پروژه تهیه کتاب مهربونی های رنگی - رنگی رنگی

پروژه تهیه کتاب مهربونی های رنگی

پروژه تهیه کتاب مهربونی های رنگی

دنیای رنگی یعنی یه دنیا پر از مهربونی و حس خوب، همه ما باید برای ساختن دنیای رنگی تلاش کنیم، پس بهتره منتظر بقیه نباشیم و از خودمون شروع کنیم.

heart3

اتفاق هایی هستن که همه ما تجربه کردیم، روزهایی که با مهربونی های کوچک آدم های دیگه لبخندی روی لب مون اومده و روزمون قشنگ شده.
رنگی رنگی برای ترویج مهربونی تصمیم گرفته یه پروژه ترتیب بده تا هر کسی تجربه ای که از مهربونی های آدم ها در جامعه داشته رو بنویسه، این مهربونی ها شامل هر کاری میشه که حس خوبی رو به شما در اون لحظه انتقال داده.

heart2

مثلا پیش اومده که کیف پول تون رو جا گذاشته باشید و یه مسافر دیگه هزینه تاکسی رو به جای شما داده باشه؟ یا وقتی کیف پول تون افتاده کسی صداتون زده و اون رو به شما پس داده؟ یا کسی رو دیده باشید که به یه فرد پیری کمک کرده تا وسایل سنگینش رو تا منزل ببره؟ و یا  …

خاطرات و تجربه های رنگی تون رو در کامنت های همین پست بنویسید، بعد از یک هفته رنگی رنگی بهترین ها رو جمع آوری میکنه و در یک فایل PDF با اسم خودتون منتشر میکنه، این میشه یک کتابچه پر از مهربونی های رنگی، به نقل از آدم های رنگی.

یادتون باشه این مهربونی ها باید تجربه هایی باشه که یک نفر دیگه (غریبه یا آشنا) برای شما یا فرد دیگه ای انجام داده باشه و شما با اون کار پر از حس خوب شدید.

heart1

این پروژه ۲تا هدف داره :

 اول این که یک کتابچه پر از حس های خوب به کمک شما آدم رنگی ها تهیه کنیم تا با خوندنش هر چند وقت یک بار یادمون بیفته که دنیا پر از آدم های مهربون هست.

دوم با اشتراک گذاشتن این مهربونی ها ایده های جدیدی برای رنگی کردن دنیا پیدا میکنیم.

پس تجربه های قشنگ تون رو در کامنت های همین پست با ما و دوستان رنگی تون درمیون بذارید :)

heart3

قبلا در رنگی رنگی چندتا کتاب دیگه هم با کمک آدم های رنگی جمع آوری کردیم که میتونید اینجا ببینیدشون :

فوت و فن آشپزی رنگی 

داستان کوتاه رنگی 

شعر رنگی

پاراگراف رنگی

2

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. ياسمن دخت
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    یک روز اونقدر مشغله ذهنی داشتم که از همه چیز عصبانی بودم..تو تاکسی نشسته بودم و داشتم فکر میکردم کدوم کارو بزارم تو الویت..یهو به خودم اومدم دیدم یه دست کوچولو یه مشت ابنبات جلوم گرفته..به صاحب دست که نگا کردم یه دختر کوچولوی ریزه میزه خوشگل بود حدود سه چهار ساله از تو کیف کوچولوش یه مشت ابنبات داده بود بهم…اصلا اونقد حالمو خوب کرد که بدترین روزم به بهترین روزم تبدیل شد




  2. زهرا امانی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    ب نظر من فرشته های خدا روی زمین هستن . برای من پیش اومده بود که فکر مشغولی و دغدغه خیلی بدی داشتم. خیلی زیاد درگیر بودم. یه روز که سوار اتوبوس شده بودم کنار یه دختر جوون نشست بدون اینکه من چیزی بگم شروع کرد با من حرف زدن انگار از دلم خبر داشت. من ب ایستگاه مورد نظر رسبدم و پیاده شدم یهو ب خودم اومدم حالم چقدر خوب شده !!! اون دختر مشکل منو از کجا میدونست درباره اش حرف زد؟؟؟؟ مدتها بهش فکر کردم و فهمیدم ک کار خود خدا بوده . باور داشته باشیم ک هیچوقت بنده هاش رها نمیکنه. از اون قضیه ۸ سال میگذره و من هنوز از یادآوریش حس خوبی بهم دست میده




  3. saeede*-*
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    مهربونی حتما لازم نیست که عملی باشه خیلی وقت ها با یک لبخند :) میشه عشق و مهربونی رو به دیگران انتقال داد …
    یه روز که من بیش از همیشه از زندگیم خسته شده بودم (چون خوشحالی توی زندگیم نبود) با لبخند و حرف های مهربونه یه پیرزن تو اتوبوس امید به زندگی پیدا کردم و این یه شروع دوباره برای زندگی من بود




  4. محمد
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    سلام ودرود یکی از خاطرات من
    یه روز که با بابام رفته بودیم آزمایشگاه تو ماشین وسایل درست کردن چایی داشتم اما کبریت نبود رفتم داخل آزمایشگاه ویه آقایی لطف کردن وفندک شون رو به من دادند ومن چایی درست کردم وفندک ایشون رو بردم بدم ایشون گفتند که به احترام نام پدر وقدردانی از من فندک رو به من بخشیدند ومن هنوز یاد مهربون اون آقا هستم.




  5. آذین
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    روز آزمون ورودی دبیرستانم بود آزمونی که ماه ها واسش تلاش کرده بودم نسبتا دیر رسیدم دم در با پدرم خداحافظی کردم و بدو بدو رفتم سمت سالن لحظه ورود متوجه شدم کارت ورود به جلسه همراهم نیست !میشه تصور کرد چقدر ترسیدم وقتی مشکل رو بهشون گفتم در رو بستن و بهم گفتن نمیشه کاری کرد و برم بیرون پشت در نشستم و زدم زیر گریه در کسری از ثانیه دورم پر از مامان باباها و مادر بزرگ ها و پدر بزرگ های رنگی شد که بچه های خودشون داخل سالن بودن به محض این که این قضیه رو شنیدن کلی از آقایون که نه من میشناختمشون نه اونا من رو راه افتادم که اطراف رو بگردن خانم ها بهم دلداری میدادن زنگ زدن به خانوادم یکی برام اب اورد یکی از تو کیفش شکلات داد بهم یک پدر بزرگ زنگ زد به نوه اش که از مسئولین بود ببینه میتونی کاری برای من بکنه؟یک اقای دیگه از من پرسید اگه دخترم من رو میشناسه بگه بیاد که به مسئولین ثابت بشه من همون فردی هستم که ادعا میکنم یک خانوم با وجود این که دعوا شد با من تا صندلیم اومد و آرومم کرد یکی دیگه میگفت دبیره و ضمانتم رو میکرد..سرتون رو درد نیارم اون آزمون بخیر گذشت و من قبول شدم اما مهربونی
    آدم هایی که هم دیگه رو نمیشناختیم دیگه هم ندیدمشون حتی نشد ازشون تشکر بکنم که چطور در اون لحظات سخت به دادم رسیدن تا ابد توی ذهنم میمونه




  6. Aaraan #%…
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    ی روز داشتم از دانشگاه میومدم خونه ، کلی فکر و خیال تو ذهنم بود و اعصابمم چندان روبراه نبود ب طوری ک هرکس با نگاه کردن بهم میتونست بفهمه چقدر خستم و ذهنم چقدر درگیره ؛ همون لحظه ک خواستم وارد کوچه بشم ی اقای تقریبا مسن بهم رسید و با لهجه ی قشنگش بهم گفت ک بیخیال !ارزش نداره ک ی دختر تو سن و سال تو خودشو واس چیزای بیخود ناراحت کنه
    ازم مشکلمو پرسید و کلی باهام حرف زد.اخر حرفش بهم گفت ک فیلم نامه نویس،شاعر و استاد دانشگاهه (ک البته از لحن صحبتش کاملا معلوم بود ک ی ادم تحصیل کردس)و الانم واس رسیدن ب پروژش داشته از این مسیر رد میشده ک منو دیده ..
    فکرشو بکن !ی نفر واس اینکه حال منو خوب کنه از تایم مهم کاریش زده
    خدایا مرسی
    بعد صحبت باهاش حالم کلی خوب شد و هنوزم حس خوب اون لحظه رو یادمه .:)




  7. Stargirl
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    خیلى وقتا پیش میاد که تو راه باید از بى آر تى استفاده کنیم و کارت همراهمون نداریم؛ یا اینکه کارتمون شارژ نداره و اون نزدیکى جایى نیست بشه کارت بلیطمونو شارژ کنیم؛ و خب هیچ ایستگاه بى آر تى اى پول قبول نمیکنه! خیلى خوبه اگه دیدیم کسى جایى به این مشکل برخورده با کارت خودمون براش بلیط بزنیم و اگه خواستیم اون پول معادل شو بهمون برگردونه. نه هزینه اى داره و نه ضررى بهمون میرسونه اما به راه افتادن کار یه نفر کمک میشه:)




  8. فاطمه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    یادمه بچه که بودم رفتم تو مغازه ای که پر پاستیل و خوراکی بود.چیزی نمیخواستم بخرم.فروشندش یه خانوم مسن خیلی مهربون بود.با این که هیچی نخریدم وقتی بیرون اومدم تو مشتم کلی شکوفه بهار نارنج ریخت که خییلی خوشبو بودن.خیلی هممون خوشحال شدیم
    برا همین بعد رفتیم کلی ازش خرید کردیم.




  9. مريم حاله
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    من هر هفته سه شنبه کسب و کارهای اینترنتی و هنری رو معرفی میکنم بدون داشتن شرایط خاص و یا گرفتن هزینه
    فقط و فقط بِه خاطر حال خوب و انرژی مثبتی که بهم برگردونده میشه
    رنگی رنگی جان خود تو تَو اوج حال بدم به دادم رسیدی و کمکم کردی تا الان به اینجا برسم به رویاهام برسم رنگی رنگی یک دنیا سپاسگزارم از حضورت توی لحظه لحظه زندگیم??????




  10. سميرا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    اول هفته کلتسای اموزش استخرم شروع شد،خیلی ترسیده بودم
    از عمق،از اینکه یهو زیر پام خالی بشه،از ارتفاع استخر،خلاصه من و هم گروهیم که دو نفر بودیم اضطراب داشتیم تا اینکه یه خانم ۶٢ساله خیلی با مهربونی و خنده از عمق برامون گفت و از اینکه کامل یاد گرفته و خیلی راحت در موردش حرف میزنه.وقتی وارد استخر شدیم هر وقت به لبخندش نگاه میکردم انرژی میگرفتم خلاصه هم من تو عمق رفتم هم همگروهیم،دوست دارم چهرم مثل اون خانم امیزش با لبخند و مهربونی یاشه،ممنونم ازش،از دورم هی بهمون بای بای میکرد که تونستین دیدی گفتم




  11. گلی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    یکبار توی ترانزیت فرودگاه یکی از کشورها برای مامانم و من و خواهرم مشکلی پیش اومد که استرس تمام وجودمون رو گرفته بود(پدرمم همراهمون نبود)و ممکن بود هر لحظه از پرواز بعدی جا بمونیم.اما یک دفعه یه آقای ایرانی که همراه خونوادش بود، انگار از آسمون نازل شد و کمکون کرد و تمام کارهای فرودگاهمون رو انجام داد و بعدش هم رفت و ما دیگه ندیدیمش توی فرودگاه و من واقعا اعتقاد به فرشته های روی زمین پیدا کردم و البته این جمله که:
    تو نیکی می کن و در دجله انداز
    که ایزد در بیابانت دهد باز
    چون پدر خودم خیلی مردم داره و هر کاری که از دستش بر بیاد دریغ نمیکنه برای کمک?




  12. پرنیا
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    سلام کلاس سوم دبستان که بودم از طرف مدرسه میرفتم کلاس شنا یکبار لباس شنامو یادم رفت ببرم و چون بچه بودم و از مدرسه با سرویس میرفتیم پول انچنانی نداشتم خیلی ترسیده بودم و گریون نمیدونستم چیکار کنم و همینطوری توی رختکن نشسته بودم اشک میریختم حتی الان که بهش فکر میکنم نمیدونم چرا اونفدر ترس داشتم… کمی که از تایم کلاس گذشته بود یه خانم که مستخدم اونجا بود و مشکلمو فهمیده با یه لباس شنا اومد طرف من اونقدر خوشحال و خجالتزده شدم که نمیدونستم چجوری تشکر کنم.خیلی حس خوبی بود اینم بگم این خانم مثل بقیه داستانا خوش اخلاق نبود و هممون ازش میترسیدیم ولی من از اون روز ب بعد خیلی دوسش داشتم




  13. محمد
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    دوباره سلام ببخشید حرف دلم با همه نوجونها هستش دلم میخواد برا سهیل پسرم وهمه نوجونها از خجالتی بودن واسترس بگم یه روزی من درگیر استرس بودم زمستون بود رفتم لواشی نون بگیرم هر چی دنبال آخرین نفر گشتم کسی بمن جواب نداد وایسادم تا بعداز ناهار شد همه رفته بودن منم رفتم نونمو گرفتم کلی هم خسته بودم بله عزیزان من هیچ وقت خودتونو دست کم نگیرید.




  14. اذین معتمدی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    یه بار معلم کلاس سومم برامون تعریف کرد…که یه بار یه خدمتکاری استخدام کرده بود کاراشو انجام بده…ایشون خانوم محترمی بودن اما همیشه یه چادر رنگ و رو رفته برسر داشتند.اونقدر هم اون چادر پاره شده بود و از پارچه ی دیگری بریدگی هایش را درست کرده بودند و از پارچه های مختلف به ان دوخته بودند که به سنگینی پتویی شده بود!!!کمر خدمتکار همیشه به خاطر چادرش خم شده بود…تا اینکه معلم ما برای تولد خدمتکارش به او چادری تازه و زیبا هدیه کرد…خدمتکارش از صمیم قلب شاد شد و دعایی برای شادی و سلامتی معلم مان و خانواده اش کرد و با اینکه سالها از ان زمانمیگذرد اما معلممان هنوز هم هر اتفاق خوبی برایش میافتد احساس میکند که به خاطر دعای خیر او بوده….




  15. یاسی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    ی آهنگ جدید ی آقای خواننده داده بیرون به اسم یاسی بعد یکی از دوستای دوران راهنمایی ک خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم توی اینستا من و پیدا کرده بود بعد این آهنگ رو برام فرستاد گفت یاسی جون این آهنگ شنیدم یاد تو افتادم و منم اونروزا کلی درگیری تو زندگی داشتم وقتی مهربونی دوسیم دیدم که ب یادم بوده کلی ذووق مرررگ شدم?☺




  16. یاسی
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    ی بارم ما قرار بود بریم هفت باغ با خاله هام اونارفته بودن بعدش قرار بود ما بریم بهشون بپیوندیم ک ی دفعه توراه ماشینمون خراب شد موندیم گوشه خیابون بعد ی آقایی با خانومش وایساد کلی کمکمون کرد بعدم رسونده مون پیش خاله اینا(خیلی دور بود مسیرش ولی بنده خدا رسوند البته مسیر خودشم همون طرف بود)اونروز کلی خوش گذشت و خاطره شد بعدم برگشتن با شوهر خاله هام مراسم ماشین کشون داشتیم?خیلی برای آقاهه دعا کردم و پی بردم دنیا هنوز آدمای مهربون داره هر جا هست ایشالاا حال دلش عااالی باشه?




  17. Bahar
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    راستش نمیدونم اینم جزو منظورتون میشه یا نه اما بازم مینویسم..
    پدر من زیاد ادمی نیست که احساساتشو بروز بده و یا حتی دلداریمون بده همیشه همه چی رو به خودمون واگذار میکنه..
    روزی که مسابقه ی استانی داشتم به شدت ترسیده بودم که نکنه خراب کنم و رتبه نیارم …لحظه ی اخر که داشتم پیاده می شدم از ماشین پدرم گونمو بوسید و گفت بهم اعتماد داره و مطمئنه ک من بهترین طراحیمو میکنم.. واقعا مبهوته کار پدرم بودم و تا اخرین لحظه هم بهش فکر میکردم اما حس قدرتی که این جمله بهم داد باعث شد رتبه اول استانمو بیارم..
    با همه ی اینا خواستم بگم خیلی خوبه که گاهی پدر مادرا یا خانواده ها با همه ی ضعفی ک فرزنداشون دارن بهشون بگن چقدر به وجودشون افتخار میکنن و اعتماد دارن بهشون :)




  18. محبوبه
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    یه روز سوار اتوبوس شدم کارت اتوبوس ام شارژ نداشت راننده اتوبوس هم پول خورد نداشت مونده بود سوار بشم یا نه چیکار کنم یه اقای مهربون امد برام کارت زد و گفت بیا تو دخترم بدونه اینکه هزینه اش ازم بگیره?… از اون به بعد هرکسی سوار اتوبوس میشه کارت شارژ نداره یا هرچیزه دیگه ای براش کارت میزنم بدون اینکه پولش بگیرم و میگم توهم یه روز برا یکی دیگه که نیاز این کار بکن ?




  19. Asra
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    شاید یه آدم رنگی مهربون بچه ها رو خیلی دوست داشته باشه از اونجایی که خودم هم دوست دارم پزشک اطفال بشم با بچه ها خیلی مهربونم ولی این مهربونی میتونه برا هر کسی امکان پذیر باشه مثلا میتونیم براشون بستنی یا شکلات بخریم… یا باهاتون نقاشی بکشیم و سعی کنیم با چند تا کار ساده همراهشون باشیم و مهربونی رو زیاد کنیم.




  20. مهديه :)
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    سلام:)
    توی شهر ما تولد امام حسن (توی ماه رمضون) رو یه شب خوب میدونن تو این ماه همه ی بچه های شهر در خونه ادم هایی میرن که اصن نمیشناسنشون اون آدما به بچه ها کلی خوراکی و نخود و کشمش (معمولا به اسم اجیل مشکل گشا میشناسیم) میدن به این مراسم گره گشاه یا به زبون محلی گرگشو میگن به این نیت این کارو میکنن که حضرت فاطمه شب تولد امام حسن به بچه ها. اجیل میدادن :)))))
    یه بارم وقتی بچه بودم با دوتا از دختردایی هام رفتیم گره گشا اونقدر هوا گرم بود که هممون حالمون بد شد یه زن که توی مغازش نشسته بود به ما گفت که بیایم داخل اول برامون شربت پرتقال و شیرینی اورد بعدم بهمون یه مشت اجیل داد و با لهجه شیرینش برامون از تاریخچه گره گشا گفت
    بعد اون ماجرا همه میگفتن که هیچ زنی توی اون مغازه کار نمیکنه و اون مغازه خیلی وقته تعطیله!!!
    از اون ماجرا حدودا پنج شیش سال میگذره ولی مهربونی اون خانوم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم:)




  21. راض
    ۲۱ تیر ۱۳۹۶

    یکی از روزای خردادکه امتحان داشتم طبق معمول راهی مترو بی ارتی های شلوغ شدم و اون روز امتحان درسی رو داشتم که فوق العاده سخت بود که اگر قبول نمیشدم کلی به مشکل برمیخوردم وارد متروشلوغ شدم به طوری که نمیتونستم جزوهامو از کیفم دربیارم بخونم وبا گوشی در حال صبحت کردن با دوستم بودم درباره اینکه الان چقدر حالم بده و افت فشار دارم صندلی مترو خالی شداما صندلی جلو من نبود و دختر دانشجو جاشو داد به من که تونستم تمرکز کنم و بعضی سوال ها نگاهی بیندازم و اظطرابم کمترشد.بنظرم پاشدن برای انسانهای مسن و پیر اولویت است اما کاش گاهی جامونو به دانشجویی که با مشقت در مترو بی ار تی درس میخونه در صورت امکان بدیم.




  22. فایزه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    سلام به همه
    الان یه چند تا از نظراتو خوندم به نظرم با تقسیم مهربونی تو جامعه ( یه لبخند کوچولو مثلا ) میتونیم مشکلات رو حل کنیم
    شاید یه نفر منتظر همون یه لبخند باشه واسه تغییر نوع زندگیش ?




  23. Atiyeh
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    درود?
    تقریبا ١۵سال پیش…
    حدودا اوایل زمستون بود از تهران برمیگشتیم.من و خواهرم و مادر و پدر..تقریبا ساعت ١٠/١١بود نزدیکای قزوین ماشینمون خراب شد…دو نفر آقا هم یکم جلوتر از ما وایساده بودن با ماشینشون….تا مارو دیدن اومدن سمتمون…مامان منم خب یکمی ترسید…داخل ماشین نشسته بودیم پتو پیچیده بودیم…آقایون اومدن کمک کردن یکیشون رفت از داخل شهر وسایل ماشین خرید آورد درست کردن.یکیشون که ساکن قزوینم بودن با کلی اسرار مارو بردن خونشون ساعت ١٢…نمیزاشتن بریم.رفتیم خونشون خانوادشون انقدر محبت میکردن ما حس میکردیم چندین ساله مارو میشناسن.تو اون ساعت دخترشون رفتن غذا خریدن آوردن آقای مهربونم ماشین کامل بررسی میکردن که دوباره تو راه خراب نشه.انقدر بهمون محبت کردن خجالت میکشیدیم.برگشتنی ام کلی پتو دادن که سردمون نشه.حتی تلفن همراه خودشون با کلی اسرار میدادن بهمون که اگه بازم موندیم تو راه به خودشون زنگ بزنیم….قبول نکردیم شمارشون دادن که هروقت رسیدیم خونه بهشون زنگ بزنیم…حدودا٢/٣ساعتی خونشون بودیم…قسم داده بودن رسیدیم خونه تماس بگیریم باهاشون که ما۴رسیدیم تماس گرفتیم و خیالشون راحت شد که سلامت رسیدیم…بعد از اون اتفاق بعداز این همه سال هنوزم در تماس هستیم باهم.یه خانواده مهربونی که ما تو عمرمون ندیدیم همیچین کسایی رو…براشون آرزوی بهترین هارو دارم❤️




  24. Neginsamimi_
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    یه بار توی مسافرت بودیم و برای خرید یه وسیله ای توی گرمای داغ تابستون بودیم و از شانس ما توی اون منطقه اب تمیز و خنک پیدا نمیشد واسه ی خوردن. منو و مامانم گوشه ای سایه پیدا کرده و نشسته بودیم تا بابام بیاد و حسابی گرممون شده بود و تشنمون بود که ناخوداگاه گفتم خیلی تشنمه و بعد از چند دقیقه خانمی مسن از خونه ای که ما پشت بهش سایه گرفته بودیم اومد با یه پارچ اب خنک و با زبان محلیش مارو دعوت به خوردن اب کرد.اونروز واقعا خوشحال شدم از مهربونی اون خانوم و با اون اب خستگیمون دررفت.?




  25. فاطمه احمدی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    من دارم رو یه مقاله کار میکنم، استاد راهنمام پیشنهاد چندتا کتاب داد بهم واسه مطالعه، اما من نه میتونستم بخرمشون نه قرض بگیرم از کتابخونه
    ایشون لطف کردن و خودشون زحمت کشیدن واسم گرفتن کتابو :)




  26. فاطمه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    اتفاقی ساده که عصر امروز برام افتاد ولی اونقدر حس خوب و انرژی مثبتی بهم داد که میتونم بگم هرکسی میتونه فرشته باشه ….
    چندروزی بود کهمیخواستم برای ثبت نام کلاسی اقدام کنم و هی دست دست کردم تا اینکه برادرم هم گفت قراره تو اون اموزشگاه کلاس دیگه ای بره و اگه من میخوام برم روزی که اون کلاس داره باهاش برم و ثبت نام کنم این تو اون زمان ی حس همراهی داشت که شاید بهش نیاز داشتم
    وقتی عصر باهم رفتیم حضور در اونجا دیدن افراد اشنا و دیدار تازه کردن حس قشنگ و تازه شدن رو پیدا کردم ….
    مسیر اموزشگاه تا خونه ک میشد با پا اومد البته با این هوای گرم شاید باید با ماشین میرفتیم …رو با پا طی کردیم و در اخر وقتی بستنی مهمونم کرد شاید اوج حس های قشنگی باشه که میتونستم داشته باشم
    همیشه لازم نیست یکی از غیب برسه و بشه فرشته …. امروز برادرم فرشته خوشحال کردن من بود ….




  27. الهه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    قضیه ماله دو سال پیشه که قرار بود عروسى دایی من در شهر پدریش و تو خونه ى پدر بزرگم برگزار شه ، خانم ها داخل و آقایون هم تو حیاط . خلاصه کلى برنامه ریزى کرده بودیم که یه عروسى خفن بگیریم و یه عالمه هیجان داشتیم تا اینکه شب قبل از عروسى بارون شدیدى گرفت تا اونجایی که آب مثل سیل تو خیابون ها روان بود. اگه بارون تا فردا قطع نمى شد ما نمى تونستیم عروسى رو تو خونه بگیریم و همه چى خراب مى شد. براى اولین بار از بارش نعمت الهى ناراحت بودیم و کلى استرس داشتیم براى اون همه مهمون . ولى صبح عروسى از هیئت امناى تکیه بزرگ شهر اومدن و گفتن که اجازه میدن عروسى رو اونجا برگزار کنیم و بعدشم چند تا از فامیل ها اومدن کمک براى بسته بندى میون ها و جابجا کردن وسایل خلاصه همه دست به دست هم دادن و عروسى برگزار شد وقتى هم عروس و داماد رسیدن گریشون گرفته بود انگار انتظار این همه مهربونى بى منت رو از این آدم هاى رنگى رنگى نداشتن .




  28. شادى رها
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    ارشد قبول شدم و تنهایى اومدم واسه ثبت نام،مسوول خوابگاه گفت رضایت نامه باید امضای والدین رو داشته باشه گفتم من تنها اوکدم بعد گفت خودم به جات امضا میکنم و من تونستم همون شب خوابگاه بمونم.تو پرواز بدون اینکه من بخوام آقایى بهم پیشنهاد داد که اگه بخوام میتونه ساک سنگینم رو واسم بزاره تو قسمت بار بالاى صندلى و موفع پیاده شدن بدون اینکه من چیزی بگم ساکم رو تا درب خروجى هواپیما حمل کردن واقع رفتارشون محترمانه و محبت آمیز بود.




  29. مهتاب
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    من یه روز جامدادیم رو خونه جا گذاشته بودم و و اینو زمانی فهمیدم که فاصله زیادی تا خوته داشتم که برگردم و برش دارم . تا اینکه رسیدم دانشگاه دوستم فهمید که خودکار ندارم. یکی از خود کاراش داد به من و بعد دیگه از من نگرفت . هر چی خواستم بهش برگردونم میگفت نه دیگه باشه برای خودت یادگاری ازمن




  30. بهار
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    میخام ی چیزی رو تعریف کنم ک شاید همه بگن برای ماهم پیش اومده…و این واقعا برام اهمیتی نداره چون هممون باید ب خودمون یادآوری کنیم ک مهربون ترین ادمای روی دنیا ک نزدیکموننو میشه گفت تقریبا نمیبینمشونو بگم:
    من پارسال از روی پله های مدرسمون خوردم زمین…بعد ی مدتی احساس درد توی کمرم کردمو نمیتونستم راه برم از درد زیاد…رفتیم این دکترو اون دکتر هر کی ی چیز میگفت یکی میگفت باید توی کمرش امپول بزنیم اون یکی میگفتش ک باید فلان دارو رو بخوره…اخر سر یک دکتر گفت ک دنبالچش شکسته و دیسک مهره ی یکو پنج داره…باید فیزیوتراپی بشه و طب سوزنی…من واقعا ازینا ناراحت نبودم…و میشه گفت برام اهمیتی نداشت…ولی برای یکی دیگه واقعا مهم بود هر شب میومدو از روغنای مختلف مثلا روغن کنجد یا سیاه دانه استفاده میکردو ماسارژ میداد کمرمو بدون اینکه من ازش بخام یااینکه میرفت تو سایتای درمان کمردرد از راهای سنتی و ازین جور چیزا…و خیلی چیزای دیگه…تازه پولشونم به خاطر درمان من ته کشیده بود…اون هرشب میومدو مجبورم میکرد ورزشامو انجام بدم که خوب بشم… وقتی بازم پیش همون دکتر رفتم اون گفتش ک میخای توی اینده چیکاره بشی…بهش گفتم جراح مغزو اعصاب…خیلی مستقیم بهم گفتش ک تو نمیتونی ساعتهای زیادی رو سرپا بیاستی این فکرو از سرت بیرون کن….من اینو زیاد جدی نگرفتم…ولی انگار یکی دیگه ک همش بامن بود و خیلی به فکر من اینو جدی گرفتو …پیشنهاد میداد…ک تو نباید نا امید بشی…میتونی شغلای دیگه داشته باشی…مثل متخصص پوستو مو ک نیازی هم نیست سرپا وایسی….کلا همش دل واپسم بود ک از زندگیم خسته بشم یا خیلی درد داشته باشمو نگم بهش…اما اینطور نبود با امیدی که اون بهم میداد و اونطور ک کمکم میکرد من هیچ کمبودی رو توی اون یک سال حس نکردم …و الان میتونم بگم خیلی بهتر شدم…و تنها کاری که برای جبران اینهمه مهربونیو فداکاریه ک قطعا وظیفش نبود ولی اون وظیفه ی خودش میتونست میتونم بکنم اینه که آرزو هاشو که احتمالا توی اینده ی نچندان دور از دستم برمیاد براش بر اورده کنم…

    +مامانم واسه همه ی خوبیایی ک بهم میکنیو من متوجهشون نیستم ازت ممنون….:)




  31. هانیه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    مردم این شهر خیلی مهربونن❤❤
    دیروز راننده تاکسی منو دید و یاد دختر خودش افتاد و بهم گفت مدیون باباتی اگه پول برای بقیه مسیر نداری حساب کنی عمو جون?
    یه بار تمام وسایل ورزشیمو تو مترو جا گذاشتم و داشتم دونه دونه ایستگاه ها رو میگشتم تا ازش خبری بگیرم…مسئول انتظامات متروی نیرو هوایی وقتی تقلای منو دید دعوتم کرد دفترش و چایی مهمونم کرد و دونه دونه به تمام ایستگاهها زنگ زد و ازشون پرسید❤❤بعدم آقای نزدیک گیت ها که ماجرای منو میدونستن اجازه دادن همین طوری رد شم?یادم میاد وقتی از اون ایستگاه اومدم بیرون دیگه وسایلام و ناراحتیشون یادم نبود فقط خیلی خوشحال بودم از مهربونی ها ❤???




  32. نگین
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    خیلی حرکتای کوچیک وجود داره که نشونه انسانیه و مهربونیا رو ثابت میکنه مثلا اینکه توی اتوبوس و مترو جاتو به خانومایی که نی نی دارن یا حامله هستن و یا مسن هستن بدی .
    اینکه سعی کنی به آدما لبخند بزنی و یا اینکه از لباسشون تعریف کنی .
    من امتحان کردم وقتی به یه خانم میگی شالش قشنگه یا مانتوش بهش میاد لبخند میزنه و همزمان چشماش برق میزنه
    خلاصه که انقدر مهربونیای زیادی دیدم که نمیتونم یکی رو گلچین کنم.
    من هنوز به انسانیت امیدوارم




  33. مونا
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    سلام
    امروز که داشتیم با همسر می اومدیم موقع ورود به اتوبان که یه جاده باریک هست و کنارش پل رو گذر، یه کامیون جلومون بود و اگه می افتاد جلو تا مدتی باید پشتش میرفتیم. اما اون آقای مهربون سرعتش رو کم کرد و با دست اشاره کرد بریم جلو :) ما هم از کنارش رد شدیم و به عنوان تشکر بوق زدیم




  34. نیکی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    اولین بار که به ترکیه اومدیم با همسرم تو ایستگاه قطار آنکارا بودیم میخواستیم بریم یه شهر دیگه که بلیط قطار تموم شده بود و نمیدونستیم چیکار کنیم . متاسفانه ترکی بلد نبودیم اصلا و اونجا هم کسی انگلیسی بلد نبود. و خیلی گیج شده بودیم و ناراحت بودیم چیکار کنیم. یه نفر ایرانی دیدیم و ایشون ساکن اونجا بودن و کلی ما رو کمک کردن و برامون تاکسی گرفتن و به راننده گغتن که ما رو ببره ترمینال اتوبوس رانی و حتی از راننده برای هزینه تاکسی تخفیف گرفتن و هیچ وقت این کمکشون رو فراموش نمیکنم.




  35. ایدین
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    همین دو هفته پیش ،یه نفر با سرعت دنده عقب اومد و زد بهمون.ما سه تا خانوم بودیم و وقتی پیاده شد یه عالمه بدبیراه گفت و هی ما رو مقصر کرد و بعدم میگفت میخوایم فرار کنیم،خلاصه خیلی شرایط پرتنشی بود،تا اینکه یه اقایی تقریبا مسن از موتور پیاده شد و گفت که ما بریم تو سایه بشینیم و اروم باشیم و حادثه رو دیده و مقصر اون اقاست،بعدشم با اون اقا صحبت کرد که با ادب تر و اروم تر باشه و هی به ما روحیه میداد.نمی دونم از کجا پیداش شد اما خب دل ما سه تا رو خیلی اروم کرد و من خیلی ممنون مهربونیشم:)




  36. ستایش
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    سلام!
    نوزدهم تیر ماه تولدم بود و من بهترین تولد عمرم رو تجربه کردم!
    شب ما خونه ی دایی عزیزم دعوت بودیم و میدونستن تولدمه من با دختر داییم و برادرم در حال بازی کردن بودم و دختر دایی بزرگم به مامانم گفته بود که برام یه سورپرایز پارتی بگیرن!من خیلی خوشحال شدم البته مامان اومد گفت بچه ها بیاین بیرون(ما در اتاق بودیم )، و کمی طول کشید تا خاله ها و دختر دایی بیان بالا، من گفتم : می خواین تولد بگیرین؟ که یهو خاله و دختر دایی اومدن با کیک و خیلی خوشحالم کردن و البته صورتم رو هم با شکلات و خامه کیک، تزیین کردن!
    مرسی مامان و بابای عزیز دلم که برای من تولد گرفتین ♥ مرسی خاله های گلی که امروز تولد یکیشونه♥ و مری دختر دایی رنگی من♥




  37. مژده یزدانی
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    من یکی رو دیدم که فهمیده بود یه نفر وافعا نیاز به نون داشته و از راه دوری اومده سر راهمون دیدم وایسادند و با هم صحبت کردند و دیدم آن مرد مهربان به آن یک نونی بخشید واقعا احساس خوبی گرفتم?




  38. سارا.ض
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    یه روز وقتی که یکی از دوستام حالش بد بود؛کلی باهاش حرف زدم شاید بیش از یه ساعت.کاملا ناامید بود.ولی من براش از امیدواری و آینده روشنی که میتونه داشته باشه صحبت کردم.و بهش گفتم که تو میتونی.بعد از کلی صحبت کردن گفت که حالش خیلی خوب شده و من خیلی خوشحال بودم که تونستم به یه نفر امید و انگیزه بدم و البته انرژی و حس خوبش چند برابر به خودم برگشت.??




  39. diana
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    من چند روز پیش به خاطر چالش رنگی روزتون(روز برادرونه)برای برادرم یه چیز خیلی کوچولو گرفتم و تو کفشش گذاشتم…
    اونم بعد از اینکه دیدش رفت بیرون و برای دوتاییمون کلی خوراکی خوشمزه گرفت و یه نامه خیلی خیلی محبت آمیز و قشنگ به صورت مخفیانه توی اسکرپ بوکم گذاشت و من بعد دیدنش واقعا غافلگیر شدم…
    شاید کار کوچیکی کرده اما من هنوزم از خوندن نامه ش لبخند میزنم:)




  40. مريم كرمي
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    من دوسال پیش وقتی تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل مهاجرت کنم خیلی شک داشتم و ناراحت بودم از اینکه میخوام از خانوادم برای سال ها دور بشم، به همین دلیل اومدم تهران برای ثبت نام دانشگاه اما تویه فرودگاه تهران من نشسته بودم که یه اقا از من شارژر خواستن و این سوالشون باعث شد کلا زندگی من عوض بشه . به خاطر اینکه ایشون هم تویه همون داشنگاه درس میخوندن که من میخواستم ثبت نام کنم. اما ایشون باعث شدن من یه دید دیگه نسبت به تصمیمم و شرایطم پیدا کنم . اون اقا باعث شدن من دقیقا دو روز بعد برم و امتحان ایلتس رو که نمیخواستم بدم با یه نمره عالی بدم . همچنین بعد از این دوسال وقتی به زندگیم نگاه میکنم ، میبینم که چقدر حرفای اوشون تونست روی تصمیم من تاثیر بذاره.
    درسته اوشون یه ادم کاملا کاملا غریبه بودن و من دیگه اصلا ندیدمشون اما همیشه براشون دعا میکنم و امیدوارم هرجا هستن خوب و شاد و موفق باشن و مرسی ازشون که با حرفاشون به من و ایندم کمک کردن ?




  41. Fati_hyt
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    علیرضا،پسر داییم، ۴ سالشه.باباش بازی با تاس و مهره رو یادش داد.وقتی برای اولین بار با هم بازی کردن،علیرضا برنده شد.باباش بهش گفت:”عهههه من دوست داشتم برنده بشم!”
    علیرضا کمی فکر میکنه و میگه:”باشه اگه دوست داری تو برنده شو!!”
    و بعد مهره خودشو برمیگردونه و مهره باباشو توی جایگاه برنده قرار میده :)




  42. Yegane
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    یه روز که داشتم میرفتم مدرسه و عصبی بودم به خاطر امتحان های تموم نشدنی ، یه خانوم مسن که یه عالمه نون داغ سنگک دستش بود ، با مهربونی تموم نونارو گرفت جلوئه من گفت بردار مادر جون
    خلاصه که بهتون بگم همون یه لبخند ، تموم روزم و ساخت❤️




  43. نگین
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    یک روز که رفته بودیم خرید و با آبجی روی صندلی نشسته بودیم که مامان یک چیزی رو بخره و بیاد. خیلی گرسنه بودیم. یک خانم مهربون پیشمون نشست به ما نون قندی تعارف کرد. گفت:《این ها رو خریدم الان بخورم ولی هرچی می خورم تموم نمیشه بردارید.》. من و خواهری بسیار خوشحال شدیم و از نان قندی خوردیم. همون موقع یاد جمله خدا روزی رسونه افتادم:دی




  44. ريحانه
    ۲۲ تیر ۱۳۹۶

    یه روز بیرون مدرسه ایستاده بودم هوا هم خیلى گرم بود به خاطر همین خیلى اعصابم خورد بود و کلا از صبح روز خوبى نداشتم دو تا دختر دبستانى ریزه میزه داشتند می رفتند یه بترى آبم دستشون بود نمى تونستن بازش کنن بعد منو که دیدن(خیلیاى دیگه هم بودن) بترى آب رو دادن من براشون باز کنم بعد که بازش کردم و بهشون دادم یکى از دخترا به اون یکى گفت دیدى بهت گفتم بزرگترا خیلى زور دارن
    یکی از شیرین ترین خاطراتى هست که دارم بهم حس قهرمان بودن رو داد همین یه حرف ساده




  45. كيانا
    ۲۳ تیر ۱۳۹۶

    کلاس دوم دبستان بودم. چون هم مادرم و هم پدرم شاغل بودن وقتى از مدرسه به خونه برمى گشتم تنها بودم و هر روز با خودم کلید مى بردم. از قلم نندازم ما تازه به خونه اى که توش بودیم اسباب کشى کرده بودیم و همسایه ها رو درست نمى شناختیم .
    یکى از همون روزا وقتى برگشتم خونه فهمیدم کلید نیاوردم. نشستم رو پله هاى جلوى خونه و ریز ریز گریه کردم. زیاد دختر لوسى نبودم. اما واقعااین موضوع براى یه دختر بچه ى هشت ساله قابل هضم نبود. کاملا مطمئن بودم باید تا ساعت شش بعد از ظهر همون جا بنشینم و منتظر باشم تا مادرم بیاد.
    تا اینکه خانوم همسایه ى طبقه ى بالامون که انگار صداى من رو شنیده بود پایین اومد و وقتى ارومم کرد و ماجرارو براش تعریف کردم من رو به خونه ى خودشون برد. کمى خجالتى بودم اما با مهربونى هاى اون خانواده حالم کاملا خوب شد.اون خانوم مهربون اول گفت به مادرم زنگ بزنم تا از نگرانى دربیاد. بعد هم دخترش که فکر کنم دوسال از من بزرگ تر بود برام کارتون گذاشت. دوتایى با هم دیدیم و کلى بازى کردیم. بهم خوراکى دادن و واقعا بهم رسیدن.
    وقتى مادرم اومد دنبالم واقعا نمى خواستم از اونجا برم
    شاید این اتفاق به نظر خیلى ها عادى بیاد اما تو این دوره زمونه و براى من که تو اون وضعیت اونقدر اضطراب داشتم اون خانواده مثه فرشته ى نجاب بودن و وقتى به اون روز فکر مى کنم خود به خود لبخند میاد رو لبام :))))




  46. مهری
    ۲۳ تیر ۱۳۹۶

    سلام
    با خوندن کامنتا اشک تو چشام جمع شد .. داشتم از مردم نا امید میشدم که انسانیت کم کم داره از بین میره ولی با خوندن کامنتا امیدوار شدم :)

    یبار میخواستم برم دانشگاه ، منتظر سرویس بودم با یه خانوم دیگه .. فهمیدیم که از سرویس جا موندیم و باید با تاکسی بریم .. تو تاکسی نزدیک دانشگاه که شدیم فهمیدم کیف پولم جا مونده و خانومه کرایه منو حساب کرد :)) تو این جور مواقع خیلی استرس میگیرم

    بعدا خانومه رو تو خوابگاه پیداش کردم و پولشو بهش برگردوندم و تشکر کردم بابت مهربونیش ^^




  47. ریحانه
    ۲۳ تیر ۱۳۹۶

    سوار اتوبوس شده بودم یه خانمی کارتشون شارژ نداشت از یه نفر خواستن براشون کارت بزنه تا به‌جاش بهشون پول بدن اون خانم کارت زدن اما پول نگرفتن و گفتن: به‌جاش دفعهٔ بعد برای یه نفر که کارتش شارژ نداره کارت بزنید. خیلی روی من تاثیر گذاشت کارشون. دقیقا شبیه یه حلقهٔ مهربونیه هر کس تاثیر بگیره سعی می‌کنه این کار رو ادامه بده و اینطوری کلی لبخندای کوچیک پیدا می‌شن که می‌تونن روز آدم رو تبدیل به بهترین روز ممکن بکنند. :)




  48. فرزانه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    میخوام یک تجربه ای رو بنویسم که یکم فرق داره اما چون به قلبای رنگی رنگی که اینجا میان اعتقاد دارم مینویسم
    اسفند ۹۵ بود و روز مادر کنار کادویی که به مادرشوهرم (یک خانم به تمام معنا مهربووون و لطیف) دادم یک از کارتهای رنگی رنگی رو گذاشتم(دقیقا یادم نیس کدومش!) و پشتش نوشتم:مهربون ترین مامانِ دنیا روزت مبارک!
    ۲۱ فروردین امسال مهربونترین مامانِ دنیا در کمال ناباوری از پیشمون رفت پیش خدای مهربون و ما رو تنها گذاشت…
    چند روز بعدش بود که رفتم توی اتاقش که شاید با خاطره هاش یکم اروم شم و متوجه شدم این کارت رو روی آینه اتاقش نصب کرده و من این مدت ندیده بودم…
    طبق شخصیتی که ازش میشناختم این کار یعنی خوشحال ترین شده بوده و حالا من ته قلبم خیلی خیلی خوشحال شدم که تونستم دلش رو شاد کنم.
    ممنونم ازت رنگی رنگی جانم?




  49. سپیده
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    من سال ۹۵ بعنوان یکی از مامورین آمار نفوس و مسکن منطقه دو فعالیت داشتم. اتفاقات تلخ و سختی های کاردر سرما بسیار زیاد بود. اما این وسط آدمهای زیادی بودن که خوشحالم میکردن و حس انسانیت و مهربونی رو به من منتقل میکردن. یه روز غروب که زنگ یکی از خونه هارو زدم یه خانومی درو باز کردن و چون هوا خیلی سرد بود و فهمیده بودن من تو سرما دارم کار میکنم سریع برام یه استکان چای داغ با شیرینی آوردن تا من کمی گرمم بشه. و اونقدر اون لحظه احساس خوبی داشتم که نمیتونم براتون توصیفش کنم. و همینطور آقایون و خانومهای دیگه که با مهر و محبت وصف نشدنی برای من غذا یا میوه یا چای یا حتا اعتمادی که میکردن و با گفتن یه جمله که ” دخترم سردته بیا تو راهرو وایستا و کارتو انحام بده ” من رو در بدترین شرایط خوشحال میکردن. هنوز هم آدمهای مهربون به وفور در جامعه ی ما زندگی میکنن و هوای هم نوع خودشون رو دارن




  50. fateme
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    هفت سالم بود فقط.. دختر بچه ى کوچیکی ک بشدت خجالتی بود!همین خجالتی بودنش باعث شده بود ى نفر خیلی اذیتش کنه!!سربه سرس بزار و بترسونتش!یه روز وقتی ک توی حیاط خونه مامان بزرگش مشغول بازی بود اون ادم اومد جلو تا اذیتش کنه فقط ترسیده نگاش کرد .. وسط بازی بود با بچه های هم سن و سال خودش , اومدن دنبالش تا بینن کجا مونده چرا نمیاد!شایدم از دور اون ادم بده قصه رو دیده بودن ک اینقد سریع خودشونو رسوندن!!دوتا فرشته ى نجات شدن واسه ى هم بازیشون..تو عالم بچگی اومدنو وایساتادن جلوی هم بازیه ترسیدشون! تو عالم بچگی دفاع کردن ازش!حامیش شدن.. اون ادم هم رفت..اما اون دختر کوچولو دیگ از اون نترسید!!
    خیلی سال از روش رد شده..اما بعد از این همه مدت هیچ چیز ب اندازه اون روز, حس خوب برای من نداشت!




  51. ترانه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    کارهای خوب انرژی و خوبیش تو جهان میچرخه و به خودمون بر میگرده.یادمه ی روز سوار ماشین شدم و دیدم ی موبایل تو ماشینه.از راننده پرسیدم مال شماست؟گفت نه.ولی بده خودم صاحبش رو پیدا میکنم و به طرز مشکوکی اصرار به گرفتن موبایل داشت.که من همون لحظه چون گوشی قفل نداشت به آخرین تماس ارسالی زنگ زدم و دیدم صاحب گوشی پریشونه و قرار گذاشتم و با وجودی که دیرم شده بود منتظر موندم تا بیاد و گوشیشو بگیره که اونم با یه شاخه گل و ی جعبه شیرینی با کلی خوشحالی اومد?
    این انرژی تو جهان چرخید تا چندی پیش خودم از ماشین پیاده شدم برم بانک و متوجه نشدم پسر کوچولوم موبایلمو انداخته بیرون ماشین.و چیزی حدود یک ساعت بعد از کار بانکی دیدم گوشیم نیست.همسرم تماس گرفت با خطم و دید آقایی جواب داد و من پربشون و ناراحت.دیدم اون مرد محترم آدرس داد بیاین دنبال گوشیتون.و انگار یک ساعت تمام جلوی همون بانک منتظر مونده بود تا من بر گردم .خلاصه خیلی خوشحال شدم و از اینکه هنوزم آدمای وظیفه شناس دور و برمون زندگی میکنن خدا رو شاکر شدم.
    و شاید این جبران همون کارم برای اون دختر بود??




  52. فاطمه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    هیچ وقت یادم نمیره اون وقتی که دچار افسردگی شدید شده بودم و هیچ چیز و هیچ کس نمیتونست کمکم کنه… نمیتونست سلامتیمو به من برگردونه… یهو انگار خدای مهربون یه نفرو واسه من فرستاد… کسی که تمام دردامو با حرفاش برد… کسی که نه تنها سلامتیم بکه زندگیمو به من برگردوند… کسی که باعث شد من از نو متولد بشم… نمیدونم چه کار خوبی تو زندگیم انجام داده بودم که اینجوری نتیجشو تو دیدم… من تا آخر عمر به خدامو و بنده های خوبش مدیونم… خدایا شکرت… کمکم کن یادم نره که چی بودم و الان چی شدم.




  53. رکسانا
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    چند روز پیش خواهرزادمو با کالسکه برده بودم بیرون،باهاش سرگرم بودم که یکدفعه متوجه شدم مسیر رو اشتباه اومدم و باید از یه پله ک ارتفاعش زیادتر از حد معمول بود کالسکه رو رد میکردم و بلند کردن کالسکه کار راحتی نبود،همون لحظه یه آقایی که داشت از روبروم میومد،بی اونکه حرفی بزنه کالسکه رو بلند کرد و بالای پله گذاشت،شاید کار عحیب و خیلی بزرگی نبود ولی تو اون لحظه بهم ی عالمه حس خوب داد و کلی ازش ممنون شدم
    و یادم اومد رنگی بودن و حس خوب دادن به آدمای دیگه خیلی سخت نیست و فقط کافیه متوجه ی محیط اطرافمون و آدماش باشیم




  54. فاطمه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یبار یادمه ک توی مراسمی بودیم ک هواهم اون روز خیلی گرم بود همینجوری ک داشتم خودمو باد میزدم یهو دیدم ی بچه کوچولع نهایتا۶ساله ی لیوان اب اورد جلوم میگه بفرمایید تعجب کردم چندبار پرسیدم مال منه سرشو پایین انداخت لبخند زد گف اره لیوانو گرفتم کلیم ذوق کردم گفتم مرسی عزیزم بعدش دیدم رفت دوباره با لیوان واس خودش برگشتو رفت پیش مامانش خیلی خوشحال شدمو اون اب سردم واقعا چسبید




  55. Mahshad
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    من بیست سالمه و در یک موسسه زبان، تدریس میکنم،یک روز منشی موسسه اومد سر کلاسم و بعد از یه مدت رفت برام پارچ آب سرد آورد و همچنین یک عدد پنکه هم آورد و بعد گفت: دیدم کلاستون خیلی گرمه،گفتم بزار براتون پنکه و آب بیارم خیلی کارش تاثیر بزرگی داشت روی من
    چون خیلی کم پیش میاد ک کسی اینقد مهربون باشه ک بدون این ک بهش کاریو بگی، انجامش بده




  56. فهیمه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    همین سه روز پیش توی ایستگاه اتوبوس وایساده بودم اونم سر ظهر اونم توی شهر یزد یهو دیدم یه ماشین که یه خانواده ۴نفر توشن دارن بهم میگن بیا برسونیمت الان هوا خیلی گرمه :))) این فوق العاده بود




  57. لي لي
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    چند سال پیش با خواهرمینا رفته بودیم تبریز، بعد از اونجا رفتیم روستای دیدنی کندوان، موقع برگشت یه ماشین جلوی ماشین خواهرمینا پارک کرده بود که هر چی با شماره ای که گذاشته بود تماس گرفتیم کسی جواب نداد، آخر سر چون خیلی شلوغ بود قرار شد ما بریم یه مقدار جلوتر جایی بشینیم تا خواهرمینا بیان، ما هم چون خیلی خسته شده بودیم، رفتیم توی یه روستایی که توی مسیر بود جلوی یه باغ زیر انداز انداختیم و نشستیم ، چند دقیقه بعد یه آقایی اومدن و با زبون ترکی یه چیزی گفتن و شروع کردن باز کردن در باغ، ما فکر کردیم که ناراحت شده که جلوی در باغش نشستیم و شروع کردیم تند تند جمع کردن وسایلمون، ولی مامانم که دست و پا شکسته ترکی بلد بود با یه ذره تمرکز گفت: نه این آقا داره میگه من دوبار از جلوی باغم رد شدم دیدم شما اینجا نشستید شرمنده شدم بفرمایید برید داخل باغ بنشینید واقعا مهربونی اون آقا ما رو شرمنده کرد و البته ما تو سفر به تبریز از این مهربونی ها زیاد دیدیم:)




  58. آرمینا
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    روز تاسوعا بود با خواهرم رفته بودیم بیرون به میدون رسیدیم دیدیم میدون خیلی کثیفه و پراز زباله لیوان یکبار مصرف هستش بعد یهو دیدیم یه خانمی رفته کیسه زباله با دستکش خریده و رفته لیوان هارو جمع میکنه منو خواهرم با خیلی از مردم رفتیم کمکش و همه باهم اون میدون پراز زباله رو به یه میدون تمیز تبدیل کردیم اون خیلی روز خوبی برای من بود




  59. بهناز ریحانی
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    کدوم آدم می تونه قسم بخوره که تا حالا دل آدمی رو نشکسته … از یه سری آدم ها که سنگ جلوی راهم پرتاب می کردند . کینه ی بدی گرفته بودم . هر وقت می دیدمشون تا چند روز حالم بد بود . اما یه روز وقتی زندگی رو مرور کردم دیدم عوض سنگ هایی که اونا جلوی پام انداختند . چقدر خدا بیشتر نگاهم کرده . بخشیدمشون … از کجا معلوم که منم خواسته یا نا خواسته دل کسی رو نشکونده باشم . تصمیم گرفتم از آدم ها کمتر انتظار داشته باشم . و بیشتر به خودم و حال خوبم تکیه کنم . باورتون نمیشه اما دنیای درون من بعد از اون اتفاق گلستون شد .




  60. لیلا ت
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یک روز یک امتحان مهم توی یکی از موسسه هایی داشتم که از دانشگاهم خیلی دور بود. البته از اونجایی که دانشگاهم از محل زندگی ام دور بود روزهایی که میرفتم دانشگاه ده تا کار رو باید رسیدگی می کردم. اون روز هم با عجله رفتم دانشگاه و کلی کار انجام دادم و داشت دیر میشد باید خودم رو به اون موسسه میرسوندم برای امتحان. اومد بیرون دانشگاه و هرچی منتظر شدم نه اتوبوس اومد و نه تاکسی. تصمیم گرفتم پیاده و تقریبا بدو بدو تا یه جایی برم تا تاکسی پیدا کنم. در همون زمان یه تاکسی کنارم نگه داشنپت. یه آقای سن و سال دار با موهای سفید و لبخند مهربون. بنده خدا وقتی دید خیلی استرس دارم با وجود اینکه مسیرش نبود منو تا ایستگاه تاکسی بعدی رسوند و کرایه هم نگرفت و من هم بالاخره به موقع به امتحانم رسیدم. هیچوقت مهربونی اش رو فراموش نمیکنم. امیدوارم اون پدر مهربون هرجا هست سلامت و موفق باشه. :-)




  61. زینب غضنفری
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    من یک هنر جوی گرافیکم,و وسایل و بارم همیشه برای رفت و آمد به هنرستان زیاده, و البته با اتوبوس یخت تر هم میشه,یک دفعه ک بعد از یک روز پر کار بعد از ظهر با مقدار زیادی وسایل اعم از آرشیو و گواش و بوم…به خانه باز می گشتم,وقتی وارد اتوبوس شدم پس از مدت ها یک صندلی خالی نظرم رو جلب کرد,خیلی وقت بود صندلی خالی در اتوبوس گیرم نمی آمد, همین طور که نشستم, در ایستگاه بعد یه خانم مسن وارد شد که بی چاره نفس نفس میزد,با اینکه هنوز خسته بودم,در یک تصمیم آنی بلند شدم و جایم را به ایشان دادم,ایشان هم کلی تشکر کرد و انرژی مثبت برایم فرستاد, قبلا این کار را دیده بودم ولی فکرشو نمی کردم که انقدر برای آدم لذت بخش باشد:)




  62. مهدیس
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یه روز تابستون پارسال چندتا کار اداری داشتم هوا خیلی گرم و بود و منم کلافه بودم چند جا رفته بودم اما کارم درست نمیشد یا متصدی مربوطه (طبق معمول اداره های ایران) نبودش یا اگرم بود یه بهونه کوچیک میگرفت و مرخصم میکرد دیگه داشتم دیوونه میشدم به یکی از دوستام زنگ زدم ببینم میتونه کمکم کنه چون اون قبلا این کارا رو انجام داده بود اونم بهم گفت هر جا هستم بمونم تا یه زنگ بزنه بعد از ده دقیقه بهم زنگ زد و گفت که برام فلان اتاق مدارکمو تحویل بدم و برگردم کارم درست شده اولش تعجب کردم اما بعد از اینکه رفتم و مراحل انجام شد فهمیدم اون آقاهه دایی دوست منه و دوستم زنگ زده و ماجرای منو بهش گفته انقدر خوشحال و سبک شده بودم که حد و حساب نداره واقعا مهربونی دوستم خیلی کمکم کرد❤




  63. فاطمه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    همین چند روز پیش داشتم از آموزشگاه برمیگشتم دیدم یه خانوم با یه پسر کوچولو دم پل هوایی نشسته بودن منم فکر کردم شاید این پول کمی که همراه منه زیاد کمکشون نکنه خواستم یه سیب واسه پسر کوچولوعه بخرم رفتم به آقاهه گفتم “ببخشید آقا,میشه یه دونه سیب بخرم ” پرسید “یه دونه؟! ” گفتم “بله, اگه میشه” منم یه دونه سیب برداشتم پولمو در اوردم که حساب کنم دیدم اقاعه گفت مهمون من(فک کنم دلش واسم سوخت?)
    بعد رفتم سیبو دادم به پسرکوچولو شاید بیشتر از اون پسره خودم خوشحال شدم و این منو تا آخر روز خوشحال نگه داشت




  64. سپيده
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یروز با دوستم داشتیم از بازار تجریش آلوچه میخریدیم انقد ذوق زده شده بودیم ک یادمون رفت پولشو بدیم دوستم ک رفت داخل حساب کنه من داشتم تندتند آلوچه میخوردم ک یهو یه خانم مسن با مهربونترین صدای عالم گفت مراقب باش سردیت نکنه مامان جان
    انقد حرفش به دلم نشست چون خودم مادر ندارم هنوزم حسشو یادمه




  65. تينا
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یه روز ماشینم رو توى یه خیابون پارکـ کرده بودم با بى حوسلگى تمام رفتم کارمو انجام دادم اومدم دیدم یه ماشینِ دیگه دوبل بقل من گذاشته جورى که با صد تا فرمون باید میرفتم عقب میومدم جلو تا در بیام ، همون لحظه از اون سمت خیابون از تاکسى پیاده شد و بدون اینکه من چیزى بهش بگم اومد کلى کمکـ کرد و من و از اونجا در آورد بعدشم یه لبخند زد منم گفتم واقعاً ممنونم ازتون و خیلی مهربون گفت کاری نکردم که ، بعدشم رفت..
    با اینکه اون روز واقعاً حالم بد بود اما مهربونى اون خانم واقعاً یه حس خیلی خوبی بهم داد ..❤️




  66. raheleh
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    سلام رنگی رنگی عزیزم.یه روز ک نزدیک بود تصادف کنم و افتادم کف خیابان و حسابی ترسیدم رنگم رفته بود اول اینکه تمام ماشینا بخاطرم نگه داشتن تا من از روی زمین بلند بشم و حتی ماشین هایی ک اونور تر بودن و متوجه حال بد من شده بودن و ب محض اینکه پام رسید پیاده رو کلی گریه کردم از ترس و این که دوتا خانوم خیلی مهربون دستمو گرفتند شونه هامو مالیدن ..کلی دلداری بهم دادن و حتی میخواستند منو برسونند اما مهم تر از همه اینکه اونا خودشون رو جای من گذاشته بودند و ب اندازه من حول شده بودند و این مهربونیشون خیلی حالم رو خوب کرد.




  67. شبنم
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    از خاطرات خوب که با آدمهای غریبه برایم پیش اومده و بعد به دوستیهای زیبا شده در زندگی ام کم نیست.
    سال گذشته تصمیم گرفتیم که برای بانوان مناطق محروم اشتغال در زمینه صنایع دستی راه اندازی کنیم و در بخش فروش محصولات به سرتاسر ایران کمک نیاز داشتیم.
    اطلاعیه تو گروههای تلگرام گذاشتیم بعد از مدتی یک دوست از آذربایجان غربی پیام داد و با همدیگر صحبت کردیم و گفت یک دوست عزیزی هست که خالصانه کمک میکند و خیلی مهربون هستند. شمارشون دادند و با دوست عزیز تماس گرفتم و صحبت کردم و جالب اسفند ماه کنگره ای در تهران بود و قرار بود تهران بروم و به ایشان گفتم اگر دوست دارند، بیایند.
    ایشان هم تهران آمد و همدیگر را دیدیم و الان دو دوست خوب برای هم هستیم.




  68. فاطمه خانوم
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یه روز من و همسرم رفتیم یه آش فروشی و چون کم غذا هستیم فقط یه ظرف آش سفارش دادیم. اینقدر از طعم آش خوشمون اومد و با لذت میخوردیم که آقای مهربون آش فروش با یه ظرف آش دیگه اومد و گفت اینقدر با لذت میخوردید و دلم خواست یه ظرف دیگه بهتون تقدیم کنم. خیلی کارشو دوست داشتیم. پیرمرد مهربون




  69. فاطمه خانوم
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    من میخوام از مهربونی خودم هم بگم کاشکی اینم تایید کنید. حتما که نباید از مهربونی دیگرون بگیم.
    سر کوچه ما تره باره. یه روز وقتی از سر کار اومده بودم داشتم ماشینو میبردم تو پارکینگ چشمم خورد به یه خانوم مسن که کلی خرید کرده بود و نشسته بود کنار دیوار خستگیش در بره، ازش پرشیدم خونتون کجاست گفت ۳ کوچه اونورتر ماشینو مجدد روشن کردم بردم اونو رسوندم و برگشتم خونه. فرقش برای من نهایت ۵ دقیقه بود ولی اون خانوم یه دنیا ذوق کرد




  70. سوسن
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    دوستی داشتم در دوران دبیرستان ک خیلی با هم صمیمی نبودیم ولی خیلی احساس راحتی باهاش میکردم و بینهایت نسبت بهم بامعرفت بود
    هنوز باهم در ارتباط بودیم طی دوران دانشگاه ک با خانوادش از ایران رفتن.خیلی ناراحت بودم از رفتنش چون یه دوست خوب رو داشتم از دست میدادم و یه سری حرفها و درد دلها رو فقط ب اون میتونستم بزنم و اون بود ک واقعا حرفامو درک میکرد
    حدودا از رفتنش هشت یا نه ماه میگذشت ک یه روز یه شماره یه خیلی عجیب و غریب بهم زنگ زد,و من ک همیشه گوشیم رو سایلنته و خودمم نزدیکش نیستم اون روز، اون موقع، گوشیم دستم بود
    با اکراه و دودلی جواب دادم،آخه شماره ناشناس هم جواب نمیدم من،چ برسه ک شمارش ۱۵ یا ۱۶ تا عدد بی ربط داشته باشه?
    تا الو گفتم جمله های بعدیم جیغ و خوشالی و بالا و پایین پریدن بود….دوست عزیزم مریم پشت خط بود. از فرسنگ ها دورتر از من و با این روزگار زودگذره مجازی و فیک ترجیح داده بود ک صدای همو بشنویم
    اون لحظه احساس خوشبخت ترین آدم دنیا رو داشتم ک جایی ک ممکن نبود ازش یاد شده بود?




  71. نازنین
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    تصادف کردم, واقعا نمیدم چی شد فقط چشمامو باز کردم دیدم تو اتوبان ماشینم خلاف جهت ماشینا ایستاده و سیل ماشینه که به سمتم میاد, بهت زده ماتم برده بود که چیکار کنم, ماشینا بوق میزدنو رد میشدن هر کدوم با سرعت بیشتر, هی ترسم زیاد تر میشد که نکنه حالا که ون سالم به در بردم یه ماشین از جلو بهم بزنه و کار تموم, که یهو در ماشین باز شد, یه اقایی اومد کمکم, ماشینمو حرکت دادو برد اونطرف و ایستاد تا پدرم بیاد, کار خوبشو هیچوقت فراموش نمیکنم وقتی که هیچکس واسه کمک بهم نیومد ولی اون اومد




  72. فاطمه کبیری
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    سلام!
    به نظر من مهربونی که ما میکنیم یه زنجیره توی یه حلقه ای هست که تهش دست خودمونه!
    یه بار داشتم میرفتم خونه یه پسر بچه دیدم که دو سه تا کوچه بالاتر از خونه ما دستش به زنگ خونشون نمیرسید، تابستون بود و هوا خیلی گرم بود خیلی گناه داشت! همون جور که داشتم میرفتم سمتش یه آبنبات خوشمزه هم از کیفم در آوردم و بهش دادم و زنگ رو زدم.
    دقیقا فرداش توی راه خونه کیف پولم رو گم کرده بودم داشتم دنبالش میگشتم و همون لحظه اون پسربچه رو دیدم و ازش پرسیدم یه کیف ندیده که بهم کیفم رو داد!
    حتی یه مهربونی خیلی کوچیکِ دو قدمی، بهمون یه عالم حس خوب میده و شادی بخش تر اینکه اونجایی کهم نیازش داریم بهمون برمیگرده!




  73. حنانه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    پارسال ۱۲ آذر که تولدم بود داشتیم با یکی از اعضای کادر مدرسمون صحبت میکردیم و حرف از این شد که پنج شنبه تولدمه وقتی تبریک نگفت خودم به حالت تیکه بهش گفتم تبریک میگم ممنون ایشونم با لبخند و مهربونی گفتن چون اربعینه تبریک نگفتم
    پنج شنبه صبح رفتم کلاس ریاضی توی موسسه ای که وابسته به مدرسمونه . مسئول اموزشگاه و مدیر مدرسه و معلم همه تولدمو تبریک گفتن و من شوکه از اینکه از کجا متوجه شدن؟
    مسئول موسسه گفت بعد کلاس بیا پیشم کارت دارم . کلاس که تموم شد رفتم پیشش گفت کیفتو باز کن , باز کردم یهو یه کادو گذاشت تو کیفم و گفت از طرف خانم x (همونی که بهم تبریک نگفته بود) از شدت شوق و هیجان نمیدونستم چیکار کنم تا اومدم بیرون بازش کردم یه خرس آویز بود . این خرس شد بهترین کادوی تولدم و هروقت میبینمش یاد مهربونی اون خانم میوفتم




  74. صبا
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    نزدیک اول مهر بود. یه شب تو شهر کتاب اصفهان با خانواده م داشتیم کتاب میخریدیم، یهو چند تا بچه همسن و سال خودم اومدن تو و شروع مردن به لواشک فروختن. پدرم اونا رو دید و رفت پیششون. اونا گفتن چون خانوادشون پول خرید لوازم التحریر ندارن مجبورن لواشک بفروشن.
    پدرم و اون بچه ها رفتن قسمت لوازم التحریر و با هم چند تا دفتر و مداد و خودکار برداشتن و پدرم هزینه شو داد.اون روز
    واقعا احساس خوبی داشتم مطمئنم اون بچه ها هم همین احساس رو داشتن. با اینکه در مورد من نبود ولی منم به اندازه بچه ها خوشحال شدم.




  75. صبا
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    همین چند هفته پیش توی پارک با دوچرخه م داشتم بازی میکردم. موقع برگشتن به خونه،
    نتونستم از قسمت شیبدار پارک دوچرخه رو ببرم.
    یه لحظه نزدیک بود کنترلم رو از دست بدم و با دوچرخه بیفتم که یهو دیدم دوچرخه م رفت بالا.
    تا به خودم اومدم دیدم یه آقایی دوچرخمو برده بود بالا و بدون اینکه حتی منتظر جوابی از طرف من باشه رفته بود.
    با اینکه اون روز کار فوق العاده ساده ای انجام داد اما به دلم نشست و اگه همین کار ساده انجام نمیشد ممکن بود هم من از اون ارتفاع بیفتم هم دوچرخه بیفته روم… هیچوقت این لطفشو فراموش نمیکنم




  76. somaye
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    سلام
    من اکثر مواقع راه دانشگاه تا خونه رو با اتوبوس برمیگردم و خیلی پیش اومده افرادی رو دیدم که بخاطر افراد مسن تری که ایستادن براشون سخت بوده بلند شدن و جاشونو دادن به اونا و این منو خیلب خوشحال میکنه




  77. شقایق
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    سال آخردبیرستان بودم که یه روز خواب مونده بودم و خیلی دیرم شده بود وقتی داشتم میرفتم مدرسه تو راه متوجه شدم کیفم رو اشتباه برداشتم برگشتم خونه و کیفم رو عوض کردم.با عجله رفتم سوار تاکسی شدم و آخر مسیر وقتی میخواستم کرایه رو حساب کنم متوجه شدم کیف پولم رو جا گذاشتم از خجالت نزدیک بود آب بشم ولی راننده تاکسی یه آقای مهربون بود که خیلی خونسرد گفت اشکالی نداره و میخواست بهم یه پولیم بده که موقع برگشتن به خونه لازمم میشه ولی نتوستم قبول کنم و باکلی خجالت تشکر کردم و رفتم مدرسه…




  78. فاطمه
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یادمه موقع امتحانات نهایی بود و من خیلی استرس داشتم و متاسفانه از حول و استرسم ادرس حوزه امتحانیم یاد رفته بود یادمه همه ی خیابونارو رفتم اما نتونستم حوزه رو پیدا کنم با گریه برگشتم مدرسه خودمون موضوع رو به مدیرمون گفتم اونم گفت الان که خیلی دیر شده خودت نمیتونی بری بعد به همسرشون که اومده بود مدرسه گفت و اونم قبول کرد منو برسونه خدارو شکر تو دقیقه های اخر رسیدم و از امتحان جا نموندم.هیچ وقت این مهربونیشونو فراموش نمیکنم.




  79. مونس
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    سلام
    یک روز صبح که خواستم برم مدرسه سوار تاکسی شدم و یک پنج هزار تومنی در آوردم تا کرایه تاکسی رو حساب کنم ولی اون آقای راننده بد اخلاق گفت که پول خورد نداره وپولم رو پس داد من چون زود ناراحت میشم و آدم خجالتی هم هستم زود داشت گریم میگرفت که من الان چیکار کنم تا پول تاکسی رو بدم بعد دیدم یه خانم کارمندی که تازه باردار هم بود دست کرد تو کیفش و وقتی داشت کرایه خودش رو حساب میکرد به اون آقای راننده گفت کرایه این خانم رو هم حساب کنید
    اون لحظه انگار کل دنیا روبه من داده بودن وتو چشمام اشک چمع شد وبا همون حالت با نگاهم از اون خانم مهربون دوست داشتنی تشکر کردم




  80. بهار
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    یک روز بعد از امتحان سخت ریاضی که کلی خسته شده بودم و ناراحت بودم که نتیجه مطلوب نباشه دوستم منو دعوت کرد به یک بستنی خوشمزه و من هم برای تشکر از اون براش یه شاخه گل خریدم




  81. maryam
    ۲۴ تیر ۱۳۹۶

    امروز خیلی گرم بود. یه گربه کوچولو تشنه و گرسنه زیر سایه یه ماشین بی حال خوابیده بود. من یه کنسرو ماهی خریدم و بهش غذا دادم. انقدر گرسنه بود که با چشم هم زدنی همشو تموم کرد. ولی دو تا گربه دیگه اومده بودن و غذا میخواستن. در حالی که میخواستم برم و بازم براشون غذا بخرم دو تا خانم دیگه با چند تا کنسرو ماهی اومدن و گفتن ما از کار شما خوشمون اومد و خواستیم ما هم برای بقیه شون غذا بخریم. گربه ها با لذت شروع به غذا خوردن کردن و من کلی ذوق کردم از این همه مهربونی دو تا خانم …




  82. فاطمه
    ۲۵ تیر ۱۳۹۶

    سلام
    خیابون خیلی شلوغ بود و من چند دقیقه ای میشد که کنار خیابون ایستاده بودم تا رد بشم.بالاخره یک ماشین برام نگه داشت و به من لبخند زد و این منو خیلی خوشحال کرد:)




  83. مريم كرمي
    ۲۵ تیر ۱۳۹۶

    دو سال پیش من تصمیم گرفته بودم برای ادامه تحصیل مهاجرت کنم اما چون اینجا دانشگاه قبول شده بودم ، اینکه سنم کم بود و جدا شدن از خانواده سخت بود واسم ، مردد بودم که چه کار کنم.
    تا اینکه دانشگاه تهران قبول شدم و تصمیم گرفتم برم و ثبت نام کنم . وقتی رسیدیم فرودگاه تهران یه اقا کنارم نشستن و پرسیدن شارژر دارم ! همین سوالشون باعث شد کل زندگی من یک شبه با یه سوال تغییر کنه. از قضا اوشون هم دانشگاه تهران بودن ، حرفاشون روی من چنان تاثیری گذاشت که باعث شد من دو روز بعد برم و امتحان ایلتس رو که نمیخواستم بدم و یک ماه بود دیگه نخونده بودم براش رو با یه نمره فوق العاده عالی بدم .
    حالا بعد از این دوسال وقتی به اون روز فکر میکنم ، با خودم میگم شاید این اقا رو خدا سر راه من قرار داد که منو به راه درست و هدایت کنن.
    درسته دیگه اون اقا رو ندیدم و اصلا نمیشناختمشون اما همیشه دعا میکنم براشون که هر جا هستن موفق باشن و بدونن که با حرفاشون تونستن اینده یه دختر ١٨ ساله رو تغییر بدن.




  84. مــُنا :)
    ۲۵ تیر ۱۳۹۶

    ب کارما اعتقاد دارم…شدید…
    این درست نیست ک وقتی ب یکی لطف و مهربونی میکنین منتظر باشین ک چنین کاری رو یکی واستون انجام بده….ولی ته قلبتون مطمئن باشین ب خودتون برمیگرده…
    خیلی اوقات برای کسی ک کارت اتوبوس نداره کارت میزنم و پولش رو قبول نمیکنم…ی بار ی خانوم مسنی تو ایستگاه اتوبوس ازم پرسیدن ک ۵۰ تومن پول خورد دارم؟ و من گفتم ک نه متاسفانه… و گفتن که کارتشون شارژ نداره و واسه اتوبوس پول خورد ندارن..
    فهمیدم ک همون خطی ک من میخوام سوار شم رو سوار میشن گفتم ک نگران نباشن و من واسشون کارت میزنم…
    تو اتوبوس کنارشون نشستم و کلی دعا میکردن و تشکر میکردن ازم… و میگفتن ک خجالت میشکیدن یکی همینجوری واسشون کارت بزنه و حس گدایی بهشون دست میداده با اینکه پول داشتن ولی خورد نبوده…
    من کار ابدا کار خاصی نکردم ولی حرفا و محبت های اون خانوم خیلی ب دلم نشست…
    ی بارم از کلاس برمیگشتم و دیدم وااای هر دو کارتم شارژ نداره و هیچیییی پول همراهم نیست…فقط کارت بانکی باهامه…ی خانوم با مهربونی برام کارت زدن و گفتن ک برای همه پیش میاد :)




  85. مــُنا :)
    ۲۵ تیر ۱۳۹۶

    میخوام از مهربونی دبیـر عربیـم بگم.
    میگفتن ک سال ها پیش وقتی داشتن تدریس میکردن یکی از شاگردا بخاطر گرما و سرمای متفاوت اون روزا گفتن ک چقدر یاد زلزله بم افتادن (که چند ماه قبلش اتفاق افتاده بود) اینو ک گفتن خیلیا تایید کردن و یهو یکی از شاگردا با حال بد و چشم های گریون از کلاس خارج شدن… دبیرمون پیگیری ک کردن متوجه شدن تماااااام خانواده و فامیل اون دختر تو زلزله از بین رفتن و حالا تو مشهد و پیش یکی از فامیل های بسیار دور و مسنشون زندگی میکنن…
    خلاصه دبیرم خیلی سعی کردن بهش نزدیک بشن و مثل دو تا دوست شدن و باهم پارک میرفتن…استخر میرفتن و…
    دبیرم ب فکرشون میرسه ک برای اون دختر یک وکیل بگیرن و این باعث میشه ثروت بسیااااار زیادی به این دختر و دختر خالش که از تمام فامیلشون همین دو نفر زنده موندن برسه…
    با اجازه خود اون دختر دبیرم اتاقش رو پر از وسیله میکنه و براش ی کم لباس و اینا میخره و با بخش دیگه ای از اون ثروت کلاسای کنکور خیلی خوب ثبت نام میکنه و کلا خیلی پیگیرش میشن چون کسایی هم ک سرپرستیش رو ب عهده گرفته بودند خیلی مسن بودن و بخاطر شرایط سنیشون خیلی نمیتوستن همدم و راهنمای خوبی برای اون دختر باشن!
    و در دانشگاه و رشته ی خیلی خوووبی پذیرفته میشه…و با پسر معاون همون مدرسه ازدواج میکنه و همیشه ب دبیرم میگفته ک چهره ی معاون مدرسه خیلی اونو یاد مادرش مینداره :)
    الان اون دختر کانادا زندگی میکنه…و زندگی خیلی خوبی داره…و هنوزم احوال پرس دبیرم هست…
    چون کل داستان نقل قول بود ممکنه خیلی خوب و دقیق تعریف نکرده باشم
    ولی کاش ماهم سعادت اینو پیدا کنیم ک چنین تغییر بزرگی در زندگی یک نفر ایجاد کنیم:)))
    بیخشید طولانی شد!




  86. مــُنا :)
    ۲۵ تیر ۱۳۹۶

    زلزله ای که تو مشهـد اومد باعث ترس خیلیا شد…
    هممون دلواپس بودیم  و تازه شاید خانواده من از همه ریلکس تر بودند… ولی تو اون روزها ک مدام پس لرزه میومد و همه دلهره داشتیم ک برامون فردایی وجود داره یا نه بخصوص اون شبی ک توی خیابون گذروندیم…کافی بود ی سر ب دنیای مجازی بزنین ی عالمه ادم مهربون و حتی غربیه داشتن اروممون میکردن…




  87. bhr_qz
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    یه روز دبیر عربیمون گفتش کع جلسه ی بعد باید یه عکس بیتزید کع تو خونه رنگش کرده ی
    باشید ولی من به دلیل یه مشکلاتی نتونستم اون کارو انجام بدم بعدش یکی ازدوستام کهدوتا عکس به جای یه عکس اورده بود یکی از عکساشو داد به منو حتی خودش برام رنگش کرد و من خیلی خیلی خوش حال شدم و تونستم نمره عملی درس عربیم رو بگیرم




  88. مائده
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    من یه دختر خاله دارم که دوازده سال ازم کوچیکتره .یه که خونه مادربزرگم بودیم برای ساکت کردش (گوشی خالمو میخواست) گوشیمو دادم دستش کنارش بودم که خراب کاری نکنه یهو دیدم گوشیمو برد اتاق و نمیذاشت منم پیشش باشم عصبی شدم بغلش کردم از سر راه گذاشتمش کنار و گوشیمو برداشتم و اونم گریه خالمم آرومش کرد.دو دقیقه نگذشت عصبانیت من هنوز سرجاش بود و عذاب وجدان? که مامانم اشاره کرد نگا اومده کنار تو نشسته آشتی کنه .اونروز تازه فهمیدم میگن بچه ها پاکن ینی چی .امیدوارم منو ببخشه?




  89. مائده
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    برای خرید عروسی رفته بودیم جمهوری ولی چون پنجشنبه/جمعه بود بسته بود اونجا یه خانمی بود که مثل ما دنبال لباس مجلسی بود باهم تصمیم گرفتیم که بریم جای دیگه سر بزنیم سوار بی ار تی شدیم و همه چی اتفاقی شد که ما اونجا رو باهم گشتیم درسته هیچی پیدا نکردیم ولی با یه آدم خوب آشنا شدیم که اصلا تو اون مدت احساس غریبی نکردیم آخرشم باهم سوار مترو شدیم.




  90. بهاربانو
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    به روز از سوار تاکسی شدم و پول خورد همراهم نبودم همه کیفم زیرو رو کردم ولی پیدا نکردم راننده هم پول خورد نداشت با خودم گفتم وقتی پیاده شدم میرم سریع خورد میکنم میام کاریه میدم که خانم بغل دستم نشسته بود پولمو حساب کرد انقد متعجب شده بودم که نگو.گفتم چطور پس بدن کجا میتونم ببنمتون؟؟؟گفت نیازی نیست همین مقدار صدقه بده و من تماما لبخند شدم و یادم آومد خوبی کنی چقدر زود سر راهن قرار میگیرد :)




  91. پانیذ
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    کسایی که از مترو استفاده میکنند،مخصوصا ایستگاه های شلوغ ..میدونن که بعضی وقتا واقعا چقدر همه ی مردم با عجله از ایستگاه میان بیرون تا به سمت تاکسیا برن
    یه روز توی همین شلوغیا یه خانوم مسن داشتن میومدن که وارد ایستگاه بشن..پاشون گی کرد به لبه ی پله و افتادن
    فکر نمیکردم این مردمی که انقدر عجله داشتن وایسن و کمک کنن..ولی بیشتره مردم رفتن سمت اون خانوم،دستشو گرفتن و بلندش کردن..حتی وسایلشم تا جلوی آسانسور براش بردن..
    اون روز از این حرکت کلی حس خوب گرفتم??




  92. پانیذ
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    یه روزم تو زمستون که خیلی پول همراهم نبود و خسته داشتم از کلاس برمیگشتم
    داشتم فکر میکردم برم ی چیزی بخورم که یه پسر بچه ی ۴ ۵ساله که ادامس میفروخت اومد جلوم
    بهم گفت خاله برام ذرت میخری؟
    یه ذرت فروشی دقیقا کنارمون بود و کلی بوی خوب راه انداخته بود
    پولمو دادم و براش یه لیوان بزرگ ذرت گرفتم
    اونروز تو سرما محبور شدم حتی یه مسیری رو پیاده برم
    ولی کاره خوبم کلی دلمو گرم کرد?
    حتی دیدم توی اون هوای سرد لباسای مناسبی نداره
    وقتی به بابام گفتم،بهم پول داد و گفت اون بچه رو ببرم و مثل داداش خودم براش لباس گرم بگیرم
    این دوتا اتفاق توی زمستون یه عالمه حس خوب برای من داشت?




  93. پانیذ
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    یه بار توی یه کوچه ی خیلی خلوت داشتم میرفتم که یه اقایی مزاحم شد
    تنها جایی که پیدا کردم اون لحظه یه مغازه بود
    حالم خیلی بد شده بود
    رفتم اونجا نشستم..صاحب مغازه از پسرش خواست منو با ماشین برسونه خونه..
    حتی دید حالم اصلا خوب نیست یه نیم ساعتی رو توی خیابون همینجوری چرخید تا من بهتر شم
    هیچوقت لطفشو فراموش نمیکنم?




  94. حامیِ روباه های کهکشون راه شیری :)
    ۲۶ تیر ۱۳۹۶

    ?میدونین،وقتی فهمیدم چقد?میکرو کارهای ساده? میتونن حال آدمو خوب کنن، که مامانم بعد حموم حوله ی گرم بم داد و بابام مغز های تخمه رو واسم جدا کرد و خواهرم تهِ شکلاتیِ بستنیشو ?باهام نصف کرد و رستورانچی بهمون چای داد ☕️واسه افطار، بدون اینکه حساب کُنَتِش و ?گنجشک پشت پنجره عم کنسرت دادُ ?گل ناز پشت پنجره عم با تموم بی آبیا که کشید، گلای قرمز داد :)
    برای تموم زندگان و مردگان ?منظومه شمسی و مشتقات بابت این که بدون چشم داشت با تک تک سلول هاشون در تلاشن تا به کل این دنیا مهربونی کنن، زندگی خوشحالانه آرزومندم D:

    شمام بنویسین:rangirangi.com/kindness-book




  95. لي لي
    ۲۷ تیر ۱۳۹۶

    چند وقت پیش دندون عقلم رو کشیده بودم به خاطر همین چند تا بستنی خریده بودم و داشتم میرفتم خونه، دم یکی از این سطل آشغال بزرگهای توی خیابون ، یه پسر بچه ده دوازده ساله از این بچه هایی که زباله ها رو تفکیک میکنن، تا کمر خم شده بود توی سطل، همین که سرش رو گرفت بالا توی یه لحظه بهش گفتم بستنی میخوری و هنوز به جواب اون نرسیده یه بستنی گذاشتم تو دستش، راستش این حرکت خودم خیلی بهم چسبید به خصوص که کاملا دلی و بدون تفکر این کارو کردم:)))




  96. FAFA
    ۲۷ تیر ۱۳۹۶

    سلام . این مطلب شاید خیلی هم با مواردی که قید کردید مطابقت نداشته باشه ولی دوست داشتم که براتون بنویسم . سه روز پیش در شمال کشور به یکی از فروشگاه های ترکیه ای که تو ایران شعبه داره رفته بودم و مشغول خرید کردن بودم و چند تا بلوز برای خودم برداشته بودم و داشتم بقیه لباس ها رو نگاه می کردم که یکمی اونطرف تر یکدفعه یک پسر بچه هشت یا نه ساله با سرعت دوید و چهار پنج تا از چوب لباسی هایی که بلوز های تور توری که بافتش پارچه نبود (و یه تیکه هایی از لباس فرض کنید که مثل نخ های کلفتی بود که به صورت عمودی و افقی روی هم دوخته شده بودنو) انداخت زمین . خواهرشم که حدود سه یا چهار سال بزرگتر از پسر بچه بود و دنبالش کرده بود با دیدن بلوزهایی که به زمین افتاده بود خیلی عادی نگاشون کرد و گفت : آفرین و رفت . منم با کمی تعجب از عکس العمل خواهر بزرگتر همچنان داشتم اون پسر بچه رو نگاه می کردم که چوب لباسی ها رو برداشته بود و سعی می کرد آویزونشون کنه اما گوشه های چوب لباسی توی بافت لباسا گیر کرده بود و یکی از بلوزا افتاده بود زمین ولی اون داشت سعیشو میکرد بنده خدا ! من رفتم طرفش و کمک کردم لباس هارو جدا کردم و در نهایت اونارو ازش گرفتم و گفتم بده به من درستش می کنم و اونم انگار که عجله داشت سریع اونارو به من داد و یه ببخشید زیرزیزکی گفت و منم با لبخند بهش گفتم خواهش می کنم . از ببخشید گفتنشو ،عجله داشتنش خندم گرفته بود . اونم دوباره دوید و رفت .اینو ننوشتم که بگم خیلی کار خوب و مهمی کردم فقط دوست داشتم اون حال خوبمو بعد از این کار بگم و بی ربطم ندیدم این مطلبو به پروژه رنگی رنگی .




  97. صدف
    ۲۷ تیر ۱۳۹۶

    یه با بارون خیلی شدید میومد.من و یه آقا هم زمان از تاکسی پیاده شدیم و من تا تاکسی بعدی باید یه مسیری رو پیاده میرفتم.اون آقا گفتن چتر نداری بیا تا دم تاکسی با چتر من بریم.بدون اینکه به من نگاه کنه یا حرفی بزنه بعدم که منو با چترش رسوند دم ایستگاه تاکسی رفت.از اینکه یه آقا بدون توقع به یه خانوم کمک کرد خیلی خوشحال شدم.




  98. صدف
    ۲۷ تیر ۱۳۹۶

    یه چیز دیگه هم یادم اومد.
    انتخابات امسال که خیلی صف ها طولانی بود خیلی هوا گرم بود همه توی آفتاب منتظر بودن.یه خانومی چندتا آب خرید به هرکس که تشنه ش بود یه بطری داد




  99. marykh98
    ۲۸ تیر ۱۳۹۶

    یادمه هزینه اتوبوس حدود ۹۰۰ تومن میشد و اون روز اعتبار کارت متروی من تموم شده بود و به راننده ۱۰۰۰ تومن دادم ولی اون چون ۱۰۰ تومن باقیش رو نداشت که بهم پس بده اون ۱۰۰۰ تومن رو به من برگردوند :)




  100. اریسا
    ۸ مرداد ۱۳۹۶

    با دیدنش همیشه حالم خوب میشه




  101. جانان
    ۸ مرداد ۱۳۹۶

    بچه های کوچولوم خوب بلدن حالمو خوب کنن
    یه روز که از صبح کارام همه جا به بن بست خورده بود، خسته و کلافه رفتم کلاس. با اینکه همیشه سعی میکنم همه چیز رو پشت در کلاس بزارم و شاد و خندون برم کلاس اما بچه ها باهوش تر از این حرفان
    آتریسا کوچولو اون روز نیم ساعت بعد از کلاسش دوباره با مامانش برگشت برای اینکه خانم معلمش رو با یه شکلات خوشحال کنه، خب موفقم شد
    یا یه روز دیگه که یه خانم معلم سرما خورده رفت کلاس، بزرگمهر مهربون تصمیم گرفت شیر و بادوم هایی که مامانش براش گذاشته بود رو با خانوم معلم تقسیم کنه تا زودتر خوب شه
    اصلا دیدن این حجم از مهربونی خالصانه هر مشکلی رو حل میکنه برام
    بچه ها رنگی ترین آدمای دنیا هستن




  102. وصال
    ۹ مرداد ۱۳۹۶

    یادم میاد کلاس سوم بودم اون سال واقعا تلاش می کردم تا توی پایه ی خودم نمونه باشم
    قرار بود برای آزمایش علوم هر کسی یه گیاه به مدرسه ببره و من گیاهی رو که از پارک آورده بودم جاگذاشتم
    دم در مدرسه یه درخت اقاقیا بود خواستم یکی از گلا رو ازش بکنم تا دست خالی نباشم ولی اون موقع قدّم فقط ۱۴۰ سانت بود و دستم به هیچ کدوم از گل هاش نرسید کم کم بغضم داشت می ترکید که خانومی که اون طرف وایساده بود با مهربونی اومد و کمکم کرد
    با این که اون روز اون گل خیلی به دردم نخورد و همون طور به خیر گذشت ، اما همیشه با دیدن درخت اقاقیا و عطر خوشش یاد اون خاطره ی قشنگ میفتم




  103. نگاری
    ۱۶ مرداد ۱۳۹۶

    ۴ سال پیش یه مشکل دانشگاهی داشتم که خیلی باید از این دفتر به اون دفتر می رفتم تا کارم درست شه. ته دلم یه حسی میگفت نمیشه اما من تا تهش رفتم. یکی از روزا تو بیرون دفتر یکی از مسئولین دانشگاه یه دختری بود که اونم مشکل داشت ولی وقتی داستان منو شنید انقد مهربانانه و دوستانه بهم گفت کارت درست میشه مطمئنم درست میشه و … با اینکه کارم درست نشد و ارشد مستقیم نشدم! ولی دلگرمی اون دختر مهربون هیچ وقت یادم نمیره. شاید بغض و ناامیدیمو واسه یه مدتی از بین برد :)




  104. نادیا
    ۷ شهریور ۱۳۹۶

    من یه روز که نه چند هفته خیلی ناراحت بودم خیلی حال و هوای کنکور و درس حالمو گرفته بود!به سرم زد برم به یکی از موسسه های محک پیش بچه های سرطانی رفتم اونجا با چندتا دفتر های رنگی رنگی و پیکسل و یه عالمه چیز بین خودمون بمونه اونا رو با پول عیدیم گرفتم بعدش دادم به اون بچه های گل… چقدر مهربون بودن…. یکیش انقد ذوق کرد بوسم کرد انقد حال دلم خوب شد…. بعدش اومدنی خونه یه قاصدک نشست رو کیفم … خیلی روز عجیبی بود




  105. فاطمه
    ۱۵ شهریور ۱۳۹۶

    یه روز بارون شدیدی میومد، آقای محترمی من و دوستم رو تو پارک دید که خیس خیس شدیم و چتر نداریم. گفت میتونین یکیتون بیاین زیر چتر من راه برین که خیس نشین. کار ما از کار گذشته بود ولی حس خوبی بهمون داد و تا یه مسیری باهاش همصحبت شدیم.

    یه مدتی حالم گرفته بود از این که خوابگاهی ام و حتی خودم باید برم صف نون وایسم. یه بار یه آقایی تو نونوایی از درس و رشتم پرسید، تحسینم کرد، از آرزوهای خودش برای دخترش گفت و آخرش یه تیکه سنگک کنجدی بهم داد.




  106. mohadese.s.h
    ۲ مهر ۱۳۹۶

    چند روز پیش که رفته بودیم مشهد شب آخر که رفتیم حرم حدودا ساعت نزدیکای ۲ بود..
    منم حال جسمیم خوب نبود ازین طرفم نمیتونستم حرم رو نرم…
    چون از بچگی من عاشق امام رضا بودم و هستم..
    به زور رفتیم داخل
    یعنی درواقع هم شلوغ بود هم من نمیتونستم تندتند راه بیام
    وقتی رفتیم توی صحن انقلاب نشستیم
    من فقط به گنبد طلاییش نگاه میکردم و سعی میکردم تصویرش رو برای بار بعدی توی ذهنم داشته باشم
    بابام داشت میگفت هرکی اینجا گریه ش بگیره یعنی دلش پاکه و دعاهاش مستجاب میشه
    خب راستش رو بگم اولش گریم نگرفت ولی بعدش که بابام این حرفو زد ، منم اروم اروم اشکام ریختن
    چادرم رو جلوی صورتم گرفته بودم که نبینن منو
    راستش خجالت میکشیدم
    بلند شدیم و داشتیم میرفتیم
    بعد از صحن انقلاب بابام داشت باهام شوخی میکرد یهو وسط جمعیت با صدای بلند بغضم ترکید و گریه کردم..
    یه هق هق شیرین بود
    مردم نگاهم میکردن
    بازم بابام بغلم کردو گریه من بدتر شد
    آخراش دیگه سعی میکردم آروم شم..
    دیگه تا رسیدیم هتل گرفتم خوابیدم…

    و این شد خاطره ی خوب من از مشهد…



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...