی بهم گفت؟
    سرم را عقب انداختم.هر دو لبه چادرم را گرفت و به هم نزدیک کرد.میان دستانش محصور شده بودم:
    -میگفت مشکل زنای ایرانی فقط و فقط یه چیزه..،اونم کمبود اعتماد به نفس…!
    روزی چندساعت جلو آینه به خودشون میرسن…اما وقتی میخوان برن بیرون بازم از صدنفر میپرسن خوبم؟به مدارج بالای علمی میرسن اما فقط درصد کمیشون موقع حرف زدن تو یه جلسه مهم و مردونه دست و پاشون رو گم نمیکنن….گواهینامه رانندگی دارن اما اگر موقع پارک کردن چند نفر نگاشون کنن خودشون رو میبازن و خراب میکنن…در طول تاریخ اعتماد به نفس زنای ایرانی بوسیله ی مردای جامعه شون،خانوادشون و حتی دولت هاشون کشته شده درحالیکه در واقعیت از باهوش ترین و زیباترین زن های این دنیا هستند.
    _رمان الکترونیکی اسطوره| پگاه_




  71. مهسا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    تو طلوع کردی و عشق بازآمد،شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال زنان بازگشت، تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با توام و آینه های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می شوند.
    از کتاب مثل خون در رگ های من(نامه های احمد شاملو به آیدا)،نشر چشمه




  72. پریمهر
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ‎ کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

    ‎زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!

    ‎کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

    ‎کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید

    اسم کتاب : از بستگان خدا




  73. Romina
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    دشمن عزیز،می بینید که در این لحظه رفتار من با شما بسیار دوستانه است.وقتی که شما را مک ری صدا میزنم معنایش این است که علاقه ای به شما ندارم ولی وقتی که میگویم دشمن قضیه بر عکس است….خودم میدانم این کار بی ادبانه و تکان دهنده و فاجعه انگیز است اما هیچکس نمیتواند احساسش را عوض کند .بیشتر مواقع مردم به نامزد داشتن یا کسی که نامزد دارد با یک حس مطبوع نگاه می کنند ولی به راستی خدا جون این حس در مقایسه با حس فوق العاده ی راحت و شاد و فارغ از دغدغه های نامزد نداشتن هیچ است!!!
    دشمن عزیز_جین وبستر




  74. Reyhaneh_hm
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    تو میگویی ازت ممنونم چون آنقدر ایمان داری که بدانی هرچقدر هم مشکل سخت باشد میتوانی به راحتی ادامه دهی. تو میگویی ممنونم چون خداوند حتی بعد از طوفان هم رنگین کمان می آفریند. تو میگویی ازت ممنونم چون میدانی همه مشکلات در برابر قدرت خالق جهان هیچی نیست. پس بگو خدا را شکر.
    از کتاب “با اطمینان میدانم که…”
    نویسنده : اپرا وینفری




  75. پروین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    پدرم مُرد اما بیف استروگانف نخورد. فیله مینیون نخورد. نان پاپادام نخورد. اگ برگر و مرغ کنتاکی نخورد. لب به پیتزا نزد و هرگز نفهمید لابستر و رست بیف چیست. پدرم مرد اما هرگز مشروب نخورد. لب به سیگار نزد. حتی اسم ماری جوانا را نشنیده بود. پدرم هفتاد سال عمر کرد اما رستوران چلسی را ندید. ندید که در رستوران گلدن فودز چه طور برگ های کاهو را با کارد سلاخی می کنند. ندید چطور گوجه فرنگی را کشتار می کنند. مرد و ندید گارسون ها چه طور باقی مانده ی غذاها را در سطل زباله خالی می کنند. پدرم مرد اما هیچ وقت دسر غذایش کافه گلاسه و کرم کارامل نبود. دو دانه خرما بود.

    پدرم در مرادآباد به دنیا آمد. در مرادآباد مرد. اما هرگز نایت کلاب ندید. ندید چه طور در دانسینگ ها چراغ ها رقص نور می کنند و مردان و زنان در هم وول می خورند. پدرم مرد و شلوارک داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشم اش به پرده ی سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایکل جکسون تماشا نکرد. تا باران ببارد پدرم چشم اش به آسمان بود. بعد که می بارید داوم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سر برآورند.

    پدرم مرد بدون آن که صدای شهرام و فری را بشنود. مرد و فرق صدای ویولون سل و گیتار را نفهمید. حتی ساکسیفون را به چشم اش ندید. پدرم صبح‌ها همیشه با صدای خروس بیدار می شد و ظهر ها با صدای اذان رادیوی کوچک اش، وسط بیابان نماز می خواند. پدرم کروات و پاپیون نمی زد. فراک نمی پوشید. ادوکلن مصرف نمی کرد اما همیشه یک شاخه نرگس وحشی توی سجاده اش بود که در سجده از بوی آن مست می شد. سجده اش را شاید به همین خاطر طولانی می کرد.

    پدرم از دنیا چیز زیادی نمی دانست. سوار پاجرو نشده بود. نمی دانست رانندگی با کاتلاس سوپریم سیپرا چه کیفی دارد. کامارو و کوروت ندیده بود. نمی دانست کلاردشت کجاست، ویلا یعنی چه. پدرم نمی دانست رژ لب چیست یا چرا به مژه ها ریمل می کشند. سال ها عمر کرد اما نمی دانست استون به چه دردی می خورد. مانیکور و میزانپیلی چیست. کورتاژ یعنی چه.

    جلو سینما شهر قصه عاشق مهتاب شدم. ناگهان انگار چیزی در من فرو ریخت. روح های ما مثل پیچک در هم پیچید و گره خورد. مهتاب مثل خورشیدی در من تابید، چون طوفانی بر من وزید تا آنجا که ساکسیفون و پاجرو و کورتاژ و رست بیف و نایت کلاب و گلدان فودز مثل برگهای خشکیده از سطح روح من روبیده شدند و روح من مثل یک آینه براق شد. بعد مهتاب مثل کبوتری بر درخت روح من لانه کرد. آشیانه کرد. در من آواز خواند. در من جیغ کشید. در من آویخت، رویید، خندید، خوابید. آخ! مهتاب در من ریزش کرد، نجوا کرد، گریست. در من شدید شد. در من متوقف شد. در من مستقر شد. بر من لغزید تا روح های ما مثل دو دایره هم مرکز و هم اندازه بر هم منطبق شدند، آن چنان که من خود را از او باز نشناختم. آن چنان من آلوده مهتاب شدم و مهتاب مثل قاب عکسی بر دیوار من کوبیده شد. عطر روح او، روح مرا چنان مست کرد که من سرگیجه گرفتم .

    در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام، هیچ نگفت. وقتی جزئیات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس آقا هم قشنگ‌تر است، گفت: “مگر عباس آقا دختر دارد؟” پدرم هیچ وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما اورا دوست می‌داشت. خیلی دوست می‌داشت. وقتی مادرم خانه ی عالیه خانم روضه می رفت، پدرم مثل گنجشکی که جوجه اش را با گلوله زده باشند، بال بال می‌زد. میان اتاق ها قدم می‌زد و کلافه بود تا مادرم برگردد.

    وقتی برگشتم مهتاب جلوی سینما نبود. گویی مثل تب که از تن بگربزد یا چون بیماری‌ای که از جان کنده شود٬ بی‌صدا از من گریخته بود. یا شاید گم شده بود. حالا اما گاهی صدایش را می‌شنوم. گاهی رایحه او را که عجیب شبیه بوی نرگس‌های وحشی سجاده پدرم است٬ می‌شنوم اما خودش را نمی‌بینم. گاهی لحظه‌ای می‌آید و چراغ روح مرا دقیقه‌ای روشن می‌کند و تا من بخواهم او را ببینم رفته است و روح دوباره تاریک.

    روزی به پدرم گفتم انگار مهتاب رو در روی من ایستاده است. اما او را نمی‌بینم. انگار با مشت بر روح‌ام می‌کوبد اما وقتی در را باز می کنم کسی نیست. انگار بر عمق جان‌ام چنگ می‌اندازد اما هر چه منتظر می‌مانم خودش را نشان نمی‌دهد. انگار هست. انگار نیست. گاهی انگار در کلیات من ریخته شده است اما در جزئیات من نیست. گاهی انگار در جزئیات من جاری است اما در کلیات غایب است. گاهی من از حضور او در خودم گیج می‌شوم. آخ گاهی گویی او من‌ام ، من اویم. پدرم گفت: درست مثل خداوند.

    چند روایت معتبر / مصطفی مستور




  76. Reyhaneh_hm
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    بعضی روزها آگاهی از عظمت و شکوه تقدس باعث میشود برای شکرگذاری زانو بزنم. من هنوز سعی میکنم بفهمم چطور آن دختر کوچولویی که در می سی سی پی بینی اش را میگرفت حالا با هواپیمای اختصاصی اش, اوه! هواپیمای خودم!, به آفریقا سفر میکند تا به دخترانی مثل خودش کمک کند. یک موهبت بی نظیر و شیرین!
    از کتاب “با اطمینان میدانم که…”
    نویسنده : اپرا وینفری




  77. یاسمن
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    – پیشی چشایری… ممکن است به من بگویی از کدام طرف باید بروم؟
    – کاملاً بستگی دارد کجا بخواهی بروی.
    – کجایش خیلی مهم نیست…
    – پس طرفش هم مهم نیست.
    – فقط این که به جایی برسم.
    – راه که بروی حتماً به جایی می رسی.
    – این طرف ها چه جور مردمانی زندگی می کنند؟
    – این طرف یک کلاه دوز زندگی می کند، آن طرف یک خرگوش فروردینی. سراغ هر کدام خواستی برو، هر دو دیوانه اند.
    – ولی هیچ دوست ندارم بروم سراغ دیوانه ها.
    – چاره ای نداری. اینجا همه دیوانه اند. من دیوانه ام، تو دیوانه ای.
    – از کجا می دانی من دیوانه ام؟
    – حتماً هستی. اگر نبودی که نمی آمدی اینجا.
    – از کجا می دانی خودت دیوانه ای؟
    – اولاً که سگ دیوانه نیست. قبول داری؟
    – گمان کنم.
    – خب ببین، سگ عصبانی که هست، عوعو می کند و خوشحال که هست، دم می جنباند؛ ولی من وقتی که خوشحالم عوعو می کنم و عصبانی که هستم دم می جنبانم. پس من دیوانه ام.
    – اسمش میومیو است، نه عوعو

    آلیس در سرزمین عجایب، لویس کارول، ترجمه ی زویا پیرزاد




  78. Reyhaneh_hm
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    هیچوقت کسی با گریه از هندسه اقلیدس و سیستم دوره ای اتم خداحافظی نکرده. هیچ کس برای جدایی از اینترنت و جدول ضرب حتی یه قطره اشک هم نریخته. این دنیا, زندگی, افسانه ها و ماجراهای آن است که با آنها وداع میگوییم. باید از انسانهایی جدا شویم که به راستی دوستشان داریم. شاید این طور به نظر بیاید که دلم میخواسته در زمانی پیش از کشف جدول ضرب و فیزیک و شیمی مدرن زندگی کنم. یعنی پیش از آنکه همه چیز را بدانیم…یعنی در دنیای جادوییِ گِرد!
    از کتاب “دختر پرتقالی”
    نویسنده : یوستاین گاردر




  79. معصومه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    “سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.
    زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق میشود.
    لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.”
    از کتاب “لیلی نام تمام دختران زمین است.”نوشته “عرفان نظرآهاری”.




  80. Reyhaneh_hm
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    در سفره ای زیر درخت سیبی گسترده جز سیب نمی افتد و در سفره ای زیر ستارگان پهن شده جز غبار ستاره نمیریزد…
    از کتاب “زمین انسان ها ”
    نویسنده : آنتوان دوسنت اگزوپری




  81. Romina
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کیمیاگر گفته بود:هر جا گنجت باشد قلبت نیز همان جا خواهد بود.اما قلبش درباره ی چیزهای دیگری سخن میگفت…….در ان لحظه قلبش در گوش او زمزمه می کرد :((به مکانی توجه کن که در ان خواهی گریست.چون من این جایم و گنج تو اینجاست.
    کیمیاگر_پائولو کوئلیو




  82. معصومه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    تالاپ.
    ماه بر بام خانه می افتد.
    ادامه ی باران ها
    همیشه زیبا نیست
    و همین طور ادامه ی رویاها.
    تو نیستی
    و این شب سرد و غمگین
    ادامه ی سرمه ای است
    که تو به چشمانت کشیده ای…
    از کتاب “مرده ای به کشتن ما می آید”
    گزیده شعر های رسول یونان به انتخاب “احمد پوری”




  83. موژان شیدا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کتاب کافه پیانو:زندگی بین تراژدی محض و کمدی نابه،دائم داره پیچ و تاب می خوره.یعنی یه جور غم انگیز خنده داره یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز باشه…
    کتاب کافه پیانو:اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند،برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند یا اساساً آدم کوچکی است…
    کتاب کافه پیانو:خوب نیس آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه؛دل نداره و نمی تونه نفرینش کنه.از قضا آه شون خیلی ام دامنگیره…
    کتاب بیشعوری:اگر بی شعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است:می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند،از جمله عشق…




  84. دريا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    عشق ، تن به فراموشى نمیسپارد – مگر یکبار، براى همیشه . جام بلور تنها یکبار میشکند. میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت ؛ اما شکسته هاى جام،آن تکه هاى تیز برنده ، دیگر جام نیست.




  85. ریحانه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    دختر ستاره‌ای
    نویسنده: جری اسپینلی
    مترجم: فریده اشرفی

    گفتم:‌ «خُب، افسون کِی شروع می‌شه؟»
    دوتایی کنار هم نشسته بودیم، رو به کوه‌ها.
    «وقتی زمین متولد شد، افسون آغاز گردید.» چشم‌هایش بسته بودند. صورتش در نور خورشیدِ در حالِ غروب،‌ طلایی شد. «هرگز بازنمی‌ایستد. همواره وجود دارد. درست همین‌جاست.»
    «خُب ما باید چی کار کنیم؟»
    لبخند زد. «این رازه.» دست‌های حلقه کرده‌اش روی دامنش بودند. «ما هیچ کاری نمی‌کنیم، یا تقریباً هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم.» صورتش آرام به طرف من برگشت، گرچه چشم‌هایش بسته مانده بود. «تا حالا شده هیچ کاری نکنی؟»
    خندیدم. «مامانم فکر می‌کنه من همیشه دارم همین کارو می‌کنم.»
    «بهش نگو من این‌طوری گفتم، اما مادرت اشتباه می‌کنه.» پشت به خورشید کرد. «کلاً‌ هیچ کاری نکردن خیلی سخته. حتی، فقط با این‌جا نشستن، مثل الان، بدن‌های ما داره زیر و رو می‌شه،‌ افکارمون یک‌سره در حال فعالیته. تو وجودِ ما هیاهوی تمام‌عیاری برپاس.»
    گفتم: «این بَده؟»
    «این وقتی بَده که ما بخوایم بدونیم بیرون از وجود ما چی می‌گذره.»
    «با چشم و گوشمون نمی‌تونیم اونو تشخیص بدیم؟»
    سرش را پایین آورد. «بیش‌تر وقت‌ها مناسب هستن. اما گاهی اوقات فقط مزاحم ما می‌شن. زمین با ما صحبت می‌کنه، اما به خاطر همه‌ی جار و جنجالی که حواسمون به وجود میارن، نمی‌تونیم صداشو بشنویم. گاهی اوقات لازمه اونا رو از بین ببریم. حواسمونو فراموش کنیم. اون موقع –شاید- زمین با ما ارتباط برقرار کنه. جهان هستی با ما صحبت کنه ستاره‌ها نجوا کنن.»
    حالا خورشید به رنگ نارنجی می‌درخشید، و خود را به قله‌های ارغوانی کوه‌ها می‌چسباند.
    «خُب، من کِی شایسته‌ی این هیچی بودن می‌شم؟»
    گفت: «درست نمی‌دونم. هیچ جوابی براش وجود نداره. باید راه خودتو پیدا کنی. من گاهی اوقات سعی می‌کنم خودمو فراموش کنم. پاک‌کنِ صابونیِ نرم و صورتی و بزرگی رو مجسم می‌کنم که عقب و جلو می‌ره، از نوک انگشت‌های پام شروع می‌کنه عقب و جلو می‌ره، عقب و جلو، اونا از بین می‌رن -اِی وای!- پنجه‌ی پاهام پاک شدن. و بعد کف پام. و بعد قوزک‌ها. اما این قسمت آسونه. قسمت سخت پاک کردنِ حواسه -چشمام، گوشام، دماغم، زبونم. و آخر سر، سراغ مغزم می‌رم. افکارم، خاطراتم، تمام صداهای توی سرم. این سخت‌ترین کاره، پاک کردن افکارم.» آهسته خندید. «از دست این کله‌ی کدو تبلیِ من. و بعد، اگه کار خوبی انجام داده باشم، پاکِ پاکم. ناپدیدم. هیچَم. و بعد جهان مُجازه که توی وجود من جاری بشه، مثل آب تو یه کاسه‌ی خالی.»
    گفتم: «و؟»
    «و… من می‌بینم. می‌شنوم. اما نه با چشم و گوش. دیگه خارج از دنیای خودم نیستم، و کاملاً‌ داخل هم نیستم. حقیقت اینه که دیگه تفاوتی بین من و جهان هستی وجود نداره. مرز از بین می‌ره. من جهان هستی هستم و اون من. من سنگم، یه تیغ کاکتوسم… من بارون هستم.» با حالت بی‌قیدی خندید. «اینو از همه بیش‌تر دوست دارم، بارون بودن.»




  86. z.s.k1989 زينب
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ??????????????????
    زندگی، قبل از هرچیز زندگی ست. گل می خواهد، موسیقی می خواهد، زیبایی می خواهد. زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می خواهد. عطر شمعدانی ها را بوییدن می خواهد. خشونت هست، قبول؛ اما خشونت، أصل که نیست، زایده است، انگل است، مرض است. ما باید به اصلمان برگردیم.

    زخم را-که مظهر خشونت است- با زخم نمی بندند. با نوار نرم و پنبه پاک می بندند، با محبت، با عشق…

    #نادر_ابراهیمی
    از کتاب: آتش بدون دود




  87. مهتاب
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    چطور میتوانستم برایش توضیح بدهم که آدم میتواند با یک بدن خـو بگیرد؟ میتوانستم در نهایتِ مهارت لوله هایش را عوض کنم و بدونه کمترین وقفه ای در صحبت هایمان،با اسفنج بالاتنهء لـُـخ تَش را بشویم. حتی جای زخم روی مچ دستش هم برایم عادی شده بود. مدت ها تنها چیزی که میدیدم و توجه داشتم این بود که دست به خودکشی بزند. حالا فقط برایم ویـل بود؛ویلی که کفر آدم را در می آورد،دمدمی مزاج و غیر قابلِ پیش بینی بود،باهوش و بامزه بود. کسی که با من رفتار آقامنشانه و بزرگوارانه داشت. بدنش برای من فقط بخشی از کل وجودش بود،چیزی که در فواصل صحبت هایمان،به آن میرسیدم. از نظر ِ من،کارهای مربوط به بدنش هم جذابیت خودش را داشت.

    کتاب من پیش از تو – جوجو مویز




  88. فرانک روشنی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کار یک چیز خیلی سودمند و مطبوعی است و هرکس اگر دلش بخواهد ، مقدار زیادی کار خواهد داشت . کار باعث می شود که انسان از بدجنسی و کارهای بد در امان باشد . ضمنا برای سلامتی جسم و روح ما نیز سودمند است و خیلی بهتر از پول و تجملات ، به ما نوعی احساس قدرت و استقلال می بخشد

    نام کتاب: “زنان کوچک”
    نویسنده : “لوییزا می الکات”




    • محسن
      ۲۷ فروردین ۱۳۹۶

      طرحتون عالیه…من از این ایده تون در جاهای مختلف البته غیر از وب سایت استفاده کردم…لطفا راضی باشید




  89. طاهره رستگار
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    جواب سوتم داده شد. شبحی که در کنار در ورودی ایستاده بود از تاریکی خارج گردید و در خیابان شنی باغ قدم گذارد. فراموش کردم پنجره اتاق را ببندم، فراموش کردم سرپایی هایم را به پا کنم، فراموش کردم روبدوشامبرم را بپوشم، و حتی فراموشم شد که فقط پیراهن نازک خواب در بر دارم و فراموش کردم که چه عمل نامناسب و چه کار ناشایسته ای است. دیوانه وار از پله ها سرازیر شده، درب منزل را باز کردم، شن های سرد را زیر پای لخت و لب های گرم او را روی نوک دماغم حس کردم. خیلی تاریک بود؛ و انسان نمی داند در تاریکی بوسه اش به کجا فرود خواهد آمد. لب، دماغ، کجا؟ غرش رعد و درخشش برق از خیلی دور دیده می شد. تنگ مرا در آغوش گرفته و گفت: ” عزیزم سردت نیست؟”
    کتاب دزیره، فصل پنجم، نوشته آن ماری سلینکو




  90. مبینا صالحی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ? #بهترین_کتابهایی_که_خوانده_ام

    از در بالا رفتم!
    پله‌ها را باز کردم!
    لباسِ خوابم را خواندم!
    و دکمه‌هایِ دعایم را بستم!
    ملافه را خاموش کردم
    و چراغِ خوابم را روی سرم کشیدم.
    آخ! از دیشب که مرا بوسید
    همه چیز را
    قاطی کرده‌ام…!

    ? #رومن_لنسکی
    ?ونوس در پوست خز




  91. Zahra
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبیه.

    بین تراژدی محض و کمدی ناب.

    دائم داره پیچ و تاب می خوره .

    یعنی یه جور غم انگیز ، خنده داره یا شایدم یک جوره خنده دار ، غم انگیز باشه .

    چیزی هم نیست که وسط شو پر کنه.

    همه ی نکبتی ام که دچار شیم مال همینه، همین که هیچ چی مون حد وسط نیس…
    کتاب کافه پیانو




  92. Zahra
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    آلیس: این رویای منه و من تصمیم می گیرم بعد از این چی میشه…
    بایارد: اما اگه از مسیرت منحرف بشی؟
    آلیس: یه مسیر می سازم 🙂

    آلیس درسرزمین عجایب




  93. Zahra
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    من اینجا کسی را ندیدم بخنده. اینجا هیچکس خنده بلد نیست. من خیلی خنده را دوست دارم. گاهی تو تنهایی خودم پیش خودم میخندم؛ اما خنده یه آدم تنها چه فایده داره. دلم میخواد خنده یکی دیگه را هم مثل خنده خودم ببینم. من دیگر هیچ غمی ندارم. دیگر از تنهایی نمی ترسم. من و تو باید بخاطر همدیگر همیشه زنده باشیم.

    صادق چوبک
    کتاب سنگ صبور




  94. مهسا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    از نظر من هیچ چیز شادی آور تر از آن نیست که در جایی «مملو از جاهای مخفی زیبا» گوشه نشین باشم.یک بار گوشه نشینی نمیتواند روح گرسنه تو را سیر کند و تو باید قوی و سالم باشی تا بتوانی دوباره گوشه نشینی کنی.

    نامه های عاشقانه یک پیامبر
    جبران خلیل جبران




  95. Zahra
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    آلیس گفت:
    “باورم نمی‌شود!”
    ملکه با تأسف گفت:
    “باورت نمی‌شود؟ دوباره سعی کن. نفس عمیقی بکش و چشم‌هایت را ببند.”
    آلیس خندید:
    “فایده‌ای ندارد، به زحمتش نمی‌ارزد. آدم نمی‌تواند چیزهای غیر ممکن را باور کند.”
    ملکه گفت:
    “به جرأت می‌گویم دلیلش این است که زیاد تمرین نداری. وقتی من سن و سال تو بودم، روزی نیم ساعت این کار را می‌کردم. گاهی حتی پیش از صبحانه، حدود شش چیز غیرممکن را تصور می‌کردم.”

    وقتی آدم جرأت خیال‌پردازی را داشته باشد، معجزه‌های زیادی رخ می‌دهد. مشکل این است که مردم هیچ‌وقت چیزهای غیرممکن را تصور نمی‌کنند.

    لوئیس کارول
    کتاب آلیس در سرزمین عجایب




  96. fatemeh
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    “عقاید یک دلقک”
    هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده به خاطر آورد!

    – یک هنرمند مرگ را همیشه با خود به یدک می کشد، درست مانند کشیشی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل می کند.

    در این چند هفته آخر، مهم‌ترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد، یعنی تمرین حرکات صورت را، انجام نداده بودم. دلقکی که اساساً با حرکات اعضای صورتش باید تماشاگر را جذب کند، می‌بایستی سعی کند دائماً عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین، مدتی روبروی آینه می‌ایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج می‌کردم، خودم را از نزدیک نظاره می کردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیک‌تر شوم. بعدها دست از این کار برداشتم و بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم، حدود نیم ساعت در روز به خودم می‌نگریستم و این کار را آنقدر ادامه می‌دادم که حضور خودم را نیز از یاد می بردم: از آنجایی که در من تمایلات خودستایی وجود ندارد، بارها در زندگی‌ام چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد. بعد از انجام این تمرین‌ها خیلی راحت وجود خودم را فراموش می‌کردم، آینه را بر می گرداندم و اگر بعداً در طول روز به شکلی تصادفی خود را در آینه می‌دیدم وحشت می‌کردم: آن کسی را که در آینه می‌دیدم، مرد غریبه در حمام یا دستشویی منزل من بود، کسی که نمی دانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک، مردی با بینی دراز، و صورتی بسان ارواح – و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش‌ ِ ماری می‌رفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم: در چشمان او کوچک و تا اندازه‌ای غیرقابل تشخیص می‌شدم، اما در عین حال خودم را می‌شناختم.




  97. Mobina_s
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    اینجا بعضیها زندگی نمی کنند ،
    مسابقه دو گذاشته اند ،
    می خواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند ، و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده ، می دوند و زیباییهای اطراف خود را نمی بینند ؛ آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند ، و دیگر رسیدن یا نرسیدن به هدف برایشان بی تفاوت است…!!
    (بابا لنگ دراز / جین وبستر)




  98. Soma
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    مرا برای دزدیدن تکه نانی
    به زندان بردند و پانزده سال
    در آنجا نان مجانی خوردم!
    این دیگر چه دنیاییست!!!

    #بینوایان
    #ویکتورهوگو




  99. مریم
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    همین که پایم را می گذارم توی خانه ی کسی؛ قبل از هر کجای دیگر، می روم سراغِ کتابخانه ی طرف. چون‌که جلوی کتابخانه ی کسی، بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیّاتِ صاحبخانه را شناخت. و از آن گذشته؛ پای یک کتابخانه و در حالی که کتابی را گرفته ای دستت و دستِ دیگرت را هم گذاشته ای توی جیبت، یک پُزِ قشنگ و موقعیّت ِمعرکه‌ای‌ست برای باز کردنِ سرِ بحثُ گفتگو با یک زن.

    کافه پیانو از فرهاد جعفری 🙂




  100. Spring
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    گفتم :« فکر کردم “اگه یکی اونی رو که از تو دشت می آد بگیره “س. به هر حال همش مجسم می کنم چند تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن و هیشکی ام اون جا نیست، منظورم آدم بزرگه ، غیر من. منم لبه ی یه پرتگاه بزرگ وایساده ام و باید هر کسی رو که می آد طرف پرتگاه بگیرم. تمام روز کارم همینه . ناطور دشتم . می دونم مضحکه ولی فقط دوست دارم همین کار و بکنم، با این که می دونم مضحکه.»

    ناطور دشت – جی. دی. سالینجر




  101. یوسف ابراهیمی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    آپارتمان ساندرلاند کاملا شبیه به آپارتمان آنی بود. بین اتاق خواب او و اتاق خواب ادیت و هیو فقط یک دیوار بود؛ اتاق آنی فقط یک قالیچه داشت که از حراجی خریده بود. کارت پستال های نقاشی امپرسیونیستی را به دیوار چسبانده بود تا حواس مهمان ها را از اینکه در اتاقش مبل نیست و تختخوابش هم قاب ندارد پرت کند. اتاق نشیمن خانواده ساندرلاند شبیه تمام اتاق های پر اسباب و وسیله ای بود که در کودکی روزهای یکشنبه اش را در آنها گذرانده بود. مثل همان اتاق ها، این اتاق هم پر بود از قالیچه های رنگ و رو رفته و میزهای کنده کاری شده که لابه لایش پر از خاک بود. اما اینجا در خانه ساندرلاند، صدای محزون زنی که به زبان خارجی آواز می خواند از گرامافون می آمد. اینجا قفسه های کتاب زیر بار انبوه کتاب های روی هم چیده شده شکم آورده بودند.

    کتاب مجموعه داستان یک سرباز ساده ملکه، ترجمه شیما الهی




  102. سعیده پارسا
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    مگر دعا راهی برای نزدیک شدن به خدا نیست؟
    بگذار سؤالت را با سؤالی دیگر جواب دهم: آیا دعای تو باعث می شود خورشید فردا طلوع کند؟
    البته که نه؛ آفتاب در اطاعت از قانون کیهانی طلوع می کند خدا همیشه به ما نزدیک است چه دعا بکنیم چه دعا نکنیم.
    ینی می گویی دعا بی فایده است؟
    اصلا.اگر صبح زود بیدار نشوی طلوع خورشید را نمیبینی، حال اگر دعا نکنی با اینکه خدا نزدیکت است اما حضورش را حس نمی کنی.
    الف-پائلو کوئلیو




  103. نیلوفر
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    منظره ویرانی آدمها غم انگیزترین منظره دنیاست . ببینی کسی که مثل طاووس می رفته ، حالا مرغ نحیفی است ، پرش ریخته . ببینی کسی خود را ملکه ای می پنداشته و تو را بنده ی زرخرید ، حالا منتظر گوشه چشمی است به او بکنی
    کتاب: همنوایی شبانه ارکستر چوب ها، نوشته رضا قاسمی




  104. نیلوفر
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    عشق مثل باران، می تواند از بالا زوج ها را تغذیه، و با شعف اشباع کننده ای خیس کند. ولی گاهی، در گرماگرم خشمگین زندگی، رویه عشق خشک می شود و باید از زیر تغذیه شود، باید با مراقبت از ریشه هایش، خود را زنده نگاه دارد.
    کتاب: در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند، نوشته میچ البوم، ترجمه یوخانیان




  105. faeze
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺑﯽ ﻃﻨﯿﻦ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ :”ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ، ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ .” ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ نیاید. ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﮑﺮﺩﻡ، ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﯼ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ کند. ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ. ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﻫﺎ ﻫﻢ نیست. ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﻧﻤﯽ کند_، ﻭﮔﺮ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ هاﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ بود. ﻫﯿﭻ ﺑﺪﻡ ﻧﻤﯽ آﻣﺪ _ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﻪ_ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﻪ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ ﺑﺮﻭﻡ.ﻣﺴﻠﻤﺎ ﺑﻪ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ دیگر. ﺍﯾﻦ هیچکس ﻫﺎ ﭼﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻣﺘﺮﺍﮐﻤﯽ ﻣﯽ‌ﺷﺪﻧﺪ ، ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﻭ در ﻫﻢ ﺣﻠﻘﻪ کرده، ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ، ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺎﻣﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺯ هم! ﻣﺴﻠﻤﺎ ﻫﻤﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻓﺮﺍﮎ ﺑﻪ ﺗﻦ دارند، ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺷﻨﮕﻮﻝ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﯾﻢ، ﺑﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﮑﺎﻑ ﻣﯿﺎﻥ ما ﻭ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺑﺪﻥ ﻣﺎ میگذرد. ﮔﻠﻮ ﺩﺭ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ! ﻣﺎﯾﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺎ آﻭﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﻫﯿﻢ.”
    ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ کافکا




  106. Aida
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    احساس خاموش

    “در حیرتم از مرام این مَردُم پَست..

    از این جماعتِ زنده کشِ مُردِه پرست..

    تا هست به ذلت بکشندش به جفا.

    تا مُرد به حسرت ببرندش سر دست..”




  107. Aida
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    “در حیرتم از مرام این مَردُم پَست..

    از این جماعتِ زنده کشِ مُردِه پرست..

    تا هست به ذلت بکشندش به جفا.

    تا مُرد به حسرت ببرندش سر دست..”




  108. نيچال
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    ممکنه بتونیم از هم جدا بشیم ولى دیگه نمیتونیم همدیگه رو ترک کنیم.
    -نمایشنامه خرده جنایت هاى زناشویى از اریک امانویل اشمیت




  109. Nilnaflower
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کتاب شیطان و دوشیزه پریم نوشته پائولو کوئلیو

    کشیش گفت:(( نمیدانید بهشت چقدر زیباست!)) اما برتا دریافت تیرش به هدف خورده است. کشیش داشت برای حفظ خونسردی اش تقلا میکرد.
    ـ((نمی دانم چقدر زیبا است، حتی مطمئن نیستم وجود داشته باشد؛ جنابعالی تا بحال آنجا بوده اید؟))
    ـ((هنوز نه. اما دوزخ را میشناسم، و میدانم وحشتناک است، هرچند از بیرون خیلی جذاب به نظر می رسد.))
    برتا فهمید که کشیش به ویسکوز اشاره می کند.
    ـ(( اشتباه می فرمایید عالیجناب کشیش. جنابعالی در بهشت بودید و نمی دانستید. همینطور که در حقیقت برای تمام مردم دنیا پیش می آید؛ در شاد ترین جاها به دنبال رنج می گردند، چون گمان می کنند سزاوار خوشبختی نیستند.))




  110. faeze
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    دیشب با دلی شکسته به رختخواب رفتم.با خود فکر کردم که به هیچ جا نمیرسم و شما پول خودتان را برای هیچ و پوچ دور ریخته اید. ولی فکر میکنید بعدش چه شد؟صبح با طرح داستانی جالب و تازه ای که
    به ذهنم رسیده بود از خواب بلند شدم و امروز مثل همیشه سرحال بودم و تمام روز وقتی این جا و آنجا میرفتم شخصیت های اثرم را در ذهنم میساختم.کسی نمیتواند مرا متهم به بدبینی کند.اگر من شوهر
    داشتم و دوازده بچه ام در عرض یک روز در اثر زلزله زیر خاک میرفتند صبح روز بعد باز لبخند زنان سر و کله ام پیدا میشد و دوباره از اول دنبال راه انداختن یک جین بچه ی تازه بودم.
    #بابا_لنگ_دراز #جین_وبستر




  111. حسین
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    پدربزرگ می گوید قضیه این است؛ بعد از آن که از نزدیک با کسی آشنا شدیم، دیگر از او نمی ترسیم، دیگر از نظر ما عجیب نیست و خیلی از چیز های دیگر را هم می فهمیم. بعد از آشنایی می فهمیم که آن فرد خیلی جالب و مهربان است، هر چند پیش از این به نظر می رسید غریبه و بد باشد. من از این که قبلا فکر می کردم آقای پترو یک تبهکار است خجالت می کشم.
    کامیلا و آدم های متفاوت – پشمیسواو پاول گژیبفسکی
    کتاب داستانی کوتاه و زیبا که میشه دانلودش کرد:

    لینک دانلود کتاب (زبان اصلی – اسپرانتو):
    http://ketabesabz.com/book/21377/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88-Renkontoj-kun-Diferenculoj

    لینک دانلود ترجمه کتاب به زبان فارسی:
    http://ketabesabz.com/book/23356/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA




  112. مريم سيد حسين
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    به همان میزان که قادر باشیم عشق بورزیم،به همان میزان که قادر باشیم احساسات عاشقانه ی زندگیمان را به خاطر بیاوریم،به همان اندازه هم قادر خواهیم بود بدون اینکه حقیقتاً بمیریم،بمیریم.ذرّه ذرّه ی عشقی که تو آفریده ای، همانطور سر جای خود قرار دارد و همچنین برگ برگ خاطراتی که رقم زده ای. تو تا ابد در درون قلب تمام آدم هایی جا داری که در زمان زنده بودنت لمسشان کردی،بهشان توجه کردی.
    سه شنبه ها با موری-میچ آلبوم




  113. شهرزاد
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    هری دلت برای مرده هانسوزه بلکه برای زنده ها دلسوزی کن وبیشتر ازهمه برای اونایی که بدون عشق و محبت زندگی میکنند. “هری پاتر ویادگاران مرگ-جی کی رولینگ”




  114. تَوَهُمِ مـُتوَرم
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    “پسری به نام کلاغ میگوید: «باید بر ترس و خشم درونت غلبه کنی. بگذار روشنایی به درون بتابد و سرمای قلبت را ذوب کند. سرسخت بودن همه اش یعنی همین. حرفم را می فهمی؟ هنوز وقت هست. هنوز میتوانی خودت را پس بگیری. ذهنت را به کار بینداز. درباره ی آنچه باید انجام بدهی فکر کن. تو آدم کند ذهنی نیستی. باید بتوانی راه حلی بیابی.» ” [صفحه ی ۵۵۱]

    کافکا در ساحل/ هاروکی موراکامی




  115. اولدوز
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    زمانی که بخواهید وصیت نامه بنویسید متوجه خواهید شد تنها کسی که از داراییتان سهمی ندارد؛
    خودتان خواهید بود!
    پس تا میتوانیداز زندگی لذت ببرید…!
    #تولستوی
    ? نامه ها




  116. zeinab
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    جسورانه زندگی کن.در زندگی ات شجاعت به خرج بده.تلاش خودت را بکن.یک جا ننشین.آن جوراب شلواری راه راه را با افتخار بپوش 🙂
    من پیش از تو/جوجو مویز




  117. زهرآ
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همه‌ی تاریخ است؟ و چرا آدم‌ها در یاد من زندگی می‌کنند و من در یاد هیچکس نیستم…

    #عباس_معروفی – سال بلوا




  118. زهرآ
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    همیشه همه چیز همانطور که تو می خواهی نمی شود
    چیزهای خوب همیشه تکرار نمی شوند
    و گاهی بعضی از این آدم های مهربان می آیند تا وابسته ات کنند و بعد…
    خیلی زود، خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کنی، می روند…
    با سرعت نور محو می شوند
    گاهی آنقدر تنها می شوی،
    تنها می شوی که نمی دانی کجای زندگی ایستاده ای
    کجای سی سالگی یا چهل سالگی یا حتا خیلی کمتر از این سن های قرار دادی
    باید یاد بگیری که همه چیز این دنیا قرار دادی است
    آن وقت است که می بینی خودت هم جزئی از این قرار داد از پیش تعیین شده هستی
    آن وقت است که تازه می فهمی هیچ کسی جز تو، خودِ تو وجود ندارد
    چرا که تو تمام آن چیزی هستی که باید باشی
    تو خودِ هدف هستی
    تو به کار هیچ آدمی جز خود نمی آیی
    آن وقت است که باید یادبگیری جز برای خود زندگی نکنی
    آیینه ها دروغ نمی گویند
    تو آیینه ای هستی برای آینده ای که هیچ قرار دادی ندارد
    جز بودنت…
    آن وقت است که دلت می خواهد به آدم های زندگی ات بفهمانی نه قرار است برای کسی زندگی کنی و نه برای دل کسی باید از خودت بگذری
    چرا که قراردادها بی اعتبارند
    چون آیینه ها قرارداد ها را نقض می کنند
    زندگی می کنی به قیمت آزادی ات
    بی هیچ تعهدی، بی هیچ قراردادی
    حریم ات را حفظ می کنی چون تو خود، پلک های سرنوشت خودی
    به حال خود رهای شان کن و از هیچ کس نترس
    که تو، خود آیینه ای

    شیما سبحانی

    از کتاب: خیال بافی ها




  119. زهرآ
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    هیچ وقت نمی توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی ، نگه داری . . . فهمیدی ؟ !

    تو فقط قادر هستی چیزی را که داری ، قبل از آن که از دستت برود ، عاشقانه دوست داشته باشی !

    کیت_دی_کاملو
    از کتاب : به خاطر وین دیکسی




    • افسانه
      ۲۱ تیر ۱۳۹۵

      شاید تلخ ترین واقعیت زندکی این پاراگراف باشه.. ولی دونستنش خوبه! خوبه که در لحظه به همه چیز عشق بورزیم..




  120. Monire
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    اصلاً دلم نمیخواست به طبقه پایین بروم و با مهمان ها سلام و احوال پرسی کنم و همین کار را کردم. تا اینکه همهمه صداها بلند شد و احساس کردم همه آمده‌اند و احتمالا ژولی منتظر من است تا غذا را سرو کند. به اتاق پذیرایی رسیده بودم که به فکرم رسید ای کاش سردرد را بهانه میکردم و نمیرفتم. چند لحظه بعد فهمیدم اگر واقعا سردرد را بهانه کرده و به رختخواب رفته بودم واقعا همه چیز را در دنیا از دست میدادم.
    علیرغم اینکه پشتش به در بود فورا او را شناختم. یک مرد قد بلند با یونیفورم آبی تیره و سردوشی های طلایی بزرگ و حمایل عریضی که از رنگ های جمهوری در آن استفاده شده بود. بقیه یعنی ژوزف و ژولی و ژوزفین و لوسین دورش حلقه زده بودند و با لیوان های کوچکشان بازی میکردند. دست خودم نبود که بی حرکت کنار در ایستاده و با وحشت به پشت مرد چهارشانه خیره شده بودم. اما کسانی که دور او حلقه زده بودند متوجه رفتار عجیب من شدند. ژوزف از بالای شانه مهمانش به من خیره شد. بقیه نگاه او را دنبال کردند و بلاخره مرد قدبلند متوجه شد که پشت سرش خبری هست. صحبتش را قطع کرد و برگشت. چشمانش از تعجب گشاد شد. نفسم بند آمده بود، قلبم تند تند میزد. ژولی گفت: دزیره بیا اینجا منتظرت بودیم.
    در همان لحظه بود که ژوزف جلو آمد، بازوی من را گرفت و گفت: این هم خواهر کوچک همسر من، ژنرال برنادوت، خواهرزنم مادموزال دزیره کلاری.
    دزیره/آنه ماری سیلینکو
    مترجم مژگان فامیلی




  121. فرناز
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. …

    جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

    هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

    پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.
    کتاب بابا لنگ دراز
    اثر جین وبستر




  122. دخترک.ف
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد،از خود در او دمید.و لیلی پیش از آنکه باخبر شود عاشق شد.
    سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد،عاشق می شود.
    لیلی نام تمام دختران زمین است؛نام دیگر انسان.

    لیلی نام تمام دختران زمین است-عرفان نظرآهاری




  123. ^___^
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو گفت شوخی چیه؟
    روباه گفت:
    همون که آدما حرف دلشون رو باهاش میزنن..




  124. فاطمه
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می‌شد رفت پشت آن ایستاد. کاش دنیا در خروجی داشت که می‌شد از آن بیرون زد و رفت توی حیاط پشتی آن و دراز کشید و خوابید یا در بی خیالی محض دست‌ها را توی جیب گذاشت و سوت زد یا در تنهایی مطلق نشست و سیگار کشید و قهوه خورد. کاش می‌شد دنیا را، منظورم این است همه دنیا را، همه دنیا را با ستاره ها و کهکشان ها و آسمان ها و زمین هایش، مثل قالی لوله کرد و کنار گذاشت.

    «رساله درباره‌ی نادر فارابی»٬ مصطفی مستور




  125. نگین حقانی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    او بدون این که بداند،یک قانون بشری را کشف کرده بود:برای این که پسر یا آدم بزرگی را نسبت به چیزی حریص کنی،فقط باید کاری کنی که رسیدن به آن چیز مشکل باشد.اگر تام هم مثل نویسنده ی این کتاب فیلسوف فرزانه و بزرگی بود، تا حالا فهمیده بود که هر چیزی که آدم مجبور باشد انجام بدهد کار است و هر چیزی را که مجبور نباشد انجام بدهد،بازی است.
    “تام سایر،اثر مارک توین،ترجمه محسن سلیمانی”




  126. فاطمه سیدموسوی
    ۲۰ تیر ۱۳۹۵

    همه جا با هم می رفتند.چهار طبقه فروشگاه مکس را وجب به وجب می گشتند.مرد جلو راه می رفت و چهارتا زن و چندتایی بچه هم از پشت سر.مرد در واقع یک حجم چربی بود که توانایی صحبت کردن و راه رفتن هم پیدا کرده بود. بآن لباس سفید گشاد و عقار عربی بر سر.صورت گوشتالودش جوان بود و به زحمت سی ساله می زد اما بدنش مثل بدن آدمی بود که شصت سال ناهار و شام-وبلکه هم صبحانه-کباب بره خورده باشد.در راه رفتنش به رغم تنبلی یک تبختر آشکار به چشم می خورد که لابد از موقعیت مالی و خانوادگی اش نشات می گرفت.چهارتا زنی که پشت سرش هم بودند قابل تشخیص نبودند،نمی شد تشخیص داد که دارند رو به جلو راه می روند یا به عقب.به نظر می رسید هر چهار نفر زنان مرد عرب باشند.هرکدام یکی دوبچه را هم همراه خود آورده بودند.من در عجب بودم که هر بچه چطور میتواند مادر خودش را تشخیص بدهد.تنها عضو بیرون آمده از چادرهایشان دست هایشان بود اما حتی دست ها هم نمی توانست وجه تمایزی میان آن ها باشد وقتی که هر چهرنفرشان دستکش های سیاه پوشیده بودند…
    +برگ اضافی؛نویسنده منصور ضابطیان؛موضوع:سفرنامه؛قیمت یکسال پیش:شانزده هزار تومان ؛انتشارات مثلث




  127. دلارام مرادی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    چیزی نمانده بود که اراده ی آرتمیس در هم بشکند . هالی می توانست این را در چشم های دو رنگش ببیند ، چشم هایی که یکی انسانی و دیگری جنی بود . ولی یک دفعه از کاناپه دور شد و نفس عمیقی کشید .
    – نه . من باید برم ، هالی . اگه قفل دوم باز بشه ، من می میرم ، ولی اگه نقشه ام موفق بشه ، ارواح تمام جن و پری های داخل هاله ی جادویی به زندگی پس از مرگشون می رسن . ارواح جن و پری ها . روح من انسانیه ، هالی ، نمی بینی؟ من قرار نیست بمیرم ، برای زنده موندنم یه شانس هست . قبول دارم خیلی کوچیکه . ولی به هر حال یه شانسه .
    آرتمیس با پشت انگشت چشمش را مالید و ادامه داد : به عنوان یه نقشه ، زیاد بی عیب نیست ، ولی جایگزین دیگه ای ندارم .
    آرتمیس کوسن ها را دور هالی چید تا راحت باشد .
    – می خوام این رو بدونی دوست عزیزم ، که بدون تو ، من آدمی که امروز هستم نبودم .
    بعد بیش تر به جلو خم شد و یواش گفت : من یه عوضی بودم ، تو درستم کردی ، متشکرم.
    هالی می دانست دارد گریه می کند چون دیدش تار شده بود ، ولی نمی توانست اشک ها را روی صورتش حس کند…
    ***
    (پاراگرافی دیگر در چندین صفحه بعد …)
    باتلر گفت :صبر کن . یه کم صبر کن ، هالی . آرتمیس یه نقشه داره .
    و از گوشه ی چشم توی گنبد سبز را نگاه کرد : نقشه ات چیه ، آرتمیس ؟
    تنها کاری که آرتمیس توانست بکند این بود که لبخند بزند و شانه هایش را بالا بیندازد .
    هالی دست از تقلا کشید : اون جادو نباید روی آدمیزاد ها تاثیری داشته باشه ، آرتمیس . چرا هنوز آزادت نکرده ؟
    آرتمیس احساس کرد جادو دارد بدنش را با دقت وارسی می کند تا چیزی پیدا کند . آن چیز را در حدقه ی چشمش پیدا کرد .
    آرتمیس به عنبیه ی قهوه ای اش اشاره کرد و گفت : یه چشم جنی دارم ، یکی از چشم های تو ، یادته ؟ فکر کردم ژن های آدمیزادیم می تونن بهش غلبه کنن ، ولی این یه جادوی هوشمنده . یه نیروی زیرک.
    باتلر گفت : هالی ، جرقه نداری؟
    آرتمیس گفت : نه . دیگه خیلی دیره.
    چشم های هالی مثل دو تا شکاف شده بودند و طوری رنگش پریده بود که انگار رنگ سفید رویش پاشیده باشند و احساس می کرد خرد شده است .
    – تو می دونستی . چرا ، آرتمیس ؟ چرا این کارو کردی ؟
    آرتمیس به این سوال جوابی نداد . حالا دیگر هالی آن قدر او را می شناخت که دیگر احتیاجی نبود انگیزه هایش را توضیح بدهد . فقط چند ثانیه فرصت داشت و چیز های ضروری دیگری بود که باید در موردشان حرف می زد .
    – باتلر تو من رو تنها نذاشتی . من بهت کلک زدم . آخه تو بی هوش بودی و منم که اهل تاکتیکم . خواستم این یادت باشه ، که اگه …
    باتلر از پشت نور غلیظ گفت : که اگه چی ؟
    آرتمیس به این سوال هم جوابی نداد . خود باتلر می فهمید .
    آرتمیس انگشتش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت : یادت هست که چی بهت گفتم ؟
    هالی گفت : یادمه . ولی …
    دیگر وقتی برای سوال کردن نبود . مه سبز داشت کشیده می شد توی دروازه ی برسرکر ، انگار که جاروبرقی ای آن را بمکد . لحظه ای آرتمیس همان طور سالم آن جا ایستاد . باتلر هالی را گذاشت زمین تا به طرف اربابش بدود . بعد چشم جنی آرتمیس برق سبزی زد و وقتی باتلر پسرک را که داشت می افتاد در بغل گرفت ، آرتمیس فاول دیگر مرده بود …
    رمان آرتمیس فاول : آخرین نگهبان(جلد هشتم)
    Artemis fowl : The last guardian
    ااین کالفر
    Eoin Colfer




  128. هانیه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    وقتی در بستر دراز کشیدم، ستارگان نقره ای رنگ در آسمان چشمک میزدند. از زمانی که نانام را ترک کرده بودم، اولین بار بود که زیبایی ستارگان را میدیدم.هر ستاره ای که میدرخشید، مانند یک گوی آتشین مراسم آتش بازی بود. گویی ستارگان آسمان نیز از دور هم جمع شدن ما شاد بودند و با زیبایی هرچه تمام تر می درخشیدند.
    آن سوی جنگل خیزران_یوکو کاواشیما




  129. ايلين
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    (اتفاق یک بار میفته…اتفاق خوب…..اتفاق بد)
    کتاب رامونا




  130. ✿فائزه سادات✿
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    دلسوزی الکی برای کسی ک نمیفهمه
    مثل توضیح قانون نیوتون
    به مادر بزرگته –

    – رمان برگ زرد –




  131. بهار
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    “ما موجوداتی در جست و جوی معنا هستیم که باید با دردسر پرتاب شدن به درون دنیایی که خود ذاتا بی معناست،کنار بیاییم”
    *مامان و معنی زندگی*
    *اروین د.یالوم*




  132. ریحانه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    سرانجام، در یک روز شاد و روشن، نتیجه می گیرم که زندگی لایه ای دیگر ندارد همین است که هست، چرا نگران آن باشم… و آن را می پذیرم.
    ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
    پائولو کوئیلو




    • افسانه
      ۲۱ تیر ۱۳۹۵

      حرفای ورونیکا تو این کتاب واقعا عالیه
      من رو به شخصه به دنیای دیوونه ها علاقه مند کرد :دی




  133. مهتاب
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    یکی ازوظایف مهم پدرومادرها انتخاب نام نیک برای فرزندانشان است.
    بدیهی است غیراز مفهوم پسندیده وخاطره ی خوش احتمالی که آن اسم به یادآدم می اورد بایدباظاهروباطن صاحب آن نام تناسب داشته باشد؛پس باتوجه به اینکه عمومازمان نامگذاری,بدو تولدنوزادی است که آینده ای قابل پیش بینی ندارد,عرض میشودانتخاب برخی اسامی ریسک بالایی خواهدداشت؛مثل زلفعلی,رعنا,زیباوامثالهم بدین ترتیب توصیه میشودوالدین عزیزکه علاقه مندند دلبندشان چنین نام های خطرناکی داشته باشند,عجالتا یک اسم معمولی روی بچه بگذارند یااینکه اصلایک پرده پایین تربگیرند تا گندقضیه درنیاید وبعدها فرزندانشان مضحکه ی اذهان بیمار نشود
    قصه های امیرعلی/نوشته ی امیرعلی نبویان




  134. هانیه شالباف
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    شادکامی نه از برون
    که از درون فرا می روید .

    شادکامی آن نیست که می بینیم و لمس می کنیم ، و یا چیزی که دیگران برایمان انجام میدهند و شادمان می سازند.

    شادکامی آن است که ما می اندیشیم ، حس می کنیم و انجام میدهیم,

    نخست برای دیگر همنوعان …و سپس برای خود .

    هلن کلر | داستان زندگی من




  135. سیاره آبی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید..
    نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،
    بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند!

    دست های آلوده
    “ژان پل سارتر”




  136. پریسا هاشمی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    خاطره چه چیز عجیبی است،گاه مثل شعبده باز از کلاه عکس های فوری را بیرون میکشد که خیال میکردی تا ابد فراموششان کرده ای.
    طوطی
    سوزانا تامارو




  137. سارا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    آذری با آن صدای بی گذشت پرسید: عاشقش شده ای?
    گفتم: عشق نمی دانم چیست. بی تجربه ام. تازه کارم.نمی دانم اینطور خواستن, اسمش عشق است یا چیز دیگر. فقط, سخت می خواهمش..
    #یک عاشقانه ی آرام




  138. سارا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    خجل می گویم: ممنونم پدر. برای بیست سال دیگر نیروی ایستادن به من دادی. اما بگذار خالصانه قبول کنیم کوچکیم تا بتوانیم بزرگ شویم.عوض شویم. رشد کنیم و دیگری شویم. بزرگ، جایی برای تغییر کردن ندارد. وقتی مظروف درست به اندازه ظرف بشود، دیگری چگونه تغییری در مظروف ممکن می شود جز ریختن بر زمین و تلف شدن?
    #یک عاشقانه آرام




  139. افسانه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    ضرب المثلی قدیمی می گوید: کسی که نمی تواند یگران را ببخشاید و عفو کند، پلی را که روزی خودش باید از روی آن عبور کند میشکند.
    وقتی افراد به هر شکلی آزارتان میدهند، به این دلیل است که روح آن افراد میخواهد توجه الهی و آمرزش شما را به دست آورد.این توجه الهی و آمرزش را به آنها بدهید تادیگر آزارتان ندهند و از زندگیتان بیرون بروند و موهبت خود را جای دیگری بیابند. با این کار، بازگشت الهی نیز در امورتان متجلی می شود.
    کتاب قانون شفا اثر کاترین پاندر




  140. ترانه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    کتاب:ابر ابله
    نویسنده:ارلند لو
    مترجم:شقایق قندهاری

    گاهی وقتها به ماهی های قرمز غبطه می خورم. ظاهرا دامنه حافظه شان فقط در حد چند ثانیه است. محال است بتوانند سلسله ای از افکار را پیگیری کنند. آنه همه چیز را برای اولین بار تجربه می کنند هربار و مادامی که از نقص و معلولیتشان بی خبر هستند، حتما زندگی برایشان داستان بلند خوب و خوشی است یک جشن. شور و هیجان از سحر تا غروب.




  141. افسانه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    چند روز پس از بازگشتم به خانه از من پرسید: تو هنوز هم به شهربازی فکر می کنی؟
    گفتم: نه، فقط موضوع این است که فکر می کنم شاید در زندگی گذشته ام یک شهربازیِ بزرگ بوده ام..
    مادر خندید و حرف مرا تصحیح کرد: منظورت این است که تو در زندگیِ گذشته ات در یک شهربازی کار می کرده ای.
    سرم را تکان دادم و گفتم: نه، من همه ی شهربازی بوده ام!

    مرد داستان فروش- یوستین گاردر
    ترجمه: مهوش خرمی پور




  142. مهسا سیمایی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    ۱)آنچه غم انگیز است این است که ما خود به موازات بزرگ شدن با چیزهایی بسیار متعدد تر از سنگینی و وزن عادت میکنیم و در نهایت هم چیز را طبیعی می یابیم. هرچند که مساـل فلسفی به تمام مردمان مربوط اند اما تمامی مردم به فلسف روی نمی آورند وفیلسوف نمیشوند. به دلیل های گونانگون،اکثریت اشخاص چنان درگیر مساـل روزمره زندگی اند که وقت مجالی برای حیرت کردن از زنگی ندارند.
    «کتاب دنیای سوفی»
    اثر یوستاین گاآردر
    ترجمه دکتر مهدی سمسار




  143. افسانه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    خیــــــــــلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است ، ولی سخت در اشتباهند!
    وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی،آنی مریض میشوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از درُ دیوارَت میبارَد.. کپک میزنی.. کاش مریض باشی اما تنها نباشی..

    تماما مخصوص- عباس معروفی




  144. افسانه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    ما نسل بدبختی هستیم
    دستمان به مقصر اصلی نمی رسد
    از همدیگر انتقام می گیریم..!

    تماما مخصوص- عباس معروفی




  145. معصومه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    “مهم ترین و خردمندانه ترین زبانی را که جهان به آن سخن میگفت، درک کرد، زبانی که تمامی مردم زمین می توانستند آن را در قلب خود بفهمند. این زبان عشق بود؛ چیزی کهن تر از انسان ها و خود صحرا، که با این وجود هرجا دو نگاه با هم برخورد میکردند، با تمام قدرتش سر برمی افراشت”
    -کیمیاگر
    پائولوکوئلیو

    “نا امیدی ها، شکست ها، و دل سردی، ابزارهایی هستند که خداوند برای نشان دادن راه به کار می گیرد.”

    “شگفت آور نیست. هرروز انسان یک شب تاریک است. هیچکس نمی دانذ دقیقه ی بعد چه رخ خواهد داد، و با این وجود، همگان رو به جلو پیشمی روند چون اعتماد می کنند، چون ایمان دارند.”

    “به یاد داشته باش که نخستین راه مستقیم به سوی خداوند، نیایش است. دومین راه شادی است.”

    “خداوند در دست های هرکس یک استعداد، یک ابزار برای تجلی یافتن در جهان و یاری رساندن به بشریت قرار داده است. خداوند انسان را به عنوان بازوی خود برروی زمین برگزیده است.”
    -بریدا
    پائولوکوئلیو




    • معصومه
      ۲۱ تیر ۱۳۹۵

      “دنیا توی ذهن آدمی زاد می گندد اگر یخ چال نداشته باشد…هر آدمی بایستی توی ذهن ش یک یخ چال هشت فوت، فوق ش دوازده فوت داشته باشد تا دنیایش را تر و تازه نگه دارد. دنیا هر چه کوچک تر، به تر…آخرش همین دوازده فوت است که گفتم. اما بدون یخ چال میگندد…”
      -بیوتن
      رضا امیر خانی




  146. حنا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    روباه آهی کشید و گفت: همیشه یک پای کار می لنگد.
    لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
    – زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت…
    روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
    – بیزحمت… مرا اهلی کن!
    شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
    روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.
    شازده کوچولو (آنتوان دوسنت اگزوپری)

    خیلی زیاد بود ولی این تیکه از همه قشنگ تر بود
    Insta :hannaneh_2001




  147. سیاره آبی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    دست_های_آلوده

    ژان_پل_سارتر

    گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید..
    نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی،

    بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند!




  148. سپیده
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    وقتی خدا گفت:«وقت رفتن است»، من سرم را زیر انداختم و خودم را در آغوشش پنهان کردم. خدا مرا از خودش نراند، حتی نگفت:«اگر میخواهی نروی،نرو!»دستانش را دور من حلقه کرد و گفت :«نمی خواهم مثل بچه های دیگر توی نیمه راه برگردی. در تو رازی پنهان کرده ام،رازی که فاش کسی نمی شود.»
    بازهم خودم را در آغوشش فشار دادم . خدا گفت:«انتخاب با توست.»
    همین شد که یک قدم از خدا فاصله گرفتم.
    فرشته ها دورم را گرفتند تا مرا برای جسمم ببرند.
    من هنوز نگاهم به نگاه خدا بود.
    ناگهان حس کردم در آغوش او هستم، چشم در چشم او .
    خندید و گفت:«می بینی!می شود که دور باشی و در آغوشم باشی…اگر بخواهی.»
    سرم را پایین انداختم و روی سرسره ی آسمان نشستم.دیگر نگاهش نکردم تا ترس از دست دادنش به سراغم نیاید.
    سُر خوردم و پایین آمدم، تا آغوش مامان؛و صدای خدارا هنوز می شنیدم که می گفت:«من همیشه نگاهت میکنم،هرچند که نگاهم را نبینی،همیشه باتوام ، هرچند که حضورم را گاهی حس نکنی.تنها نخواهی ماند.»
    #به_وقت_بهشت
    نرگس جورابچیان
    نشرآموت




  149. سپیده
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    همه ی آدم ها ذاتاً تنها هستند، این که فکر کنی کسی تنهایی ات را پر می کند فکر اشتباهی است.
    تنها ممکن است کسانی باشند که در کنار آنها بیشتر از همیشه تنهایی ات را فراموش کنی…
    #به_وقت_بهشت




  150. Elahe
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    بی خبر از جرمم مرا در جایگاه متهم نشاندند
    به یک عمر زندگی بی تو در زندان متهم کردند
    دادگاه عجیب
    بی قاضی
    بی هیات منصفه
    حالا مانده ام ملاقات کنندگانم که خواهند بود
    _چیزی تو کشو نیست




  151. نگار
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دورویی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشوئید…!

    ژان کریستف | رومن رولان | مترجم: م. ا. به‌آذین




  152. fatemeh norouzi
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    چقدر خوب است که همیشه در زندگیتان کسی را داشته باشید که حتی در نبودنش هم باعث لبخندتان شود !

    آنا گاوالدا | دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد




  153. mahsa
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    تیپ ظاهری شما،باید علاوه بر اینکه نشانگر شخصیت والای شماست،نمایانگر سبک موسیقایی تان نیز باشد.اگر میخواهید در سبک های سنتی کار کنید،باید موهایی بلند-که شانه کرده اش حداقل تا آرنج دست میرسد-داشته باشید که به قولی موی سر و صورتتان یکی شود.اگر میخواهید در سبک های غربی یا سبک های پاپ فعالیت کنید،باید موهایی وزوزی و افشان و ته ریشی ملایم داشته باشید.
    کتاب:چگونه موسیقی دان شویم
    نویسنده:امید مهدی نژاد




  154. mahsa
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    اگر خود به خود صدای گوش خراش و نکره ای دارید،به موسیقی اجتماعی و معترض روی بیاورید.لازم نیست دید و بینش اجتماعی داشته باشید.صدای گوش خراش و نکره خود نوعی موضع گیری اعتراض آمیز اجتماعی محسوب میشود.
    کتاب:چکونه موسیقی دان شویم
    نویسنده:امید مهدی نژاد




  155. shima
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    همه خانواده های خوشبخت به هم شبیه اند , اما تیره بختی یک خانواده بدخت مخصوص به خود اوست.

    آناکارنینا – لئو تولستوی
    ترجمه منوچهر بیگدلی خمسه




  156. shima
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    پاریس هم شده بود قبرستان؛ نقشه ای که انگار یکی تیغ برداشته بود و همینطور تکه تکه از جغرافیاش بریده بود تا فقط همین تکه ای بماند که چاردیواری آپارتمانم بود. نقطه به نقطه شهر، هر جا ردی از او بود، به من می گفت که او رفته است برای ابد؛ که این تکه ها برای ابد حذف شده اند از نقشه ی شهر.

    وردی که بره ها میخانند – رضا قاسمی




  157. Fatemeh Ayoubi
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    نه با کسی بحث کن،نه از کسی انتقاد کن.هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.آدم ها عقیده ات را که میپرسند،نظرت را نمی خواهند.میخواهند با عقیده خودشان موافقت کنی.بحث کردن با آدم ها بی فایده است.
    چراغ ها را من خاموش میکنم(زویا پیرزاد)




  158. زهرا شهروز
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو گفت :(دلم گرفته)روباه گفت:(کار دل گرفتنه)شازده کوچولو گفت:( میترسم) روباه پرسی:(از چی؟)
    از اینکه دیگه نگیره …
    نام کتاب:شازده کوچولو
    نام نویسنده:Antoine de sint.exupery




  159. shima
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    در آمریکا، من یک قیافه ی اقلیت نژادی دارم، چهره ای آشکارا مهاجر که داد می زند: ” من از نژاد اسکاندیناوی نیستم.” در آبادان که بودیم من و مادر خارجی به نظر می رسیدیم. آب و هوای گرمسیری آبادان ساکنانی گندمگون میسازد. مادر به خاطر نژاد ترکی اش دارای رنگ پوستی ست که روی نیکول کیدمن “سفید بلوری ” و روی دیگران “شیر برنج” نام دارد.
    در آبادان مردم از مادر می پرسیدند که آیا او اروپایی است؟ و او با افاده جواب میداد :”خب، عمه ام توی آلمان زندگی می کند.”
    وقتی آمدیم کالیفرنیا دیگر خارجی به نظر نمی رسیدیم. ویتی یر، که پر از مکزیکی بود، می توانست به عنوان شهر اصلی ما پذیرفته شود.

    عطر سنبل – عطر کاج
    فیروزه جزایری دوما




  160. رخسان
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    جوان در آن حوالی افراد بسیاری را می شناخت و برای همین بود که سفر را دوست داشت. آدم همواره دوستان تازه ای می یافت و با این وجود مجبور نبود هر روز کنارشان بماند. اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند احساس می کند بخشی از زندگیش را تشکیل می دهد و آز آنجا که بخشی از زندگی ما می شوند هوس می کنند زندگیمان را هم تغییر بدهند.آگر آدم آنطور که آنها انتظار دارند عمل نکند، به باد انتقادش می گیرند. چون هر کس فکر می کند دقیقا می داند ما باید چطور زندگی کنیم.
    اما هرگز نمی دانند چگونه باید زندگی خودشان را بزیند. مثل زن خوابگزار که نمی دانست چگونه باید به رویاهایش تحقق بخشد.
    کیمیاگر
    پائولو کویلو




  161. Anis
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست . چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد … و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند ، تنهایی تو کامل می شود .

    سمفونی مردگان – عباس معروفی




  162. fatemeh hosseinpour
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    خداوندا کاری کن تا بفهمم هر رخداد نیکی که در زندگیم روی می دهد بخاطر آن است که سزاوار آنم.کاری کن تا درک کنم چیزی که مرا به جستجوی تو وا می دارد در حقیقت همان نیرویی است که دیگران را به جنبش وا می داشته است و تردید هایی که دارم همان تردید هایی است که دیگران نیز داشته اند و ضعف هایی که حس می کنم همان ضعف هایی است که دیگران احساس می کرده اند.خدایا کاری کن که آنقدر فروتن باشم تا بپذیرم با دیگران تفاوت ندارم.
    آمین
    کتاب بریدا اثر پائلو کوئیلو




  163. مبینا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    دشمن زرنگ و زیرک است در مقابل خشم و حسادت او هزاران سال همچو یک چشم بر هم زدن است
    از مجموعه ی در جست و جوی دلتورا




  164. حورا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    تو این دنیا کسی برنده س که این رو بفهمه. خوب بفهمه. از یه ساندویچ گرفته تا خودکار و لامپ و سیگار و کیف و روزنامه و چاقو و هواپیما و بشقاب و قرص آسپرین و کتاب و دوچرخه و دستمال کاغذی و میوه و عینک و کامپیوتر و گوجه فرنگی و هر چیز دیگه قیمتی داره. تا قیمت اونا رو ندونی نمی تونی با هم مقایسه شون کنی. اوضاع وقتی سخت تر میشه که بخواهی بعضی چیزها رو با بعضی کارها مقایسه کنی. گاهی چند کلمه حرف زدن از یک گله گاو با ارزش تره. بعضی ها ممکنه به خاطر سکوت شون به اندازه ی ده هزار تا ساندویچ پول بگیرند. بعضی ها یه خروار پول می گیرن تا چیزی رو که دیده ن بگن ندیده ن، تا حرفی رو که نشنیده ن بگن شنیده ن. گاهی دست ها کارهایی رو انجام می دن که کلی پول پشت ش خوابیده. حالی ته چی می گم یا نه؟ گاهی یه امضا ارزش شصت تا ماشین لباس شویی رو داره. همین کارهای ساده ای که ما هر روز انجام می دیم، ممکنه گاهی کلی قیمت داشته باشه. خب البته عکس این قضیه هم گاهی اتفاق می افته. منظورم اینه گاهی کسی چیزی رو که باید انکار کنه نمی کنه و این کلی براش آب می خوره. گاهی چیزها رو نباید دید. نباید شنید. نباید گفت. گاهی نباید کسی را دوست داشت.
    چند روایت معتبر، مصطفی مستور




  165. نسرين
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    آرام باش. برگرد و از دور به خودت نگاه کن. ببین احساساتت چطور دیوانه وار مى چرخند، اول عشق بعد تنفر حالا خشم. عواطف چقدر دمدمى و زودگذرند. ببین چطور اول اینجا و بعد آنجا به دست دیگران دستخوش تلاطم شده اى. اگر مى خواهى رشد کنى باید با گره زدن احساساتت به چیزى تغییر ناپذیر و ابدى بر عواطفت چیره شوى.
    مسئله اسپینوزا
    نویسنده: اروین یالوم




  166. صبا غفاريان
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    گلِ تو مثل تمام گ های دیگر است…
    اما چیزی که گل تو را ارزشمند کرده عمریست که به پایش ریخته ای!
    تو همیشه مسئول چیزی هستی که آنزا اهلی کرده ای!
    تو “مسئول”گلِ خودت هستی!
    #شازده_کوچولو




  167. ری را
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    ۱-
    مادرم به من گفت که بین دو قاه قاه خنده اش به دنیا أمدم چیزی که بی شک چنین مفهومی را بیان می کند:ما با گذر از بدترین ها به سوی چیزهای بسیار با طراوت ولطیف می رویم چیزهایی که با راز وجودیمان همسازند

    کریستین بوبن-قاتلی به پاکی برف
    —————————
    او در أن یک روز اسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد مقامی را بدست نیاورد اما .. اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرهارا دید و به انهایی که او را نمی شناختند سلاک کرد و برای انهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد .لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود!
    دو روز مانده به پایان جهان-عرفان نظر أهاری
    من راه رفتن را از یک سنگ اموختم دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت باد ها از رفتن به من چیزی نگفتند زیرا انقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
    کتاب بالایی
    ——————————
    نوشتن یعنی خویشتن را مبتلا به هموفیلی یافتن جاری شدن مرکب از تن به محض نخستین خراشیدگی
    فرسودگی-کریستین بوبن
    —————————–
    رفتم اشپزخانه و دستم را فرو کردم در ظرف شکر . دور هفت تیر نوچی که بیرون امده بود شکرک زده بود.تفنگ را تکاندم توی استکان چای و بعد چای را نوشیدم.مزه ی تفنگ میداد!قبل از در زدن دست کردم توی کیفم.تفنگ سر جایش بود ولی شکرش رفته بود.دیگر ماجرا هیچ شیرینی ای نداشت.
    جزء از کل-استیو تولتز




  168. عزیزه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    تمام این جملات از کتاب “وقتی نیچه گریست”:
    ۱٫ معلم باید گاهی اوقات سخت گیر باشد .انسان ها به تعالیم سخت نیاز دارند. زیرا زندگی و حتی مرگ سخت است.
    ۲٫ اصولا دو نحوه زندگی وجود دارد: گروهی دنبال ارامش روحی و خوشبتی اند. آن ها معتقد و مجبورند به این عقیده ی خود متکی باشند و گروه دیگر دنبال واقعیت می گردند. این ها از آرامش روحی بی نیاز هستند و باید زندگی خود را وقف جست و جو برای شناخت کنند.
    ۳٫ همین بد است دیگر! زندگی امتحانی بدون جواب های صحیح است. اگر می توانستم یکبار دیگر آغاز کنم فکر میکنم دوبارهمه چیز را همان طور انجام می دادم و اشتباهاتم را تکرار می کردم.
    ۴٫ تا وقتی وجود داریم مرگی وجود ندارد و وقتی مرگ آمد ما دیگر وجود نداریم . فوق العاده عاقلانه، غیر قابل تردید و صحیح است. اما وقتی از ترس می لرزم این شعار فایده ای ندارد و هرگز آرامم نکرده است. در این جا فلسفه شکست می خورد. فرا گرفتن فلسفه و به کار بردن آن در زندگی دو چیز کاملا متفاوت است.
    ۵٫ من همیشه معتقد بوده ام که انسان در درجه ی اول اشتیاق خود را دوست دارد بعد شخصی را که مشتاق اوست.
    ۶٫ چیزهایی هست که آدم آن ها را تنها نزد دوستانش اعتراف می کند، بعضی چیزها را حتی به آن ها نیز نمی گوید و مسایلی هم هست که آدم حتی پیش خود اعتراف نمی کند.
    ۷٫ نباید گذاشت زندگی انسان را تحت کنترل خود بگیرد. در این صورت انسان در چهل سالگی احساس می کند هرگز زندگی نکرده است.




  169. عزیزه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    خیلی گریه کردم. برای همه چیز گریه کردم.
    برای تمام چیزهایی که در خودم دوست نداشتم برای حماقت های ناخودآگاهی که مرتکب شده بودم و تمام چیزهایی که وقتی عقل رس شده بودم فکر می کردم هرگز گم نمی شوند.
    می دانی ماتیلد … اگر در زندگی چیزی واقعاً برایت مهم است تمام تلاشت را بکن تا آن را از دست ندهی.

    زندگی بهتر.. آنا گاوالدا
    ckn’d fijv ..




  170. كيميا نكوهش
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ، عاشق بودن بدهد ؟ گاه عشق گم است اما هست ، هست ، چون نیست . عشق مگر چیست ؟ آنچه که پیداست ؟ نه ، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست . معرفت است . عشق از آن رو هست که نیست . پیدا نیست و حس می شود. می شوراند . منقلب می کند . به رقص و شلنگ اندازی وامی دارد. می گریاند . می چزاند . می کوباند و می دواند . دیوانه به صحرا ! گاه آدم ، خود آدم ، عشق است . بودنش عشق است . رفتن و نگاه کردنش عشق است . دست و قلبش عشق است . در تو عشق می جوشد بی آنکه ردش را بشناسی . بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده ، روییده . شاید نخواهی هم . شاید هم بخواهی و ندانی . نتوانی که بدانی .
    جای خالی سلوچ – محمود دولت آبادی




  171. عزیزه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    * باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد

    آن قدر که اشک ها خشک شوند

    باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد

    به چیز دیگری فکر کرد

    باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد …

    من او را دوست داشتم .. آنا گاوالدا




  172. سنجاقک
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    تو اخترک بعدی می خواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شازده
    کوچولو را به غم بزرگی فرو برد!
    به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: چه کار داری می کنی؟
    میخواره با لحن غمزده ای جواب داد: می میزنم!
    شازده کوچولو پرسید: می می زنی که چی؟
    میخواره جواب داد : که فراموش کنم!
    شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید: چی رافراموش کنی؟
    میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت :
    سر شکستگیم را ….
    شازده کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کنی پرسید :سرشکستگی از چی؟
    میخواره جواب داد: سرشکستگی میخواره بودنم را ….
    این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همانجور که می رفت تو دلش گفت:این ادم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!

    شازده کوچولو آنتوان سنت اگزوپری ترجمه احمد شاملو




  173. شیدا معصومی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    حتی هنگام بدبختی هم فکر میکنم که هرگز دلم نمیخواست که زاده نمیشدم…چیزی بد تر از “نیستی” نیست!
    باز هم میگویم که از “درد” نمیترسم. درد با ما به دنیا می آید،با ما رشد میکند و با ما آنقدر اخت میشود که فکر میکنیم مثل دستها و پاهایمان که همیشه با ماست،درد هم باید با ما باشد!
    کوچولو!حقیقت اینست که من از “مرگ” هم نمیترسم!
    وقتی کسی میمیرد یعنی قبلا زاده شده است و چنین کسی لابد از “هیچ” آمده است…
    من از “هرگز وجود نداشتن” و از گفتن این موضوع که هرگز وجود نداشته ام و “نبوده ام” میترسم!!
    بیشتر زنها از خودشان میپرسند: چرا فرزندی به دنیا بیاورم؟برای اینکه گرسنگی بکشد؟برای اینکه از سرما بلرزد؟برای اینکه از تحقیر و خیانت رنج ببرد؟یا برای اینکه از بیماری و جنگ بمیرد؟؟
    اینها “امیدوار” نیستند که فرزندشان سیر شود یا جای گرمی پیدا کند…امیدی ندارند که فرزندشان از وفاداری و احترام برخوردار باشد و عمرش آنقدر دراز شود که بتواند جنگ و بیماری را از زمین پاک کند…
    شاید حق داشته باشند،شاید هم نه.اما “هیچ بودن” بهتر از “درد کشیدن” است؟؟؟
    حتی در لحظاتی هم که بخاطر تمام شکستها و دردها و ناکامی هایم اشک میریزم،نتیجه میگیرم که درد کشیدن بهتر از “هیچ بودن” است،،،و اگر این طرز فکر را درباره معمای زاده شدن یا نشدن پیاده کنم،با قاطعیت میگویم که زاده شدن،بهتر از هرگز زاده نشدن است.

    *به کودکی که هرگز زاده نشد*
    اوریانا فالاچی
    مترجم:مانی ارژنگی
    صفحات ۶ و ۷




  174. شیدا معصومی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    خیلی غرور انگیز است که آدم بتواند موجودی زنده را در بطن خود داشته باشد و به جای یک نفر،خود را دونفر بداند…لحظه هایی هست که حس میکنی دنیا را فتح کرده ای و هیچ چیز نمیتواند آرامشی را که به آن دست یافته ای برهم بزند؛نه درد هایی که باید تحمل کنی،نه کارهایی که احیانا ترک میکنی و نه آن آزادی که بدون شک از دست میدهی…
    تو دختری یا پسر؟؟
    دلم میخواهد دختر باشی!دلم میخواهد روزی آنچه را که من اکنون حس میکنم حس کنی…
    مادرم میگوید:دختر به دنیا آمدن،بدبختی بزرگی است!
    و من اصلا حرفش را قبول ندارم…
    .
    .
    .
    با همهء اینها،زن بودن لطیف و زیباست،،،ماجرایی ست که شجاعتی بی پایان میخواهد،جنگی ست که پایانی ندارد، اگر دختر به دنیا بیایی خیلی چیزها را باید یاد بگیری…
    .
    .
    .
    و اغلب،تقریبا همیشه،شکست میخوری!ولی نباید دلسرد شوی.
    مبارزه،به مراتب زیباتر از خود پیروزی است.
    تلاش برای رسیدن به مقصد،لذت بخش تر از رسیدن به مقصد است!
    وقتی پیروز میشوی،یا به مقصد میرسی،تازه احساس خلاء عجیبی میکنی!و برای اینکه خلاء موجود را دوباره پر کنی،باید دوباره راه بیفتی و هدفهای تازه ای بیافرینی…
    آری،دلم میخواهد تو دختر باشی!

    *به کودکی که هرگز زاده نشد*
    اوریانا فالاچی
    ترجمه مانی ارژنگی
    صفحات ۱۱و۱۲




  175. شیدا معصومی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    “آدم بودن” کلمهء زیباییست،،،چون حد و مرزی برای زن یا مرد بودن تعیین نمیکند و تفاوتی بین آنها نمیگذارد.
    قلب و مغز،هیچکدام،جنسیت ندارند،رفتار هم همینطور.
    اگر قلب و مغز داشته باشی،هرگز به تو تحمیل نخواهم کرد که چون زن هستی یا مرد،باید فلان فکر یا فلان رفتار را داشته باشی…
    تنها ۲ چیز از تو خواهم خواست.
    اول اینکه از معجزهء زاده شدن،حداکثر بهره را ببری،
    و دیگر آنکه هرگز،تن به پستی ندهی،،،
    پستی،جانور خونخواری است که همیشه در کمین ماست.چنگالهایش را هرروز به بهانهء مصلحت و احتیاط و گاهی عقل و کمال،در بدن انسانها فرو میکند و کمتر کسی در مقابلش تاب مقاومت دارد…
    آدمها وقتی در معرض خطری قرار میگیرند،پست میشوند و وقتی خطر گذشت،آدم میشوند!هرگز نباید در مقابل خطر،خودت را گم کنی،حتی اگر ترس،سراپای وجودت رو فرا بگیرد…

    *به کودکی که هرگز زاده نشد*
    اوریانا فالاچی
    ترجمه مانی ارژنگی
    صفحه۱۴




  176. نگار
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    اولین فضیلتِ ناچیزی که به فکرمان می رسد، یاد دادنِ پس انداز به فرزندانمان است. یک قلک به آن ها هدیه می کنیم و توضیح می دهیم که جمع کردنِ پول، چقدر زیباتر از خرج کردن است. بنابراین، قلک، اولین اشتباهِ ماست، در برنامه ی تربیتی مان، یک فضیلتِ ناچیز، برقرار کرده ایم. وقتی که قلک سرانجام شکسته شد و پول خرج شد، بچه ها احساسِ تنهایی و غم می کنند که دیگر پولی نیست.

    تا آنجا که مربوط به تربیتِ بچه ها می شود، فکر می کنم که نباید به آنها فضیلت های ناچیز، بلکه باید فضیلت های بزرگ را آموخت. نه صرفه جویی را؛ که سخاوت را و بی تفاوتی به پول را.

    نه احتیاط را؛ که شهامت و حقیر شمردن خطر را. نه زیرکی را؛ که صراحت و عشق به واقعیت را.

    نه سیاست بازی را؛ که عشق به همنوع و فداکاری را. نه آرزوی توفیق را؛ که آرزوی بودن و دانستن را.

    فضیلتهای ناچیز | ناتالیا گینزبورگ




  177. سین الف
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
    من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛ 
    من خوب می دانم. 
    اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
    مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.
    به همه سوی خود بنگر و بازمی گویم که مگذار زمان پشیمانی بیافریند.
    به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند((نادر ابراهیمی_بار دیگر شهری که دوست میداشتم))




  178. نگین
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    اگرحریفی در ورزشگاه باناخن هایش بدنمان را بخراشد یادبه سرمان ضربه ای بزند ازاو ناراحت نمیشویم وهرگز فکر نمیکنیم که سوء نیت داشته.
    بااین وجود بااحتیاط به او مینگریم ,نه باخصومت و سوء ظن,ولی با این همه باخوش خلقی فاصله ی خودرا بااو حفظ میکنیم .
    پس بیایید دردیگر اوقات نیز همین طور باشیم;بیایید ازبسیاری از کارهای حریفان تمرینی خود درگذریم.همانطور که گفته ام ,همیشه میتوانیم بدون سوء ظن یا بدخواهی ازدیگران دوری کنیم

    تاملات نوشته مارکوس اورلیوس




  179. مونا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    نامه هیجدهم
    بانوی من!
    ما نکاشته ھایمان را ھرگز درو نمی کنیم.
    پس به آن دوست بگو: خستگی کاشته ای که خستگی برداشته ای. اینک به مدد نیرویی که در توست و چه
    بخواھی و چه نخواھی زمانی از دست خواھد رفت، چیزی نو و پرنشاط بساز…
    چیزی که اگر تو را به کار نیاید، دست کم، بچه ھایت را به کار خواھد آمد…
    چهل نامه کوتاه به همسرم- نادر ابراهیمی




  180. ShAkiba
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    به نظر من زن همه چیز ماست! … بدون زن، دنیا هیچ فرقی با ویلون‌زن بدون ویلون، مگسک بدون تفنگ یا سوپاپ بدون قره‌ نی نداشت … ما به جرات می‌تونیم بگیم که هیچ مساعده‌ای برامون جای زن رو نمی‌تونه بگیره. از آقایون شاعر سوال می‌کنم: چه کسی الهام‌بخش شما بود در اون شب‌های دلنشین مهتابی … شما چی آقایون طنزپرداز؟ آیا واقعا موافق نیستید که بدون حضور زن‌ها، داستان‌های شما نه‌ دهم جذابیت خودشون رو از دست می‌دادن؟ مگه بهترین لطیفه‌ها اونهایی نیستن که همه نمک‌شون توی دم دراز و فنر دامن‌ها مخفی شده؟ … به آقایون نقاش هم دیگه نیازی نیست یادآوری کنم که خیلی از آنها فقط به این دلیل اینجا نشستن که بلدن خانم ها رو تصویر کنن…!

    به سلامتی خانم‌ها | آنتوان چخوف




  181. عاطفه جان
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    هیچوقت همه چیز درست نمیشود،چون توقعات ما بیشتر میشود و تغییر میکند،هیچ قله ای آخرین قله نیست،رسیدن غم انگیز است”راه بهتر از منزلگاه است”برویم بی آنکه به رسیدن بیاندیشیم؛اما!واقعا برویم
    .
    .
    امامگر قرار ما این نبود که عشق را خاطره نکنیم؟مگر بر این نکته تفاهم نکردیم که خاطره ویران کردن حال است،و ویران کردن حال،از میان بردن تنهابخش کاملا زنده و پرخون زندگی. . .؟
    یک عاشقانه ی آرام از نادر ابراهیمی
    شرمنده دوتاپاراگرافه از من 🙂




  182. هانیه پیکری
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    آنها زن زیبا را برنو می‌نامیدند ،
    زن بلند قد را نیز برنو می‌گفتند .
    مشخص نبود زن را بیشتر دوس داشتند یا برنو را !
    ولی هر مرد به دنبال دو برنو بود ، برنوئی بر دوش و برنوئی بر آغوش .

    محمد بهمن‌بیگی
    ایل من بخارای من




  183. Zahra Shahrooz
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو گفت:دلم گرفته.روباه گفت:کار دل گرفتنه.شازده کوچولو گفت:میترسم.روباه پرسید:از چی؟شانزده کوچولو گفت:از اینکه دیگه نگیره…
    “شازده کوچولو”




  184. کوثر مرسلی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    سر انجام به این حقیقت پی می برم که آنچه برای زنده ماندن به آن نیاز دارم آتش وجود گیل که با خشم و نفرت درهم آمیخته است، نیست. به حد کافی در درون خودم آتش وجود دارد. آنچه به آن نیاز دارم گل قاصدکی در فصل بهار است. قاصدک زرد و درخشانی که مفهوم آن تولدی دوباره است، نه نابودی و انهدام. نوید اینکه زندگی، با وجود شکست ها و درد و رنجمان امکان دارد ادامه یابد. که زندگی ممکن است بار دیگر زیبا باشد. و فقط پیتا می تواند این نوید را به من بدهد.
    در نتیجه، هنگامی که زیرلب می گوید:《تو مرا دوست داری. واقعیت یا دروغ؟》
    به او می گویم:《واقعیت.》

    بازی های گرسنگی(زاغ مقلد) سوزان کالینز
    ____________________________________________
    در میان علفزار، زیر درخت بید
    بستری از چمنزار، بالشی نرم و سبز رنگ
    سرت را بر روی آن بگذار، و چشم های خواب آلوده ات را ببند
    و هنگامی که دوباره آن ها را بگشایی، خورشید طلوع خواهد کرد
    اینجا امن است، اینجا گرم است
    اینجا گل های مینا تو را از هر آسیب و گزندی حفظ می کنند
    اینجا رویاهایت شیرین اند و فردا به واقعیت خواهند پیوست
    اینجا مکانی است که در آن دوستت دارم

    بازی های گرسنگی(زاغ مقلد) سوزان کالینز
    ____________________________________________
    همیشه فکر می کردم فقط تضادی ساده وجود دارد، بین سرخ و نقره ای، فقیر و غنی، شاه و برده؛ اما چیزهای خیلی زیادی در این بین هستند، چیزهایی که درک شان نمی کنم و حالا دقیقا بین شان گیر افتاده ام. من با این سوال که آیا شامی برای خوردن خواهم داشت بزرگ شده ام اما حالا در کاخی ایستاده ام و در معرض زنده زنده خورده شدن هستم. سرخ در سر، نقره ای در قلب
    ملکه سرخ (ویکتوریا اویارد)
    ____________________________________________
    ستارگان، سوزن هایی نورانی که به زمین خنجر می زنند. جاده ای خالی زیر نوری که خنجر می زند و دختری با صورتی دودگرفته که ساقه های کوچک و برگ های خشکیده در موهایش گیر کرده، به عروسک خرسی کهنه و پاره پوره ای چنگ انداخته و در جاده ی خالی ، زیر ستارگانی که برای زمین خنجر کشیده اند، پیش می رود.
    موج پنجم(ریک یانسی)




  185. Man
    ۲۱ تیر ۱۳۹۵

    به کودکی که هرگز زاده نشد: (اوریانا فالاچی)
    •درد با ما به دنیا می آید، رشد می کند و با ما آنقدر اخت می شود که فکر میکنیم مثل دست ها و پاهایمان که همیشه با ماست، درد هم باید با ما باشد.

    •مبارزه به مراتب زیباتر از خود پیروزی است. تلاش برای رسیدن به مقصد لذت بخش تر از رسیدن به مقصد است: وقتی پیروز می شوی یا به مقصد می رسی تازه احساس خلأ عجیبی میکنی. و برای اینکه خلأ موجود را دوباره پر کنی باید دوباره راه بیفتی و هدفهای تازه ای بیافرینی …!

    •زندگی نه به تو احتیاجی دارد نه به من. تو مرده ای. من هم شاید بمیرم. اما اهمیتی ندارد چرا که زندگی نمی میرد…

    سرزمین اشباح (دارن شان) :
    •باور کردنش مشکل بود که پسر خل و چلی که من می شناختم بزرگ شده و سازنده ی دایناسور ها شده باشد. اما خب، باور این هم مشکل بود که استیو ارباب شبح واره ها بشود یا من خودم یک شبح شاهزاده بشوم. فکر کنم که همه ی مردها و زن های مهم، اولش بچه های خیلی عادی و معمولی بوده اند.
    (البته این پاراگراف یه سری چیزایی رو رو میکنه که خب اولای داستان کسی نمیدونه D: )




  186. مهتاب پورزکی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    آن چه نیاز دارم قاصدکی در بهار است. رنگ زرد روشنی که در عوض نابودی به معنای تولد دوباره است. نوید این که زندگی می تواند ادامه داشته باشد، مهم نیست لطمه هایی که دیده ایم چقدر شدید بوده است. این که دوباره اوضاع می تواند رو به راه شود.

    عطش مبارزه-زاغ مقلد
    نویسنده: سوزان کالینز
    مترجم: شبنم سعادت




  187. نیکی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    زندگی اش در بافتن پارچه کفن تحلیل می رفت. به نظر می رسید که روزها می بافد و شب ها می شکافذ. ولی این نه به دلیل امید پیروزی بر تنهایی، بلکه به عکس، دلیل ادامه تنهایی بود.
    صد سال تنهایی | گابریل گارسیا مارکز




  188. شیما
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    مردم درباره دو چیز هیچ وقت حرف راست نمی زنند: پول و درسخوان بودن بچه هاشون!!

    زویا پیرزاد – عادت میکنیم




  189. نونو
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    اگر هر کس در وضعیت عالی باشد شاهد وضعیت بهتر نخواهد بود،هنگامی که کنش اجتماعی متقابل با این روند باشد دیگر کنش فرد وسیله ای مطمین برای تحقق انتخاب فردی نخواهد بود..

    دموکراسی – انتونی اربلاستر




  190. مهدیه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    اگر این کمپین ی کانال تو تلگرام داشت و ی اکانت ک ما بتونیم پاراگراف رو ارسال کنیم در کانال منتشر بشه بهتر بود اینجا ی کم سخته سر بزنی پاراگرافارو بخونی تو کانال میشد نظر کاربران دیگرو هم دید و اگر دوست داشته باشن پاراگرافو لایک کنن




    • رنگی رنگی
      ۲۲ تیر ۱۳۹۵

      در متن توضیح دادیم که قرار هست این پاراگراف ها بصورت فایل یک کتاب الکترونیکی در اختیار شما قرار بگیره که به راحتی هم میتونید مطالعه کنید 🙂




  191. شیما
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    چرا هرکس که به های و هوی دنیا دل نمی‌دهد می‌شود بی سر و پا؟

    سال بلوا – عباس معروفی




  192. شیما
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
    ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
    اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!

    کلیدر – محمود دولت آبادی




  193. شیما
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم. تصمیم اولی که به ذهنت می زند با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم با عقل و تصمیم سوم با ترس ….

    رضا امیرخانی – قیدار




  194. مهم نیست ولی ما فقط کتاب های رمان و درسی نداریم.بد نیست کتاب علمی هم بخونیم.
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    هنگامی که بیشتر مردمان به جهانی اساسا ایستا و دگرگونی ناپذیر معتقد می باشند، مسئله وجود نقطه آغازی بر آن، مقوله به راستی متافیزیکی یا مربوط به الهیات است.می توانیم مشاهداتمان را بر اساس ازلی بودن هستی و یا با پذیرش وجود نقطه آغازی برای آن، به خوبی توضیح دهیم و مثلا اگر بپذیریم که هستی در زمان معینی به وجود آمد، می توانیم مشاهداتمان را چنان تفسیر کنیم که گویا جهان همواره وجود داشته است. اما در سال ۱۹۲۹ ادوین هابل متوجه شد که به هر سوی جهان که نظر بیفکنیم، کهکشان های دور به سرعت از ما فاصله می گیرند. به دیگر سخن جهان در حال گسترش می باشد، یعنی در زمان گذشته، اشیاء به یکدیگر نزدیکتر بودند. در واقع، به نظر می رسد که روزی، در حدود ده یا بیست هزار میلیون سال قبل، همه ی آن ها در نقطه واحدی قرار داشتند و در نتیجه چگالی جهان بی نهایت بود. این کشف سرانجام مسئله آغاز جهان را به قلمرو علم وارد ساخت.




  195. شقایق دانیالی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    من خوب میدانم که زندگی یکسر صحنه بازی است
    من خوب میدانم
    اما بدان که همه برای بازی های حقیر
    آفریده نشده اند.

    به یاد داشته باش
    که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمیگردند
    به زمان بیندیش ، و شبیخون ظالمانه زمان
    زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت
    زمستانی که از یاد نخواهد رفت
    دیگر چه میتوانم گفت
    جز اینکه لباس های زمستانی ات را فراموش نکن….

    سمفونی مردگان -عباس معروفی




  196. شقایق دانیالی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است.
    ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی، هر کاری از دستت بر می آید، بکن…!

    کتاب ٣۵ کیلو امیدواری” -آنا گاوالدا این کتاب برای کودک ونوجوان نوشته شده




  197. شقایق دانیالی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    … او گفت: خیلی می ترسم
    و من گفتم: چرا؟
    و او گفت: چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول. خوشحالی این شکلی وحشتناک است.
    ازش پرسیدم: چرا؟
    و او گفت : وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی…!
    بادبادک باز- خالد حسینی




  198. شقایق دانیالی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند،باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد…!
    من او را دوست داشتم -آنا گاوالدا




  199. شقایق دانیالی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    اکثر مردم دوست دارند با آدم‌هایی که هم قد و اندازهٔ خودشان باشند دوست شوند، چون این طوری گرد‌نشان اذیت نمی‌شود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق می‌کند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب می‌رسد. معنی‌اش این است: “من همه جوره با تو کنار می‌آیم”…! هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای




  200. ^___^
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو از گل پرسید:
    آدمها کجان؟
    گل گفت:
    باد به اینور و آنورشان می برد
    این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده

    *آنتوان دوسنت اگزوپری – شازده کوچولو*




  201. شادان تیارا
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    اگر گلی را دوست داشته باشی که در یک سیاره ی دیگر است شب تماشایی آسمان چه لطفی دارد ، همه ی ستاره ها غرق گل میشوند.




  202. ^___^
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    بابالنگ دراز عزیز
    ندان که دوستت میدارم
    بابالنگ دراز عزیزم
    تمام دلخوشی دنیای من به اینست
    که ندانی و دوستت بدارم…
    وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرومیریزد
    چیزی شبیه غرور…

    *بابالنگ دراز – جین وبستر*




    • نونو
      ۲۲ تیر ۱۳۹۵

      تمام رویای کودکی من..بابا لنگ دراز…




  203. ^___^
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    شکرخدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده ام.
    من آزادم که خدای خود راآنطور که دلم میخواهد مجسم و انتخاب کنم
    خدای من مهربان
    بخشنده
    دلسوز
    چیزفهم
    و اتفاقاخیلی هم شوخ است

    *بابالنگ دراز – جین وبستر*




  204. fati
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    داوود پادشاه می دانست چگونه در پی خدا باشد و چگونه این اشتیاق را حفظ کند.
    در این مزمور داوود چند حقیقت قدرتمند را باز می کند که ما نیز لازم است همین کار را انجام دهیم:
    ۱.حتی پادشاهان نیز نمی توانند از خود محافظت کنند،خدا را ملجای خود قرار دهید.
    ۲.او را مال خود بنامید؛خداوند خود!او راخدای شخصی خود بدانید.
    ۳.به او بگویید چیزی وجود ندارد که بیش از او خواهانش باشید.
    ۴.همیشه او را پیش روی خود قرار دهید.
    ۵.او را با نحوه ی زندگی خود،برتر قرار داده و جلال دهید.
    ۶.در هر کاری که میکنید،او را پیروی نمایید.
    ۷.چون همه چیز در دست او است.پایدار خواهید ماند.
    ۸.از آن جایی که دیگر تصدی امور در دست شما نیست،راحت باشید و شادی کنید.
    ۹.در او بیارامید.

    نویسنده لیزا بور




  205. ^___^
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    بابالنگ دراز من همین که هستی
    دوستت دارم…
    حتی سایه ات را…
    که هرگز به آن نمیرسم…

    *بابالنگ دراز – جین وبستر*




  206. maedeh
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    وقتی چشم امیدم به خدا باشه هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید
    کتاب چهار اثراز اسکاول شین




  207. ايدا جمالي
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    از همین میترسم که به کسی یا چیزی عادت کنی اون وقت اون کس یا اون چیز قالت بذاره….
    اون موقع دیگه هیچی برات باقی نمیمونه. میفهمی چی میخوام بگم؟…از کسایی که میزارن میرن خوشم نمیاد!
    واسه همینم اول از همه خودم میرم اینجوری خاطرم جمع تره…!

    #رومن_گاری
    از کتاب: خداحافظ گاری کوپر




  208. نرگس
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا
    دوست داشتم ..
    بیش از هر چیزی ..
    نمی دانستم آدم می تواند
    تا این حد دوست داشته باشد ..
    “من او را دوست داشتم – آنا گاوالدا”




  209. مریم
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    از ارتفاع می ترسم:
    افتاده‌ام از بلندی.

    از آتش می‌ترسم:
    سوخته‌ام به‌کرّات.

    از جدایی می‌ترسم:
    رنجیده‌ام چه بسیار.

    از مرگ نمی‌هراسم:
    نمرده‌ام هرگز
    حتی یک بار…

    از کتاب «گرگی در کمین»
    عباس کیارستمی




  210. دخمل وروجک
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    خودخواهی و غرور، دو چیز متفاوتند، هر چند که معمولا مترادف گرفته می شوند. ممکن است کسی مغرور باشد اما خودخواه نباشد. غرور بیشتر به تصور ما از خودمان بر می گردد، خودخواهی به چیزی که دیگران درباره ما می گویند…!
    …ممکن است بدون قصد بدخواهی برای دیگران بدی کرد و میتوان از روی سهو و خطا سبب بدبختی دیگران شد. بی فکری، عدم توجه به احساس دیگران و عدم تصمیم باعث چنین کارهایی میشود…!
    غرور و تعصب / جین اوستین / مترجم: رضا رضایی




  211. دخمل وروجک
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند،باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد…!
    من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا / مترجم: الهام دارچینیان




  212. دخمل وروجک
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    عشق درون دیگران نیست، بلکه درون خود ماست. ما آن احساس را بیدار می‌کنیم، ولی برای این‌که بیدار شود، به دیگران نیاز داریم. دنیا تنها زمانی برای ما معنا دارد که بتوانیم کسی را برای شرکت دادن در هیجاناتمان بیابیم…!
    یازده دقیقه / پائولو کوئیلو / مترجم: کیومرث پارسای




  213. دخمل وروجک
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    من هرگز عشق واقعی‌ را نشناختم. آیا با ما همدردی‌ میکرد؟ آیا میدانست این چه حســـــــــی‌ است؟
    اکثر مردم میدانند. آدم دائم حس می‌کند توی این دنیا تنهاست و بقیه با هم لیلی و مجنون‌اند، اما واقعا این‌طور نیست. عموما آدم‌ها خیلی همدیگر را دوست ندارند. در مورد دوستان هم همین‌طور است. گاهی وقت‌ها توی رختخواب دراز می‌کشم و سعی می‌کنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه می‌رسم: هیچ‌کدام. همیشه فکر می‌کردم دوستان فعلی‌ام یک‌جور دست‌گرمی‌اند و سر و کله‌ دوست‌های واقعی بعدا پیدا می‌شود. اما نـه. همین‌ها دوستان واقعی‌ام هستند…!
    … اکثر مردم دوست دارند با آدم‌هایی که هم قد و اندازهٔ خودشان باشند دوست شوند، چون این طوری گرد‌نشان اذیت نمی‌شود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق می‌کند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب می‌رسد. معنی‌اش این است: “من همه جوره با تو کنار می‌آیم”…!
    … همهٔ ما فکر می‌کنیم فقط دنبال عشق رمانتیک هستیم اما چیزی که باعث می‌شود زندگیمان را بالاخره یک جوری ادامه بدهیم این است که هر جور عشقی را می‌پذیریم و از آن انرژی می‌گیریم…!
    هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای / مترجم: فرزانه سالمی




  214. ^___^
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند
    اما تو نباید فراموشش کنی
    تو تا زنده ای
    نسبت به چیزی که اهلی کرده ای
    مسئولی…!

    *آنتوان دوسنت اگزوپری – شازده کوچولو*




  215. ^___^
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    وقتی کسی واقعا یکی را دوست دارد
    حتی نمی تواند
    فکر دوست داشتن دیگری را بکند…

    *سیمون دوبووار – خون دیگران*




  216. ^___^
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو پرسید:
    غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟
    روباه گفت:
    بری و کسی متوجه نشه…!

    *آنتوان دوسنت اگزوپری – شازده کوچولو*




  217. سیاره آبی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    منِ واقعی چیست؟
    همان چیزی است که تو هستی
    نه آن چیزی که دیگران
    از تو می سازند

    پائولو_کوئلیو

    ورونیکا_تصمیم_میگیرد_بمیرد




  218. صذیقه حسینی رنجبر
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    بخشی از کتاب بابا لنگ دراز نوشته جین وبستر :
    جودی عزیزم !
    ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم و هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود پش هر کسی را که بیشتر دوست داریم و میخواهیم بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم …
    دوستدار تو: بابا لنگ دراز




  219. غزال استوارنیا
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    زندگی، حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.از هر چیز دیگری قوی تر است.
    آدم هایی که از بازداتشگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.

    آنا گاوالدا
    من او را دوست داشتم




  220. غزال استوارنیا
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    هرکدام از ما چیزی را که برایش با ارزش بوده از دست می دهد موقعیت های از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم به دست بیاوریم
    این بخشی از آن چیزی است که معنی اش زنده بودن است. اما درون سرمان اتاق کوچکی ست که آن خاطرات را در آن نگه می داریم. اتاقی شبیه قفسه های توی این کتابخانه و برای درک عملکرد فلبمان باید مدام کارت های مرجع جدید درست کنیم.
    باید هرچند وقت یکبار چیزها را گردگیری کنیم. آن ها را هوا بدهیم، آب گلدان را عوض کنیم.

    هاروکی موراکامی
    کافکا در کرانه




  221. mahmahi
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    الان چیزی یادم نمیاد…اما این حرکت عالیه 🙂
    اما کاش یجور خوبی save بشه این گزیده ها …




  222. الناز
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند، من یک مفسر نیستم.
    از کتاب عقاید یک دلقک




  223. Zahra
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    آدم می‌تواند در هر زنی چیزی فوق‌العاده جالب پیدا کند. لعنت به من، اگر به آن‌چه هر زنی دارد و دیگر زن‌ها ندارند پی نبرم. فقط باید آدم بداند چه طوری آن را پیدا کند، رازش در همین است! این یک استعدادِ ذاتی است!
    برای من هیچ‌وقت زنِ زشت وجود نداشته!.فقط همین موضوع زن بودن خودش نیمی از همه چیز است.ولی چگونه می‌توانید به آن پی ببرید؟ حتی در پیردخترها هم آدم گاهی چیزهایی می‌یابد که انگشت به دهان می‌ماند! مخصوصا از این بابت که مردهای احمق متوجه آن‌ها نشده و گذاشته‌اند دخترهای بیچاره پیر شوند.
    داستایوفسکی/ برادران کارامازوف
    Insta:@i_am.zahraw




  224. زهرا
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    انتظار برای مطلع شدن از این که آن دیگری نیزدوستت می دارد یا نه ، شبیه بارداری است . جنینی را به جای بطن در قلبت می پروری و دوستت دارم لحظه تولد است . در تمام آن ایام ، عشق درون تو ازخون و جانت تغذیه میکند ،برایش آواز می خوانی، اسم میگذاری، رویا می بافی اما ممکن است ناگهان نوزاد مرده بدنیا بیاید و این دوست داشتن به تقدیری نفرینی بدل شود.

    کتاب : سمت آبی آتش از امیرحسین کامیار




  225. فاطمه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    رمان آدم و حوا .(۱و۲)

    ۱:چندروزی بود عباداتم نه از سر ادای وظیفه که به خاطر این بود که خدا رو لایق پرستش می دیدم!

    ۲: می دونم خیلی سخته امادر مقابل رنج هایی که می بری صبورباش .صبر اوج احترام به حکمت های خداست :زیباترین پاسخی که به خالق می دی و مطمین باش زیباتر جواب می گیری!

    ۳:خداخودش می دونه تجلی هرعشق رو توچی قرار بده!

    *رمان خیلی قشنگیه پیشنهاد می کنم حتما بخونینش*




  226. هیلار
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    این انتخاب های ماست که حقیقت باطنی مارو نشون میده نه توانایی های ما.

    هری پاتر و سنگ جادو/جی.کی.رولینگ




  227. پرديس زنجانى
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    کالیگولا: در گذر از جاده ی زندگی آموختم کسانی را که بـیشتر دوست می داری زودتر از دست می دهی!
    کالیگولا – آلبر کامو




  228. rana
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    کتاب «جای خالی سلوچ» محمود دولت آبادی را ورق می زدم.جایی از کتاب نوشته بود :«روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد،روشنی دارد، تاریکی دارد،کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده،تمام می شود،بهار می آید».
    دیدم گوشه همین صفحه نوشته ام: «از یک جایی به بعد،حال آدم خوب نمی شود».
    الان ولی حرفم را پس گرفتم، جمله خودم را خط زدم، اصلأ همانی که دولت آبادی گفته…
    از یک جایی به بعـد،آدم آرام می گیرد، بزرگ می شود، بالغ می شود، پای تمام اشتباهاتش می ایستد، سنگینی تصمیمی که گرفته را گردن دیگری نمی اندازد، دنبال مقصر نمی گردد، قبول می کند گذشته اش را، انکار نمی کند آن را، نادیده اش نمی گیرد، حذفش نمی کند، اجازه می دهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بمــاند، حالا باید آینده را بسازد،از نو، به نوعی دیگر. یاد می گیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعـمت است، قـدرش را بــداند و آن را فدای آدم های بی مقدار نکند…همه اینها را که فهمید یک آرامشی می آید می نشیند توی دلش، روی روح و روانش .اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته، همان جایی که آرام است،حال آدم خوب است؛ اصلأ از یک جایی به بعد حال آدم خوب می شود…
    متاسفانه هرچقد گشتم پیدا نکردم از کی یا چه کتابیه…




  229. زهرا چشمه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    کتاب هایی ک بخاطر ضخامتشان حداقل هفتصد هشتصد صفحه انتخاب کرده ام ب سرعت میخوانم. زمانی ک صرف خواندن میکنیم، واقعا زمان نیست . من با گذر از هر صفحه ب صفحه ی بعد از مرزها عبور میکنم ، ب خانه های خواب آلوده وارد می شوم ، دخترک فراری درونم کتاب هارا میخواند و هیچ ژاندارمی نمیتواند پیش از آنکه او ب جمله آخر برسد پیدایش کند ، قبل ازینکه او ب سوی آسمانی سر بلند کند ک در ابتدای فصل آبی بوده و حالا سیاه است. من بیست و هفت ساله ام اما خواننده ی کتاب سن مشخصی ندارد. در برابر یک کتاب باز فقط کودکی وجود دارد ک اجازه داده اند مدتی بعد از ساعت ده شب باز هم در خیابان ب بازی هایش ادامه دهد .
    دیوانه وار . کریستین بوبن




  230. پرديس زنجانى
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    کاسونیا…عشق برای من کافی نیست
    این بود آنچه آن روز فهمیدم. و این است آنچه امروز هم وقتی که به تو نگاه می کنم می فهمم
    به کسی عشق داشتن یعنی پیر شدن با او را پذیرفتن…
    من قادر به چنین عشقی نیستم. دروسیلای پیر صد درجه بدتر از دروسیلای مرده است
    مردم گمان می کنند که اگر کسی رنج می برد برای اینست که مثلا معشوقش یک روز مرده
    و حال آنکه رنج حقیقی او اینچنین پوچ و مهمل نیست
    رنج می برد چون درک می کند غصه هم دوام ندارد. حتی درد هم بی معنی ست…
    .
    کالیگولا – البر کامو




  231. مهتاب
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    به نظرِ من عشق یعنی هیولا. تا وقتی کسی رو دوست نداشته باشی راحتی اما همین که عاشقش شدی اون کوه میاد می آد سراغت. واسه همینه که به نظرِ من هر زن یعنی یه کوه غصه. من که از عاشق شدن مثلِ هیولا میترسم. تو نمی ترسی؟!
    #مصطفی_مستور
    #من_گنجشک_نیستم




  232. فروزان بشارت
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    وقتی خدا می خواست تو را بسازد،
    چه حال خوشی داشت،
    چه حوصــله ای !
    این مـوهــا، این چشم هــا ….
    خودت می فهمــی؟
    من همه اینها را دوست دارم.

    “عباس معروفی”

    از کتاب: سال بلوا




  233. بهناز
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    در طول زندگی مان هیچ کس به اندازه خودمان با ما بدرفتاری نکرده و از ما ‏سوء استفاده نکرده است. حد این سوء رفتار با خود، معمولا همان حد و مرزی است که ما از جانب اشخاص دیگر تحمل ‏میکنیم!

    ?اگر کسی کمی بیشتر از آنچه که ما خود را می آزاریم، به ما آزار برساند، به احتمال قوی به او اعتراض میکنیم و از ‏او فاصله میگریم. اما اگر کسی فقط کمی کمتر از خودمان ما را بیازارد، احتمالا رابطه مان را با او حفظ میکنیم و شکیبایی ‏زیادی نسبت به او نشان می دهیم.

    ?چرا؟ چون نظام اعتقادی ما میگوید: من سزاوار این رفتار هستم. این شخص به ‏من لطف میکند که با من می ماند! من لیاقت عشق و احترام را ندارم! من به اندازه کافی خوب نیستم! ❗️❗️❗️‏

    ?کتاب: “چهارمیثاق”
    ✏️نویسنده: دون میگوئل روئیز
    ✏️ترجمه: دل آرا قهرمان




  234. حنا
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    برای هر کسی، یه اسم توی زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو بشنوه، ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت؛
    یا از روی ذوق، یا از روی حسرت، یا از روی نفرت …

    هاروکی موراکامی-مهدی غبرایی
    کتاب #کافکا_در_کرانه




  235. ظريف
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    چطور اینو نمی فهمه؟ یعنی نمی دونه که بچه های خوب، سالم، خوشگل و باهوش مال باباهان و بچه های خنگ، زشت و مریض، اونا که نمی تونن حرف بزنن مال مامان ها

    پدر آن دیگری- پری نوش صنیعی




  236. دنیا
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    مادر از کودک می پرسد:”عزیزم، امروز در مدرسه چه چیز تازه ای یاد گرفته ای؟”
    کودک پاسخ می دهد:”مادر،امروز در مدرسه به ما گفته اند که بچه ها هرگز نباید دروغ بگویند.”
    _آفرین عزیزم، این خیلی خوب است.هرگز دروغ نگو.
    _نه، مادر، نه، “هرگز”! فقط تا زمانی که بچه هستم نباید دروغ بگویم.

    کتاب مکث؛ از فاطمه صادقی




  237. ?Narges?
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    ☘زندگی را با چیز های بسیار ساده،پر باید کرد.
    ساده ها سطحی نیستد.
    خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد.
    مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی،معجزه نمی کنیم.
    مشکل این است که همان قدر که ویران می کنیم،نمی سازیم،
    همان قدر که کهنه می کنیم،تازگی نمی بخشیم،
    همان قدر که دور می شویم،باز نمی گردیم،
    همان قدر که آلوده می کنیم،پاک نمی کنیم،
    همان قدر که تعهدات و پیمان های نخستین خود را فراموش می کنیم،آن ها را به یاد نمی اوریم،
    همان قدر که از رونق می اندازیم،رونق نمی بخشیم.
    مشکل این است که از همه ی رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه بی رحمانه زمان است.☘
    یک عاشقانه آرام
    #نادر ابراهیمی




  238. نرگس
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    اگر دوست داشتن ، به یک مجموعه خاطره ی مجردّ تبدیل شود ، دیگر این خاطرات ، از جنس عشق و دوست داشتن نیستند ؛ و از آنجا که انسان محتاج دوست داشتن است و دوست داشته شدن ، در این حال ، علی رغم زیبایی خاطرات ، انسان ِمحتاج ، به دوست داشتنی نو -دوست داشتنی دیگر- نیازمند میشود ، و پناه می برد ، و این ، عشق ِنخستین را ویران میکند ، بی آنکه شبه عشق دوم بتواند قطره ای از خلوص را در خود داشته باشد ، و عمیق باشد ، و بامعنا باشد ، و عطر و رنگ و شفافی و جلای عشق نخستین -یا تنها عشق- را داشته باشد . یک بار ، یک بار ، و فقط یک بار می توان عاشق شد : عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق اندیشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق … یک بار ، فقط یک بار . بار دوم ، دیگر خبری از جنس اصل نیست . شوق تصرّف ، جای عشق به انسان را می گیرد ؛ خودنمایی جای عشق به وطن را ، ریا جای عشق به خدا را … یک بار ، یک بار ، و فقط یک بار . در عشق ، حرفه ای شدن ممکن نیست -مگر آنکه به بدکارترین ریاکار ِتن پرست ِبی اندیشه تبدیل شده باشیم .
    کتاب یک عاشقانه ی آرام




  239. نغمه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    جند روزی می شد که در اطراف کانی مانگا در غرب کشور کار می کردیم.شهدای عملیات والفجر چهار را پیدا می کردیم.از دور متوجه پیکر شهیدی داخل یکی از سنگرها شدیم.سریع رفتیم جلو.همانطور که داخل سنگر نشسته بود،ظاهرا تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.خواستیم که بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم،در کمال حیرت دیدیم در انگشت وسط دست راست او انگشتری است.از آن جالب تر این که تمام بدن کاملا اسکلت شده بود ولی انگشتی که انگشتر در آن بود کاملا سالم و گوشتی مانده بود.خاک های روی عقیق انگشتر را پاک کردیم،اشک همه مان در آمد ، روی آن نوشته شده بود: “حسین جانم”
    نوشته: اکبر شعبانی
    از کتاب:آسمان زیر خاک
    خاطرات تفحص پیکر شهدا
    به کوشش:حمید داودآبادی




  240. مهتاب
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    هر کس که کاری می‌کند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانی است که کاری نمی‌کنند.هر کس که چیزی را می‌سازد-حتی لانه‌ی فروریخته‌ی یک جفت قمری را- منفور همه‌ی کسانی ست که اهل ساختن نیستند. و هر کس که چیزی را تغییر می‌دهد-فقط به قدر جا به جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد- باید در انتظار سنگباران همه‌ی کسانی باشد که عاشق توقف‌اند و ایستایی و سکون.
    نادر ابراهیمی/چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم




  241. مهتاب
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    هیچ رابطه‌ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هریک از ما در هستی تنهاییم.ولی می‌توانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم، همانطور که عشق درد تنهایی را جبران می‌کند. بوبر می‌گوید:”یک رابطه‌ی خوب و صمیمی، بر دیوارهای سر به فلک کشیده‌ی تنهایی آدمی رخنه می‌کند، بر قانون بی چون و چرای آن فائق می‌شود و بر فراز مغاک وحشت‌انگیز عالم، از وجود خود به وجود دیگری پل می‌زند.”
    اروین یالوم/روان درمانی اگزیستانسیال




  242. مهتاب
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد.خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر…به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر…
    نادر ابراهیمی/چهل نامه کوتاه به همسرم




  243. Tiam
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    اگر داستان من مثل قصه های تخیلی دیگر بود ومیخواستم آن را به صورت کتابی درآورم قصه ام را اینطوری شروع میکردم: (( روزی روزگار دو تا پسر بودند که اسمشان دارن و استیو بود…)) اما قصه من یک داستان وحشتناک است که اگر قرار باشد آن را به صورت کتاب درآورم,کارم را با چیزی شبیه این شروع میکردنم:
    شیطان اسمی دارد_استیو لیوپارد_
    موقع تولد,اسمش استیو لیونارد بو اما برای دوستانش(بله او زمانی دوستانی داشت) همیشه استیو لیوپارد بود.توی خانه خوشحال نبود,پدر نداشت,و مادرش را دوست نداشت.او همیشه در آرزوی قدرت و شهرت بود و حسرت اعتماد را می کشید.و حسرت زمانی را که یه آنها برسد.او می خواست یک شبح باشد

    وقتی یکی از موجودات شب,آقای کرپسلی,در نمایش جادویی و حیرت انگیز سیرک عجایب برنامه اجرا می کرد,فرصتی پیش آمد تا استیو به خواسته اش برسد.او از آفای کرپسلی خواست تا همخونش کند ,اما شبح درخواست او را رد کرد او گفت استیو خون بدی دار. به همین خواطر استیو قسم خورد تا شکارچی اشباح شود و بد بختی ما از همینجا شروع شد.

    قصه های سرزمین اشباح،نوشته ی دارن شان




  244. Ra²
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    برای یک لحظه چشمان سیاهش به من خیره میشوند و او حرفی نمی‌زند. رودخانه می‌خروشد و من پاشیده شدن آب آن را روی قوزک پاهایم احساس می‌کنم.
    درحالی‌که جوش و خروش آب رودخانه اطراف ما را فرا گرفته‌است، برای چند دقیقه با همین حالت در اعماق پرتگاه مینشینیم. وقتی از جایمان بلند می‌شویم، متوجه می‌شوم که اگر هر دو انتخاب متفاوتی داشتیم، ممکن بود این کار را در مکانی امن‌تر و در لباس‌های خاکستری به جای لباس‌های مشکی انجام می‌دادیم.

    ناهمتا ( Divergent) – ورونیکا راث، ترجمه‌ی امیرمهدی عاطفی‌نیا




  245. Ji_ra
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    می دانم که می شود،واقعا مجبور نیستی تنها راه چاره را در آن کار ببینی.
    من می دانم که می توانم خوشحالت کنم. و مطمعن باش که تو هم میتوانی خوشبختم کنی…تو از من آدمی ساختی که اصلا تصورش را نمیکردم.حتی با این شرایطی که داری باز هم میتوانی شادم کنی.از تمام آدمـهای دنیا فقط میخواهم کنار تو باشم،تو را به هرکسی ترجیح می دهم،حتی این تویی که به نظر خودت از دست رفته است.

    من پیش از تو – جوجو مویز
    ————————————
    گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود اما ماندنـی بود،این “بودنش” او را تبدیل به گـل مـن کرده بود.

    شاهزاده کوچولو-آنتوان دوسنت اگزوپری




  246. Ra²
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    برای لحظه‌ای انگار به شخصی متفاوت نگاه میکنم که در پوست توبیاس جای گرفته است، کسی که زندگی‌اش به آن سادگی که فکر میکردم نیست. او می‌خواسته فرقه‌ی شجاعت را رها کند اما بخاطر من مانده است.‌ هرگز این موضوع را به من نگفته‌بود.

    یاغی ( Insurgent) – ورونیکا راث، ترجمه‌ی امیرمهدی عاطفی‌نیا ( جلد دوم سه‌گانه‌ی ناهمتا)




  247. Bhz
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    به تو نمی‌گویم از ساختمان چند طبقه ببر پایین یا کنار نهنگ‌ها شنا کن یا این جور کارها (گرچه ته دلم دوست دارم از این کارها بکنی)، اما جسورانه زندگی کن، در زندگی‌ات شجاعت به خرج بده، تلاش خودت را بکن. یک جا ننشین. آن جوراب شلواری راه راه را با افتخار بپوش. و هروقت خواستی بروی و با مردی زندگی کنی، حتما بخشی از این پول را در جایی پنهان کن. این که فرصت هایی در اختیار داشته باشی مایه دلخوشی ام است. وقتی می دانم آن چه را دوست داشتم به تو داده ام تسلی می یابم.

    از کتاب من پیش از تو




  248. ارجمند
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    سپاسگزارم خدای من!
    خنده را
    برای دهان او
    او را
    به خاطر من
    و مرا
    به نیت گم شدن آفریدی.

    “همواره عشق” از علیرضا بدیع




  249. پرنیان
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود…

    امـا…

    ماندنــــــی بود .

    این بودنش بود که او را تبـــــدیل به گـــــل من کرده بود




  250. محدثه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    کوچولو سعی میکنم به تو بفهمانم که مرد بودن به دمی در پیش داشتن نیست بلکه به مفهوم انسان بودن است. و برای من مهم این است که تو انسان باشی. ادم بودن کلمه زیبایی است چون حد و مرزی برای زن یا مرد بودن تعیین نمیکند و تفاوتی بین انکه دم دارد و انکه دم ندارد نمیگذارد.قلب و مغز هیچکدام جنسیت ندارند.رفتار هم همینطور.اگر قلب و مغز داشته باشی هرگز به تو تحمیل نخواهم کرد که چون زن هستی یا مرد باید فلان فکر یا فلان رفتار را داشته باشی.تنها دو چیز از دو خواهم خواست. اول اینکه از معجزه زاده شدن حداکثر بهره را ببری و دیگراینکه هرگز تن به پستی ندهی.پستی جانوار خونخواریست که همیشه در کمین ماست…… نامه به کودکی که هرگز زاده نشد_اوریانا فالاچی




  251. atiyeh
    ۲۲ تیر ۱۳۹۵

    اگر به عظمت وجودتان پی ببرید ، هیچ چیز نمی تواند شمارا از پای در آورد.درمسیر زندگی،هرقدر شرایط بد باشد ، بالاخره بعد از هر سختی یک آسانی هست . مایوس نشوید . رمز موفقیت در نپذیرفتن شکست نهفته است.انسان شجاع به مشکلات لبخند میزند?
    پیام های زندگی(جورج بلک و جرمی بست))




  252. Paradox
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    توی دنیای ادما هر قاتلی، شرور محسوب میشه. ولی خون آشام ها از خیلی وقت پیش کشف کردن که در اعماق شرارت هم میشه نجابت رو پیدا کرد.

    “سیبا نایل”




  253. کیمیا مهرابی ^_^?
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    از تمام ویژگی‌های غیرعادی استارگرل، همین مورد بعنوان جالب‌ترین آن‌ها مرا متعجب می‌کرد. بدترین کارها در او تأثیر نمی‌کرد. اصلاح می‌کنم: بدترین کارهای او در خودش تأثیر نمی‌کرد. کارهای بد ما خیلی بیشتر روی او تأثیر می‌گذاشت. انگار اگر ما صدمه می‌دیدیم، اگر ناراحت بودیم یا به نوعی قربانی می‌شدیم، یعنی به محض گرفتاری ما او خبردار شد و برایش مهم بود. اما انگار از اتفاقات بدی که برای خودش می‌افتاد – کلمات آزار دهنده، نگاه‌های زننده، حتی تاول پا – بی‌خبر بود، یا به آن‌ها بی‌اعتنا بود. هیچ‌وقت ندیدم به آیینه نگاه کند، هیچ‌وقت گله و شکایت او را نشنیدم. تمام احساساتش، تمام توجه و محبتش به بیرون منتقل می‌شد. او دچار منیّت نبود.

    دخترستاره ای ( star Girl ) – اثر جری اسپینلی




  254. فرگل
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    سرت را قدری بیاور جلوتر تا باز هم آهسته تر بگویم:
    بهترین دوستِ انسان، انسان است نه کتاب. کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
    تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.
    تو در کوه ها، در جاده ها، و در کنارِ ستمدیدگانِ واقعی، رسم زندگی را یاد خواهی گرفت نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های دربسته نوشته شده و نویسندگانش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تَنِ توفان را…
    از همۀ اینها گذشته، من، عشقِ کتابی را هم دوست نمیدارم و تسلّطِ کتاب بر خانه را هم.
    من دوست ندارم که وقتی برای کاری صدایت میکنم، جواب بدهی: “همین صفحه را که تمام کنم، می‏آیم.” من از این جواب بیزارم و از آن کتاب که مثل صخره ای میان دو عاشق قرار میگیرد. می‏فهمی گیله مرد کوچک؟ میفهمی؟
    کتاب: یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی




  255. عسل بانو
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    سالها دویدم و تازه فهمیده ام
    باید قدم هایم را شمرده برمی داشتم
    باید به فکر آنچه از دست می دادم بودم
    باید می فهمیدم رستگاری در چیست
    یک وقت هایی میمانی بین ماندن و رفتن
    چمدانت را به دست می گیری ولی دلت گیر است
    گیر آدم هایی که دوستشان داری
    اما نمی فهمند
    آدمهایی که یک عمر به آبت زدند
    همان هایی که یاریت دادند که به دیوار بخوری
    همان ها که تو را ته بن بست رها کردند
    حال تو و چمدان و ریشه ی نیمه خشکیده
    چاره ای نیست
    مجبوری بروی
    ولی چه فایده
    دستی که بالش صامت اشک خیلی ها بوده
    دیگر سمت چمدان نمی رود
    بشکند دستی که
    نمکش را زمانه برده است…!

    کتاب انجماد ققنوس
    نویسنده داداش




  256. عسل بانو
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    شرمنده
    من در زندگی برای خودم هم جا ندارم
    وقتی خسته می شوم از سنتور خاک خورده ام
    پناه می برم به قرص هایی که خوابم را کور می کنند
    می دانم تو هم دهانت از تمام قرص هایم قرص تر است
    وقتی اولین را از آخرین بسته بالا می اندازی
    مثل من فولکلور گوشهایت پر از موسیقی می شود
    شرمنده
    من بلد نیستم با باد برقصم تا نقش پاهایم روی بام آسمان بماند
    مادرم مرا بر شانه های باد زایید
    تا هیچ گاه رد پایم روی سنگ فرش فصل ها جا نماند
    شرمنده
    این منم
    بدون ترس از هر جالد معتقد
    من با خرجینی از موسیقی و احساس
    من با شانه هایی استوارتر از باد
    من با خلوص نیت آمده ام
    نمی خواهم تو را فریب دهم
    شرمنده
    من بلد نیستم هر کسی جز خودم باشم
    من همینم
    با سیبی در دست ، بدون منت حوا…!

    از کتاب تنهایی یه قید قرعه
    نویسنده داداش




  257. زهرا
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    نفس کشیدن جرم نیست
    نفس بکش
    اگر تمام پل های دنیا به مرور عبورت ممنوع باشد
    نفس بکش
    اگر هزار گلوله و خمپاره میهمان قلب زخمی ات کنند
    نفس بکش
    اگر جواب تمام فریادهایت یک چهار دیواری سیمانی ست
    نفس بکش اگر بدن در حال تبدیل است
    بوی استفراغ خون می آید
    خوب نگاه کن
    من و تو از هزاران کیلومتر آنطرف تر
    چقدر شبیه بی کسی های هم هستیم
    و چه زندان بان چیره دستی ست
    که من و تو
    در چند قدمی هم به انفرادی نشسته باشیم
    و هیچ کدام
    از حضور آن یکی
    در سلولی آنطرف تر
    خبر ندارد…
    کتاب انجماد ققنوس
    از داداش




  258. Zahra
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    هراکلیتوس میگفت:همه چیز روان است..همه چیز پیوسته درگذر…درحرکت است…هیچ چیز ثابت نیست…پس:(دریک رود دوبار نمیتوان پا نهاد…زیرا بار دوم که پا مینهم…ن رود همان رود است ک بود نه من…)
    هراکلیتوس تاکید کرد اضداد ویژگی جهان است…
    اگر هیچگاه بیمارنشویم…نمیدانیم تندرستی چیست
    اگر هیچگاه گرسنه نشویم…ازسیرشدن اذت نمیبریم
    اگر هیچگاه جنگی روی نمیداد…قدر صلح را نمیشناختیم
    و اگر زمستان نباشد بهار هم نمی آید
    ….
    کتاب دنیای سوفی




  259. فرگل
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    موری از روی فهرستی که داشت اسمها را میخواند. بالاخره گفت “میچل”
    من دستم را بلند کردم.
    “ترجیح می دهی میچ صدایت کنم یا میچل؟”
    تاحالا هیچ معلمی این سوال را از من نکرده بود.سرم را بلند کردم و به آن مرد با پولوور یقه بسته زرد و شلوار مخمل سبز و موهای خاکستری که روی پیشانیش ریخته بود نگاه کردم.داشت لبخند می زد. گفتم “میچ، دوستانم مرا میچ صدا می کنند”
    موری مثل اینکه بخواهد معامله ای را ختم کند گفت ” پس بگوییم میچ. راستی میچ…”
    بله؟
    “امیدوارم یک روز مرا دوست خودت بدانی”




    • فرگل
      ۲۳ تیر ۱۳۹۵

      کتاب : سه شنبه ها با مری – میچ آلبوم




  260. پریا مرادی
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    حوادث ناب و زیبا به سروقت ما نمی آیند. این ما هستیم که باید به جست و جوی این حوادث برخیزیم. هیچ قله ای خود را به زیر پای هیچ کوهنوردی نمی کشد. صعود به قله های بلند، سفر به روستاهای پرت افتاده، حرکت در کویر، حرکت در اندیشه و هزاران حرکت دیگر… اینهاست که زندگی را ناب می کنند و همه اینها را از حکومت ها، حتی خوب ترین حکومت های آرمانی و محتمل جهان هم نمیتوان توقع داشت.
    دست از بهانه جویی برداریم.
    دیگر هیچ معجزه ای در کار نیست.

    یک عاشقانه ارام
    نادر ابراهیمی




  261. neda
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    به او بگو ترس از رنج،از خودِ رنج بدتر است.و این که هیچ قلبی تا زمانی که در جست وجویِ رویاهایش باشد، رنج نخواهد برد.چون هر لحظه یِ جست و جو،لحظه یِ ملاقات با خدا و ابدیت است.
    کیمیا گر(پائولو کوئلیو)




  262. Neda
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    اینجا خانه ی من است با یک مهره آماده برای کشته شدن
    بکش!
    من کشته ام را در آخرین خانه تو می گذارم و بازی را از نو شروع میکنم
    تاس بریز!
    غوص عمیق
    نویسنده:جمشید خانیان




  263. Mehri_dsh
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    ورونیکا هر روز را یک معجزه می دانست. اگر آدم تعداد مسایل غیرمنتظره ای را در نظر بگیرد که ممکن است در هر ثانیه از هستی شکننده ی ما رخ بدهد به راستی هم هر روز یک معجزه است.

    ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
    پائولو کوئلیو




  264. ثمین
    ۲۳ تیر ۱۳۹۵

    در آینه به خودم نگاه کردم.
    تا به حال که مراعات همه چیز را کرده بودم نتیجه ای که می خواستم نگرفته بودم.
    پس چه خوب که برای یک بار هم شده نگران معیارهای تعریف شده نباشم.
    باید دل به دریا زد.
    جمله ای در جایی خوانده بودم که « من از اشتباهاتم رضایت بیشتری دارم چون انتخاب خودم هستند»
    من از این حرف زدن و بودن کنار او حس خوبی داشتم ،حتی اگر اشتباه بود.

    رمان کنج بهشت_تکین حمزه لو




  265. هانیه ^_^
    ۲۴ تیر ۱۳۹۵

    جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است ،سخت،جنگ با آنانی است که دوستشان داری.اینجاست که شجاعت معنا پیدا می یابد.
    از کتاب کی خسرو _ نویسنده آرش حجازی




  266. هانیه ^_^
    ۲۴ تیر ۱۳۹۵

    دیروز بهترین روز زندگی من بود ، حتی اگر نود و نه ساله هم شوم،هرگز جزئیات لحظه های دیروز را فراموش نمیکنم.دختری که سپیده دم لاک ویلو را ترک کرد ،با دختری که در تاریکی شب به آنجا برگشت، از زمین تا آسمان فرق داشت…
    از کتاب بابالنگ دراز-نویسنده جین وبستر – ترجمه مهرداد مهدویان




  267. هانیه ^_^
    ۲۴ تیر ۱۳۹۵

    خیلی وقت است که نوشتن این نامه را شروع کرده ام،ولی فرصت نکرده ام آن را تمام کتم.
    بنظر شما این نوشته استیونسون قشنگ نیست؟

    -دنیا پر از شگفتی است ، آن قدر که ماهم بتوانیم مثل شاهان باشیم_

    می دانید،این حرف درست است.دنیا پر از شادی و اتفاقات گوناگون و جاهای بسیار برای سیر وسیاحت است.کافی است چشمانتان را باز کنید.رمز کار فقط درسازگاری و انعطاف پذیری
    است.روستا پر از چیزهای سرگرم کننده و جالب است.من می توانم در زمین مردم راه بروم،به منظره ی مردم نگاه کنم و در نهر مردم آبتنی کنم،درست مثل این که همه ی اینها مال خودم است.تازه، مالیاتی هم نمیپردازم.
    از کتاب بابالنگ دراز_نویسنده جین وبستر _ ترجمه مهردادمهدویان




  268. موژان
    ۲۴ تیر ۱۳۹۵

    هیچ کس برای خیال بافی کردن ، پیر نیست. خیالات هم هرگز پیر نمی شوند.
    آنی شرلی در ویندی پاپلرز
    ال.ام.مونتگمری




  269. Roya
    ۲۶ تیر ۱۳۹۵

    روباه گفت : انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنى.تو تا زنده اى نسبت به چیزى که اهلى (ایجاد علاقه) کرده ای مسئولى.تو مسئول گُلتی…

    کتاب شازده کوچولو




  270. زهره
    ۲۶ تیر ۱۳۹۵

    پسر، موقعی که آدم میمیرد، این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره می کند. من امیدوارم که وقتی مردم، یک آدم با فهم و شعوری پیدا شود و جنازه مرا توی رودخانه ای ، جایی بیاندازد.هر جا می خواهد باشد، ولی توی قبرستان، وسط مرده ها چالم نکنند.
    روزهای جمعه می آیند و روی شکمم دسته گل می گذارند، ازین جور کارهای مسخره. وقتی آدم زنده نباشد،
    گل را می خواهد چکار؟؟؟؟
    مرده که به گل احتیاج ندارد…
    ناتور دشت، سلینجر




  271. ^___^
    ۲۶ تیر ۱۳۹۵

    رنگی رنگی
    کی فایل pdf رو منتشر میکنین؟




  272. گیتی
    ۲۶ تیر ۱۳۹۵

    وقتی آدم به کسی، محلی، یا روش خاصی از زندگی عادت کرد و بعد آن را از دست داد، یک جای خالی در دل آدم باقی می ماند و یک نوع حسی مثل مالش رفتن دل به انسان دست میدهد.
    ( بابا لنگ دراز)




  273. باران بویه
    ۲۶ تیر ۱۳۹۵

    ترس از تنهایی،از اندوه،از سکوت؟ نیاز به تصرف کردن و در تصرف قرا گرفتن؟به عقیده برخی این چیزی است که آن را عشق می نامند ولی من بیم دارم که این بیشتر نوعی گرسنگی باشد که چون به سیری انجامید به سوهاضمه بدل شود، به استفراغ.
    کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اثر اوریانا فالاچی




  274. raha
    ۲۶ تیر ۱۳۹۵

    آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی،آن را پیش رویت بگذاری وبگویی:این دارایی من است فقط برای اینکه آشکار شود کدامتان ارباب دیگری است .آری پول ارباب بدی است ،اما خدمتگزار خوبی است .




  275. ثمین
    ۲۶ تیر ۱۳۹۵

    خدا عشق است.عشقی که هنگام نفوذ به درون ما،نرم می کند، ناب می کند، تازه می کند، بازسازی می کند، درون آدمی را باز می سازد.نیروی اراده، انسان را دگرگون نمی کند. زمان، انسان را دگرگون نمی کند. اما عشق دگرگون می کند.پس بگذارید عشق وارد شود. در بنیان تمامی مخلوقات،عشق همچون عطیه برتر حاضر است؛ زیرا هنگامی که هر چیزِ دیگری به پایان می رسد، عشق می ماند.
    ??????

    ? عطیه برتر?
    نویسنده: پائولو کوئیلو
    مترجم: آرش حجازی
    انتشارات: کاروان




  276. شیما
    ۲۷ تیر ۱۳۹۵

    هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست رو بفهمد ، بدون اینکه مجبورش کنی !

    مثل همه عصرها – زویا پیرزاد




  277. زینب
    ۲۷ تیر ۱۳۹۵

    شازده کوچولو: آدم ها همدیگر را دارند.
    روباه:در حقیقت آدم ها هیچ کس را ندارند، این را آدم روزهای جمعه از جاهای خالی آنهایی که باید باشند و نیستند، میفهمد.
    شازده کوچولو: دلم غروب آفتاب می خواهد.
    روباه: کاش روز دیگری آمده بودی، غروب های جمعه آدم هارا می کشد، چه رسد به تو که از یک سیاره ی دیگر آمده ای…
    شازده کوچولو: اوه پس برای تو هر روز جمعه است
    تو چرا تنهایی روباه؟
    روباه: من زیرکم، تنها که باشی، ترک هم نمیشوی!
    حالا هم تا دلت نگرفته فرار کن به شنبه، یا برگرد به پنجشنبه…
    به گمانم به خاطر جمعه ها است که ما هیچ شازده کوچولویی در بین خودمان نداریم…

    شازده کوچولو – آنتوان دوسنت اگزوپری




  278. دخترک.ف
    ۲۷ تیر ۱۳۹۵

    رنگی رنگی pdf رو بذار دیگ!دلمون داره قیری ویری میره برا اون صدتا پاراگراف!!




  279. Mahla
    ۲۷ تیر ۱۳۹۵

    به تونمیگویم از ساختمان چند طبقه بپر پایین یا کنار نهنگ ها شنا کن یااینجور کارها (گرچه ته دلم دوست دارم از این کارها بکنی)اماجسورانه زندگی کن و در زندگی‌ات شجاعت به خرج بده،تلاش خودت را بکن،یکجاننشین….اینکه فرصت هایی در اختیار داشته باشی مایه دلخوشیم است.وقتی میدانم آنچه را که دوست داشتم به توداده ام،تسلی می‌یابم.کلارک تودر قلبم ثبت شدی.از همانروز اولی که با آن لباس های خنده دار و لطیفه های مسخره ات وارد شدی و قادرنبودی کوچکترین چیزی راکه احساس میکنی بروز ندهی،توزندگی من رادگرگون کردی،خیلی…..خیلی به من فکرنکن،اصلا دوست ندارم ببینم که احساساتی شده ای،فقط خوب زندگی کن….فقط زندگی کن،باعشق!❤
    از کتاب (من پیش از تو) ?
    نویسنده:جوجو مویز?




  280. شیما
    ۲۸ تیر ۱۳۹۵

    ارزش گل تو به قدرِ عمرى است که به پاش صرف کرده اى. شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمرى است که به پاش صرف کرده ام. روباه گفت: انسانها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنى. تو تا زنده اى نسبت به چیزى که اهلى کرده اى مسئولى. تو مسئول گُلِتى… شهریار کوچولو براى آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
    (شازده کوچولو)
    آنتوان دو سنت اگزوپری




  281. Atefeh
    ۲۸ تیر ۱۳۹۵

    Atefeh:
    اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلن می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبن معنایی به آن می دهد.

    می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه

    عامه پسند – چارلزبوکوفسکی




  282. Atefeh
    ۲۸ تیر ۱۳۹۵

    زندگی را با چیزهای بسیار ساده،پر باید کرد. ساده ها سطحی نیستند.
    خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد. مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی،معجزه نمی کنیم،مشکل ما این است که همان قدر که ویران می کنیم،نمی سازیم، همان قدر که کهنه می کنیم،تازگی نمی بخشیم،همان قدر که دور می شویم،باز نمی گردیم،همان قدر که آلوده می کنیم،پاک نمی کنیم،همان قدر که تعهدات و پیمان های نخستین خود را فراموش می کنیم،آن ها را به یاد نمی آوریم،همان قدر که از رونق می اندازیم،رونق نمی بخشیم. مشکل این است که از همه رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی بی رحمانه ی زمان است.

    نادر ابراهیمی
    از کتاب: یک عاشقانه آرام




  283. عزیزه
    ۳۰ تیر ۱۳۹۵

    این دوتا پاراگراف از کتاب “سمت آبی آتش، نویسنده امیر حسین کامکار”

    ۱٫ قصه بسیار قدیمی تر از این حرف هاست. این درهم تنیدگی زیبایی، عشق و اندوه، هر جا که عشق به زیبایی در میان باشد ناگزیر پای اندوه هم دربین است. نمی شود دل به زیبایی داد و رنج نکشید که آن رنج نیز خود از جنس عشق و زیبایی است. قصه ای ساده به قدمت بشر: تو زیبایی و من شیدا، تو دوری و من محزون. به وقت دلدادگی می فهمی کنعان نه جایی در جغرافیا که مختصاتی در جان ِ آدمی است. رنج و اندوه هم زاد عشقند و تو در مصر هم که باشی، دلت به کنعان سرگردان است. سرگردانی، زیادتِ تنهایی است، تنهایی زیادت ِ رنج و من برابر این همه به تسلا محتاج بودم.

    ۲٫ گفتن دوستت دارم همیشه شبیه دل به دریا زدن است، رها کردن تیری که دیگر هرگز به کمان بازنمی گردد. دوستت دارم هر سرانجامی که بیابد، این تیر که رها شود، دیگر هیچکس آن آدم قبلی نخواهد بود.




  284. فرانک روشنی
    ۳۰ تیر ۱۳۹۵

    سلام.فایل pdf رو کی منتشر میکنید؟




  285. هدی
    ۳۱ تیر ۱۳۹۵

    اما انچه در کویر زیبا می روید،خیال است!این تنها درختی است که درکویر خوب زندگی میکند، می نالد و گل می افشاند و گلهای خیال!گلهایی همچون قاصدک آبی و سبز و کبود وعسلی…هریک به رنگ آفریدگارش، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر میکشد، به رویش می نشیند …خیال، این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویر جولان دارد. سایه پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر مینماید؛آری،این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید.
    کتاب کویر؛دکتر علی شریعتی




  286. عزیزه
    ۳۱ تیر ۱۳۹۵

    زندگی بهتر ، آنا گاوالدا

    تمام این سایت های دوست یابی احمقانه؟ تمام این هایی که تنهایی تان را میان دو عکس تبلیغاتی برای تان پر می کنند، تمام این ” دوستت دارم”، کلیک راست، تمام شبکه های دوست های خیالی، اجتماعات تحت نظارت، معاشرت، این ها چی هستند؟

    و این اضطراب، این احساس کمبود دایمی، این زندانی که این جاست، این تلفنی که همیشه مزاحم تان است، صفحاتی که همیشه باید قفل شان را باز کنید. زندگی که برای دوباره بازی کردن می خرید.

    این آسیب؟ این چفت و بست ها، این قفل هایی که در جیب تان است؟ این روشی که دارید، همه تان، همیشه، هر لحظه چک کردن این که کسی برای تان کلمه ای نفرستاده، یک پیغام، یک نشانه، تماس، خبر، تبلیغات، … هر چیز مزخرفی.

    تمام این دام ها، تمام این حواس پرتی ها، تمام این چیزهایی که در مترو مشغول شان هستید که به محض این که دیگر در دسترس شان نباشید شما را مثل یک آشغال دور می اندازند. تمام این فراموش کاری هایی که شما را از خودتان غافل کرده اند، که باعث شده اند عادت فکر کردن به خودتان را از دست بدهید. رویابافی برای خودتان، حرف زدن های درونی، آموختن و شناختن خودتان یا دوباره شناختن خودتان، نگاه کردن به دیگران، لبخند زدن به یک غربیه، خیره شدن به روبه رو، معاشرت، تغییر کردن، بوسیدن حتی!

    ولی چه کسانی توهم تعلق داشتن و در آغوش گرفتن تمام دنیا را به شما می دهند …

    تمام این احساسات کد گذاری شده، تمام این دوستی هایی که فقط به یک نخ بند است که باید هر شب دوباره شارژشان کرد و اگر برق برود دیگر چیزی ازشان باقی نمی ماند. تمام این ها توهم نیست؟ و من می دانم از چه چیزی صحبت می کنم.




  287. لعیا
    ۳۱ تیر ۱۳۹۵

    غول ها هرگز هم را نمیکشند گربه ها هم همینطور اما ادم ها همدیگر را میکشند وتکه پاره میکنند
    سوفی جواب داد اما انها موش ها را میخورند
    اما هم نوع خودشان را نه میخورند نه میکشند انسانها همیشه تصمیمی که فقط به نفع خودشان است میگیرند
    سوفی کمی فکر کرد شاید حق با او بود شاید غول ها بهتر از انسانها بودند




  288. آذین
    ۳۱ تیر ۱۳۹۵

    آلیس:به نظرتون من دیوونه شدم پدر؟!

    پدر آلیس:آره فکر کنم دیوونه شدی عقل از سرت پریده!

    ولی میخوام یه رازی رو بهت بگم:

    بهترین آدم ها دیوونه هان!

    آلیس در سرزمین عجایب نوشته ی تیم برتون
    آلیس: خوب گربه، حالا از کدوم طرف باید برم؟

    گربه: بستگی داره که بخوای کجا بری.

    آلیس: نمیدونم.

    گربه: پس فرقی هم نداره که از کدوم طرف بری.

    از همون نویسنده و همون کتاب




  289. سیما
    ۱ مرداد ۱۳۹۵

    “دخترم ,برگ گلم…بهار نارنجم,شکوفه های سیبم!دیروز پیراهنی ا که از تو دزدیده ام و این تنها دزدی من در همه عمر طولانی ام به حساب می آید , هزاربار بوییدم,بوسیدم,و مثل اینکه تو در برابم نشسته ای فریاد زدم,دخترم,دختر نازم , میدانی تنت بوی گل سرخ می دهد؟(هیچ کس به تو گفته است که تنت بوی غنچه های تازه شکفته‌‌‌ٔ گل سرخ می دهد؟)پیراهنت را برچشم کشیدم,بر سرم انداختم و گذاشتم بوی معطر تن تو تا اعماق ناشناخته پوستم فرو رود و بعد ساعتها مست و بیخود در گوشه ای به عالم بیخودی فرو رفتم…مادرت این روزها غصه مرا می خورد,او می گوید تو که دختر عزیز دردانه ات را اینقدر دوست داشتی چرا او را به سفر فرستادی,چرا او را از خودت دور کردی…بیچاره نمی داندکه من تو را عزیز خود کردم,یوسف خود کردم تا تو را به سفر بفرستم و در فراقت زاریها کنم و بار رنجها و دردها را بر دوش ضعیف خویش بکشم.ظاهرا روز به روز تکیده تر و رنجورتر می شوم اما هر قدر زارتر و خسته تر مینمایم در عمق اندیشه ها و در زوایای نا پیدای روحم به معنویتی قدسی و آرامشی روحانی می رسم ,چیزی نمانده که رقص کنان به شوق اتصال به تو از خاکدان تیره پرواز گیرم.خوبم…مهربانم…دیشب تو را خواب دیدم….شنلی از گلهای سرخ بر قامت جادووش خود دوخته بودی و بر کالسکه ای از گل سوار بودی و نوری بی نهایت روشن,از چهره ات برمی خاست و همه اطراف را روشن میکرد و جز من که چشمانم را بی محابا و عاشقانه به تو دوخته بودم هیچ کس را یارای نگاه کردن به تو نبود…تو از کجا می آمدی؟در آن سرزمین های دوردست چه کرده ای که هزارهزار خورشید در پیشانیت نور می افشانند؟…




  290. صهبا
    ۲ مرداد ۱۳۹۵

    میشه الان نظر داد ؟ من چند پاراگراف خوب دارم 🙂
    بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم
    ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته…
    یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
    دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو…این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛ ‘دریاچه قو’ رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
    کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن
    از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ ‘دریاچه قو’ نبود!
    اسمش شده بود ‘وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود’
    فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام!

    کتاب قهوی سرد آقای نویسنده
    روزبه معین




  291. Maty
    ۴ مرداد ۱۳۹۵

    مهم است. دوست همیشه مهم است. برای اینکه حرفی روی دلت نماند و گاهی بتوانی با او بستنی بخوری و بهش بگویی که دلت برایش تنگ شده بود. وگرنه آدم پژمرده می‌شود.

    روزنوشت های درخت ته کلاس
    شادی خوشکار




  292. Rose
    ۵ مرداد ۱۳۹۵

    من این کتابو هنوز نخوندم تازه میخوام شروع کنم بخونم ولی این و ازش دیدم خیلی قشنگ بود
    همیشه خوکها تصمیم میگرفتند سایر حیوانات هرگز نمیتوانستند تصمیمی اتخاذکنند,ولی رای دادن را یاد گرفته بودند.
    قلعه حیوانات(مزرعه حیوانات)-جورج اورول




  293. رضا فرح زاد
    ۸ مرداد ۱۳۹۵

    زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.
    آدم هایی که از بازداشت گاه های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند.
    مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه شان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس دویدند، به پیش بینی هواشناسی گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند.
    باور کردنی نیست اما همین گونه است.
    زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.

    #من او را دوست داشتم
    #آناگاوالدا




  294. رضا فرح زاد
    ۸ مرداد ۱۳۹۵

    وقتی می خواهی بدانی در یک منطقه ی فقیر نشین هستی یا اعیان نشین، به سطل های زباله نگاه کن.
    اگر نه سطل دیدی و نه آشغال، بدان محله خیلی اعیانی ست.اگر سطل بود، اما زباله نبود، منطقه اعیان نشین است.اگر زباله ها کنار سطل ریخته بود، منطقه نه اعیان است نه فقیر، منطقه ی گردشگران است.اگر زباله دیدی و از سطل خبری نبود، منطقه فقیرنشین است. و اگر مردم در میان زباله ها زندگی می کردند، با یک منطقه ی خیلی فقیر طرف هستی

    #آقا ابراهیم و گل های کتابش
    #اریک ایمانوئل اشمیت
    #ترجمه : موگه رازانی




  295. رضا فرح زاد
    ۸ مرداد ۱۳۹۵

    هیچ گاه از بزرگ راه ها نرو، بزرگراه می گوید: بدون اینکه چیزی ببینید بگذرید. برای احمق هایی است که می خواهند هر چه سریعتر از یک محل به محل دیگر بروند. ما هندسه کار نمی کنیم، داریم سفر می کنیم، یک جاده خوشگل برایم پیدا کن که دیدنی ها را حسابی نشانمان بدهد.

    #آقا ابراهیم و گل های کتابش
    # اریک ایمانوئل اشمیت
    #ترجمه: موگه رازانی




  296. رضا فرح زاد
    ۸ مرداد ۱۳۹۵

    وقتی بدگمانی به سرش می زد می خواست زن و بچه هایش را با بمب پلاستیکی نابود کند. این موضوع لنی را از کوره در می برد، می گفت حالا که بچه هاش مال خودش نیستند چرا بکشدشان؟
    دلیلی ندارد آدم برای تخم و ترکه ی مردم خون خودش را کثیف کند.
    می گفت:” آخر بابا جان این حرف تو که منطق نداره. حالا یکهو فهمیدی که پدرشان نیستی چه کارشون داری ؟ اونها که به تو کاری ندارند. فکرات هیچ سر و ته دارد!”
    تو نمی تونی بفهمی که بچه ی حرومزاده داشتن یعنی چه. خودت هیچ وقت بچه ای نداشتی که تخم خودت نباشه…
    چی ؟
    دنیا پر از بچه هاییست که تخم من نیستند.

    #خداحافظ گاری کوپر
    #رومن گاری
    #ترجمه: سروش حبیبی




  297. رضا فرح زاد
    ۸ مرداد ۱۳۹۵

    این جور رسواییها را می گویند عرق ملی، میهن پرستی، منظورم را که ملتفتید بله؟آدم بداند بچه اش از خون خودش هست یا نه ؟ که چه؟
    بگذار به تو بگویم؛ من اگر حتما قرار می شد پسری داشته باشم ترجیح می دادم که مال خودم نباشد. آن وقت دیگر پدر و پسر خرده حسابی با هم ندارند . حتی می توانند با هم رفیق جون جونی باشند.
    اما فرانسوی ها همه میهن پرستند. اصلا میهن پرستی اختراع خودشان است.




    • رضا فرح زاد
      ۸ مرداد ۱۳۹۵

      – جس، میلیونها و میلیاردها آدم توی دنیا هست که همشون می تونن بدون تو زندگی کنن. اما آخه چرا من نمی تونم. این دردو کجا ببرم؟
      من نمی تونم بی تو زندگی کنم. کاری که هر کسی می تونه، کاری که از یه بچه ی پنج ساله هم بر می آد از لنی بر نمی آد. تو هیج سر در می آری؟
      جس اشک های خود را فرو می خورد. احساس می کرد که با بار غمی که بر دلش سنگینی می کند می توان چند کلیسا ساخت.

      #خداحافظ گاری کوپر
      #رومن گاری
      #ترجمه: سروش حبیبی




  298. parisa
    ۱۰ مرداد ۱۳۹۵

    چقدر باید بگذرد تا ادمی بوی تن کسی که دوستش داشته را از یاد ببرد؟چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشد؟

    ترجیح می دهم ببینم که امروز زیاد رنج می کشی تا اینکه مابقی زندگی ات همیشه رنج بکشی.

    #من او را دوست داشتم از آنا گاوالدا




  299. سحر جوانمرد
    ۱۲ مرداد ۱۳۹۵

    بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است
    هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است. می فهمی چه می گویم؟
    مأیوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم: نه، باباجون!
    بابا گفت: اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی.حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی.می فهمی؟

    بادبادک باز – خالد حسینی




  300. ELAHE
    ۱۳ مرداد ۱۳۹۵

    دوستت دارم و این دلیل ندارد
    اما…
    دوستت دارم چونکه جهان_و هر انچه در اوست_سعی کرد تا به تو برسم..
    به تو

    کتاب قشنگ کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو




  301. yasamin
    ۱۴ مرداد ۱۳۹۵

    شک نکن,به عشق شک نکن.وقتی هنوز رویاهایت رنگ عسل میدهد و کابوس هایت پر از صدای کلاغ است.
    شک نکن که رویا و کابوس تصویری از خود توست که هرروز عسل را با قارقار کلاغ سِرو میکنی و نمیدانی چرا در تمام روز دلت گرفته است.
    به عشق شک نکن!به خودت شک کن که اگر کلاغ ها قار قار نکنند,طعم شیرین عسل را احساس نمیکنی

    کتاب چل بسم الله از نیلوفر لاری پور




  302. مهسا روزبهانی
    ۱۵ مرداد ۱۳۹۵

    آزادی همان بی تعهدی نیست.آزادی توانایی انتخاب و تعهد به آن انتخاب است.

    کتاب زهیر اثر پائواوکوئلیو




  303. rezvane_h
    ۱۹ مرداد ۱۳۹۵

    -یک روز، چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم.
    کمی بعد گفت:
    -خودت که می دانی… آدم وقتی دلش خیلی گرفته باشداز تماشای غروب لذت می برد.
    -پس خدا می داند آن روزچهل و سه غروبه، چقدر دلت گرفته بود

    شازده کوچولو




  304. فَری
    ۱۹ مرداد ۱۳۹۵

    گفتم:”خداحافظ”
    وازسنگریزه هاعبورکردموبه طرف جاده رفتم وجایی درجهان روحم،یک ستاره ی آتشین حیات بخش سفوط کرد وسیاهچاله ای بسیارسیاه شروع کردبه شکل گرفتن.

    -انسانها،مت هیگ-




  305. ترنم
    ۲۳ مرداد ۱۳۹۵

    چارلی چاپلین میگوید:
    با پول میشود خانه خرید،ولی آشیانه نه.
    با پول میشود ساعت خرید، ولی زمان نه.
    با پول میشود سرگرمی خرید،ولی شادی نه.
    با پول میشود رختخواب خرید،ولی خواب نه.
    با پول میشود غذا خرید،ولی اشتها نه.
    با پول میشود دارو خرید،ولی سلامتی نه.
    با پول میشود وسیله آرایش خرید،ولی زیبایی نه.
    با پول میشود خدمتکار خرید،ولی دوست نه.
    با پول میشود مقام خرید،ولی احترام نه.
    با پول میشود آدم خرید،ولی دل نه.
    با پول میشود کتاب خرید،ولی دانش نه.
    و بالاخره…
    با پول میشود قلب خرید،ولی عشق نه!

    کتاب:من،منم؟!
    مترجم و گردآور:امیررضا آرمیون




  306. mery
    ۲۶ مرداد ۱۳۹۵

    -گرسنگی کشیدن, به هیچ عنوان خوشایند نیست من میدانم چون گرسنگی کشیده ام.اما این چیزی نیست که مرا میترساند. آنچه که مرا به وحشت می اندازد دنیای وحشی و کثیفی است که از این به بعد ناچار به رودرویی با آن هستم




  307. Ana
    ۲۷ مرداد ۱۳۹۵

    از نظر من این پاراگراف بسیار کوتاه خیلی تاثیر گذاشته روی زندگیم که گوشه گوشه ی اتاق من میتونید این پاراگراف بسیا بسیار کوتاهو ببینید?
    “از قدیم گفته اند:از هرچه بدت بیاد سرت می اید”
    ?چهار اثر از فلورانس اسکاول شین?




  308. NeginuHiroya
    ۱ شهریور ۱۳۹۵

    گاهی وقت‌ها به ماهی‌های قرمز غبطه می‌خورم. ظاهرا دامنه‌ی حافظه‌شان فقط در حد چند ثانیه است. محال است بتوانند سلسله‌ای از افکار را پی‌گیری کنند.
    آن‌ها همه‌چیز را برای اولین بار تجربه می‌کنند. هر بار. و مادامی که از نقص و معلولیتشان بی‌خبر هستند حتما زندگی برایشان داستان بلند خوب و خوشی است. یک جشن. شور و هیجان از سحر تا غروب…!

    اَبَر ابله- ارلند لو




  309. هلیا
    ۳ شهریور ۱۳۹۵

    حواس تان باشد!لباس ها این قدر مهم اند توی بودن، و توی چگونه بودن مان. و اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند؛ برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛ یا اساسا، آدم کوچکی است.
    از کتاب کافه پیانو
    نوشته فرهاد جعفری




  310. هلیا
    ۳ شهریور ۱۳۹۵

    قاعده سی و هشتم:
    برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان هیچ گاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مرد.
    از کتاب ملت عشق
    الیف شافاک




  311. Aryana__gh
    ۱۲ آذر ۱۳۹۵

    برگشتم و مشتی برف از روی گلدان کنار در برداشتم.چه بویی میداد!بوی پرتقال بود گویا.گازی از آن زدم. و خیره شدم، به آسمانی که خالی از ابر بود. و لبریز از رنگین کمان.رنگین کمانی چنان با وسعت که تمام سطح آن را فرا گرفته بود.انگار نقاشی از نردبام دو طرف کوه بالا رفته و خطهای رنگی ای روی سقف زمین کشیده بود.بوم آسمان را نوار های رنگی فرا گرفته بود.خانه،کوچه، و محله ما زیر نوار آبی رنگ بود.
    نه آسمان رنگی و نه برف آبی رنگ که تمام درختهایمان و نرده هارا رنگ زده بود.هیچ کدام قابل تردید نبود.همه از وسط آن برف رد میشدند. آن را لگد میکردند. از روی بام ها پایین میریختد و باز رنگ آن را نمیدیدند
    محمد رضا کاتب/پری در آبگینه




  312. Mari
    ۲۵ تیر ۱۳۹۶

    آنچه وارد دهان می شود شر نیست آنچه بیرون می آید شر است
    کیمیاگر پائولو کوئیلو




  313. حنا
    ۶ اسفند ۱۳۹۶

    چه احساس وحشتناکی ست که عاشق کسی باشی و نتوانی به او کمک کنی.
    برگرفته از کتاب جایی که عاشق بودیم




  314. نوید
    ۱۵ شهریور ۱۳۹۷

    دامبلدور : برای مرده ها متاسف نباس هری
    برای زنده ها تاسف بخور و بیشتر از همه برای اون هایی که بدون عشق زندگش میکنند .
    از کتاب هری پاتر و قدیسان مرگ




  315. نیلوفر
    ۲۱ اسفند ۱۳۹۷

    عکس پارسال تابستان بود که رفته بودیم گردش. ساوانا۶سالشه و منم۱۰ سالمه.من به ساوانا سیخونک میزنم اونملبخند میزنه و پای بابا رو گرفته.باباهم دستش و انداخته دور مامان . کسی نمی تواند ما را از دهم جدا کندچون اگرکسی می خوست عکس کسی را پاره کندکس دیگری هم کنده می شد.
    از طرف آبری با عشق سوزان لافلور




  316. سارا حافظ زاده
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

    معلومه که همه می خوان. یه تیکه زمین، یه خورده. نه خیلی.یه تیکه که مال خودشون باشه و توش زندگی کنن. هیچکس نتونه بیرونشون کنه
    #موش ها و آدمها#جان اشتاین بک




  317. مینا عطایی
    ۱۱ دی ۱۳۹۸

    فقط آن هایی که زیاد گریه می کنند، می توانند قدر زیبایی های زندگی را بدانند و از ته دل بخندند. گریه کردن آسان تر از خندیدن است. تو خیلی زود این واقعیت را می فهمی. وقتی که برای اولین بار وارد دنیا می شوی یک گریه ی طولانی میکنی بوده هم تا مدت ها به جز گریه کردن کاری بلد نیستی. ماه ها و هفته ها زمان می خواهد تا تو خندیدن را یاد بگیری
    نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
    اوریانا فالاچی




  318. آفرودیت
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۹

    نمایشنامه‌ها بی‌نظیرن در واقع تو رو به دنیایی میبرن که متعلق به تو نیست ولی میتونی با اون حسی از ترس،خوشحالی،نفرت،عشق و…رو تجربه کنی.



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...