به کمپین شعرهای رنگی سلام کنید - رنگی رنگی

به کمپین شعرهای رنگی سلام کنید

به کمپین شعرهای رنگی سلام کنید

رنگی رنگی میخواد یک مجموعه شعر زیبا جمع آوری کنه و در قالب یک کتاب الکترونیکی رایگان منتشر کنه . هدف اینه که با هم شعر های زیبا بخونیم و شاعر های خوبمون رو بشناسیم 🙂

s3-

دوست دارین شعر های انتخابی شما هم در این مجموعه با اسم خودتون باشه ؟

تنها کاری که باید بکنید اینه که شعر های مورد علاقه تون رو با ذکر نام شاعر در بخش کامنتهای همین مطلب برامون بنویسید.

ما بقیه کارها رو انجام میدیم تا این کتاب آماده بشه 🙂

s3-

راستی !

قبلا دو کتاب دیگه با کمک شما آدم رنگی ها نوشتیم ، کتاب پاراگراف های رنگی و کتاب فوت و فن آشپزی. محتوای این کتاب ها هم کاملا توسط آدم های رنگی تهیه شده.

شما هم به دنیای آدم های رنگی بپیوندید

تا باهم نویسنده یک کتاب رنگی دیگه باشیم.

s3-

1

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. نیلوفر
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شعر های کمتر شنیده شده ی سهراب سپهری

    مثل “نیلوفر” و “ساعت”

    شعر “خواب” از گروس عبدالملکیان




  2. سین.میم
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    به سان رود
    که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
    رونده باش
    امید هیچ معجزی ز مرده نیست،
    زنده باش…

    “هوشنگ ابتهاج”




  3. mahnaz
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    تو به من خندیدی و نمی دانستی؛

    من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛

    باغبان از پی من تند دوید؛

    سیب را دست تو دید؛

    غضب آلود به من کرد نگاه؛

    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک؛

    و تو رفتی و هنوز؛

    سال هاست که در گوش من آرام آرام؛

    خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم؛

    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛

    که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛
    حمید مصدق




  4. فاطمه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    نالۀ ســـــــــرنا و آواز دهل
    چیزکی ماند بدان ناطور کل

    پس حکیمان گفته اند این لحن‌ها
    از دوار چرخ بگرفتیم ما

    بانگ گردشهای چرخ است این که خلق
    می ســــــــــرایندش به طنبور و به حلق

    مــــــــــؤمنان گویند کاثار بهشــــــــت
    نغز گردانید هر آواز زشـــــــــــــــت

    مـــــا همـــــــه اجزای آدم بوده ایم
    در بهشـــــــــت آن لحنها بشنوده ایم

    مولانا- موسیقی- فاطمه یعقوبی نیا




  5. پريسا
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    ‘دلاویزترین’
    « دوستت دارم » را
    من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
    این گل سرخ من است.

    دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
    که بری خانه دشمن
    که فشانی بر دوست،
    راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!

    در دل مردم عالم – به خدا –
    نور خواهد پاشید
    روح خواهد بخشید.

    تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
    این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
    نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو
    « دوستم داری » را از من بسیار بپرس
    دوستت دارم را با من بسیار بگو

    فریدون مشیری




  6. روشنک
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    آبی خاکستری سیاه – حمید مصدق




  7. mahnaz
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    من به تو خندیدم؛

    چون که می دانستم؛

    تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛

    پدرم از پی تو تند دوید؛

    و نمی دانستی باغبان باغچۀ همسایه؛

    پدر پیر من است؛

    من به تو خندیدم؛

    تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛

    بغض چشمان تو لیک؛

    لرزه انداخت به دستان من و

    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛

    دل من گفت: برو!

    چون نمی خواست به خاطر بسپارد؛

    گریۀ تلخ تو را؛

    و من رفتم و هنوز؛

    سال هاست که در ذهن من آرام آرام؛

    حیرت و بغض تو تکرار کنان؛

    می دهد آزارم؛

    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛

    که چه می شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛
    فروغ فرخزاد




  8. mahnaz
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دخترک خندید و

    پسرک ماتش برد!

    که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛

    باغبان از پی او تند دوید؛

    به خیالش می خواست؛

    حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛

    از پسر پس گیرد!

    غضب آلود به او غیظی کرد!

    این وسط من بودم؛

    سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

    من که پیغمبر عشقی معصوم،

    بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق

    و لب و دندان

    تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم

    و به خاک افتادم

    چون رسولی ناکام!

    هر دو را بغض ربود…

    دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

    «او یقیناً پی معشوق خودش می اید!»

    پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

    «مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!»

    سال هاست که پوسیده ام آرام آرام!

    عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

    جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم

    همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

    این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؛
    جواد نوروزی (در جواب به دو شعر قبلی )




  9. مهرانه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دیوانه ودلبسته ی اقبال خودت باش
    سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش

    یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
    راضی به همین چند قلم مال خودت باش

    دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
    اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

    پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنت
    منت نکش از غیر وپر وبال خودت باش

    صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
    پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش

    شاعر : اقبال لاهوری




  10. بهار
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دنگ‌…، دنگ ….
    ساعت گیج زمان در شب عمر

    می زند پی در پی زنگ‌.
    زهر این فکر که این دم گذر است
    می شود نقش به دیوار رگ هستی من‌.
    لحظه ام پر شده از لذت
    یا به زنگار غمی آلوده است‌.
    لیک چون باید این دم گذرد،
    پس اگر می گریم
    گریه ام بی ثمر است‌.
    و اگر می خندم
    خنده ام بیهوده است‌. ….

    دنگ‌…، دنگ ….
    لحظه ها می گذرد.
    آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
    قصه ای هست که هرگز دیگر
    نتواند شد آغاز.
    مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
    بر لب سرد زمان ماسیده است‌.
    تند برمی خیزم

    تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
    رنگ لذت دارد ، آویزم‌،
    آنچه می ماند از این جهد به جای :
    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم‌.
    و آنچه بر پیکر او می ماند:
    نقش انگشتانم‌.

    دنگ‌…
    فرصتی از کف رفت‌.
    قصه ای گشت تمام‌.
    لحظه باید پی لحظه گذرد
    تا که جان گیرد در فکر دوام‌،
    این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
    وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
    وز رهی دور و دراز
    داده پیوندم با فکر زوال‌.

    پرده ای می گذرد،
    پرده ای می آید:

    می رود نقش پی نقش دگر،
    رنگ می لغزد بر رنگ‌.
    ساعت گیج زمان در شب عمر
    می زند پی در پی زنگ :
    دنگ‌…، دنگ ….
    دنگ‌…

    سهراب سپهری




  11. ریحان داودی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شهر از هجوم ظلمت، سر برده در گریبان
    من بودم و خیالت، پاییز بود و تهران

    پاییز بود و کوچه خیس و خلیده در خود
    تو زیر چتر بودی، من خیس زیرِ باران

    پاییز بود وبرگی، در باد رقص می کرد
    سر می کشید هر سو، از شاخه اش گریزان

    شب بی بهانه زیبا، پُرهیب مثل یلدا
    گیج از هجوم عطرت، در خلوتِ خیابان

    از شرق˚ شور کوچید، درغرب˚ غصه رویید
    حالا جنوب شهر و شب پرسه های آبان

    می رفتی و نگاهم دنبال سایه ات بود
    گم شد چراغ یادت در بُهت سایه ساران

    با هیچ کس نگفتم از داغ رفتن تو
    در پرسه های آن شب، حتی به لاله کاران

    حالا که رفته ایّ و بغضم شکسته ایّ و…
    “بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران”

    شب درسکوت می مرد، از سایه زخم می خورد
    من بودم و خیالت، پاییز بود و تهران

    *محمدجلیل مظفری




  12. مریم
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    +++

    روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…
    خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
    زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
    کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ …
    هر چه دشنام از لب خواهم برچید
    هر چه دیوار از جا خواهم برکند
    رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
    ابر را پاره خواهم کرد
    من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
    و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
    بادبادک ها به هوا خواهم برد
    گلدان ها آب خواهم داد …
    خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
    پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
    هر کلاغی را کاجی خواهم داد
    مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
    آشتی خواهم داد
    آشنا خواهم کرد
    راه خواهم رفت
    نور خواهم خورد
    دوست خواهم داشت/

    سهراب سپهری

    +++




  13. مهشید(سیندرلا)
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    سرزنش مى کنى مرا اما ، به گناهم دچار خواهى شد

    عشق وقتى تنیده شد به تنت سخت بى اختیار خواهى شد


    #سید_تقی_سیدى

    رسول خدا :
    مَن عَیَّرَ اَخاهُ بِذَنبٍ لَم یَمُت حَتّى یَعمَلَهُ؛

    هر کس برادر [دینى] خود را به گناهى سرزنش کند، نمیرد، مگر آن‏که مرتکب آن شود.




  14. مهشید(سیندرلا)
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    هرگز به تو اعتماد نکرده ام
    اگر با من دست داده ای
    ترسیده ام که انگشتانم را بدزدی
    و اگر مرا بوسیده ای
    دندان هایم را شمرده ام

    بااین همه
    عاشقت بوده ام

    #غاده_السمان
    برگردان: #موسی_بیدج




  15. سایناز
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    نخست
    دیرزمانی در او نگریستم
    چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
    در پیرامون من
    همه چیزی
    به هیات او درآمده بود
    آنگاه دانستم که مرا دیگر
    از او
    گریز نیست
    احمد شاملو




  16. مهشید(سیندرلا)
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    یک سـوره بخـوان…
    ‏مهـریه ام کن غزلـت را…
    ‏من طاقت یعقـوب نـدارم…
    ‏بغلـم کـن!!!

    ‏⁧ #علیرضا_آذر




  17. دنیا شریفی راد
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
    “من” می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

    این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
    تصمیم دارد بعد از این سر سخت باشد

    تصمیم دارد با خودش با کم بسازد
    تصمیم دارد هم بسوزد هم بسازد

    هرچند دشوار است باید پابگیرم
    تا انتقامم را ازاین دنیا بگیرم

    من خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست
    راهی ندارم پیش رو دیوار کافی ست

    جز دردها سهمم نبود از با تو بودن
    لطفا برو دست از سرم بردار کافی ست

    لج می کند جسمت بگوید زنده هستی
    وقتی برایم مرده ای انکارکافی ست

    با ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
    حرفی ندارم چون برایم دار کافی ست

    من خسته ام دیوانه م دلگیرم از تو
    خود را همین امروز پس میگیرم از تو

    از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
    “من” می تواند بی تو هم خوشبخت باشد

     

    الهام دیداریان




  18. سایه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زیر خاکستر ذهنم باقی ست

    آتشی سرکش و سوزنده هنوز

    یادگاری است ز عشقی سوزان

    که بود گرم و فروزنده هنوز

    عشقی آنگونه که بنیان مرا

    سوخت تا ریشه و خاکستر کرد

    غرق در حیرتم از این که چرا

    مانده ام زنده هنوز

    سخت جانی را بین

    که نمردم از هجر

    مرگ صد بار به از

    بی تو بودن باشد

    گفتم از عشق تو من خواهم مرد

    چون نمردم هستم

    پیش چشمان تو شرمنده هنوز

    گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

    بعد تو لیک پس از آن همه سال

    کس ندیده به لبم خنده هنوز

    گفته بودند که از دل برود هر آنکه از دیده برفت

    سالهاست که از دیده من رفتی لیک

    دلم از مهر تو آکنده هنوز

    دفتر عمر مرا

    دست ایام ورق ها زده است

    زیر بار غم عشق

    قامتم خم شد و پشتم بشکست

    در خیالم اما تویی آن قامت بالنده هنوز

    در قمار غم عشق

    دل من بردی و دست تهی

    منم آن عاشق بازنده هنوز

    “آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش”

    گر که گورم بشکافند عیان می بینند

    زیر خاکستر جسمم باقی ست

    آتشی سرکش و سوزنده هنوز

     ((نیلوفر مرداب))




  19. نیکو
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    مرا می​بینی و هر دم زیادت می​کنی دردم تو را می​بینم و میلم زیادت می​شود هر دم
    به سامانم نمی​پرسی نمی​دانم چه سر داری به درمانم نمی​کوشی نمی​دانی مگر دردم
    نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
    ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
    فرورفت از غم عشقت دمم دم می​دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی​گویی برآوردم
    شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می​جستم رخت می​دیدم و جامی هلالی باز می​خوردم
    کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
    تو خوش می​باش با حافظ برو گو خصم جان می​ده چو گرمی از تو می​بینم چه باک از خصم دم سردم
    (حافظ )




  20. fatemeh_m11
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    مسافر

    هزار ابر نباریده توشه‌ی راهت
    برو مسافر خسته خدا به همراهت

    قفس بهانه‌ی خوبی برای ماندن نیست
    برو برو، برو این شهر جای ماندن نیست

    برو که در قفس این غروب می‌میری
    که در تلاطم شط جنوب می‌میری

    برو غریبه که این‌جا غروب یعنی مرگ
    جنوب یعنی آتش، جنوب یعنی مرگ

    مسافر از غم تنهایی‌ام خبر داری
    برو غریبه‌ی خسته تو هم پسر داری

    نگو که قصه فرزند تو شبیه من است
    نگو که عاقبتت یک سرو بدون تن است

    نگو که سهمیه‌ها جانشین بودن توست
    که سهمت از وطنت چند شب سرودن توست

    هنوز می‌شنوی؟ از غروب می‌گویم
    از این دقایق ای‌کاش خوب می‌گویم

    از این دقایق مادر شکسته، بابا پر
    از آرزوی نشستن به روی دوش پدر

    از آرزوی محالی که من پدر دارم
    از این همیشه‌خیالی که من پدر دارم

    مسافر از غم تنهایی‌ام خبر داری
    برو غریبه‌ی خسته تو هم پسر داری

    برو مسافر بی‌کس از این خراب‌آباد
    برو از این شب تاریک، هر چه بادا باد

    هوار می‌زنم این درد را می‌دانم
    در این غروب به جایی نمی‌رسد فریاد

    بگو که خسته‌ای از شب اگر چه می‌گویند:
    زبان سرخ، سر سبز می‌دهد بر باد

    شهید داده‌ام اما به حکم تقدیرم
    به حکم جبر سیاهی اسیر زنجیرم

    پدر به راه خدا رفت و من یتیم افسوس
    به شوکران چنین سفره‌ای نمک‌گیرم

    سرود مرگ من است این سکوت سرد اما
    رها نمی‌شوم از این غم و نمی‌میرم

    مسافر از غم تنهایی‌ام خبر داری
    برو غریبه‌ی خسته تو هم پسر داری

    من از گزیدن ماری پلید می‌ترسم
    ز ریسمان سیاه و سفید می‌ترسم

    از آن خزان سیاهی که آرزویم را
    شبیه برگ گل از شاخه چید می‌ترسم

    چنان به یاس ورق خورده خط افکارم
    که از سرودن شعر امید می‌ترسم

    من از نهایت شب حرف می‌زنم طوری
    که از نوشتن اسم «شهید» می‌ترسم

    مسافر از غم تنهایی‌ام خبر داری
    برو غریبه‌ی خسته تو هم پسر داری

    برای رویش گل، ابر تیره کافی نیست
    به جای شغل پدر ـ خط تیره ـ کافی نیست

    هنوز چشم به راهم اگرچه می‌دانم
    برای دیدن او چشم خیره کافی نیست

    برای لمس عذابی که سرنوشت من است
    هزارسال گناه کبیره،کافی نیست

    هزار سهمیه جای تو را نمی‌گیرد
    کسی به جز تو در این سینه جا نمی‌گیرد

    هزار حرف نگفته هنوز مانده ولی
    گلایه جای حضور تو را نمی‌گیرد

    شهید زنده‌تر از زنده‌هاست اما حیف
    کسی برای نمرده عزا نمی‌گیرد

    مسافر از غم تنهایی‌ام خبر داری
    برو غریبه‌ی خسته تو هم پسر داری

    پدر به راه خدا رفت و نوزده سالی است
    که روی صورت من جای سیلی‌اش خالی است

    پدر که رفت به سیلی دیگران سرخ‌ام
    و روی آتش یک درد بی‌نشان سرخ‌ام

    برای رفتن بابا ملامتم نکنید
    به جرم کار نکرده شماتتم نکنید

    به جان عکس خودش من نخواستم برود
    درست عکس خودش، من نخواستم برود

    به خاک سرخ شلمچه قسم خودش می‌خواست
    به جان تک‌پسرش که منم خودش می‌خواست

    اگر شهید شده انتخاب از ما نیست
    عجیب نیست که جای فرشته دنیا نیست

    مسافر از غم تنهایی‌ام خبر داری
    ولی شبیه پدر حسرت سفر داری

    تو مرد این سفری، مرد ماندنی، آری
    بمان، بمان که قدم سمت عشق برداری

    مسافر این دل تنگ از دل تو بی‌خبر است
    درست آمده‌ای، این نهایت سفر است

    مسافر از غم تنهایی‌ام خبر داری
    نترس مرد غریبه! تو هم پسر داری

    هنوز ساحل این ورطه آشیانه توست
    به سر نیامده‌ای، هر زمان زمانه‌ی توست

    اگر چه راه به سر شد ولی سفر باقی است
    که سر به راه شدن آخرین کرانه‌ی توست

    غمین مباش که گمنام مانده‌ای ای مرد
    که بی‌نشانی تو بهترین نشانه توست

    تمام شانه‌به‌سرها از این خبر دارند
    که بعد رفتن تو باز سر به شانه‌ی توست

    تمام وسعت این شهر وقف آمدنت
    کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست

    عبدالله روا




  21. مهشید(سیندرلا)
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    مطمئنم گفته بودی : با توام ، تا روز مرگ !

    من فقط شک می کنم گاهی …

    مبادا مرده ام؟




  22. fatemeh_m11
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    قسم به برق نگاهت که از ستاره سر است
    به شوق دیدن تو این نگاه در به در است

    مسیر سبز نگاهم!نگاه کن وببین
    برای غیر تو این چشم وگوش کورو کر است

    من و تو آن دو درختیم اسیر بند زمین
    ولی نصیب تو باران و سهم من تبر است

    برای این که سکوت تو بشکند هر روز
    صدای قلب من از روز قبل بیشتر است

    اگرچه از تو سرودن همیشه آسان نیست
    وچشم های تو از کل شعرهام سر است

    اگر چه این غزل ساده را نخواهی دید
    و در سکوت قشنگت همیشه بی اثر است

    ولی به آتش چشمان ساکتت سوگند
    دلت بزرگترین آرزوی یک پسر است

    برای دلخوشیم هم دلیل میبافم
    اگر بهم نرسیدیم شاعرانه تر است

    بدون این که بدانی بدون تو هیچم
    قسم به برق نگاهت که از ستاره سر است

    عبدالله روا




  23. fatemeh_m11
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دلم تنگه، دلم تنهاس، دلم حالی به حالیه
    چقدر این بی‌کسی سخته، خدایا جات خالیه

    می‌خواد کاری کنه دنیا که از یادم بره هستی
    تو که عمری‌ه خوب من! چشاتو رو بدیم بستی

    منم اون که ازین تنهایی خستم ازین که دستتو گم کرده دستم
    منو عمری سر سفرت نشوندی نمک خوردم، نمکدونو شکستم

    منم اون که چشامو رو تو بستم به پای هرکسی جز تو نشستم
    همونی که تو مهمونی عشقت نمک خوردم، نمکدونو شکستم

    خدایا! از خودم خستم، دلم از دست من خونه
    رهام کن از همونی که کسی جز تو نمیدونه

    یه کاری کن که باز عطرت بپیچه توی این خونه
    همونی که میخوای میشم، خدایا! قول مردونه




  24. تینا امینی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شعر کوچه – فریدون مشیری

    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندید
    عطر صد خاطره پیچید

    یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
    پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه محو تماشای نگاهت

    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ریخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید : تو به من گفتی :
    از این عشق حذر کن!
    لحظه ای چند بر این آب نظر کن
    آب ، آئینه عشق گذران است
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
    باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!
    تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

    با تو گفتم :‌
    “حذر از عشق؟
    ندانم!
    سفر از پیش تو؟‌
    هرگز نتوانم!
    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
    چون کبوتر لب بام تو نشستم،
    تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم”
    باز گفتم که: ” تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

    اشکی ازشاخه فرو ریخت
    مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
    اشک در چشم تو لرزید
    ماه بر عشق تو خندید،
    یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم
    نگسستم ، نرمیدم

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
    بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!




  25. مهسا گلی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دلا خوبان دلِ خونین پسندد
    دلا خون شو که خوبان این پسندند
    متاع کفرو دین بی مشتری نیست
    گروهی آن، گروهی این پسندند
    اگر دستم رسد بر چرخ گردون
    از او پرسم که این چونست و آن چون
    یکی را داده ای صد گونه نعمت
    یکی را قرص جو آلوده در خون
    زِ دستِ دیده و دل هر دو فریاد
    که هر چه دیده بیند دل کند یاد
    بسازم خنجری نیشش زِ فولاد
    زَنَم بر دیده تا دل گردد آزاد
    دلی دیرم خریدار محبت
    کزو گرم است بازار محبت
    لباسی بافم بر قامت دل
    زِ پودِ محنت و تار محبت

    بابا طاهر عریان




  26. مینا
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زمستان از مهدی اخوان ثالث




  27. Mina
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
    اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
    آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
    از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
    پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
    فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
    ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار
    هشدار! که آرامش ما را نخراشی
    هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
    اندوه بزرگی ست چه باشی ، چه نباشی
    آقای علیرضا بدیع




  28. Niayesh
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    حال من خوب است اما با تو بهتر می شود
    آخ… تا میبینمت یک جور دیگر می شوم

    با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند
    یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

    در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
    آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

    آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو
    می توانم مایه ی گه گاه دلگر می شوم

    میل میل توست اما بی تو باور کن که من
    در هجوم باد های سخت ، پرپر می شوم

    مهدی فرجی




  29. افسانه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    افسانه صدایم نکن ای عشق! من اینم:
    “لبخندِ سیاهی” که در این قاب بمیرم..

    یک روزِ غم انگیز، که تــــــــــاریکـــ و عــــــزادار…..
    خورشید؟؟؟!؟ نه جانم. من از این خواب بمیرم

    در حسرتِ آن ساحلِ دوری که نشستی،
    این ماهیِ سُرخم. سَرِ قلّاب بمیرم

    پروانه نبودم که به سنگی بپرانی،
    افسوس.. نشد تا که چُنین ناب بمیرم!

    دیروز که دریا نشدم. حیف شد اما؛
    امروز تو بگذار که مُرداب بمیرم..

    سخت است پس از بغض.. پس از درد.. بخندی!
    دُختر شده ام در پَسِ سُرخاب بمیرم!!
    افسانه نوری فرصت




  30. Sajizm
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    گر از یادم رود عالم
    تو از یادم نخواهی رفت
    به شرط آنکه
    گه گاهی تو هم از من کنی یادی
    «استاد شهریار»




  31. I_am.zahraw
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    تهران شده بازیچه ی موهای بلندت
    یک شهر نشسته که تماشا بکنندت
    مجموعه ی شعری که خدا شاعر ان است
    تضمین شده در باغچه ها بند به بندت
    با طعم لبت صنف شکر خانه خراب است
    این مرتبه هم قند فریمان گله مندت
    بازار گل شهر محلات بهم ریخت
    وقتی گذر قافیه افتاد به خنده ت
    دین و دل من،چشم و لبت موی تو…تسلیم
    کافرشده ام در جدل چشم به چندت
    با درد دیابت که کنار آمده ام کاش
    یک شب برسد جان بدهم با لب قندت
    چندیست مهندس شده این شاعر بی چیز
    شاید بپسندد پدر سخت پسندت
    (علی صفری)




  32. مهسا گلی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
    فردا که نیامده است فریاد مکن
    بر نامده و گذشته بنیاد مکن
    حالی خوش باش، عمر بر باد مکن
    این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
    در بَندِ سَرِ زُلفِ نِگاری بوده است
    این دسته که بر گردونِ او میبینی
    دستی ست که بر گردن یاری بوده است
    ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
    نِی نام زِ ما و نِی نشان خواهد بود
    زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خلل
    زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
    ما خِرقه ی زُهد بَرِ خُم کردیم
    با خاکِ خرابات تیمم کردیم
    شاید که در این میکده ها دریابیم
    آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم

    خیام نیشابوری




  33. I_am.zahraw
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    جواب فروغ به حمید مصدق
    من به تو خندیدم؛

    چون که می دانستم؛

    تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛

    پدرم از پی تو تند دوید؛

    و نمی دانستی باغبان باغچۀ همسایه؛

    پدر پیر من است؛

    من به تو خندیدم؛

    تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛

    بغض چشمان تو لیک؛

    لرزه انداخت به دستان من و

    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛

    دل من گفت: برو!

    چون نمی خواست به خاطر بسپارد؛

    گریۀ تلخ تو را؛

    و من رفتم و هنوز؛

    سال هاست که در ذهن من آرام آرام؛

    حیرت و بغض تو تکرار کنان؛

    می دهد آزارم؛

    و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛

    که چه می شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛




  34. I_am.zahraw
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    جواب جواد نوروزی ب اقای مصدق و خانم فروغ:
    دخترک خندید و

    پسرک ماتش برد!

    که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛

    باغبان از پی او تند دوید؛

    به خیالش می خواست؛

    حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛

    از پسر پس گیرد!

    غضب آلود به او غیظی کرد!

    این وسط من بودم؛

    سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

    من که پیغمبر عشقی معصوم،

    بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق

    و لب و دندان

    تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم

    و به خاک افتادم

    چون رسولی ناکام!

    هر دو را بغض ربود…

    دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

    «او یقیناً پی معشوق خودش می اید!»

    پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

    «مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!»

    سال هاست که پوسیده ام آرام آرام!

    عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!

    جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم

    همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

    این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؛




  35. مهسا گلی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
    صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی
    گر پیر مناجاتی وَر رَندِ خراباتی
    هر کَس قلمی رفته است بَر وی به سرانجامی
    ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
    تو عشقِ گُلی داری من عشقِ گُلندامی
    سَروی به لب جویی گویند چه خوش باشد
    آنان که ندیده اَستَند سروی به لبِ بامی
    ای در دلِ ریشِ من مهرت چو روان در تن
    آخر زِ دعاگویی یاد آر به دشنامی
    باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
    وَر نَه کِه بَرَد هیهات از ما به تو پیغامی
    گر چه شب مشتاقان تاریک بُوَد اما
    نومید نباید بود از روشنی بامی
    سعدی به لب دریا دُردانه کجا یابی؟
    در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی

    سعدی شیرازی




  36. BiTa
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    مـــن بــه توخنـــدیدم

    چــون کــه میدانســـتم

    تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه

    ســیب رادزدی

    پـــدرم ازپـــی توتند دوید

    ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه

    پـــدرپـــیرمـــن است.

    مـــن به توخنـــدیدم

    تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم

    بـــغض چشـــمان تـــولیـــک

    لرزه انداخت به دستان من و

    ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک

    دل مـــن گفت : بــــرو

    چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد

    گریــــه تلخ تـــورا…

    ومـــن رفتم وهنوز سالهاست

    که درذهـــن من آرام آرام

    حیرت وبغــــض توتکرارکنان

    میــــدهد آزارام

    ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم

    کـــه چه میشد

    اگـــرباغچه خانـــه ی ما

    ســـــیب نداشـــت!
    فروغ فرخزاد -پاسارکاد شعر سیب حمید مصدق




  37. mahsanacri
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    اسمش را خودکشی نگذار،
    حتی نهنگی مثل من
    که عمق اقیانوس را دیده
    دلش برای سواحل تو تنگ میشود…
    کامران رسول زاده




  38. نعیمه رمضان جماعت
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    بــه مُردادی ترین گرمـــا قسم، بدجور دلتنگم
    شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!

    حسودی می کند دستم بــه لبهایی کـه بوسیدت!

    وَ من بیچاره ی چشم تو ام… با چشم می جنگم!

    تنم از عطــر آغـــوش ِ تــو دارد باز می سوزد

    جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

    نظام ِ آفـــرینش ناگهـــان بـــر عکس شد ، دیدم-

    زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم!

    گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب

    “گُل ِ گلدون من…” جا باز کـــرده توی آهنگم!

    بَدَم می آید از ایـــن قــدر تنهایـــی… وَ دلشـــوره

    ازین احساسهای مسخره… از گوشی ام… زنگم!

    فضـــای شعـــر هم بدجـــور بوی لـــج گرفتــه– نه؟

    دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

    تو تقصیری نداری ، من زیادی عاشقت هستم

    همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

    همان بهتر کــه از هذیان نوشتن دست بردارم

    به مرگِ شاعرِ چشمت قسم… بدجور دلتنگم

    [استاد علیرضا آذر :)]




    • نعیمه رمضان جماعت
      ۳ مهر ۱۳۹۵

      عذر میخوام این شعر از امید صباغ نوعه…شرمندتونم…اشتباه کردم?




  39. mahsanacri
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    آسمان که نشد،
    چرا پرنده نباشم
    وقتی تو در من
    اینهمه پرنده ای؟
    ذهنم پر از لانه هایی است که برای تو ساخته ام…
    کامران رسول زاده




  40. hasty7
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    امروز غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت…نخـــــور
    به خدا حسرت دیروز عذاب است ; مردم شهر به هوشید…؟
    هر چه دارید و ندارید بپوشید و برقصید و بخندید که امروز سر هر کوچه خـــــدا هســـــت
    روی دیوار دل خود بنویسید خـــــدا هســـــت
    نه یکبار و نه ده بار که صد بار به ایمان و تواضع بنویسید
    خـــــدا هســـــت…
    خـــــدا هســـــت…
    خدا هست….
    خدا هست….

    مولانا




  41. مهسا گلی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
    چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
    گوئیا باور نمیدارند روز داوری
    کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
    مشکلی دارم زِ دانشمند مجلس بازپرس
    توبه فَرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟
    یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان
    کاین همه ناز از غلامِ ترک و استر میکنند
    ای گدای خانقه بر جرگه ی دیر و مغان
    میدهند آبی و دلها را توانگر میکنند
    صبح دَم از عرش می آمد خروشی عشق گفت
    قدسیان گویی که شعر حافظ از بَر میکنند
    امشب زِ غمت میان خون خواهم خُفت
    و زِ بستر عافیت برون خواهم خُفت
    باور نکنی، خیالِ خود را بفرست
    تا دَرنِگَرَد که بی تو چون خواهم خُفت

    حافظ




  42. parnia
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شعر میوه ی هنر از پروین اعتصامی




  43. شادان تیارا
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    قایقی خواهم ساخت 

    خواهم انداخت به آب 

    دور خواهم شد از این خاک غریب 

    که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق 

    قهرمانان را بیدار کند 

    قایق از تور تهی 

    و دل از آرزوی مروارید 

    همچنان خواهم راند 

    نه به آبی ها دل خواهم بست 

    نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند  

     

    و در آن تابش تنهایی ماهی گیران 

     می فشانند فسون از سر گیوهاشان 

     همچنان خواهم راند 

    همچنان خواهم خواند 

    دور باید شد دور 

    مرد آن شهر اساطیر نداشت 

    زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود 

    هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد 

    چاله ابی حتی مشعلی را ننمود 

     دور باید شد دور

    شب سرودش را خواند 

    نوبت پنجره هاست 
     

    همچنان خواهم خواند 

    همچنان خواهم راند 

    پشت دریا ها شهری است 

    که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است 

    بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند 

    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است

     مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند 

     که به یک شعله به یک خواب لطیف 

    خاک موسیقی احساس ترا می شنود 

    و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد 

    پشت دریاها شهری است 

    که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است 

     شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند 

    پشت دریا ها شهری است 

    قایقی باید ساخت

    پشت دریاها اثری از سهراب سپهری




  44. مریم
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    صدا کن مرا
    صدا کن مرا.
    صدای تو خوب است‌.
    صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
    که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

    در ابعاد این عصر خاموش
    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم‌.
    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است‌.
    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
    و خاصیت عشق این است‌.

    کسی نیست‌،
    بیا زندگی را بدزدیم‌، آن وقت
    میان دو دیدار قسمت کنیم‌.
    بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم‌.
    بیا زودتر چیزها را ببینیم‌.
    ببین‌، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
    زمان را به گردی بدل می کنند.
    بیا آب شو مثل یک واوه در سطر خاموشی ام‌.

    بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

    مرا گرم کن
    (و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
    و باران تندی گرفت
    و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ‌،
    اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

    در این کوچه هایی که تاریک هستند
    من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم‌.
    من از سطح سیمانی قرن می ترسم‌.
    بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه
    جرثقیل است‌.
    مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر
    معراج پولاد.
    مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات‌.
    اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
    و من‌، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو،
    بیدار خواهم شد.
    و آن وقت
    حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم‌، و افتاد.
    حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم‌، و تر شد.
    بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
    در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک
    گذر داشت
    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی
    بست‌.
    بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
    چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
    چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

    و آن وقت من‌، مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم‌،
    تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید
    سهراب سپهری




  45. مهسا گلی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    محتسب مستی به رَه دید و گرییانش گرفت
    مست گفت ای دوست این پیراهن است، افسار نیست
    گفت:مستی زآن سبب اُفتان و خیزان میروی
    گفت:جرم راه رفتن نیست، رَه هموار نیست
    گفت:می باید تورا تا خانه ی قاضی بَرَم
    گفت:رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
    گفت:نزدیک است والی را سرا، آنجا شویم
    گفت:والی از کجا در خانه ی خَمّار نیست؟
    گفت:تا داروغه را گویم در مسجد بخواب
    گفت:مسجد خوابگاهِ مردمِ بدکار نیست
    گفت:دیناری بده پنهان و خود را وارهان
    گفت:کار شرع، کار درهم و دینار نیست
    گفت:آگَه نیستی کَز سَر دَراُفتادَت کلاه
    گفت:در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
    گفت:باید حد زند، هُشیار مردم مست را
    گفت:هُشیاری بیار، اینجا کسی هُشیار نیست

    پروین اعتصامی




  46. مریم رشیدپور
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    به گورستان گذر کردم کم و بیش
    بدیدم حال دولتمند و درویش
    نه درویشی به خاکی بی کفن ماند
    نه دولتمند برد از یک کفن بیش




  47. ساعده
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
    از آقای مصطفی مستور




  48. مهسا گلی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    بَس بگردید و بگردد روزگار
    دل به دنیا دَر نبندد هوشیار
    ای که دستت میرسد کاری بکن
    پیش از آن کَز تو نیاید هیچ کار
    نام نیکو گَر بماند زِ آدمی
    بِه کَزو مانَد سَرای زَر نگار
    صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
    ای برادر سیرت زیبا بیار
    از درونِ خستگان اندیشه کن
    وَز دعای مردم پرهیزگار
    با بَدان بد باش و با نیکان نِکو
    جای گُل گُل باش و جای خار خار

    سعدی




  49. نگین
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچ یک از مردم این آبادی
    به حباب نگران لب یک رود قسم
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
    غصه هم خواهد رفت
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
    لحظه ها عریانند
    به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
    تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست
    تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
    و اگر بغض کنی
    آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
    گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
    بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
    ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
    ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
    غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
    تا خدا یک رگ گردن باقی ست
    تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

    سهراب سپهری




  50. شقایق اسحاقیان
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    کوچه

    بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

    شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

    در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

    باغ صد خاطره خندید،

    عطر صد خاطره پیچید:

    یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

    پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

    تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

    من همه، محو تماشای نگاهت.

    آسمان صاف و شب آرام

    بخت خندان و زمان رام

    خوشۀ ماه فروریخته در آب

    شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

    شب و صحرا و گل و سنگ

    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید، تو به من گفتی:

    ـ «از این عشق حذر کن!

    لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

    آب، آیینۀ عشق گذران است،

    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

    باش فردا، که دلت با دگران است!

    تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

    با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ – ندانم

    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

    نتوانم!

    روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

    چون کبوتر، لب بام تو نشستم

    تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

    باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم

    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

    حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

    اشکی از شاخه فرو ریخت

    مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

    اشک در چشم تو لرزید،

    ماه بر عشق تو خندید!

    یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

    پای در دامن اندوه کشیدم.

    نگسستم، نرمیدم.

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

    نه کُنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .

    بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

    فریدون مشیری

     




  51. Jo. Ody
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    پیله ات را بگشا
    چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟
    چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
    پیله ات را بگشا…
    تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

    *سهرراب سپهری*




  52. Navfise
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    گرچه این دلبستگی های زمینی خوب نیست
    اتفاق است و میوفتد دل که سنگ و چوب نیست
    با چنین شوق تماشایه منو زیبایی ات
    صبرممکن هم اگر باشد دگر مطلوب نیست
    کفر عشق آمیز شیطان عبرت آموزم شدست
    گرچه در نزد شما جز بنده ای مغضوب نیست
    نیست مولانا،جهان از شمس تبریزی پر است
    تشنه جانی کو؟وگرنه قحطی محبوب نیست
    قفل قلفو مبتلا را مفتلا گفتن خوش است
    گرچه هر عاشق که دست افشان شود زرکوب نیست
    آسمانی یا زمینی کاش عاشق میشدیم
    گرچه این دلبستگی های زمینی خوب نیست
    #عبدالحمید ضیایی




  53. Naghme
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    تنها کلمات گواه اند
    که سکوت بغض هزارویک شب روایت هاست.

    مسعود بی زارگیتی

    دانه دانه می آید
    بی دریغ
    و لحن حضورش
    ریشه های خاک را سبز میکند
    و استعاره ی نامش
    زبان پرسه هاست
    بر کرامت تنهایی
    استعاره۲/کتاب شب در قاه قاه اناری قاچ می خورد/مسعود بیزارگیتی

    به تنهایی کلمات
    گردن می نهیم
    وقتی صداها
    بر آخرین حلقه های دار
    به سکوت میرسند
    تاب/شب در قاه قاه اناری قاچ می خورد/بیزارگیتی

    چلچله ای می گذشت
    با تنهایی پر غرورش
    و باران
    بر بال هایش/می گریست

    از ضلع تنها/ کتاب تقاطع گمان های بی دهان/ بیزارگیتی




  54. آدم رنگی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شعر ماه و ماهی از علیرضا بدیع
    تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
    اندوه بزرگیست زمانی که نباشی
    آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
    از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
    پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
    فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
    هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
    اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی




  55. غزاله صاد
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دیگر جا نیست
    قلبت پُر از اندوه است
    آسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است
    زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنی
    بر زمینِ تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُرآبله می‌کند
    پرندگانت همه مرده‌اند
    در صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زندگی می‌کنی
    آن‌جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می‌شود.
    دیگر جا نیست
    قلبت پُراز اندوه است
    خدایانِ همه آسمان‌هایت
    بر خاک افتاده‌اند
    چون کودکی
    بی‌پناه و تنها مانده‌ای
    از وحشت می‌خندی
    و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد.
    این است انسانی که از خود ساخته‌ای
    از انسانی که من دوست می‌داشتم
    که من دوست می‌دارم.
    دوشادوشِ زندگی
    در همه نبردها جنگیده بودی
    نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود
    و اکنون ناتوان و سرد
    مرا در برابرِ تنهایی
    به زانو در می‌آوری.
    آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟
    انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم
    که من دوست می‌دارم؟
    دیگر جا نیست
    قلبت پُراز اندوه است.
    می‌ترسی ــ به تو بگویم ــ تو از زندگی می‌ترسی
    از مرگ بیش از زندگی
    از عشق بیش از هر دو می‌ترسی.
    به تاریکی نگاه می‌کنی
    از وحشت می‌لرزی
    و مرا در کنارِ خود
    از یاد
    می‌بری.
    «احمدشاملو»




  56. نازنین آیت
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شب سردیست و من افسرده
    راه دوریست و پایی خسته
    تیرگی هست و چراغی مرده

    می کنم تنها از جاده عبور
    دور ماندند ز من آدمها
    سایه ای هز سر دیوار گذشت
    غمی افزود مرا از غمها

    فکر تاریکی و این ویرانی
    بی خبر آمد تا با دل من
    قصه ای ساز کند پنهانی

    نیست رنگی که بگوید با من
    اندکی صبر سحر نزدیک است
    هردم این بانگ بر آرم از دل
    وای این شب چقدر تاریک است
    سهراب سپهری




  57. mahsa
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    عاشقان کل نه عشاق جزو
    ماند از کل آنک شد مشتاق جزو
    چونک جزوی عاشق جزوی شود
    زود معشوقش بکل خود رود

    “مولانا”




  58. گل افروز امینی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
    در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
    در زمستــــان غبــــار آلــــــود و دور
    یـا خـزانی خـالی از فریــــــاد و شور
    مرگ من روزی فــــرا خــواهد رسید
    روزی از این تلـــخ و شیرین روزهـا
    روز پـــوچی همچو روزان دگــــــــر
    ســــایه ای ز امروزهـــا ، دیروزهــا
    دیدگـــــانم همچو دالان هــــای تــــــار
    گـــونه هـــایم همچو مرمر هـای سرد
    ناگهــــان خـــوابی مرا خـــواهد ربود
    من تهی خــــواهم شد از فریــــاد درد
    خـاک می خواند مرا هر دم به خویش
    می رسند از ره کـــه در خــــاکم نهند
    آه … شـــــاید عــــاشقـــــانم نیمه شب
    گــــل به روی گـــــور غمنــــاکم نهند
    بعد من ، نـــــاگه به یک سو می روند
    پـــرده هــــــای تیره ی دنیــــــــای من
    چشمهـــــای ناشنـــــاسی می خـــــزند
    روی کــــــاغذ هـــا و دفترهـــــای من
    در اتــــــاق کــــــــوچکم پـــــا می نهد
    بعد من ، بــــا یـــــاد من بیگــــــانه ای
    در بـــر آئینه می مـــــاند به جــــــــای
    تــــــــار موئی ، نقش دستی ، شانه ای
    می رهم از خویش و می مانم ز خویش
    هر چه بر جا مــــــانده ویران می شود
    روح من چــــون بــادبــان قـــــــــایـقی
    در افقهـــــا دور و پنهـــــــان می شود
    می شتــــــابد از پـی هم بی شکـــــیب
    روزهــــا و هفته هـــــــا و ماه هـــــــا
    چشم تــــو در انتظــــــــار نــــــامه ای
    خیره می مــــاند بــــه چشم راه هــــــا
    لیک دیگــــر پیکـــــر سرد مــــــــــرا
    می فشـــــارد خاک دامنگیر خــــاک !
    بی تو ، دور از ضربه هـــــای قلب تو
    قلب من می پوسد آنجــــــا زیر خــاک
    بعد هـــــا نــــــام مرا بــــــاران و بــاد
    نــــــرم می شویند از رخســــار سنگ
    گور من گمنــــــام می مــــــــاند به راه
    فارغ از افســـــانه هـــای نــــام و ننگ

    “فروغ فرخزاد”




  59. زهرا نعمت نژاد
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    چشم آهو چه مگر گفت به سر پنجه شیر
    که شد از صید پشیمان و سر افکند به زیر
    اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش
    زندگی پیش من ای مرگ حقیر است حقیر
    منتی بر سر من نیست اگر عمری هست
    پیش این ماهی دلمرده چه دریا چه کویر
    چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
    هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر
    از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو
    شاخه را دلخوشی میوه کشیده است به زیر
    ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر
    تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر




  60. زهرا نعمت نژاد
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شعر از فاضل نظری بود
    لطفا کامنتم رو اصلاح کنید ^_^




  61. الهام
    ۳ مهر ۱۳۹۵

     ای زندگی تن و توانم همه تو
    جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
    تو هستی من شدی از آنی همه من
    من نیست شدم در تو از آنم همه تو
    مولانا




  62. یگانه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

    اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

    آه از نفس پاک تو و صبح نیشابور

    از چشم تو و حجره فیروزه تراشی

    پلکی بزن ای مخزن اسرار که هربار

    فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

    ای باد سبک سار ! مرا بگذر و بگذار

    هشدار!که آرامش ما را نخراشی

    هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

    اندوه بزرگی ست چه باشی ، چه نباشی

    ” علیرضا بدیع “




  63. پریا
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    آری آری، زندگی زیباست!
    زندگی، آتشگهی دیرنده پابرجاست!
    گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست!
    ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست!

    قسمتی از شعر آرش کمانگیر:
    سراینده:سیاوش کسرایی




  64. Spring
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    خواب

    مثل اشیایی که در گوشه انبار تاریک افتاده اند
    نمی توانم از خواب بلند شوم
    کجایید ای دلایلی که
    مر از خواب بیدار می کردید
    چرا باز نمی شوی
    ای دری که ناگهان باز می شدی
    چرا برصورت من نمی تابی
    ای نوری که ناگهان می تابیدی!؟
    کجایید ای صداهای پاها!؟
    نمی توانم از خواب بلند شوم…

    رسول یونان




  65. نفیسه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    پدرم دفتر شعری آورد
    تکیه بر پُشتی داد
    شعر زیبایی خواند،
    و مرا بُرد به آرامشِ زیبایِ یقین
    زندگی،شاید شعرِ پدرم بود که خواند…
    (سهراب سپهری)




  66. نفیسه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    پدر دیوار محکمی بود
    ما روی سینه‌اش میخ می‌کوبیدیم
    تا خنده‌های کوچکمان را قاب کنیم
    مادر، پنجره‌ای میان سینۀ دیوار
    و ما هروقت دلمان می‌گرفت
    روبروی او می‌ایستادیم و آه می‌کشیدیم
    ما بچه‌های بدی بودیم
    از کتاب : چند کلمه قرمز روى آینه
    (ستاره جوادزاده)




  67. شقایق اسحاقیان
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زندگی جیره مختصری است.
    مثل یک فنجان چای
    و کنارش عشق است
    مثل یک حبه ی قند!
    زندگی را با عشق
    نوش جان باید کرد…!

    #سهراب_سپهری




  68. سمیه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    نه تو می مانی و نه اندوه
    نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچ یک از مردم این آبادی
    به حباب نگران لب یک رود قسم
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
    غصه هم خواهد رفت
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
    لحظه ها عریانند
    به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
    تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست
    تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
    و اگر بغض کنی
    آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
    گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
    بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
    ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
    ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
    غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن
    تا خدا یک رگ گردن باقی ست
    تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده

    “کیوان شاهبداغی”




  69. Kimia voshme
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    تو که لبخند بزنی،گویی بهار در راه است…
    مرگ کم حوصلگی،ترس از شب در کار است…
    نگاهت،پر از طعم شکلات های شیرین و تیره…
    در سایه ی نگاهت،حس قدرت و حمایتت هست برمن چیره…
    فراموش نکن اسارت آزادانه ی مرا در بند گردن بند…
    مکتوب می کنم «دوستت دارم»را حتما به روی سر بند…
    تا ببینند همه،بدانند همسرم،آنکه همیشه خواستمش تنها تویی…
    آنکه گرمای دستش هیمه ی آتشم است در بوران سرماها تنها تویی…
    دامن مویم مقدس است،به سان قداست ملائک…
    طره مویم آغشته به بوی دستت،کاش دیرتر می گذشتند دقایق…
    مهتاب های بی تاب از تپش قلب ما…
    متحیرهای سرگشته از این عشق مانا…
    بیهوده می پویند در این راه عاری از دو راهی…
    دو راهی که ختم شود به جایی که من باشم و تو نباشی…
    محال است!خیال های باطل در هم می شکندشان…
    آه های عمیق ناشی از غبطه بی شک خواهد سوزاند جگرشان…
    مرد مردستان من!دستت را دور تنم زنجیر کن…
    باز هم با تپش قلبت حس مرا درگیر کن…
    مسی گواهی -masi govahi




  70. زهرآ
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زندگی یک چمدان است که می آوریش
    بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
    خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
    دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
    گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
    به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
    گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
    قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

    چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
    این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
    قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
    هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
    قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
    طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
    مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
    شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

    مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
    هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
    مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
    مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
    من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
    نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
    آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
    آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

    توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
    کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی
    چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
    جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
    تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
    بازی منتهی العافیه را می بازم
    سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
    رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

    ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
    قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور
    مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
    و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
    ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
    نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
    خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم
    بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

    مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
    و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
    قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
    شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
    هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
    یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
    من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
    و از آن روز که در بندِ توام آزادم

    چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
    نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
    سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
    سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
    دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
    شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
    به خودم آمدم انگار تویی در من بود
    این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

    پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
    پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
    ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
    ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
    آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
    کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
    چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
    آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

    و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
    و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
    تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
    از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
    تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
    زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
    تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
    شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

    هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
    من تو را دووووو … دهنه روی دهانم زد و رفت
    همه شهر مهیاست مبادا که تو را
    آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
    این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
    پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
    دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
    مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

    پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
    نانجیبان همه هستند مبادا که تو را
    تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
    پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
    دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
    برف و کولاک زده راه خراب است نرو
    بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
    با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

    بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
    این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
    بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
    گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
    بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
    و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
    پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
    بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

    می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
    خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش
    ~علیرضا آذر




  71. زهرا محمدی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    “خانه ی دوست کجاست؟” در فلق بود که پرسید سوار.

    آسمان مکثی کرد.

    رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

    “نرسیده به درخت،

    کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

    و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

    می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می‌آرد،

    پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،

    دو قدم مانده به گل،

    پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی

    و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.

    در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:

    کودکی می‌بینی

    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور

    و از او می‌پرسی

    خانه دوست کجاست.”

    شعر نشانی از سهراب سپهری




  72. زهرا
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    پیش از اینها فکر می‌کردم خدا
    خانه ای دارد کنار ابرها
    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتی از الماس خشتی از طلا
    پایه های برجش از عاج و بلور
    بر سر تختی نشسته با غرور
    ماه برق کوچکی از تاج او
    هر ستاره، پولکی از تاج او
    اطلس پیراهن او، آسمان
    نقش روی دامن او، کهکشان
    رعد وبرق شب، طنین خنده اش
    سیل و طوفان، نعره توفنده اش
    دکمه ی پیراهن او، آفتاب
    برق تیغ خنجر او ماهتاب
    هیچ کس از جای او آگاه نیست
    هیچ کس را در حضورش راه نیست
    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
    از خدا در ذهنم این تصویر بود
    آن خدا بی رحم بود و خشمگین
    خانه اش در آسمان، دور از زمین
    بود، اما در میان ما نبود
    مهربان و ساده و زیبا نبود
    در دل او دوستی جایی نداشت
    مهربانی هیچ معنایی نداشت
    هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
    از زمین، از آسمان، از ابرها
    زود می‌گفتند: این کار خداست
    پرس وجو از کار او کاری خطاست
    هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
    آب اگر خوردی، عذابش آتش است
    تا ببندی چشم، کورت می‌کند
    تا شدی نزدیک، دورت می‌کند
    کج گشودی دست، سنگت می‌کند
    کج نهادی پای، لنگت می‌کند
    با همین قصه، دلم مشغول بود
    خوابهایم، خواب دیو و غول بود
    خواب می‌دیدم که غرق آتشم
    در دهان اژدهای سرکشم
    در دهان اژدهای خشمگین
    بر سرم باران گرز آتشین
    محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
    در طنین خنده ی خشم خدا …
    نیت من، در نماز و در دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا
    هر چه می‌کردم، همه از ترس بود
    مثل از بر کردن یک درس بود
    مثل تمرین حساب و هندسه
    مثل تنبیه مدیر مدرسه
    تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
    سخت، مثل حل صدها مسئله
    مثل تکلیف ریاضی سخت بود
    مثل صرف فعل ماضی سخت بود

    تا که یک شب دست در دست پدر
    راه افتادم به قصد یک سفر
    در میان راه، در یک روستا
    خانه ای دیدم، خوب و آشنا
    زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
    گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!
    گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
    گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
    با وضویی، دست و رویی تازه کرد
    با دل خود، گفتگویی تازه کرد
    گفتمش، پس آن خدای خشمگین
    خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
    گفت : آری، خانه او بی ریاست
    فرشهایش از گلیم و بوریاست
    مهربان و ساده و بی کینه است
    مثل نوری در دل آیینه است
    عادت او نیست خشم و دشمنی
    نام او نور و نشانش روشنی
    خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
    حالتی از مهربانی های اوست
    قهر او از آشتی، شیرین تر است
    مثل قهر مهربان مادر است
    دوستی را دوست، معنی می‌دهد
    قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می‌دهد
    هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
    قهری او هم نشان دوستی است…

    تازه فهمیدم خدایم، این خداست
    این خدای مهربان و آشناست
    دوستی، از من به من نزدیک تر
    از رگ گردن به من نزدیک تر
    آن خدای پیش از این را باد برد
    نام او را هم دلم از یاد برد
    آن خدا مثل خیال و خواب بود
    چون حبابی، نقش روی آب بود
    می‌توانم بعد از این، با این خدا
    دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا
    می‌توان با این خدا پرواز کرد
    سفره ی دل را برایش باز کرد
    می‌توان درباره ی گل حرف زد
    صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
    چکه چکه مثل باران راز گفت
    با دو قطره، صد هزاران راز گفت
    می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
    مثل یاران قدیمی‌ حرف زد
    می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
    با الفبای سکوت آواز خواند
    می‌توان مثل علفها حرف زد
    با زبانی بی الفبا حرف زد
    می‌توان درباره ی هر چیز گفت
    می‌توان شعری خیال انگیز گفت
    مثل این شعر روان و آشنا:
    پیش از اینها فکر می‌کردم خدا

    اثری از: زنده یاد قیصر امین پور




  73. زهرا
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    قلب من قالی خداست

    تار و پودش از پر فرشته هاست

    پهن کرده او دل مرا

    در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

    برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من

    از تلاش آفتاب

    شب که می شود خدا روی قالی دلم

    راه می رود؛ ذوق می کنم گریه می کنم

    اشک من ستاره می شود

    هر ستاره ای به سمت ماه می رود..

    یک شبی حواس من نبود

    ریخت روی قالی دلم شیشه ای مرکب سیاه

    سالهاست مانده جای آن

    جای لکه های اشتباه

    ای خدا به من بگو

    لکه های چرکمرده را کجا خاک می کنند؟
    از میان تاروپود قلب

    جای جوهر گناه را چطور

    پاک می کنند؟

    آه؛ آه از اینهمه گناه و اشتباه

    آه نام دیگر تو است

    آه بال می زند به سوی تو؛ کبوتر تو است

    قلب من دوباره تند تند می زند

    مثل اینکه بازهم خداست

    روی قالی دلم قدم گذاشت

    در میان رشته های نازک دلم

    نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

    قلب من چقدر قیمتی است

    چون که قالی ظریف و دستباف اوست

    این پرنده ای که لای تار و پودش است هدهد است

    می پرد به سوی قله های قاف دوست!

    عرفان نظرآهاری




  74. mahsa
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

    مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

    چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

    اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

    آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،

    روزی درست مثل همین روزهای ماست

    اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

    وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

    هر روز بی تو روز مباداست

    قیصر امین پور




  75. حانیه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    با تو ام!
    ای لنگر تسکین!
    ای تکان‌های دل!
    ای آرامش ساحل!

    با تو ام!
    ای نور!
    ای منشور!
    ای تمام طیف‌های آفتابی!
    ای کبود ارغوانی!
    ای بنفشابی!

    با تو ام
    ای شور! ای دلشوره‌ی شیرین!
    با تو ام!
    ای شادی غمگین!
    با تو ام!..
    ای غم!
    غم مبهم!
    ای نمی‌دانم!…

    هر چه هستی باش!
    اما کاش…
    نه، جز اینم آرزویی نیست.. :
    ” هرچه هستی باش، اما باش..”




  76. Maryam
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

    ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

    گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

    دانی که رسیدن هنر گام زمان است

    تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی

    بنگر که زخون تو به هر گام نشان است

    آبی که برآسود زمینش بخورد زود

    دریا شود آن رود که پیوسته روان است

    باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

    بس تیر که در چله این کهنه کمان است

    از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

    این دیده از آن روست که خونابه فشان است

    دردا و دریغا که در این بازی خونین

    بازیچه ایام دل آدمیان است

    دل برگذر قافله لاله و گل داشت

    این دشت که پامال سواران خزان است

    روزی که بجنبد نفس باد بهاری

    بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

    ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

    دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

    از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

    یارب چه قدر فاصله دست و زبان است

    خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

    این صبر که من می کنم افشردن جان است

    از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

    گنجی ست که اندر قدم راهروان است

    #هوشنگ ابتهاج
    #سایه




  77. manerangi.blogfa.com
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
    ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
    دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
    مهر است و محبت است و باقی همه هیچ

    مولانا




  78. غزال
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    نه گندم و نه سیب_ قیصر امین پور




  79. Farein
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
    تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

    به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
    به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

    نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
    گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

    ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
    که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

    فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
    دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

    شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
    رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

    کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
    نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

    تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
    چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

    حافظ-hafez




  80. مرجان
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دیشب غزلی سرود عاشق شده بود
    با دست و دلی کبود عاشق شده بود
    افتاد و شکست و زیر باران پوسید
    آدم که نکشته بود، عاشق شده بود.
    شاعرشو یادم نیس




  81. وصال
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    روزی که سیب های پیرهنت
    میرسند،
    خورشید آنقدر کوچک می شود
    تا در دامنت جای گیرد؛
    بعد،
    تو میچرخی و هی روز و شب میشود!
    میچرخی و
    هی
    روز
    و
    شب
    میشود..!

    #وصال_گرایلی
    #نیلواژیسم




  82. نیلوفر
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    نگاه کن که غم درون دیده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام میکشد
    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطر ها و نورها
    نشانده ای مرا کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها بلورها
    مرا ببر امید دلنواز من
    ببر به شهر شعر ها و شورها
    به راه پر ستاره می کشانی ام
    فراتر از ستاره می نشانی ام
    نگاه کن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
    ستاره چین برکه های شب شدم
    چه دور بود پیش از این زمین ما
    به این کبود غرفه های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کن که من کجا رسیده ام
    به کهکشان به بیکران به جاودان
    کنون که آمدیم تا به اوجها
    مرا بشوی با شراب موجها
    مرا بپیچ در حریر بوسه ات
    مرا بخواه در شبان دیر پا
    مرا دگر رها مکن
    مرا از این ستاره ها جدا مکن
    نگاه کن که موم شب براه ما
    چگونه قطره قطره آب میشود
    صراحی سیاه دیدگان من
    به لالای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می شود
    به روی گاهواره های شعر من
    نگاه کن
    تو میدمی و آفتاب می شود




  83. وصال
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    خب معلوم است..!
    شما شعر مردانه میخوانید و نمی دانید قافیه در دست چه کسانی است..!!

    من هم میتوانم از ساقه ی پیچک و گل خشک شده ی مریم و پسری که در انتهای شب خوابیده است بنویسم؛
    اصلا
    هرکسی میتواند چند حرف سر هم کند و تحویل جامعه ی شعرخوان بدهد؛
    مردان شعر مینویسند و عاشق میشوند،
    شعر مینویسند و عاشق میشوند،
    شعر مینویسند و..
    باز من چه میگویم..؟!
    اصلا مردها
    تا دختری بین شعر هایشان موهایش را دار نزند ،که عاشق نمیشوند..!
    کم لطفی میشود اگر اعتراف نکنیم که
    شعرهای مردانه
    بوی خلوت باران با پشت بام را میدهد..!

    خب..
    اینها را بگذاریم کنار،
    تعریف و تمجید کافیست!
    شعرهای مردانه برای خودتان
    خسته شده ام از این قافیه های تودر تو که در شعرهایتان راه انداخته اید !
    ای کاش زنی پیدا شود و شعر بگوید..!
    دلم قافیه زنانه میخواهد؛

    وقتی در سطر سطر شعرهای این سرزمین
    دخترانی
    روی قافیه ها نشسته اند و
    رنگ لبهایشان را
    با گیره موهایشان هم رنگ میکنند ،
    تو دست به قلم مقابل دفترت ایستاده ای که چه شود..؟!
    .
    آقایان!
    آقایان !!!
    شعر نگویید
    میترسم ..
    به ردیف بیت هایتان قسم ،میترسم
    که دختری بین شعر هایتان
    ساعت دوازده و سی دقیقه ی بامداد
    از عطر خشک شده ی مریم و ساقه ی پیچک لالایی بسراید..!
    آنوقت نه شعر مردانه میماند
    نه قافیه ی زنانه روی پشت بام بیت هایش..!

    #وصال_گرایلی
    #نیلواژیسم




  84. وصال
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    من..

    کسی که شعر را بوسید و تورا آفرید..!

    #وصال_گرایلی
    #نیلواژیسم



  85. آدمهایى هستند در زندگیتان ؛

    نمی گویم خوبند یا بد

    چگالى وجودشان بالاست . . .

    افکار ، حرف زدن ، رفتار ، محبت داشتنشان

    و هر جزئى از وجودشان امضادار است . . .

    یادت نمی رود

    ” هستن هایشان را ”

    بس که حضورشان پر رنگ است

    ردپا حک می کنند ؛ اینها روى دل و جانت . . .

    بس که بلدند ” باشند ”

    این آدمها را ، باید قدر بدانى . . .

    وگرنه دنیا پر است از آن دیگری ها . . .

    قیصر امین پور 🙂



  86. زندگی سرد بود اما عشق
    می توانست کارگر باشد!

    می توان قطب را جهنم کرد

    پای دل در میان اگر باشد..!

    علیرضا آذر 🙂



  87. وقتی که نیستی

    دلتنگی

    مرا تنها نمیگذارد

    می آید

    کنارم مینشیند

    جای تو برایم غزل میخواند

    موهایم را شانه میکند

    با من قدم میزند

    توی کوچه های این شهر

    با دلتنگی هایت نیز خاطره دارم

    پینار_ش 🙂



  88. برایت گل می آورم
    و با تو در اتاقی که به رنگ چشم هایت بود می مانم
    تو مثل بنفشه ی خوش بختی من، آرام خواهی ماند
    تو را گریان نخواهم کرد
    میخک هایی که دور از باغ
    در زندان گل های زیبای تو میمیرند،
    می دانند
    من…تکرار یک تنهایی ام
    در چشم هایی که تمام چشم ها را دوست دارد…

    شهید سید مرتضی آوینی 🙂




  89. مهتاب
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    ورق بزن

    آنقدر ورق بزن

    تابه جای خوبش برسی

    جای خوب زندگی…

    کاش یک ستاره ازآن من بود

    آنقدر در کنارش می درخشیدم

    تا یک شب,فقط یک شب

    به من خیره می شدی.

    “مهتاب دهقان”




    • مهتاب
      ۳ مهر ۱۳۹۵

      ببخشید شعر بالا۲ تا شهر جداگانه است




  90. Sahar
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
    کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

    تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
    از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

    مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
    مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

    بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
    بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

    کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
    بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
    آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد…

    “فرهاد شریفی”




  91. Elahe
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    یه شعر از مولانا به نام یک شبی مجنون نمازش را شکست

    یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست
    عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود
    سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای
    جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای
    نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی
    خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن
    مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو … من نیستم گ
    فت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهم باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم




  92. ZaHrA
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
    آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

    همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
    در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

    آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
    بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

    بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
    مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

    باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
    و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست!

    گریه های امپراتور_فاضل نظری




  93. مریم
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    سلام رنگی رنگی جان عزیز شعر پیش از اینها از آقای قیصر امین پور خیلی زیباست و جالبی این شعر این است که هر آدمی با هر سن و سالی درک شعر برایش کار دشواری نیست .




  94. سارا یوسفی فرد
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    گَر نگهدارِ من آنست که من میدانم*شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
    (منسوب به خیرانی)




  95. سارا یوسفی فرد
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    خواهی که سخت و سُست جهان برتو بگذرد(؟)*بگذر زِ عهد سست و سخنهای سختِ خویش
    حافظ

    (اولین باری که به شیراز رفتم و درحافظیه تفأل زدم…)




  96. نرگس رحیمیان
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    “صبر سنگ”

    روز اول پیش خود گفتم

    دیگرش هرگز نخواهم دید

    روز دوم باز می گفتم

    لیک با اندوه و با تردید

    روز سوم هم گذشت اما

    بر سر پیمان خود بودم

    ظلمت زندان مرا می کشت

    باز زندانبان خود بودم

    آن من دیوانۀ عاصی

    در درونم های وهو می کرد

    مشت بر دیوارها می کفت

    روزنی را جستجو می کرد

    در درونم راه می پیمود

    همچو روحی در شبستانی

    بر درونم سایه می افکند

    همچو ابری بر بیابانی

    می شنیدم نیمه شب در خواب

    های های گریه هایش را

    در صدایم گوش می کردم

    درد سیال صدایش را

    شرمگین می خواندمش بر خویش

    از چه رو بیهوده گریانی

    در میان گریه می نالید

    دوستش دارم،نمی دانی

    بانگ او آن بانگ لرزان بود

    کز جهانی دور بر می خاست

    لیک در من تا که می پیچید

    مرده ای از گور بر می خاست

    مرده ای کز پیکرش می ریخت

    عطر شور انگیز شب بوها

    قلب من در سینه می لرزید

    مثل قلب بچه آهوها

    در سیاهی پیش می آمد

    جسمش از ذرات ظلمت بود

    چون به من نزدیکتر می شد

    ورطه تاریک لذت بود

    می نشستم خسته در بستر

    خیره در چشمان رویاها

    زورق اندیشه ام، آرام

    می گذشت از مرز دنیاها

    باز تصویری غبار آلود

    زان شب کوچک، شب میعاد

    زان اطاق ساکت سرشار

    از سعادت های بی بنیاد

    در سیاهی دست های من

    می شکفت از حس دستانش

    شکل سرگردانی من بود

    بوی غم می داد چشمانش

    ریشه هامان در سیاهی ها

    قلب هامان، میوه های نور

    یکدیگر را سیر می کردیم

    با بهار باغهای دور

    می نشستم خسته در بستر

    خیره در چشمان رویاها

    زرورق اندیشه ام، آرام

    می گذشت از مرز دنیاها

    روزها رفتند و من دیگر

    خود نمی دانم کدامینم

    آن من سرسخت مغرورم

    یا من مغلوب دیرینم؟

    بگذرم گر از سر پیمان

    می کشد این غم دگر بارم

    می نشستم شاید او آید

    عاقبت روزی به دیدارم…

    “فروغ فرخزاد”




  97. نرگس رحیمیان
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دیدم او را آه بعد از بیست سال
    گفتم این خود اوست یا نه دیگریست؟
    چیزکی از او در او بود و نبود
    گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری ست؟
    هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
    سوی هم کردیم و حیران تر شدیم
    هر دو شاید با گذشت روزگار
    در کف باد خزان پرپر شدیم
    از فروشنده کتابی را خرید
    بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
    خواست تا بیرون رود بی اعتنا
    دست من در را برایش باز کرد
    عمر من بود او که از پیشم گذشت
    رفت و در انبوه مردم گم شد او
    باز هم مضمون شعری تازه گشت
    باز هم افسانه مردم شد او

    “حمید مصدق”




  98. نفیس71
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

    تو را به خاطر عطر نان گرم

    برای برفی که آب می شود دوست می دارم

    تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

    تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

    برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

    لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

    تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

    برای پشت کردن به آرزوهای محال

    به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

    تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به خاطربوی لاله های وحشی

    به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

    برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

    تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

    تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

    پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

    تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

    اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

    تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

    تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

    تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام … دوست می دارم

    تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام … دوست می دارم

    برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

    تو را به خاطر دوست داشتن … دوست می دارم

    تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم … دوست می دارم …
    ” پل الووار ، ترجمه احمد شاملو “




  99. عادله
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    به باغ همسفران
    سهراب سپهری
    صدا کن مرا.
    صدای تو خوب است.
    صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
    که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

    در ابعاد این عصر خاموش
    من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
    بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
    و خاصیت عشق این است.

    کسی نیست،
    بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
    میان دو دیدار قسمت کنیم.
    بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
    بیا زودتر چیزها را ببینیم.
    ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
    زمان را به گردی بدل می‌کنند.
    بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
    بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

    مرا گرم کن
    (و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
    و باران تندی گرفت
    و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
    اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

    در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
    من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
    من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
    بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
    مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
    مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
    اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
    و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
    و آن وقت
    حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
    حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
    بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
    در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
    بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
    چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
    چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

    و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش “استوا” گرم،
    تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.




  100. ستاره
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زندگی خالی نیست از سهراب سپهری و دلاویزترین شعر جهان از فریدون مشیری




  101. ستاره
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    مار از پونه، من از مار بدم می‌آید
    یعنی از عامل آزار بدم می‌آید
    هم ازین هرزه علف‌های چمن بیزارم
    هم ز همسایگی خار بدم می‌آید
    کاش می‌شد بنویسم بزنم بر در باغ
    که من از این‌همه دیوار بدم می‌آید
    دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
    ولی از مرد تبردار بدم می‌آید
    ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
    که من از کار تو بسیار بدم می‌آید
    عمق تنهایی احساس مرا دریابید
    دارد از آینه انگار بدم می‌آید
    آه، ای گرمی دستان زمستانی من
    بی‌تو از کوچه و بازار بدم می‌آید
    لحظه‌ها مثل ردیف غزلم تکراریست
    آری از این‌همه تکرار بدم می‌آید
    محمد سلمانی




  102. sahel
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    من دلم میخواهد ساعتی غرق درونم باشم
    عاری عاطفه ها
    تهی از موج و سراب
    من نه عاشق هستم
    نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
    من دلم تنگ خودم گشته و بس..




  103. kimia
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    .
    میلـــــہ تا میلـــــہ قفس دلتنگے است
    رفت و برگشت نفس دلتنگے است
    پیشِ تو دردِ مجســـــم بودم…
    مڹ برای قفست ڪم بودم…
    نیستے راه نشانم بدهے
    وقتِ ڪابوس تڪانم بدهے
    نیستے پنجــره هـــــا تـــــر شده است
    وزڹ باراڹ دو بـــــرابـــــر شده است
    پنجره بعد تو از هــــــــــم پاشیـــــد
    مستطیلے شد و مڹ را بلعیــــــــــد
    بر سرم طاقِ دو ابرو ڪم شد…
    رقصِ بے نقصِ دو چـــــاقو ڪم شد…
    رقص ڪڹ!شعلـــــہ ے دست آموزم…
    بعد از ایـــــڹ دلهره تـــــر مے سوزمـــــ…

    احساڹ افشارے




  104. bita
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    عاشقی پیداست از زاری دل
    نیست بیماری چون بیماری دل
    علت عشق ز علتها جداست
    عشق اضطرلاب اسرار خداست

    “مولانا”




  105. سعیده
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
    آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

    همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
    در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

    آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
    بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

    بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
    مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

    باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
    و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست!
    فضل نظری




  106. سعیده
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    خطی کشید روی تمام سوال ها
    تعریف ها معادله ها احتمال ها
    خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
    خطی دگر به قائده ها و مثال ها

    خطی دگر کشید به قانون خویشتن
    قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

    از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
    خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

    خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
    با عشق ممکن است تمام محال ها
    فاضل نظری




  107. سعیده
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    بی تو
    جمعه ها طبع من احساس نغزّل دارد
    نا خودآگه به سمت تو تمایل دارد
    بی تو چندی است که در کار زمین حیرانم
    مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
    شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
    فرش گسترده و در دست، گلایل دارد
    تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
    ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
    کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
    می خرم از پسرک، هر چه تَفَأل دارد
    یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
    یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
    هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
    تکیه بر کعبه بزن، کعبه نحمل دارد
    سید حمید رضا برقعی




  108. آدم رنگی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
    چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
    آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
    آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
    اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
    طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
    برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
    وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
    ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
    نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
    آن که پرنقش زد این دایره مینایی
    کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
    فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
    یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
    غزل شماره ۱۴۱ حافظ




  109. زینب
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    در ته کاسه حیات
    من مانده ام
    چند ستاره
    و چند شاخه گیاه

    بیژن جلالی




  110. شیما بدویی
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    کاش چون پاییز بودم

    کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.

    برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,

    آفتاب دیدگانم سرد می شد,

    آسمان سینه ام پر درد می شد

    ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

    اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.

    وه … چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,

    وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,

    شاعری در چشم من میخواند …شعری آسمانی

    در کنارم قلب عاشق شعله می زد,

    در شرار آتش دردی نهانی.

    نغمه ی من …

    همچو آواری نسیم پر شکسته

    عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.

    پیش رویم :

    چهره تلخ زمستان جوانی

    پشت سر :

    آشوب تابستان عشقی ناگهانی

    سینه ام :

    منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.

    کاش چون پاییز بودم

    ….

    کاش چون پاییز بودم




  111. پرستو
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    ?PeRou?:
    در جهانی اینچنین سرد و سیاه
    با قدمهایت قدم هایم براه
    ای به زیر پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گیسویم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هرم خواهش سوخته
    آه، ای بیگانه با پیراهنم
    آشنای سبزه زاران تنم
    آه ای روشن طلوع بی غروب
    آفتاب سرزمین های جنوب
    آه آه ای از سحر شاداب تر
    از بهاران تازه تر سیراب تر
    عشق دگر نیست این،این خیرگیست
    چلچراغی در سکوت و تیرگیست
    عشق چون در سینه ام بیدار شد
    از طلب پا تا سرم ایثار شد
    این دگر من نیستم ، من نیستم
    حیف از آن عمری که با من زیستم
    ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خیره چشمانم به راه بوسه ات
    ای تشنج های لذت در تنم
    ای خطوط پیکرت پیراهنم
    آه میخواهم که بشکافم زهم
    شادیم یکدم بیالاید به غم
    فروغ فرخزاد/عاشقانه




  112. پرستو
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    ?PeRou?:
    در جهانی اینچنین سرد و سیاه
    با قدمهایت قدم هایم براه
    ای به زیر پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گیسویم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هرم خواهش سوخته
    آه، ای بیگانه با پیراهنم
    آشنای سبزه زاران تنم
    آه ای روشن طلوع بی غروب
    آفتاب سرزمین های جنوب
    آه آه ای از سحر شاداب تر
    از بهاران تازه تر سیراب تر
    عشق دگر نیست این این خیر گیست
    چلچراغی در سکوت و تیرگیست
    عشق چون در سینه ام بیدار شد
    از طلب پا تا سرم ایثار شد
    این دگر من نیستم ، من نیستم
    حیف از آن عمری که با من زیستم
    ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خیره چشمانم به راه بوسه ات
    ای تشنج های لذت در تنم
    ای خطوط پیکرت پیراهنم
    آه میخواهم که بشکافم زهم
    شادیم یکدم بیالاید به غم
    فروغ فرخزاد/ عاشقانه




  113. زهرا
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زندگی موسیقی گنجشک هاست
    زندگی باغ تماشای خداست
    زندگی یعنی همین پرواز ها،اشک ها لبخندها،آوازها….
    زندگی ذره ای کاهیست که کوهش کردیم
    زندگی نام نکوییست که خوارش کردیم
    زندگی نیست به جز نم نم باران بهار
    زندگی نیست به جز دیدن یار
    زندگی نیسن به جز عشق،به جز حرف محبت به کسی،ورنه هر خار و خسی،زندگی کرده بسی
    زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
    دوسه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد
    ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟
    سهراب سپهری




  114. kimiya
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    شعر های فتضل نظری هم عالیه.
    در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
    چون زهر هرچه باشم اگر کم زیادی ام




  115. مهدیه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    این کهنه رباط که عالم نام است
    وآرامگه ابلق صبح و شام است
    بزمی است که وامانده صد جمشید است
    قصریست که تکیه گاه صد بهرام است
    خیام




  116. مهدیه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    آی آدم ها

    آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
    یک نفر در آب دارد می سپارد جان
    یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
    آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
    که گرفتستید دست ناتوانی را
    تا توانایی بهتر را پدید آرید
    آن زمان که تنگ می بندید
    بر کمرهاتان کمربند

    در چه هنگامی بگویم من ؟
    یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

    آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
    نان به سفره جامه تان بر تن
    یک نفر در آب می خواند شما را
    موج سنگین را به دست خسته می کوبد
    باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
    سایه هاتان را ز راه دور دیده
    آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
    می کند زین آبها بیرون

    گاه سر . گه پا

    آی آدم ها

    او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید

    می زند فریاد و امید کمک دارد

    آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
    موج می کوبد به روی ساحل خاموش
    پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
    می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :

    آی آدم ها ..

    و صدای باد هر دم دلگزاتر
    در صدای باد بانگ او رساتر
    از میان آب های دور ی و نزدیک
    باز در گوش این نداها

    آی آدم ها…

    شعر آی آدم ها از نیما یوشیج




  117. مهدیه
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
    هرکس نغمه ی خود خواندو از صحنه رود
    صحنه پیوسته به جاست
    خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد نمیدونم شاعرش کیه ولی توی کتاب منم منم از امیر رضا آرمیون خوندم




  118. Ji_ra
    ۳ مهر ۱۳۹۵

    ایمان آوردم به غزل های عاشق
    به تلخ گریه های معشوق
    به عشق های بی اجازه
    در خفقان عاشق کشی
    به ترس از عاشق شدن
    به قداست کنیزکانی
    که روحشان را به مسلخ کشیدند
    به قلب های بی اراده مجنون هایی
    که در پی عاشقانه ای آرام سرگردانند
    به طنین آواهای خاموش!
    که دل ها را به یغما برده…
    ایمان آوردم به سکوت واژه ها!
    به اعجاز کلام
    به ترانه های خاکستری
    به رویای پوچ شاعرانه!

    تینا قدمی




  119. پریسا(صدف دریا)
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    ((کتاب گریه های امپراتور))
    از آقای فاضل نظری

    نام شعر: شاخه گلی برای مزار

    از بــاغ می ‌برنــــد چـراغانی ‌ات کننــــد

    تا کـاج جشــن های زمستانی ‌ات کننــد

    پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

    تنهــا به این بهانـــه که بارانی ‌ات کنند

    یوسف! به این رهـا شدن از چاه دل مبند

    این بار می ‌برند که زنــــدانی‌ ات کنند

    ای گل گمان مکن به شب جشن می ‌روی

    شاید به خاک مـرده‌ای ارزانی ‌ات کنند

    یک نقطـه بیش فرق رحـیم و رجـیم نیست

    از نقطه‌ ای بترس که شیطانی ات کنند

    آب طلب نکــــرده همیشــه مـــــراد نیست

    گاهی بهانه‌ای است که قربانی ‌ات کنند




  120. کتی جون
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    غزل حافظ

    ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

    غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

    دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

    تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

    آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

    بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

    خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

    تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

    مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه

    کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

    سایه طایر کم حوصله کاری نکند

    طلب از سایه میمون همایی بکنیم

    دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست

    تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم




  121. مرجان
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم
    شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
    تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
    بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

    تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
    تو را کدام خدا؟
    تو از کدام جهان؟
    تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
    تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
    تو از کدام سبو؟

    من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

    چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
    مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

    کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
    که ذره های وجودم تو را که می بینند،
    به رقص می آیند،
    سرود میخوانند!

    چه آرزوی محالی است زیستن با تو
    مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

    به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
    به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
    بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
    ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

    ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
    هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
    که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!

    تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
    تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
    همه وجود تو مهر است و جان من محروم
    چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

    #فریدون_مشیری




  122. ترانه
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    من هنوز گاهی یواشکی خواب تورا می بینم.
    یواشکی نگاهت می کنم،
    یواشکی صدایت می کنم!
    بین خودمان باشد،
    اما من هنوز تو را یواشکی دوست دارم!
    —-
    شاعر:ناظم حکمت




  123. سید مهران شریفی
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    مرغ آمین ، نیما یوشیج




  124. nasim
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    یک شب حصار فاصله در خواب می برم

    با خود تو را به دیدن مهتاب می برم

    چون موج سر به ساحل آغوش می نهم

    درمان برای سینه ی بی تاب می برم

    کامی که تشنه ی چشمان مست توست

    از پیش چشم های تو سیراب می برم

    دریاست دل سپردن و دنیای عشق ما

    لذت از این تلاطم بی تاب می برم

    دل دادنم غزلی بس شنیدینیست

    موجی از این غزل به دامن مرداب می برم

    هرشب به شیوه ای ز تو من یاد می کنم
    نامت به تار و پود یک غزل ناب می برم

    ________

    #مجید صادقی




  125. افسانه
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    دُختری از تبار دلتنگی
    ساقیِِ می نخورده در مَنگی..

    خسته از برزخِ “نپرسیدن”
    خسته از اینکه بودنش ننگی..

    روز و شب در دلش به نجواها
    می رود با خدا سرِ جنگی..

    کاش دختر نبود و آهن بود!
    داشت در سینهَ ش دلی سنگی!!..

    کاش مادر نبود.دریا بود..؛
    ماهیَ ش غوطه ور چو آونگی

    مادرش را که دید، باور کرد
    عشق خاکَست بر سرِ دنگی!

    روحِ مادر به خوابِ او آمد
    گفت با لحنِ تلخ آهنگی:

    وعده های بهشت هم جانم
    نیست غیر از دروغِ بی رنگی!

    افسانه نوری فرصت




  126. نفیس71
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    یک شبی مجنون نمازش را شکست

    بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

    عشق آنشب مست مستش کرده بود

    فارغ از جام الستش کرده بود

    سجده ای زد بر لب درگاه او

    پر ز لیلا شد دل پر درد او

    گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟

    بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

    جام لیلا را بدستم داده ای؟

    وندر این بازی شکستم داده ای؟

    نیشتر عشقش به جانم می زنی؟

    دردم از لیلاست آنم می زنی؟

    خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

    من که مجنونم،تو مجنونم نکن

    مرد این بازیچه دیگر نیستم

    این تو و لیلای تو…من نیستم

    گفت:ای دیوانه لیلایت منم

    در رگ پنهان و پیدایت منم

    سالها با جور لیلا ساختی

    من کنارت بودم و نشناختی

    عشق لیلا در دلت انداختم

    صد قمار عشق یکجا باختم

    کردمت آواره ی صحرا نشد

    گفتم عاقل می شوی،اما نشد

    سوختم در حسرت یک یاربت

    غیر لیلا بر نیامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردی ولی

    دیدم امشب با منی،گفتم بلی…

    مطمئن بودم به من سر می زنی

    بر حریم خانه ام در می زنی

    حال این لیلا که خوارت کرده بود

    درس عشقش بی قرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم

    صد چو لیلا کشته در راهت کنم
    این شعر را شاعر معاصرمان استاد مرتضی عبداللهی سروده اند




  127. مهدخت
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
    نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
    من برمی خیزم!
    چراغی در دست
    چراغی در دلم.
    زنگار روحم را صیقل می زنم
    آینه ئی برابر آینه ات می گذارم
    تا از تو
    ابدیتی بسازم.
    شاملو




  128. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
    عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

    می شد بدانم که اینکه خط سر نوشت من

    از دفتـــــر کــــدام شب بستــــه وام شد ؟

    اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت

    و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد

    شعر من از قبیله خونست خون من ،

    فـــــواره از دلــــم زد و آمد کلام شد

    ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را

    شعر من و شکوه تو ، رمز الدوام شد

    بعد از تو باز عاشقـی و باز … آه نه !

    این داستان به نام تو اینجا تمام شد

    حسین منزوی




  129. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    همواره عشق بی خبر از راه می رسد

    چونان مسافری که به ناگاه می رسد

    وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش

    چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

    اینت زهی شکوه که نزدت سلام من

    با موکب نسیم سحرگاه می رسد

    با دیگران نمی نهدت دل به دامنت

    چونانکه دست خواهش کوتاه می رسد

    میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم

    تا آهوی تو کی به کمینگاه می رسد!

    هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شهر

    وقتی که سیب نقره ای ماه می رسد

    شاعر! دلت به راه بیاویز و از غزل

    طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد

    زنده یاد “حسین منزوی”




  130. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    درون آینه ی روبرو چه می بینی؟

    تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

    تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-

    در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

    تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود

    سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

    به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای

    میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

    به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید

    که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

    در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

    و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی

    حسین منزوی




  131. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    پلنگ و ماه
    خیال خام پلنگ من، به سوی ماه جهیدن بود
    و ماه را زِ بلندایش، به روی خاک کشیدن بود

    پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

    که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

    گل شکفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظه دیدارت

    شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود
    من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری

    که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگر نرسیدن بود

    اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا

    بهار در گـل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
    شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
    فریبکار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود

    چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم

    تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

    حسین منزوی




    • Franikou
      ۴ مهر ۱۳۹۵

      این شعر فوق العادست
      حسین منزوی فوق العادست




  132. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    نه بسته ام به کس دل
    نه بسته کس به من دل
    چو تخته پاره بر موج
    رها رها رها من

    ز من هر آن که او دور
    چو دل به سینه نزدیک
    به من هر آنکه نزدیک
    از او جدا جدا من

    نه چشم دل به سویی
    نه باده در سبویی
    که تر کنم گلویی
    به یاد آشنا من

    ستاره ها نهفته
    در آسمان ابری
    دلم گرفته ای دوست
    هوای گریه با من
    هوای گریه با من

    سیمین بانوی بهبهانی




  133. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    دل‌ریخته
    روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
    روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
    ناله ی نا خوش از شاخه جدا ماندن من
    در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
    تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
    نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

    یادم هست … یادت نیست …

    خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
    پس چرا گشت شبانه در بدر یادت نیست
    من به خط و خبری از تو قناعت کردم
    قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

    یادم هست… یادت نیست …

    عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
    کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
    تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی
    باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
    تو به دلریختگان چشم نداری بی دل
    آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

    یادم هست… یادت نیست…

    از: شهیار قنبری




  134. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    من و تو
    رُستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم
    خشک و پژمرده و تا رویِ زمین خم بودیم
    گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم
    مثلِ هذیانِ دمِ مرگ، از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
    دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم
    بی سبب از پاییز، جایِ میلادِ اقاقی ها را پرسیدیم
    چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم
    وقتِ گل دادنِ عشق، رویِ دار قالی
    بی سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی را ترسیدیم
    خواندنی ها کم نیست، من و تو کم خواندیم
    من و تو ساده ترین شعرِ سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم
    من و تو کم بودیم
    من و تو اما در میدان ها، اینک اندازه ی ما می روییم
    ما به اندازه ی ما، می بینیم
    ما به اندازه ی ما، می چینیم
    ما به اندازه ی ما، می روییم
    ما به اندازه ی ما، می گوییم
    من و تو… کم نه که باید شبِ بی رحم و گلِ مریم و بیداریِ شبنم باشیم
    من و تو… خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید… با هم باشیم
    من و تو حق داریم، در شبِ این جنبش، نبضِ آدم باشیم
    من و تو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
    من و تو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
    گفتنی ها کم نیست…

    از: شهیار قنبری




  135. Franikou
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    سفرنامه
    سفری بی آغاز
    سفری بی پایان
    سفری بی مقصد
    سفری بی برگشت
    سفری تا کابوس
    سفری تا رویا
    سفری تا بودا
    شبنم تاج محل

    با حریق یادها همسفرم
    وقتی دورم به تو نزذیکترم
    با حریق یادها همسفرم
    وقتی دورم به تو نزذیکترم

    هق هق پارسیان
    تکه نانی در خواب
    بوی گندم در مشت
    مشت کودک در خاک
    کفش مادر در برف
    چرخ یک کالسکه
    گوشه ی گندم زار
    بند رختی پاره

    چمدانی بی شکل
    جعبه ی یک دوربین
    عکس یک بازیگر
    جمعه های بی مشق
    تلی از ته سیگار
    دشنه ای زنگ زده
    چشم گاوی در دیس
    سفره ای پوسیده

    از: شهیار قنبری




    • Franikou
      ۴ مهر ۱۳۹۵

      متن کامل شعر
      سفرنامه
      ————-
      سفری بی آغاز
      سفری بی پایان
      سفری بی مقصد
      سفری بی برگشت
      سفری تا کابوس
      سفری تا رویا
      سفری تا بودا
      شبنم تاج محل

      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم
      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم

      هق هق پارسیان
      تکه نانی در خواب
      بوی گندم در مشت
      مشت کودک در خاک
      کفش مادر در برف
      چرخ یک کالسکه
      گوشه ی گندم زار
      بند رختی پاره

      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم
      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم

      چمدانی بی شکل
      جعبه ی یک دوربین
      عکس یک بازیگر
      جمعه های بی مشق
      تلی از ته سیگار
      دشنه ای زنگ زده
      چشم گاوی در دیس
      سفره ای پوسیده

      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم
      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم

      برج لندن در مه
      جان لنون در باران
      سوهو در بی حرفی
      رود سن در یک قاب
      متروی سن ژقمن
      قهوه ی سن میشل
      پرسه ای در پیگل
      کافه ها بی لبخند

      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم
      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم

      خانه ای در آتش
      بوف کوری در نور
      گل یاسی در زخم
      غربت لالایی
      بوسه در راه آهن
      سرخی لب در شب
      برکه ای از فانوس
      انفجاری در ماه

      کو چه ای خیس از عشق
      شعر سبز لورکا
      ساعت ۵ عصر
      مستی بی وحشت
      گریه های ژکوند
      خط خوب سهراب
      نامه ای آب شده
      ونگوگ گوش به دست!

      با حریق یادها همسفرم
      وقتی دورم به تو نزذیکترم…




  136. نگار
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    اگر سفر نکنی،
    اگر کتابی نخوانی،
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
    اگر از خودت قدردانی نکنی.

    به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
    وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

    به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    اگر بردۀ عادات خود شوی،
    اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
    اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
    یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

    تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
    اگر از شور و حرارت،
    از احساسات سرکش،
    و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
    دوری کنی…

    به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
    اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
    اگر ورای رویاها نروی،
    اگر به خودت اجازه ندهی
    که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
    ورای مصلحت‌اندیشی بروی…
    امروز زندگی را آغاز کن!
    امروز مخاطره کن!
    امروز کاری کن!
    نگذار که به آرامی بمیری!
    پابلو نرودا
    ترجمۀ احمد شاملو




  137. نگار
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
    معنی کور شدن را گره ها می فهمند

    سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
    قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

    یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
    چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

    آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
    مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

    نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
    قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند




  138. نگار
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    روسری وا می‌کنی، خورشید عینک می‌زند!
    دسته‌گل غش می‌کند؛ پروانه پشتک می‌زند!

    کفش در می‌آوری، قالی علامت می‌دهد
    جامه از تن می‌کنی، آیینه چشمک می‌زند!

    هر کسی از ظنّ خود، در خانه یارت می‌شود
    گاز آتش می‌خورد، یخچال برفک می‌زند!

    میوه‌ها با پای خود تا پیش‌دستی می‌دوند
    آن طرف کتری به پای خویش فندک می‌زند!

    روبه‌رویم می‌نشینی، جشن برپا می‌شود
    صندلی دف می‌نوازد؛ میز تنبک می‌زند!

    درد دل‌ها از لبت تا گوشِ من صف می‌کشند
    پیش از آن، چشمت به چشمِ من پیامک می‌زند!

    عشقِ من! این روزها با اینکه درگیرِ تو‌ام
    باز هم قلبم برای قبل‌ها لک می‌زند!

    زندگی گرچه برای پر زدن می‌سازدش
    عاقبت نخ را به پای بادبادک می‌زند!

    عشق گاهی با پر قو صخره را می‌پرورد
    گاه سنگین می‌شود؛ چکّش به میخک می‌زند

    باز هم با بوسه‌ای راه تو را می‌بندم و
    حرف آخر را همین لب‌های کوچک می‌زند!»

    غلامرضا طریقی




  139. mozhan
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻬﺎﯾﻢ ،ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ
    ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻣﺎﻧﯽ ،ﺑﺮﺍﯼ ﺯﺧﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ
    ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻬﺎﯾﻢ، ﺷﺒﯿﻪ ﺷﻌﺮ ﺑﺮ ﺩﻓﺘﺮ
    ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﻌﺮﻡ، ﺑﺮﺍﯾﻢ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ
    ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻬﺎﯾﻢ، ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ
    ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺯ ﻣﻦ، ﻫﻤﻪ ﺍﺯﻏﻤﮕﺴﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ
    ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻬﺎﯾﻢ ،ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺷﺪ
    ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ، ﺩﻟﯿﻞ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ
    ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻬﺎﯾﻢ ،ﮔﻬﯽ ﺷﺎﺩ ﻭ ﮔﻬﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ
    ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻨﺪﻩ، ﻓﻘﻂ ﭼﻬﺮﻩ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ
    ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻬﺎﯾﻢ ،ﺯﺩﺳﺖ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﺪ
    ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﭼﺸﻢ ،ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺮﺩ ﺑﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ
    ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﻬﺎﯾﻢ ،ﺑﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮐﻨﺞ ﯾﮏ ﺧﻠﻮﺕ
    ﻟﻘﺐ ﺳﻨﮓ ﺻﺒﻮﺭﻡ ﺩﺍﺩ،ﻋﺠﺐ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ
    ﺟﻮﺍﺩ ﺍﻟﻤﺎﺳﯽ




  140. روشنک
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    گفتم ای دل، نَروی؟
    خار شوی، زار شوی
    بر سرِ آن دار شوی
    بی بَر و بی بار شوی

    نکند دام نهد؟
    خام شوی، رام شوی؟
    نپَری جلد شوی،
    بی پر و بی بال شوی؟

    نکند جام دهد؟
    کام دهد، ازلب خود وام دهد؟
    در بَرت ساز زند، رقص کند،
    کافر و بی عار شوی؟

    نکند مست شوی؟
    فارغ از این هست شوی؟
    بعد آن کور شوی،
    کَر شوی، شاعر و بیمار شوی؟

    نکُنَد دل نَکَنی،
    دل بِکَنَد،
    بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟
    برود در بر یار دگری،
    صبح که بیدار شوی؟؟



  141. بی خیال تو بودم
    سبک
    رها
    آزاد

    مثل پیراهن بی گیره
    رویِ بند
    می رقصیدم در باد

    ناگهان
    دستی گره زد مرا
    به بند خیال تو
    و من ماندمُ
    حجمِ وسیعِ دلتنگی
    و گرهی که
    به دستان تو باز خواهد شد

    کاش
    باد مرا می برد….

    “سارا ‌قبادی”



  142. گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون می‌کنی
    دل که در کوی تو می‌ماند به او چون می‌کنی؟

    “همایی نسائی”



  143. هر بار گریه می کنم
    و انگار
    جمله ایی را گم کرده ام
    دلتنگی ها هیچ وقت راه دوری نمی روند
    مثل شانه های مادر
    که هر بار گریه کردم
    لرزید…

    دیگر چه فرقی می کند
    حرفی که از دهانِ فنجان ها می گذرد و
    دلم را گرم نمی کند
    از کدام مزرعه قهوه به تنهایی ام ریخته است…
    دیگر چه فرقی می کند
    به صدای غمگین پرنده های پشتِ پنجره ام گوش بسپارم
    یا با اولین قطار با خودم دور شوم
    دیگر چه فرقی می کند… ،

    هر بار گریه کردم
    که قرار بود
    چیزی نگویم…

    “امیرمحمد مصطفی زاده”



  144. فصلی در راه است
    با اشک هایی که
    هنوز بر گونه ی خیابان نیفتاده
    خشک می شوند!‏
    و عشق
    پنهانی ترین
    رازِ پاییز‎ ‎‏ است.‏

    ‏”شیما سبحانی”‏



  145. تابستان مى رود که تمام شود
    و تو می روى
    که تمام شود همه چیز…
    نگران پاییزم و شب‌هاى بلندش!
    و یاد تو
    که از شب‌هاى من نمى رود.

    “مونا پرستش”




  146. حدیث
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا

    ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا

    گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت

    جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا

    ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من

    من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا

    عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان

    عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا




  147. حدیث
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

    زان روی که از جمله گرفتارترم من

    روزی که نماند دگری بر سر کویت

    دانی که ز اغیار وفادار ترم من

    بر بی کسی من نگر و چارهٔ من کن

    زان کز همه کس بی کس و بی‌یارترم من

    بیداد کنی پیشه و چون از تو کنم داد

    زارم بکشی کز که ستمکار ترم من

    وحشی به طبیب من بیچاره که گوید

    کامروز ز دیروز بسی زارترم من




  148. حدیث
    ۴ مهر ۱۳۹۵

    یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
    یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا
    نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی
    سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا
    نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی
    مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا
    قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی
    قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا
    حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
    روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا
    روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی
    آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا
    دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی
    پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا
    این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی
    راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا
    مولوی




  149. نازنین
    ۵ مهر ۱۳۹۵

    “گر بدین سان زیست باید پست
    من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
    بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

    گر بدین سان زیست باید پاک
    من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
    یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!”

    احمدشاملو




  150. رعنا
    ۵ مهر ۱۳۹۵

    حیدر بابا ایلدریملار شاخاندا
    سللر سولار شاقّیلدیوب آخاندا
    قیزلار اونا صف باقلیوب باخاندا
    سلام اولسون شوکتوزه ائلوزه
    منیم ده بیر آدیم گلسین دیلوزه

    استاد شهریار از کتاب حیدربابایه سلام




  151. نویده
    ۵ مهر ۱۳۹۵

    نه بسته ام به کس دل،نه بسته کس به من دل
    چوتخته پاره برموج،رها رها رها من
    “سیمین بهبهانی”




  152. میترا جاهد
    ۵ مهر ۱۳۹۵

    “نوروز در زمستان”
    سالی
    نوروز
    بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
    ‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
    بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
    سالی
    نوروز
    بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
    بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
    بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
    سالی
    نوروز
    همراه به درکوبی مردانی
    سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
    تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
    نام ِ ممنوع‌اش را
    وتاقچه گناه
    دیگربار
    با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
    تقدیس شود.
    در معبر ِ قتل ِ عام
    شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
    دروازه‌های بسته
    به ناگاه
    فراز خواهدشد
    دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
    لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
    وبهار
    درمعبری از غریو
    تاشهر
    خسته
    پیش باز خواهدشد
    سالی
    آری
    بی گاهان
    نوروز
    چنین آغاز خواهدشد

    “احمد شاملو”




  153. مهرناز
    ۵ مهر ۱۳۹۵

    چه کسی می‌داند
    درد غنچه را
    به هنگام شکفتن
    عباس کیارستمی (هایکو)




  154. saba
    ۵ مهر ۱۳۹۵

    قطار می رود
    تو می روی
    تمام ایستگاه می رود
    و من چقدر ساده ام که سال های سال به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.
    قیصر امین پور




  155. zahra
    ۵ مهر ۱۳۹۵

    زندگی موسیقی گنجشک هاست
    زندگی باغ تماشای خداست
    زندگی یعنی همین پرواز ها
    اشک ها لیخند ها آواز ها
    زندگی ذره ای کاهیست که کوهش کردیم
    زندگی نام نکوییست که خوارش کردیم
    زندگی نیست به جز نم نم باران بهار
    زندگی نیست به جز دیدن یار
    زندگی نیست به جز عشق به جز حرف محبت به کسی ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
    زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
    دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه ی یک عمر بیابان دارد
    ما چه کریم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟ سهراب سپهری




  156. مهسا
    ۶ مهر ۱۳۹۵

    راستی را بوسه ی تو
    بوسه ی بدرود بود؟
    بسته شد آغوش تابستان؟
    خدایا،زود بود!
    فریدون مشیری
    .
    .
    وقتی گریبان عدم
    با دست خلقت می درید
    وقتی ابد چشم تو را
    پیش از ازل می آفرید
    وقتی زمین ناز تو را
    در آسمان ها می کشید
    وقتی عطش طعم تو را
    با اشک هایم می چشید
    من عاشق چشمت شدم
    نه عقل بود و نه دلی
    چیزی نمیدانم از این
    دیوانگی و عاقلی
    یک آن شد این عاشق شدن
    دنیا همان یک لحظه بود
    آن دم که چشمانش مرا
    از عمق چشمانم ربود
    وقتی که من عاشق شدم
    شیطان به نامم سجده کرد
    آدم زمینی تر شد و
    عالم به آدم سجده کرد
    من بودم و چشمان تو
    نه آتشی و نه گلی
    چیزی نمیدانم از این
    دیوانگی و عاقلی
    افشین یداللهی
    .
    .
    هزار پرنده از دلم پر کشید
    وقتی صدای پای تو آمد و
    فرشته های کوچک غمگین
    اشک هایشان را نگاه داشتند
    به نگاه چشم های تو
    برای وقت های خوب دلتنگی
    حالا نوبت یاس های رازقی است
    بی وقت دلشان که تنگ می شود
    شکوفه می دهند
    تو کجایی؟
    سقف بی وقت دلش تنگ می شود
    چکه می کند
    برق بی وقت دلش تنگ می شود
    قطع می شود
    گاز بی وقت دلش تنگ می شود
    باز می شود
    من در آستانه ی کوچ پرنده های دل ام
    به صبح و باد و دست های تو بی وقت
    دلم تنگ می شود چه کنم؟!!
    سجاد افشاریان
    .
    .
    پنجره خوابت را باز بگذار عشق من
    امشب هم می آیم
    پیرهن نارنجی تنت کن
    چکمه قهوه ای بپوش
    موهایت را بریز دور شانه ات
    و راه بیفت
    امشب میخواهم در بارسلونا قدم بزنم
    یا در فلورانس
    شاید بخواهی کنار برج ایفل
    یا شهری دیگر
    هر جا تو خواستی
    هر جا که باشد
    با سرنوشت نمیتوان در افتاد
    پنجره ی خوابت را باز بگذار
    عباس معروفی
    .
    .
    هرگز آن پاییز را فراموش نمیکنم
    یعنی خودم را
    ذخیره ای که از آفتاب تابستان داشتم هیچکس نداشت…
    تو از باغ خرمالوهای کال آمدی
    و در من رسیدی…
    هرگز آن پاییز را فراموس نمیکنم
    یعنی تو را…
    رسول یونان
    .
    .
    بهار به بهار…در معبر اردیبهشت
    سراغت را از بنفشه های وحشی گرفتم
    و میان شکوفه های نارنج
    در جستجویت بودم!
    در پاییز یافتمت…
    تنها شکوفه ی جهانی
    که در پاییز روییدی!
    سید علی صالحی




  157. مرضیه احمدی نورالدین وند
    ۶ مهر ۱۳۹۵

    روی ماه دستمال نمدار میکشم

    نوک قاشق آسمون و می چشم

    می پاشم ستاره ها رو سرت

    که بیای قدم بذاری رو چشم

    شبا رو جمع میکنم تا میزنم

    رنگ روغنی به فردا میزنم

    همه ی تلخی ها رو دور میریزم

    شیرینی به طعم دریا می زنم

    واسه اومدنت برنامه هاست

    همه جاده ها آب پاشی میشه

    نوک هر پرنده ای شاخه گلی است

    کف رودخونه هامون کاشی میشه

    یه حساب تازه ای باز می کنم

    شکل ماهت رو پس انداز می کنم

    نازنین غزل غزل داد

    توی کوچه های شمشاد

    با لب ترانه فریاد

    گل نرجس باغت آباد

    محمد صالح علا




  158. مهرنگار
    ۶ مهر ۱۳۹۵

    رودخانه ای در آن دوردست
    یا که یک دانه ی سیب
    و چراغی روشن
    مثل یک شاخه طلا
    من در این راه فراسوی هوا می بینم
    شاخه ی گیلاسی
    که ز دیوار حیات
    سو به بیرون صداقت جاریست
    و کسی نیست که آن شاخه پر نعمت را
    به دو دستان طمع
    برچیند
    در فراسوی زمان میبینم
    که کسی تنها نیست
    زندگی مملو از احساس فراوانی ملموساتی است
    که به بیرون درونی زمین دیدی نیست
    و در این راه دراز
    همه چیزی زیباست
    چشم ها میشنوند
    دل آدم بیناست
    مهربانی اینجاست
    آری آری وارش
    و بقول سهراب، شاید :
    سایه نارونی تا ابدیت پیداست
    شاعر :وارش سپینود




  159. مهرنگار
    ۶ مهر ۱۳۹۵

    ألا یا أیها السّاقی! أدر کأساً وناوِلها! که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها
    به بوی نافه‌ای کآخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش، چه خون افتاد در دل‌ها!
    مرا در منزل جانان چه امن و عیش، چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که «بربندید محمل‌ها»
    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید! که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟
    همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخِر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها؟
    حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ! متیٰ ما تلق من تهویٰ، دعِ الدنیا و اهملها
    حضرت لسان الغیب خواجه طناز حافظ شیراز




  160. f_fadaee75
    ۶ مهر ۱۳۹۵

    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    در نهانخانه قلبم گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندیدد
    عطر صد خاطره پیچید
    یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه محو تماشای نگاهت

    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ریخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن!
    لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
    آب آیینه عشق گذران است
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
    باش فردا که دلت با دگران است
    تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

    با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
    سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
    چون کبوتر لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

    باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

    اشکی از شاخه فروریخت
    مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت!
    اشک در چشم تو لرزید
    ماه بر عشق تو خندید

    یادم آید دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم
    نگسستم نه رمیدم…

    رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم!
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم…!

    بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم…




  161. فاطمه حسینیان
    ۶ مهر ۱۳۹۵

    چترها را باید بست
    زیر باران باید رفت
    فکر را خاطره را زیر باران باید برد
    با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
    دوست را زیر باران باید برد
    عشق را زیر باران باید جست
    زیر باران باید با زن خوابید
    زیر باران باید بازی کرد
    زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
    زندگی تر شدن پی در پی
    زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
    رخت ها را بکنیم
    آب در یک قدمی است … سهراب سپهری




  162. سیاره آبی
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    در من زنانی جمعند
    زنی فلسفه می بافد
    زنی ژاکت
    و آن دیگری رویا
    در این میان
    زنی شعر می بافد
    زنان اطرافش
    پچ پچ می کنند
    و
    بافته ها را می شکافند …

    فریال معین




  163. غزال استوارنیا
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    من بسیار گریسته ام
    هنگامی که آسمان ابری است
    مرا نیت آن است
    که از خانه بدون چتر بیرون باشم
    من بسیار زیسته ام
    اما اکنون مراد من است
    که از این پنجره برای باری
    جهان را آغشته به شکوفه های گیلاس بی هراس،
    بی محابا ببینم

    احمد رضا احمدی




  164. غزال استوارنیا
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می‌خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور کنم
    سلام کنم
    لبخند تو را در باران
    می‌خواستم
    می‌خواهم
    تمام لغاتی را که می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ کاج را ندانم
    نامم را فراموش کنم
    دوباره در اینه نگاه کنم
    ندانم پیراهن دارم
    کلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماده کنم
    برای تو یک چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید کنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم

    احمد رضا احمدی




  165. غزال استوارنیا
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    طعم پاییز

    از هر لیوانی که آب نوشیدم
    طعم لبان تو و پاییزی
    که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
    فراموشی پس از فراموشی
    امّا
    چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن
    گم شدی در خانه مانده بود ؟

    ما سرانجام توانستیم
    پاییز را از تقویم جدا کنیم
    امّا
    طعم لبان تو بر همه لیوانها و بشقابها
    حک شده بود
    لیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردم
    کنار گندمها دفن کردم

    تو در آستانه در ایستاده بودی
    تو در محاصره لیوانها و بشقابها مانده بودی
    گیسوان تو سفید
    امّا
    لبان تو هنوز جوان بود

    احمدرضا احمدی




  166. غزال استوارنیا
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    بر دکه ی روزنامه فروشی

    باران

    به شکل الفبا می بارد

    دوست دارم

    چند حرف و شاخه گلی در منقار بگیرم

    و منتظرت بمانم

    باران عصر

    موزون و مقفا

    می بارد

    می بارد

    می بارد

    و تو

    دیر کرده یی

    گل ها

    مثل پرندگان به دام افتاده در کف من می لرزند

    تو نخواهی آمد

    و شعر

    داستان پرنده یی است

    که پرواز را دوست دارد و

    بالی ندارد

    شمس لنگرودی




  167. Zahra
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    نرفت، تا تو برفتی، خیالت از نظرم
    برفت در همه عالم به بیدلی خبرم
    نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
    نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
    من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
    که زشت باشد هر روز قبلهء دگرم
    بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده ست
    که پند عالِم و عابد نمی کند اثرم
    قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
    میان آن همه تشویش در تو می نگرم
    به جان دوست، که چون دوست در برم باشد
    هزار دشمن اگر بر سرند، غم نخورم
    نشان پیکر خوبت نمی توانم داد
    که در تامل او خیره می شود بصرم
    تو نیز اگر نشناسی مرا، عجب نبود
    که هرچه در نظر آید، از آن ضعیف ترم
    به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
    و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
    مرا مگوی که: سعدی! چرا پریشانی؟
    خیال روی تو بر میکند به یکدگرم
    سعدی




  168. Mahshad
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز
    نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟
    چند بار دامت را تهی یافتی؟
    از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستریم .

    مارگوت بیگل ترجمه احمد شاملو




  169. Mahshad
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    وقتی تو نیستی
    شادی کلام نامفهومی ست
    و دوستت می‌ دارم رازی‌ ست
    که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند!
    و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم؟
    اینجا که ساعت وآیینه و هوا
    به تو معتادند.

    حسین منزوی




  170. هانیه ^_^
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    دوست داشتنت،

    اندازه ندارد!

    پایان ندارد!

    گویی بایستی بر ساحل اقیانوس و

    موج های کوچک و بزرگ مکرر را

    بی انتها، بشماری…

    علی صالحی




  171. هانیه ^_^
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    ی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
    ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
    من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
    هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
    من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
    تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
    ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
    رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو
    شور تو آواز تویی ، بلخ تو شیراز تویی ،
    جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو
    همّتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
    ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو

    حسین منزوی




  172. هانیه ^_^
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    جان من است او هی مزنیدش ، آن من است او هی مبریدش

    آب من است او نان من است ، مثل ندارد باغ امیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیبش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش

    جان من است او هی مزنیدش ، آن من است او هی مبریدش

    آب من است او نان من است ، مثل ندارد باغ امیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیب اش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش

    هرکه ز غوغا وز سر سودا سر کشد اینجا سر ببریدش

    عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیبش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش

    جان من است او هی مزنیدش ، آن من است او هی مبریدش

    آب من است او نان من است ، مثل ندارد باغ امیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیبش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش




  173. هانیه ^_^
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    جان من است او هی مزنیدش ، آن من است او هی مبریدش

    آب من است او نان من است ، مثل ندارد باغ امیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیبش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش

    جان من است او هی مزنیدش ، آن من است او هی مبریدش

    آب من است او نان من است ، مثل ندارد باغ امیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیب اش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش

    هرکه ز غوغا وز سر سودا سر کشد اینجا سر ببریدش

    عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیبش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش

    جان من است او هی مزنیدش ، آن من است او هی مبریدش

    آب من است او نان من است ، مثل ندارد باغ امیدش

    باغ و جنانش آب روانش ، سرخی سیبش سبزی بیدش

    متصل است معتدل است ، شمع دل است او پیش کشیدش

    مولانا




  174. هانیه ^_^
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    دست های تو

    یادگاری هایی شگفت انگیزند

    از سکوت ماه بر خاک

    وقتی زندگی تاریک می‌شود

    به دست های تو فکر میکنم…

    وقتی کارها به هم گره می‌خورند

    درها باز نمی شوند

    به دست های تو فکر میکنم…

    دست های تو

    بال های منند

    برای فرار از زمین در روز مبادا

    به دست های تو فکر میکنم…

    رسول یونان




  175. Farnaz
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    دوستت دارم آنقدر که این قلبم توی سینه ام جا نمیشود

    حمید جدیدی




  176. Farnaz
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    قسم به نم نم باران که دوستت دارم
    به اشک های خیابان که دوستت دارم

    قسم به سعدی و حافظ، به منزوی… قیصر
    به شاعران پریشان که دوستت دارم

    ورای فقه، ورای کلام، باور کن
    ورای فلسفه… عرفان… که دوستت دارم

    قسم نمی خورم اما اگر قسم بخورم
    به آیه آیه ی قرآن که دوستت دارم . . . !

    رضا احسان پور




  177. Ellie
    ۷ مهر ۱۳۹۵

    حکایتِ بارانِ بی امان است
    این گونه که من
    دوستت می‌دارم …

    شوریده وار و پریشان باریدن
    بر خزه ها و خیزاب‌ها
    به بی‌راهه و راه‌ها تاختن
    بی‌تاب ٬ بی‌قرار
    دریایی جستن
    و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
    و تو را به یاد آوردن

    حکایت بارانی بی‌قرار است
    این گونه که من دوستت می‌دارم …

    “محمد شمس لنگرودی”




  178. صفورا
    ۸ مهر ۱۳۹۵

    در قیر شب
    دیر گاهی است در این تنهایی
    رنگ خاموشی در طرح لب است.
    بانگی از دور مرا می خواند،
    لیک پاهایم در قیر شب است.
    رخنه ای نیست در این تاریکی:
    در و دیوار بهم پیوسته.
    سایه ای لغزد اگر روی زمین
    نقش وهمی است ز بندی رسته.
    نفس آدم ها
    سر بسر افسرده است.
    روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطی مرده است.
    دست جادویی شب
    در به روی من و غم می بندد.
    می کنم هر چه تلش ،
    او به من می خندد.
    نقش هایی که کشیدم در روز،
    شب ز راه آمد و با دود اندود.
    طرح هایی که فکندم در شب،
    روز پیدا شد و با پنبه زدود.
    دیر گاهی است که چون من همه را
    رنگ خاموشی در طرح لب است.
    جنبشی نیست در این خاموشی:
    دست ها ، پاها در قیر شب است.
    سهراب سپهری
    در کل ۹۹% شعر های سهراب سپهری عالیععععععععع




  179. مرضیه احمدی نورالدین وند
    ۸ مهر ۱۳۹۵

    اشک رازی ست
    لبخند رازی ست
    عشق رازی ست
    اشک آن شب لبخند عشقم بود
    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی چنان که بدانی………..
    من درد مشترکم مرا فریاد کن.
    درخت با جنگل سخن می گوید
    علف با صحرا
    ستاره باکهکشان
    و من با تو سخن می گویم
    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ریشه های تو را دریافته ام
    با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
    و دست هایت با دستان من آشناست.
    در خلوت روشن با تو گریسته ام
    برای خاطر زندگان،
    و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
    زیباترین سرود هارا
    زیرا که مردگان این سال
    عاشق ترین زندگان بوده اند.
    دستت را به من بده
    دست های تو با من آشناست
    ای دیر یافته با تو سخن می گویم
    بسان ابر که با توفان
    بسان علف که با صحرا
    بسان باران که با دریا
    بسان پرنده که با بهار
    بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
    زیرا که من
    ریشه های تو را دریافته ام
    زیرا که صدای من
    با صدای تو آشناست

    ❤شاملو❤




  180. ریحان داودی
    ۸ مهر ۱۳۹۵

    شب ها کبوترخانه ی شهر است دامانت
    صبحانه را گنجشک ها هستند مهمانت

    نظم جهانی را به هم می ریزد آن ماهی
    که صبح ها بیرون می آید از گریبانت

    فرقی میان «کوهرنگ۱» و شانه هایت نیست
    فرقی میان «چشمه زاغی۲» ها و چشمانت

    هرقدر تابستان ململ بر تنت زیباست
    زیباست بالاپوشِ پائیز و زمستانت

    تو مادر بابونه ها و پونه ها هستی
    عطرِ بهارِ کوه را دارند دستانت

    من دختر آویشن و ریواس و ریحانم
    دلتنگِ دشت و چشمه و کوه و بیابانت

    دلتنگ تابستان فروردینی ات هستم
    دیوانه ام حتی برای برف و بورانت

    حقش چکیدن در گلوی گاوخونی نیست
    رودی که نوشیده است قطره قطره از جانت

    ای زردکوه مهربان! بگذار برگردد
    زاینده رودِ کوچکت روزی به دامانت

    ۱٫کوهی در استان چهارمحال و بختیاری

    ۲٫چشمه ای در نزدیکی شهر بروجن

    *پانته آ صفایی




  181. [email protected]
    ۱۱ مهر ۱۳۹۵

    دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
    سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
    یه لحظه نخور حسرت آن را که نداری
    راضی به همین چند قلم مال خودت باش
    دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
    این گونه اگر نیست به دنبال خودت باش
    پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
    منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
    صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
    پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش
    اقبال لاهوری




  182. نرجس عرب زاده
    ۱۱ مهر ۱۳۹۵

    یارا دل من گشته خریدار تو امشب
    یار دل غمخوار من امشب به کجایی؟!
    باران زده و‌اشک به چشمم زده سیلی
    یار دل غمخوار من امشب به کجایی؟!
    نرجس عرب زاده




  183. fatemeh_m11
    ۱۱ مهر ۱۳۹۵

    امشب ببار ای اشک من بر این شب بی انتها
    سیلاب شو ، یک خشم مادر زاد شو کاری بکن
    تا لحظه ی دیدار ما یک عمر مانده
    لااقل
    اردیبهشت بی ثمر خرداد شو کاری بکن

    عبدالله روا




  184. fatemeh_m11
    ۱۱ مهر ۱۳۹۵

    اى سرپناه هرشب بارانى من
    گرماى شهرآشوب تابستانى من

    راز نگفته، دُرِّ دَر دریا نهفته
    زیباى خفته، تپه‌ى مرجانى من

    کارون که باشى قلب من خاک جنوب است
    اى موج‌هایت رمز آبادانى من

    در اخم‌هاى من نشانى از بدى نیست
    این داغ عشق توست بر پیشانى من

    عبدالله روا




  185. [email protected]
    ۱۲ مهر ۱۳۹۵

    *کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
    *ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

    *ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
    *او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

    مولانا




  186. ساعده طغیانی
    ۱۲ مهر ۱۳۹۵

    به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
    در این هستی غم انگیز

    وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی “دوستت دارم”

    کام زندگی را تلخ می کند

    وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات

    زندگی را

    تا مرز های دوزخ

    می لغزاند!

    دیگر ـ نازنین من ـ

    چه جای اندوه

    چه جای اگر

    چه جای کاش

    و من

    ـ این حرف آخر نیست ـ

    به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

    حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه

    از گفتنش امتناع کنم.

    “مصطفی مستور”




  187. hfallahpour
    ۱۳ مهر ۱۳۹۵

    teacher
    have you ever thought
    what’s the best advice you’ve got
    from a magnificent creature
    someone who is next to you
    from your cradle to your grave
    who trains you to be brave
    who is beside your parents
    and encourage you to be coherent
    someone who teaches you not only science
    but also kindness and forgiveness
    have you ever thought
    who is a knowledge imparter, a truth teller, good preacher and doer?
    the name of that creature is teacher
    written by hadiseh fallahpour
    به مناسبت روز جهانی معلم




  188. ملیکا
    ۱۴ مهر ۱۳۹۵

    دستانت را ساده می خواهم
    بدون حنا های نقش بسته بر انگشتانت
    با همان گرمای برخاسته ز دل همیشه مهربانت
    بدون هیچ غوغایی با لاک هایت
    وبه بخشندگی ابرهای آسمان شهر،بارانی ازلطافت
    دستانت را با همان ناخن های کم و بیش جویده شده می خواهم
    وبدون هیچ زیوری از فلز
    بگذار راحت بگویم
    من تنها دستان تو را می خواهم
    بدون حنا های نقش بسته بر انگشتانت
    (ملیکا مهدویان)




  189. ملیکا
    ۱۴ مهر ۱۳۹۵

    رویا را باید پرواز کرد
    و آویخت بر آسمان همیشه آبی خیال
    و گذر کرد ز هرچه مرز است،زهرچه خد است
    رویا را باید پرواز کرد
    وجست ان را در پس هر برگ ز خواسته
    رویا را باید خواند
    در کنج کاه کاغذ روزنوشت ها
    و خط کشید به روی تصنع
    رویا را باید شنید
    رویا را باید بو کشید
    باید نوشت
    رویا را باید نفس کشید.
    (ملیکا مهدویان)




  190. زینب
    ۱۵ مهر ۱۳۹۵

    دختر ماه

    رفت تنها آشنای بخت من
    رفت و با غم ها مرا تنها گذاشت
    چون نسیم تندپو از من گریخت
    آهوانه سر به صحراها گذاشت .

    ماه را گفتم که : ماهِ من کجاست ؟
    گفت : هر شب روی در روی منست .
    در دل شب هرکجا مهتاب هست،
    ماهِ تو بازو به بازوی منست.

    باغ را گفتم که : او را دیده ای ؟
    گفت : آری عطر این گلها از اوست .
    لحظه ای در دامن گلها نشست ،
    نغمه ی جانبخش بلبل ها از اوست .

    چشمه را گفتم : ازو داری نشان ؟
    گفت : او سرمایه ی نوش منست .
    نیمه شبها با تنی مهتابرنگ
    تا سحرگاهان در آغوش منست .

    از نسیم فرودینش خواستم
    گفت : هر شب می خزم در کوی او
    این همه عطری که در چنگ منست
    نیست جز عطر سر گیسوی او

    ای دمیده ! ای گریزان عشق من !
    چشمه ای ؟ نوری؟ نسیمی؟چیستی؟
    دختر ماهی ، عروس گلشنی
    با همه هستی و با من نیستی … !

    مهدی سهیلی




  191. Zahra_Bano
    ۱۶ مهر ۱۳۹۵

    تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

    او که هرگز نتوان یافت همانندش را

    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

    غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

    از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

    هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

    مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

    مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

    مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

    به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

    قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

    بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

    « منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

    لای موهای تو گم کرد خداوندش را»
    .
    .
    .
    …”کاظم بهمنی”…




  192. مهشید
    ۱۷ مهر ۱۳۹۵

    منطقِ جاذبه در فلسفه‌اش پنهان بود
    تا که تقدیر به دستانِ من افتاد از دست
    جذبه‌ی ذهنِ زمین زیر معما می‌ماند
    پاسخ از دامنِ من بود اگر کشفی هست

    میوه از دامن من بود اگر روزِ هُبوط
    آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد
    آه اگر سیب نبود عشق چه باید می‌کرد
    من رسیدم که دل از بندِ دل آویزان شد
    علیرضا آذر




  193. Shadi
    ۱۸ مهر ۱۳۹۵

    عشق یعنی
    درمیان صدهزاران مثنوی
    بوی یک تک بیت
    ناگه مست و مدهوشت کند…
    “فاضل نظری”




  194. الا
    ۱۸ مهر ۱۳۹۵

    حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

    و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

    هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

    وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

    رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

    وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

    باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

    گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
    مولانا




  195. aida
    ۱۹ مهر ۱۳۹۵

    در نگاهش نگاه میکردم

    در نگاهش دو گرگ پنهان بود

    نیش تیز کنار ابروهاش

    او هم از توله های آبان بود

    با تو ام قاب عکس نارنجی

    با تو ام زر قبای پاییزی

    در نگاهت حضور مولانا است

    پا رکاب دو شمس تبریزی!

    توی چشمت دوباره ماهی ها

    توی چشمت عمیق اقیانوس

    توی چشمت همیشه دعوا بود

    بین هر هشت دست اختاپوس

    علیرضا آذر




  196. روناک
    ۲۱ مهر ۱۳۹۵

    لبخند که می زنی
    توی دلم انگار ترک برمی دارد
    بانگاه تو
    ناتمام می مانند تمام شعرهای دنیا
    می دانی!
    همه این قصه ها از شهرزاد چشم های تو شد
    والا عاشق ها
    عقل شان به این چیزها قد نمی دهد
    حالا دیگر
    تقصیر یلدای موهای توست
    اگر این شب ها خوابشان نمی برد
    آخر بهار را
    به زمستان گره زده ای
    راستی
    یک امشب پشت پنجره بایست
    بگذار حواس فردا پرت بشود
    شاید به اندازه یک دقیقه
    بیش تر خواب ببینمت…
    میلاد کاشانی




  197. محدثه
    ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    خواستن همیشه توانستن نیست
    من تو را می خواستم
    توانستم؟
    لب داشتم بوسه خواستم
    توانستم؟
    دست داشتم
    آغوش
    توانستم؟

    گاهی خواستن توان ندارد
    زورش به رفتن
    نبودن
    نیست شدن
    نمی رسد که نمی رسد !
    او هم که گفته کوه را به دوش
    می کشد
    اگری داشت محال
    پاسخی که هرگز نشنیده بود
    او به نه باخته بود ؛
    که چنین به ادعا حرف می زد
    من ساده می گویم :
    اگر چشم هایت مرا
    می پسندید
    کارهای عجیب نمی کردم
    خیلی معمولی فکر نان و خانه
    می افتادم
    روزها زودتر بلند می شدم
    و آنقدر دوستت می داشتم
    که نفهمیم
    چگونه پای هم پیر شدیم .

    من تو را برای پایان خستگی هایم
    نمی خواستم
    فقط می خواستم
    جای آه
    دهانم گرم اسمت باشد
    عزیزم هایی که قبض برق خانه را
    پرداخت نمی کنند ، اما
    کاری با چشم های تو می کنند
    که اتاق شب هم نور داشته باشد

    من خواستم دوستم داشته باشی
    باشی
    همین ؛
    من همین کار ساده را از تو
    خواستم
    توانستی؟
    توانستم؟

    “رسول ادهمی”




  198. narjes.nezam
    ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    شب دودلداده درآن کوچه ی تنگ
    مانده درظلمت دهلیزخموش
    اختردوخته برمنظرچشم
    ماه بربام سراپاشده گوش!
    درمیان بودبه هنگام وداع
    گفتگویی به سکوت وبه نگاه
    دیده ی عاشق ولعل لب یار
    دل معشوقه وغوغای گناه
    عقل روکردبه تاریکی ها
    عشق همچون گل مهتاب شکفت،
    عاشق تشنه لب بوسه طلب
    همچنان شرح تمنامی گفت
    سینه برسینه معشوق فشرد
    بوسه ای زان لب شیرین بربود
    دخترازشرم سرانداخت به زیر
    نازمی کرد،ولی راضی بود!
    اولین بوسه ی جان پرورعشق
    لذت انگیزترازشهدوشراب
    لاجرم تشنه ی صحرای فراق
    به یکی بوسه نگرددسیراب
    نوبت بوسه ی دوم که رسید،
    دخترک دست تمنابرداشت
    عاشق تشنه که این نازبدید
    بوسه رابرلب معشوق گذاشت

    بوسه-فریدون مشیری




  199. هستی
    ۳ آبان ۱۳۹۵

    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
    !!!هیچ




  200. فرناز
    ۵ آبان ۱۳۹۵

    حرف دلم این روز و شبها
    تنها سه نقطه (…) (نقطه چین) است
    تا چشمهایت این حوالیست
    حرف دل من هم همین است…

    /فرناز نورائی)




  201. zarzar
    ۱۵ آبان ۱۳۹۵

    ساده ام مثل کبوتر
    که به دیوار تو عادت دارم

    تو مرا دانه دهی یا ندهی

    آب دهی یا ندهی

    چون به دیوار تو عادت دارم…

    هر کجا بال بگیرم به تو بر میگردم.

    هر کجا آب ببینم.هر کجا دانه ببینم

    هر کجا کوچ کنم

    آشیانم سر این دیوار است

    من به دیوار تو عادت دارم

    من به این سایه دیوار ارادت دارم

    تو به من سنگ زنی یا نزنی من هستم.

    تو مرا آب نده

    تو مرا دانه نده

    به خدا هیچ نخواهم.

    تو فقط سنگ نزن.میرنجم.




  202. Shaghayegh
    ۱۶ آبان ۱۳۹۵

    رنگی رنگی کتاب مجموعه اشعار رهی معیری هم دارای شعر های بسیار زیباست

    شعر رهی معیری برای سنگ مزارش:
    الا، ای رهگذر،کز راه یاری
    قدم بر تربت ما می گذاری
    در اینجا شاعری غمناک خفته
    رهی در سینه این خاک خفته
    فرو خفته چو گل با سینه چاک
    فروزان آتشی در سینه چاک
    بنه مرهم ز اشکی داغ ما را
    بزن آبی بر این آتش،خدا را
    به شب ها شمع بزم افروز بودیم
    که از روشندلی،چون روز بودیم
    کنون شمع مزاری نیست ما را
    چراغ شام تاری نیست ما را
    سراغی کن ز جان دردناکی
    برافکن پرتویی،بر تیره خاکی
    ز سوز سینه،با ما همرهی کن
    چو بینی عاشقی یاد رهی کن
    رهی معیری




  203. آرمیتا^___^
    ۲۲ آذر ۱۳۹۵

    شعرها همه نوشته ی خودم هستن 🙂
    __________
    وقتی بایک دست نقابهایشان را نگه داشته اند
    و بادست دیگرکلاه برسرم میگذارند
    انتظار زیادیست نوازش خواستن!
    __________
    خیلی از آدمها تابلو هستند
    ولی ارزش هنری ندارند!
    __________
    چشمانم را میبندم
    نقابت را بردار
    بگذار صورتت هوایی بخورد!
    ___________
    به کرم های اطرافتان پیله نکنید
    توهم پروانه شدن میگیرند!
    ___________




  204. محبوبه
    ۱۰ مهر ۱۳۹۶

    خوش‌خرامان می‌روی
    ای جانِ جان بی‌من مرو
    ای حیات دوستان
    در بوستان بی‌من مرو

    این جهان با تو خوش است
    و آن جهان با تو خوش است
    این جهان بی‌من مباش
    و آن جهان بی‌من مرو

    مولانا




  205. احسان
    ۱۹ مهر ۱۳۹۶

    می چرخد آسان، آن دهان با نه

    می گویی آسان نه، من اما نه

    با فرض این که عشق آینه ست

    یا من توام، یا تو منی، یا نه؟

    لیلایی و نام تو لیلا نیست

    نام تو رویا بود گویا، نه

    رویا نبودی و شدی رویا

    وقتی شنیدم از تو، تنها نه

    گفتی بگویم عاشقت هستم

    گفتم، نگفتی هیچ، الا نه

    کاری بکن، تنها نگردم باز

    اردیبهشتِ کوچه ها را، نه

    فهمیدنِ عطر دهانت را

    راهی ست غیر از بوسه آیا؟ نه

    این شعر را می خوانی اما باز

    دیروز نه، امروز و فردا، نه
    مانا مسافر




  206. احسان
    ۲۰ مهر ۱۳۹۶

    ۱
    یلدا
    صبح هایی است
    که با ندیدن تو
    شروع می شود
    ۲
    دروغ
    زیبایی توست
    که باور نکردنی است
    ۳
    بی تو
    آن کلاغِ انتهای قصه ام
    هیچ وقت به
    خانه ام نمی رسم
    مانا مسافر




  207. زهرا
    ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

    اندوه من این است که در عصر حواشی
    یک لحظه به فکر ِ من ِ بیچاره نباشی
    دریاچه ی قم باشی و بر زخم دل من
    از شوری خود بر دلم هربار بپاشی
    یک منبع عالِم خبر آورد که یک عمر
    تو عامل هرگونه غم و درد و خراشی
    از دست تو رنجور شد آبادی عاشق
    ای وای به حال دل معشوقه ی ناشی
    حاشا که دهاتیست دل نازک و تنهام
    امروز که دل بست به تو بچه ی کاشی
    از منظر من عشق دلیل است به عالَم
    در نزد تو هم باز چه کشکی و چه آشی
    سنگین شده در سینه ی من قلب رئوفم
    از دست تو ای کارگر سنگ تراشی

    #سجاد_صادقی




  208. زهرا
    ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

    همه ی دلخوشی ام بود کنارت باشم
    توی تقویم خودم فصل بهارت باشم
    تو که دریایی و من ماهی تنگی کوچک
    این چنین بود که یک عمر دچارت باشم
    ماه بودی که شبی عکس تو در آب افتاد
    و خدا خواست که دائم در مدارت باشم
    مثل اهوازی و خون گرم ولی درد آلود
    کاش میشد که خودم گرد و غبارت باشم
    یا در آغوش بگیرم تن رنجور و پریشانت را
    یا که تا آخر این قصه حصارت باشم
    همه ی دلخوشی ام دیدن لبخندت بود
    این دلیلیست که راهی دیارت باشم

    #سجاد_صادقی




  209. زهرا
    ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

    هر کس جهانش مملو از آشوب باشد
    باید که حالش با کسی هم خوب باشد
    با یک نفر باشد که حالش را بفهمد
    پر طاقت و پر صبر چون ایوب باشد
    پیش نگاهش آدمی بسیار خوب و …
    وارسته و بسیار هم محبوب باشد
    دنیا برای زندگی جای قشنگیست
    وقتی که جنس زندگی مرغوب باشد
    قطعا که آدم های دنیا در تلاشند
    تا سهم هر کس از جهان مطلوب باشد
    دیده به بوی پیرهن پر نور گردد
    در عشق هر کس هم قد یعقوب باشد

    #سجاد_صادقی




  210. منصوره
    ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

    هان ای عقاب عشق
    از اوج قله های مه آلود دور دست
    پرواز کن
    به دشت غم انگیز عمر من
    آنجا ببر مرا
    که شرابم نمی برد…
    آن بی ستاره ام
    که عقابم نمی برد…
    #فریدون مشیری#




  211. مهدی
    ۷ مهر ۱۳۹۷

    هرکه مست است در این میکده هوشیار تر است
    هرکه از بی خبران است خبردار تر است
    سوزن از خار جه خون ها که ندارد در دل
    خون فزون میخورد ان چشم که بیدارتر است

    غزل ۱۴۶۱ صائب ، خاتم




  212. FATEME
    ۳ اسفند ۱۳۹۷

    دیدی ایدل که غم عشق دگر بار چه کرد
    چون بشد دلبر که بایاروفادار چه کرد

    دیدی ایدل – سعدی




  213. FATEME
    ۳ اسفند ۱۳۹۷

    نه !حافظه




  214. نرجس
    ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

    تا ماه شدی ،برکه شدم، با تن تب دار
    آیینه شدم ، محو شدی ، تکه و تکرار
    باید بنشینم‌‌ ، بنوازم ، بنوازی
    شهناز شوی ، نازی شوم با نفس تار
    من پنجره را پلک زدم تا تو بیایی
    شاید که دری باز شود در دل دیوار
    ای دورترین بغض زمین ، مرز نفس گیر
    نزدیکتر از من به خودم … وعده‌ی دیدار
    غوغای غریبی ست میان من و این آه
    ما هر دو شکستیم در این حادثه بسیار
    باید بروم سمت غروبی که تو رفتی
    یک صبح به تو ختم نشد بازهم انگار
    من روسری‌ام را به پر باد سپردم
    افتاد به یادم گره بغض تو هر بار
    محبوب من ای شعر غزل‌خیز دل‌انگیز
    ای دوست‌ترین دوست‌ترین‌ دوست‌ترین یار

    #لیلا_محمودی




  215. Ssmaneh
    ۲۰ آذر ۱۳۹۸

    از تو شهرم قفس است ای همه آزادی من
    غم مرا هم نفس است ای تو همه شادی من
    بی تو آوارم و بر خویش فروریخته ام
    ای همه سقف و ستون و همه آبادی من
    منگر اینک به سکوتم که جهانی شر و شور
    خفته در سینه خاموشی فریادی من
    نزد تو مجموعه آرامشم از هم پاشید
    که سرشتی پریشانی بنیادی من
    چون در او پنجه تقدیر به جز باد نکاشت
    غیر طوفان چه درو میکنی از وادی من؟
    منم و حیرت و مقصد گم و ره ظلمانی
    خود مگر کوکب چشم تو شود هادی من
    بیستون دفتر و تیشه قلم و شیرین تو
    تا چه نقشی بزند خامه فرهادی من
    -حسین منزوی-




  216. Samaneh
    ۲۰ آذر ۱۳۹۸

    باید امشب بروم.
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست،
    رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
    یک نفر باز صدا زد سهراب
    کفش هایم کو؟
    -مرحوم سهراب سپهری عزیز-




  217. Samaneh
    ۲۰ آذر ۱۳۹۸

    هر کجا هستم، باشم،
    آسمان مال من است.
    پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می رویند
    قارچ های غربت؟
    -سهراب سپهری-



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...