سینره به 3 تا از جالب ترین خاطره های مدرسه، جایزه میده - رنگی رنگی

سینره به ۳ تا از جالب ترین خاطره های مدرسه، جایزه میده

سینره به ۳ تا از جالب ترین خاطره های مدرسه، جایزه میده

هرکسی چند تا خاطره جالب از دوران مدرسه اش داره. خاطره های بعضی ها چند سالی خاک خوردن و بعضی ها که هنوز هم مدرسه میرن هر روزشون یه فرصت تازه برای ساختن خاطره های خوبه!

سینره تصمیم گرفته که به مناسبت روز دانش آموز، بین دانش آموزهای رنگی مسابقه ای برگزار کنه.

البته لازمه که بگیم این مسابقه فقط برای کسانی که الان دانش آموز هستن، نیست و همه ی اونهایی که چند سالی از عمرشون رو پشت میز و نیمکت های مدرسه گذروندن، میتونن در این مسابقه شرکت کنن.

موضوع مسابقه چیه؟

موضوع مسابقه خاطره های جالب دوران مدرسه هست. خاطره هایی که یادآوری اونها لبخند به لبتون میاره.

چکار باید بکنیم؟

کافیه از همین الان تا ساعت ۱۲ شب ۱۳ آبان، در بخش نظرات همین مطلب، خاطره جالبتون رو برامون بنویسین.

بعد سینره از بین کامنت های این مطلب، سه تا از جالب ترینهاش رو انتخاب میکنه و بهشون یک کرم مرطوب کننده و یه دئودورانت هدیه میده. چی بهتر از اینکه با نوشتن خاطره های خوب مدرسه، لبخند به لب آدمها بیاریم و شانس برنده شدن دو تا محصول بهداشتی که همیشه هم لازمشون داریم رو بدست بیاریم؟

منتظر کامنت هاتون هستیم :)

برنده ها روز ۱۴ آبان اعلام میشن.

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. sara
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    رنگی جان خاطره هامونو چطوری بفرستیم؟ :)




    • مجله آنلاین رنگی رنگی
      ۱۲ آبان ۱۳۹۴

      در کامنت بنویسید :)




  2. Hanie
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    من خاطره های خیلی زیادی دارم
    ولی چنتا ا باحالتریناشو براتون میگم
    ی بار اول راهنمایی بودم داستم با دوستام تو ناهار خوری را میرفتیم
    روز بعد از عاشورا تاسوعا بود بعد هر طرفو نگا میکردی همه قیمه داشتم خودمم قیمه داشتم
    منم خیلی جدی گفتم هرکی قیمه داره بره پیش ناظم
    زنگ بعدش ناظمه اومد بم گف
    هیییچیییی نگو فقططططط بگو به این بچه ها چی گفتی ک اومدن به من میگن خانم ما قیمه داریم
    بچه ها انقد قضیرو جدی گرفته بودن رفته بودن ب ناظمه گفته بودن خانم ما قیمه داریم ?




    • HADIS
      ۱۴ آبان ۱۳۹۴

      وااااای حااااااانیه
      یادش بخیر …
      اتفاقی اومدم تو این لینک و اول همه خاطره تو رو خوندم گفتم چقد شبیه خاطره خودمه که دیدم اسمتو ?
      خیییییلی روز خوبی بودا خدایی
      چقد خندیدییییییم …
      چقد دلم برا تو و اون روزا تنگ شده ” رفیق روز های بی قراری ام .. ” یادته اینو ؟ سالن همایشا .. وااای خداااا چقد خووووب بودن
      چقدم غر میزدمممم .. کاش نمیزدم کاش اون روزا نمیرفتن.
      حانیه یادته منو تو پیش هم میشستیم قدس جلومون بود؟
      وای چقد میخندیدیم …
      خلاصه که دلم برات تنگ شده . خیلی خیلی ..
      روزت مبارک عزیزم..
      ایشالا روز دانشجو رو بهت تبریک بگم وقتی به بهترین ارزوهات رسیده باشی




  3. mohadeseh
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    روز اول مدرسه ها بود هیچکس و نمیشناختم زنگ تفریح اول همه دوست پیدا کرده بودن اما من تنها ی گوشه حیاط وایساده بودم زنگ تفریح دوم یکی از همکلاسیام اومد از جلوی میزم رد شد و با خوشحالی زیادی گفت واایی جامدادیت شبیه جامدادی منه فقط مال من ابیه خیلی ذوق زده بودیم دوتاییمون چون اونم میگفت ک هیچ دوستی نداره باهم دوست شدیم ب خاطر اینکه جامدادیامون مثله هم بود ازون روز دیگه کسی نتونست مارو از هم جدا کنه امسال دوازده ساله ک بهترین خاطره هارو باهم داشتیم بهترین روزا همیشه مارو واسه بقیه ب خاطر دوستیمون مثال زدن خیلی خوشحالم از داشتنه این خواهرم(همون دوستم)♥♥




  4. حسین
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    دوران دانش آموزی کلش خاطره بود.مثلا یکی از اونا که الان یادم میاد این که دو تا دوست بودیم هر موقع با هم دعوا میکردیم و کار به کتک کاری میکشید آخرش میگفتیم “کات” مثل این فیلما.و میخندیدیم و میگفتیم کلش فیلم بود. بعدشم با هم دوست میشدیم دوباره.
    از اول دبستان تا پیش دانشگاهی با این دوستم یا همکلاس بودم یا هم مدرسه و هنوز هم در ارتباطیم




  5. Behnaz
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    بهترین خاطره ی من از مدرسه این بود که بهمون اجازه دادن یک شب تو مدرسه با دوستامون بمونیم.شب خیلی خیلی خوبی بود.بیشتر بچه های کلاس همراه با مدیر و یکی از مسولای مدرسه بودن.اولش که جرات حقیقت بازی کردیم و برای یکی از بچه سبیل کشیدیم،روی یکی دیگه یه بطری آب خالی کردیم و…
    شب که شد،هرکسی شامی که آورده بود رو گذاشت وسط سفره که تو نمازخونه پهن کرده بودیم.هرجور غذایی توش پیدا میشد،قرمه سبزی،قیمه،سالاد الویه،دلمه و…همه و همه چیز.ولی در آخرم هیچکی نخورد و همه زنگ زدیم پیتزا سفارش دادیم.
    بعد از خوردن شام نشستیم با بچه ها فیلم ترسناک نگاه کردیم که باعث شد بعضی از بچه ها توهم بزنن و فکر کنن ک روح هست.
    بعد از دیدن دوتا فیلم تا ساعت ۵-۶ صبح بیدار بودیم و در آخر خوابیدیم.ولی بچه هایی ک زودتر خوابیده بودن،ساعت۶-۷ بیدار شدن و با ریختن آب رو صورتمون بیدارمون کردن.
    آخرشم تقریباً ساعت ۸-۹ صبح برگشتیم خونه هامون با کلی لحاف و تشک و بالش
    بنظرم بهترین شب بود و دوست دارم که دوباره اون شب تکرار بشه :)




  6. فریما
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    پدر بنده ید طویلی در دیر اومدن دارن,دوم دبستان بودم,و اغلب اخرین نفری که از یک مدرسه درندشت خارج میشد و سرایدار در وپشت سرش میبست,وحالا راه های ابتکاری من برای امدن بابا جانمان:بطری اب را اب کرده درش را شل مینماییم این ماشین پدر است و ابی که میچکد بنزین,از اخر مدرسه تا آن سرش راه میافتادم ,پشت چراغ قرمز گیر میکردم,پمپ بنزین میرفتم,دلسوزانه بدبختی میکشیدم و جالب بود گاهی به دیوار ان طرف مدرسه که میرسیدم بابا جانمان میرسید…:\ …:-D البته این همه مصیبت بعد از آش خاک و برگ درست کردن و…بود;-)




  7. فاطمه
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    پارت یک: بچه ای نبودم که اندازه قدم برایم مهم باشد،یک اصلی که در همه دبستان ها رعایت می شد به ترتیب قد ایستادن بود،یعنی اول مهر که میشد بچه ها سر اولین نفر صف ایستادن دعوا می کردند تا وقتی که معلم بیاید و قدهایشان را مقایسه کند و بعد یکی یکی شماره هایشان را مشخص کند،بهشان بگوید که باید شماره هایشان را گوشه مقنعه شان بدوزند تا یادشان نرود.من آن موقع ها شماره سه یا نهایتا چهار صف بودم…دختر قد بلندی نبودم و در نتیجه سر کلاس هم میزهای اول و دوم جایی بود که معلم هایم برایم تعیین می کردند،من در تمام شش سال دبستانم که به اضافه یک سال پیش دبستانی ام جمعا هفت سال میشد طعم نشستن روی نیمکت آخر را نچشیدم…جدای اینکه هیچ وقت آن جا برای من نبود هیچ میل و علاقه ای نسبت به آن جا نداشتم،همه معلم ها هم یک خاصیت از کسانی که میز آخر مینشستند می دانستند که آن هم تنبل بودنشان بود.

    پارتِ دوم : هفت سال دبستانم که تمام شد و وارد راهنمایی شدم هیچ کس سر جا دعوا نمیکرد،عجیب تر اینکه هیچ کس پاهایش را یک متر باز نمیکرد و داد نمیزد که این سه تا جائه و برایِ دوستم گرفتمش…این قدر همه مان در شوک محیط جدید و سال بالایی تر ها بودیم که نمیدانستیم باید چه کار کنیم.این شد که ما همینطور نامرتب در صف هایمان ایستادیم. با توجه به اینکه ما همه مان در مدرسه تازه وارد بودیم و سال بالایی ها مسخره مان میکردند(حق هم داشتند!) ما هم کم سوتی نمیدادیم و کم مسخره بازی در نمی آوردیم.حق هم داشتیم،وارد شدن به یک محیط جدید که طبعا قوانین جدیدی نیز به همراه دارد برای ما سخت و عجیب بود.وارد کلاس که شدیم منتظر بودیم که به ترتیب قد روی نیمکت ها بنشانندمان،هفته اول که گذشت و خبری نشد تازه فهمیدیم که ای بابا اینجا قوانین فرق میکند هرکس هرجایی نشسته که نشسته است وگرنه کسی نیست که به ترتیب قد مرتبمان کند. هفتم که بودیم من میز سوم مینشتسم..کلاسمان سه ردیف داشت که هر ردیف پنج نیمکت داشت؛ردیف کنار دیوار برای بچه های شلوغمان شده بود ردیف وسط درسخوان تر ها و ردیف کنار پنجره متوسط های رو به بالا.یک قانون عجیب دیگری که کلاسمان داشت این بود که ردیف کنار دیوار یک تیم بود و ردیف وسط و کنار ئنجره یک تیم جدا…ما کاملا با هم متفاوت بودیم،یعنی به هیچ وجه و در هیچ شرایطی در هیچ برنامه ای ردیف ما کنار دیواری ها با آن ها قاطی نمیشد،حالا هم که فکر میکنم دلیل خاصی نداشت ،این یک قانون نانوشته بود که در کلاس ما رعایت میشد.

    پارتِ سوم : آن دوره اولی هایی که ششم را تجربه میکردند ما بودیم و به خاطر همین بود که مدرسه مان تشکیل میشد از کلاس هفتمی ها و سوم راهنمایی ها…سوم راهنمایی ها هم که با ما مشکل داشتند ما هم سر به سرشان نمی گذاشتیم…بچه های فهیمی بودند نسبتا،سرشان به کار خودشان بود و ما هم سرمان به کار خودمان.

    پارتِ چهارم : سال هشتم مدرسه ،چرخ تقدیر یک جور دیگری چرخید و من توانستم طعم میز آخر نشستن را بچشم…تازه با دنیای میز آخری ها آشنا شدم…دو دنیای متفاوت جلویی ها و عقبی ها.این شد که من مستقر شدم در میز آخر…وارد دنیای بچه های عقب شدم که بر خلاف تصور معلم ها و بچه ها در دبستان نه تنها تنبل نبودند خیلی هم زرنگ و باهوش بودند.میز آخر دنیایِ عجیبی داشت،معلم نمیگفت بروی گچ بیاوری،مجبور نبودی در حلق معلم امتحان بدهی…معلم هیچ تسلط و سلطه ای نداشت…راحت بودی…حرف میزدی،چشمک بازی میکردی…میخوابیدی و درس میخواندی آخر سر هم به عنوان بچه های برتر کلاس به دفتر معرفی میشدی. آن سال مدرسه مان متشکل شد از هفتم ها و هشتم ها و ما باز هم به سال پایینی ها کار نداشتیم…تنها کاری که با آنها میکردیم این بود که در مراسمات مدرسه بهشان هیچ مسئولیتی نمیدادیم و البته آن ها هم از خجالتمان در آمدند و تمام مراسم ها را از یک جایی به بعد خودشان اجرا کردند و ما را راه ندادند.ما هم حرفی نزدیم…ما از آن سال بالایی ها و ارشد های خنگ و بدبخت بودیم که سیخ مینشستیم تا ببینیم چه قرار است و چه پیش می آید .آن قدر آرام و ساکت بودیم که مراسم اول مهر را خودشان برای خودشان اجرا کردند.

    پارتِ پنجم : یک سال گذشت و امسال سال دومی است که ما ارشد مدرسه حساب میشویم و اولین سالی است که مدرسه دوباره به سه تا پایه تبدیل شده است…هفتمی ها و هشتمی ها و نهمی ها،با سه دنیای متفاوت،تازه عادت کرده بودیم به پاتوق هایمان،به معلم ها،به مدیر اخموی پارسالمان،حتی ناظم سال هفتممان…هفتمی های امسال مثل هفتمی های پارسال نیستند،آرام اند و متین،سر در گم اند.خجالت میکشند؛جلوی ما نهمی ها میترسند،درست مثل خودمان وقتی اولین بار نگاهمان به حیاط بزرگ مدرسه و با معلم های متفاوت افتاد.وقتی هر زنگ با یک معلم خاص سپری شد…وقتی هیچ معلمی به معلم دیگر کاری نداشت و تکلیف خودش را میداد و هیچ کس حق اعتراض نداشت که حالا فلان امتحان را هم داریم.هر معلم فکر میکرد درس خودش مهم ترین است.هفتمی های امسال همان قدر آرام اند که ما آرام بودیم..اما عوض میشوند،عادت میکنند…روزی میرسد که مثل ما هیچ کس حاضر نیست اول صف بایستد،هیچ کس قبول نمیکند که میز های اول را زودتر بگیرد.همه شان تغییر میکنند…کم کم دوست میشوند،اکیپ تشکیل می دهند،صدای خنده ها و دویدنشان در حیاط میپیچد…نم نم مقنعه هایشان را در مدرسه در می آورند و مدل موهای مختلف را امتحان میکنند…موضوع بحث هایشان عوض میشود…دغدغه های کوچکشان یک هو دغدغه های بزرگ تری می شود…عادت میکنند به معلم های متفاوت،به مسئولیت پذیر بودن.چه کسی باور میکند که ما همان هفتمی های دو سال پیش هستیم که خجالت میکشیدیم و سر در گم بودیم و آن وقت حالا،بعد از دو سال یک هفتمی که از کنارمان رد میشود ؛ مثل آدم بزرگ ها نگاهمان میکند و غبطه میخورد که دوست های زیاد داریم ولی عوض میشوند…هفتمی های امسال همان قدر آرام اند که ما آرام بودیم…




    • شادی
      ۱۴ آبان ۱۳۹۴

      عزیزم با این سن کمت چقدر خوب مینویسی. نهم هستی دیگه؟ نویسنده خوبی خواهی شد. خیلی خوشم اومد. موفق باشی همیشه




    • صفورا ^_^
      ۱۴ آبان ۱۳۹۴

      :)عالی بود
      مثه اسکار هالیوود 😐




    • مهرنوش
      ۲۰ آبان ۱۳۹۴

      نحوه نوشتن ات خیلی قشنگه، آدم رو جذب میکنه. با اینکه اولش آدم فکر میکنه مقدار متن زیاده ولی وقتی شروع میکنی به خوندن آن قدر جذب خوندنش میشی که اصلا متوجه نمیشی الان کجای متنی یا چقدر از متن مونده تا تموم شه. اصلا واست این مساله دیگه مهم نیست.
      بهت تبریک میگم عزیزم . خیلی قشنگ می نویسی.




  8. فریما
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    خاطره بعدی کوتاه است,اقا ما ی جفت چکمه نو خریده بودیم اینقد تو دهه فجر برا نمایشگاه بالا پایین کردمون تو جفتش پونز رفت سوراخ شد!:-\




  9. persian star
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سلام من الان سال سوم تجربی هستم پارسال خاطره خنده دار زیاد داشت و جالب تریناش این بود تو راهرو داشتیم راه میرفتیم یهو دوستم هول شد گفت داره مدیر میاد ما هم برگشتیم بدوییم یه دوستم زیادی هول شد ابمیوه رو پخش کرد اون یکی هم تو شوک بودیم هم خندمون میومد یه بار هم رفته بودیم تو یه کلاس که پاتوق خودمون بود یهو برگشتم گفتم پاشیم بریم رفتیم تو سالن سگ هم پر نمیزد ما هم بدو بدو داشتیم میرفتیم رسیدیم جلو معلم عربیمون که اقا بود ما جوری دوییدیم بنده خدا تو شوک بود لحظه اخر یه لبخند ژکوند زد بهمون همین معلم یه بار تو کلاس دستشو تا ارنج کرده بود تو کتش ماهم گفتیم میخواد گوشیشو دراره اخر سر یه مدادمغز لاغر مردنی در اورد بیرون این بود انشای ما ممنون رنگی رنگی ☺




  10. شیوا
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سلام رنگی رنگی جونم

    من دوم راهنمایی نماینده کلاس بودم بچه ها تو کلاس داشتن شولوغ می کردن بعضیا می زدن رو میز بعضیا می رقصیدن تازه از این موش چسبونکی ها اومده بود بازار یکی از بچه ها آورده بود کلاس منم از اونجایی که خودمم شلوغ بودم وایساده بودم دم در کشیک می دادم که ناطم نیاد که یهو دیدم ناظم داره از پله ها میاد بالا دوییدم تو کلاس به بچه ها گفتم که ناظم داره میاد ساکت یکی از بچه ها که اون موش چسبونکی دستش بود نمی دونست چیکار کنه که ناظم نبینه موش رو پرت کرد بالا موش چسبید به سقف جلو در کلاس تا ناظم در رو باز کرد نوش تکونی خورد از یه پاش آویزون شد ناظم دقیقا زیر موش ایستاده همه داشتیم از ترس سکته می کردیم ناظم چند باری داد زد و به دو سه نفر گیر داد و رفت تا درو بست موش افتاد زمین خیال همه راحت شد ولی جای اون موش سیاه چسبونکی باقی بود و ما هر وقت می دیدم یاد اون روز می افتادیم و کلی می خندیدیم




  11. فرشته
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    من خیلی وقته مدرسه ام تموم شده اما الان یکی از خاطرات یادم اومد که خیلی باحال بود.:)
    کلاس ما تو مدرسه معروف بود به کلاس رقص و شادی و خنده. همین که زنگ تفریح زده میشد و معلم از کلاس خارج میشد یکی از بچه ها رو میز می کوبید و بقیه شروع می کردن به رقصیدن.یکی از روزا بود که من و سه تا از بچه ها دستشویی مدرسه بودیم و فاصله ی دستشویی تا ساختمون اصلی هم زیاد بود.
    صدای دست و جیغ بچه ها بلند شده بود. به دوستام گفتم زودتر بریم تا بهشون خبر بدیم تا ناظم مدرسه متوجه نشده. همین که به در کلاس رسیدیم و من در رو باز کردم ناظم پشت سرمون ظاهر شد و از پشت یقه ی مانتوم رو کشید. ما چهار نفر رو نگه داشت و گفت: چرا می رقصیدین؟
    من خندم گرفته بود. با خنده گفتم اگر روزای دیگه بود حرفتون درست بود اما الان ما دستشویی بودیم. خلاصه که راضی نشد و ما رو برد دفتر مدرسه و بهمون چهار تا برگه داد که مادرامون رو ببریم و انضباطمون رو داخل دفترش یادداشت کرد که از ۱۴ حساب میشه.
    اون روز ریاضی داشتیم. وارد کلاس شدیم و خیلی ناراحت نشسته بودیم . پنج دقیقه نگذشته بود که کل بچه ها از معلم اجازه گرفتن و رفتن پیش ناظم مدرسه و گفتن ما هم می رقصیدیم. باید به ما هم نامه بدید.
    اون روز ناظم مدرسه نامه ها رو از ما پس گرفت و انضباط اون ترمم ۱۹ شد :)
    راستی الان بعد از گذشت چند سال هنوز ما ۳۲ نفر با هم دوستیم :)




  12. یلدا فرشی
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    یک روز وقتی رفتم مدرسه دیدم همه ی بچه ها دارن با نگرانی برای امتحان درس می خونن.بعد زنگ رو زدن و رفتیم توی کلاس. معلممون ورقه ها رو پخش کرد و بچه ها شروع کردن به نوشتن. یکی از بچه ها هم که همیشه ی همیشه نگران بود و همش از سر جاش بلند می شد و سوال می پرسید. معلممون هم عصبانی شد و بهش گفت نازنین! استرس رو با کدوم ((س)) می نویسند و اون هم با دستپاچگی گفت خانم به خدا نمی دونم میرم تحقیق میکنم میارم…
    همه ی بچه ها شروع کردن به خندیدن…
    دیگه کلاس داشت منفجر می شد…
    این یکی از خاطره های من در دوران دبستان بود.
    باتشکر




  13. Bita
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    مقطع اول راهنمایی بودم.پنجره های کلاس ما رو به منظره ی کوه های اطراف شهر باز میشد که من دوست داشتم صبح های آفتابیه پاییزی قبل از شروع زنگ اول از اون پنجره بیرون رو تماشا کنم.
    یادمه یه صبح خنک و آفتابیه اواخر مهر بود.زنگ اول ادبیات داشتیم که دبیر ما ، خانم بدیعی ، خانم مسن و بامزه ای بود.طبق معمول در حال تماشای بیرون بودم که احساس کردم هیاهوی همکلاسیها یهو کم شد و انگار همه ساکت شدن.یک دفعه دیدم یکی از بچه ها که تخت اول نشسته بود یواشکی منو صدا میزنه.برگشتم دیدم خانم بدیعی با یک لبخند کشدار و باحال پشت سرم ایستاده.تا دیدمش هول شدم گفت شما به سیر و سیاحت ادامه بده! نگو که حدود پنج دقیقه ای بود که کلاس شروع شده بود اما من اصلا حواسم نبود و به قول معروف تو باغ نبودم 😉




    • عسل
      ۱۱ فروردین ۱۳۹۶

      وضعیت تو از من بهتره من داشتم بستنی میخوردم و اصلا هوایم به کلاس نبود و سهل دیدم بچه ها همه منو صدا میکنن برگشتم دیدم بستنی تو دستم نشستم رو صندلی معلم و خانمه هم داده تمام میکنه …..




  14. نیلوفر
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    کلاس سوم ابتدایی بودم شیفت مدرسه ام اون هفته بعدازظهری بود که ساعت ۵ تعطیل می شدیم. زمستون بود و هوا سرد. رسیدم خونه اومدم برم مشقام و بنویسم دیدم کیفم نیست! یعنی خیلی خوشحال و خندون برگشته بودم خونه بدون کیف ! هیچی دیگه تو اون سرما و تاریکی تا خود مدرسه دوییدم و کلی در زدم تا در و باز کردن و بابای مدرسه با کلی اصرار من و راه داد که بتونم کیفم و بردارم !
    هیچ وقت نفهمیدم واقعا چطوری میشه بدون کیف برگشت خونه و نفهمید !! :)




  15. ريحانه
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سلام
    خب من خاطرات انچنان جالبی ندارم ولی این خاطره همیشه لبخند به لبم میاره
    دو سال پیش یعنی زمانی که سوم راهنمایی بودم ی مانور زلزله داشتیم او مدرسه امون برای این که مثلا مانور طبیعی تر باشه اومده بودن دروازه فوتبالمون رو که تور هم نداشت و برعکس کرده بودن خب من همیشه از این دروازه رد میشدم و مشکلی نداشتم ولی این بار…
    توی کلاس نشسته بودم با دوتا از دوستام،یکی از مسئولها اومد گفت زمانی که زنگ مدرسه به صدا در اومد شما با جیغ و…بپرین تو حیاط مدرسه،ما هم گفتیم باشه.
    خلاصه،زنگ و زدن من و دو تا از دوستام با هم بودیم دوییدیم به سمت حیاط هر سه تامونم میخواستیم از دروازه رد بشیم با عجله میرفتم یک دفعه دیدم پخش زمین شدم یکی از دوستام سریع اومد سمتم تا من و دید زد زیر گریه من که نه دردی داشتم نه چیزی بعش گفتم:چته؟چرا گریه میکنی؟
    هیچی نمگفت فقط گریه میکرد و دست من و گرفت برد به سمت چادر های امداد هلال احمر که توی حساط مدرسه بود منم کم کم دردم داشت شروع میشد دیدم داره اشاره میکنه به پیشونیم دستم و زدم به پیشونیم دیدم دستم پر از خون شد اون موقع بود که گریه ام گرفت و…
    حالا نکته جالب اینجاست اون دوستم که وسط ما دو تا بود سالم بود و اصلا سرش به میله ی دروازه نخورده بود ولی من و سمت راستیش سرمون شکست البته سر من دو تا بخیه هم خورد.




  16. mahsa
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    بهترین دوران مدرسم پیش دانشگاهی بود.با معلم ها خیلی دوست بودیم.یکی از معلم های خیلی خوبم معلم فیزیک مون بود.درس هایی که به ما میداد فقط به فیزیک خلاصه نمیشد.راجع به زندگی هم درس های خیلی خوبی به ما میداد.
    یه روز من سر کلاس استرس داشتم زنگ تفریح منو صدا کرد و حالمو پرسید.یه لیوان چایی پررنگ هم دستش بود.چاییشو داد به من.(تو دفتر معلم ها نشسته بودم).بچه ها هم هی تو دفتر سرک میکشیدن.معلممون هم به بچه ها گفت بابا این چای جوشیده بود خودم نمیخواستم بخورم دادم به مهسا حالش خوب شد. 😀 همه خندیدیم.
    خلاصه از اون روز به بعد چای جوشیده معروف شد.بعضی وقتها میرفتیم دفتر با معلم ها چای جوشیده میخوردیم.
    دوران مدرسه تموم شد ولی هروقت تو دانشگاه مشکلی داشته باشم معلممون میگه چای جوشیده خواستی بگو…




  17. elahe
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    بغل دستی‌ام توی کلاس از آن بغل‌دست‌ها بود، از آنهایی که اگر دستتان به آنها بخوردفریاد می‌زنند، از آن‌هایی که روی کیف و لباس‌هایش وسواس داشت، از آن‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌دوید که لباس‌هایش کثیف نشود، همیشه روی نیمکت کیفش جای یک آدم را می‌گرفت، حتی کیفش را در جامیزی نمیکت نمی‌گذاشت یا عمود به خودش تکیه نمی‌داد تا جای تکان خوردن من هم وجود داشته باشد، یک‌روز که از پرس شدن توی دیوار خسته شده بودم وقت عملی‌شدن نقشه‌ام رسیده بود. رفتم سراغ آق جلال. آق جلال بابای مدرسه بود. شاید تنها فروشنده‌ای در جهان بود که توی جایی به اندازه عرض شانه‌هایش، زیرراه‌پله‌ها مغازه داشت، مثل یک قبر ایستاده، و خوراکی می‌فروخت. خوراکی‌هایش همیشه کاکائو تخته‌ای فله‌ای و کشک‌‌‌‎ تازه و تی‌تاب بود.گفتم آقا جلال یه دونه کشک بدین، سکه ۲۵ تومانی را روی انبوه سکه‌های جلویش گذاشت و کشک‌تر را توی دستم. وسوسه خوردن کشک یک‌ ثانیه ولم نمی‌کرد،دوست داشتم با همان کشک بزنم توی چشم‌های درشت بغل‌دستیم تا تلافی تمام وقت‌هایی که رویم نشده بود بگویم آن کیف هم قد خودت را آنورتر بگذار تا من هم بشینم دربیاید، یا کیفش را روی زمین بمالم که خاکی شود، البته تنها کاری که آن روزها برای تلافی می‌کردم این بود که بروم به کیفش تکیه دهم تا چروک شود و بادش بخوابد همان هم با آن همه چشم دوختن بغل‌دستی چشم درشتم غنیمت بود. نقشه این بود که با کشک روی کیف بزرگ، تمیز، صاف و زیبایش چند خط بیاندازم تا از ریخت و قواره برود، بعد اگر پا داد یکی دوبار هم روی زمین بغلتانمش تا با خاک یکی شود، برای این عملیات ساعت‌ها توی ذهن کوچکم نقشه کشیده بودم، نگاهی به کشک کردم، نمی‌دانم دختربچه‌ی سوم دبستانی‌ای وجود دارد که کشک‌ تازه دوست نداشته باشد؟ گمان نکنم. بزاق دهانم راه افتاده بود. مشتم را بستم. فکر کردم کاش می‌شد کیفش را تف تفی کنم، تا آنقدر حالش بد شود که نتواند حتی زیپش را بکشد، کی به خودم آمدم؟ همان موقع که کشک را دهان دیدم. چند دور جانانه توی دهانم چرخید، بهترین طعم دنیا. دیگر وقتش بود، کشک را از توی دهانم بیرون آوردم. با پشت مقنعه‌ام خشکش کردم و توی نایلون انداختمش و توی کیفش گذاشتم. آخر او هم کشک دوست داشت. اگر کشک دهانی من را می‌خورد همه ناراحتی‌هایم تمام می‌شد، اگر آن کشک را می‌خورد دیگر غصه‌ای توی دنیا نداشتم،مهم نبود که چطور این فکر به ذهنم خطور کرده بود، مهم نبود که نقشه را تغییر داده بود، هیچ چیز مهم نبود اگر آن کشک را می‌خورد شادی سبد سبد روی گونه‌هایم می‌نشست، کاش آن کشک را می‌خورد. زنگ آخر خورد و همه رفتیم. تمام فکروذکرم این بود که کاش امروز توی خانه آن نایلون کشکی را ببیند؟ یعنی می‌بیند؟ هیچوقت نفهمیدم. کاش آن کشک را خورده باشد، اگر خورده باشد دل کودکانه دختربچه‌سوم دبستانی به وسعت تمام آسما‌نها روزبعد، زنگ اول، کلاس ریاضی، نیمکت تنگ، کیف بزرگ و تمیز، بغل‌دستی چشم درشت، قاه قاه خندیده است.




  18. فاطمه
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سال سوم راهنمایی بودم مدرسمون قانونای خیلییی مزخرفی داشت بی اجازه اب میخوردی اخرااااحج

    یروز اومدم از زیر یکی از بچه ها صندلی شو کشیدم بیرون پرت شد زمین همون لحظه ناظم اومد پاشدم بگم غلط کرددممممم پایه صندلی خورد ب پای بغلیم افتاد رو جلویی ک ب خاطره صندلی خورده بود زمین دونفرم وسط کلاس میرقصیدن دویدن جلو چش ناظم نباشن پاشون گیر کرد ب پای اون دوتا و افتادن روش ناظمم اینجوووری۰_۰زل زده بود بما همون لحظه از شانس گندم فحشایی ک رو کاغذ نوشته بودم افتاد جلوی ناظم شانس اوردم اخراج نشدم..




    • صفورا ^_^
      ۱۴ آبان ۱۳۹۴

      اخراج نشدی پس چی شدی 😐




  19. solmaz
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سال سوم راهنمایی بودیم
    امتحان دینی بود، ۵تا از بچها بیرون از کلاس داشتن امتحان میدادن
    من داخل کلاس بودم بعد سوالارو جواب دادم و برگه رو دادم ى اومدم بیرون
    یکی از بچها که بیرون از کلاس نشسته بودفقط رو یه سوال مونده بود کف دستش نوشت سوال ٣
    منم بلند شدم و رفتم تو کلاس و یه برگه کندم از تو دفترم و بعد رفتم داخل حیاط و جواب سوال رو نوشتم و اومدم و اروم دادم دستش اونم شروع کرد به نوشتن
    یهو معلم اومد از کلاس بیرون و برگشت به من گفت: برگه ایی کنده بودی کو
    فقط نگاش کردم عصبی شد گفت تک به تکتونو میگردم وکسی که تقلب گرفته رو پیدا میکنم دوستمم وقتی معلم از کلاس اومد بیرون کاغذو کرد تو دهنش
    معلم همه رو گشت و رسید به دوستم به هش گفت سلطانی تو بگو این مهدوی تقلبو داد به کی اونم که کاغذ تو دهنش بود فقط معلم رو نگا کرد
    معلمم گفت چرا حرف نمیزنی نکنه تقلب دست خودته
    سلطانی هم که ترسیده بود کاغذ خیس شده رو قورت داد و گفت
    نه خااانم این مهدویی از این کارا بلد نی خانم کاغذه رم روش مثل همیشه از این به قول شما صوتکای ناظم و مدیر ( مهمون کاریکاتور خودمون) کشیده از ترس هم انداخته تو اشغالی هیچی من و این دوست عزیز تا یک ماه از مدرسه اخراج شدیم به خاطر کاریکاتوری که حتی کشیده هم نشده بود و بک صفر از معلم دینی عزیز




  20. atefe
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    آقا ما راهنمایی بودیم ریاضی داشتیم. معکوس اعداد رو یاد میداد معلم. مثلا میگفت معکوس یک دوم میشه دو . معکوس چهار هفتم میشه هفت چهارم. بعدشم گفت حالا تمرینارو حل کنین. ما یه دوست شوتی داشتیم این خدای سوتیای کلاس بود. اومد جدول و حل کنه معکوسارو یکی یکی نوشت یهو قفل کرد.بعد آخریم نوشت و رفت پا تخته. وای چشمتون روز بد نبینهههه. معکوس سه رو حدس بزنین چی نوشت! دندونه های سه رو پایین نوشت دسته ی سه رو برد بالا. یعنی کلاس ترکیددددداااا




  21. حنا
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    خاطره من برمیگرده به کلاس اول دبستان…
    یه روز که تو کلاس نشسته بودیم،دوستم بنفشه حالش خوب نبود،خانم معلم بهش گفت برو بیرون هوا بخور،اونم فوری رفت یه گوشه حیاط نشست،
    چند دقیقه بعد من اجازه گرفتم که گلاب به روتون برم دستشویی،بعداز اینکه سرحال شدم، بنفشه رو گوشه حیاط دیدم،رفتم که حالشو بپرسم،سرگرم شدیم و زمان از دستم در رفت…
    بعداز سپری شدن دقایقی،خانم معلم که دید از من خبری نیست،اومد دنبالم،
    منم که تازه یادم اومده بود اجازه گرفته بودم،گفتم ببخشید منم حالم بدشده،خودم اینجا نشستم،
    خانم مهربونمون دعوام نکرد و مارو برد پیش مربی بهداشت و خلاصه من کل اون زنگو بیرون نشستم،که مثلا حالم بد بوده… ???




  22. شادي
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    تازه رفته بودم کلاس اول !
    هنوز دو هفته از شروع مدرسه نگذشته بود و من نتونسته بودم دوستی پیدا کنم و از این موضوع خیلی ناراحت بودم
    که یک خبر عجیب منو شوکه کرد و ناراحتیمو چند برابر!
    خبر چی بود؟اینکه میخواهیم اسباب کشی کنیم و بریم یه خونه جدید…
    خلاصه با کلی ناراحتی مدرسه من هم عوض شد
    خوب یادمه اونموقعا همون اوایل مهر پاییزش پایییییز بود و حسابی سرررد!!کاپشن صورتیمو پوشیده بودم همونی که تو آمادگی هم میپوشیدمش?با مامانم رفتم مدرسه جدید و بعد از صحبت مامان با مدیر به همراه خانم ناظم راهی کلاس درس شدم و نمییییییییییدونین در کلاس باز شد همانا و جیییییغ دو تا از بچه هااااا…شاااااادی شاااااااادی???دو تا دوست صمیمی مهدکودکمو دیدم و با این استقبال گررررم از همون موقع پی بردم که خدا حواسش به همه چی هست و شرایط جوری پیش میره که خوشحالی عمیقی در پی داره!!!
    بهش اعتماد کنیم❤️




  23. M.J
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سلام رنگی رنگی!
    من میخوام عجیب ترین شروع عجیب ترین دوستی رو برات بگم!
    دوستی من و دوستم تقریبا از زنگ تفریح اول شروع شد! حالا مکالمه ی ما یا به نوعی شروع دوستیمون!!
    سپیده:چه کتابایی میخونی؟
    من:تخیلی-ترسناک!
    +چه جالب!منم همینا رو میخونم!کتاب لردلاس…
    هنوز حرفشو تموم نکرده بود که با هیجان جیغ کشیدم و گفتم: توام خوندییشششش؟؟؟
    اونم با نیش باز سر تکون داد!!
    و اینگونه بود که دوستی ما با لردلاس (هیولایی هشت دست که پا نداره و به جاش رشته هایی از بدنش آویزون شده و روی هوا شناوره! شخصیت منفی! مجموعه نبرد با شیاطین نوشته ی دارن شان!!) شروع شد!!
    فکرشو بکنین!! یه هیولا باعث دوستی ما شده! پس مطمئنا نتیجش هم باید مثل اسلاتر (به معنی قتل عام!جلد۳!) باشه!!




  24. بیتا
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    این خاطره مربوط میشه به ۵ سال پیش ک سوم راهنمایی بودم که یه روز ما یه امتحان خیلی سخت ریاضی داشتیم و من کاملا برای امتحان آماده بودم. تو کلاس ما یه دخترخانوم خیلی مودب و آروم بود که همه ی معلمامون اونو به عنوان یه دختر خیلی خوب میشناختن ک متاسفانه این دوست گل ما اون روز برای امتحان اماده نبود و هرچقدر ما تلاش کردیم ک امتحانو کنسل کنیم نشد و معلم اومد سرکلاس و امتحانو گرفت وسط امتحان این دخترخانوم ک کنار من نشسته بود چند بار از معلممون سوال پرسید ک یکم راهنمایی کنید و از این حرفا اما معلممون فقط راهنمایی های خیلی جزئ کردن ک واقعا کمکی نمیکرد برای کسی ک درس رو نخونده بود و معلممون این موضوع رو متوجه شده بود ولی من تصمیم گرفتم ک جواب ۲ تا از سوالارو ب دوستم بگم حالا بماند ک با چه سختی اینکارو کردم . وقتی ک دبیرمون درحال جمع کردن برگه ها بود وقتی برگه ی دوستمو دید خیلی تعجب کرد ک چطوری جواب داده و شک کرده بود برای همین ب دوستم گفت سارا جون چجوری اینارو نوشتی ؟؟ ک دوستم تو ی همون لحظه زد زیر گریه و گفت ک بغل دستیم بهم کمک کرد و درجا اعتراف کرد :))))) معلممون از این همه صداقت و سادگی دوستم لذت برد و ب جفتمون نمره کاملو داد و از اون روز سارا بهترین دوست منه و هنوزم همونقد آروم و ساده ست ❤




  25. maryam^_^
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سلام رنگی جان
    چون خاطره یکم طولانیه سریع میرم سر اصل مطلب.ما پیش دانشگاهی بودیم.پیش دانشگاهیم سال غیبت و فرار از مدرسه.اون سال بخاری نمازخونه ی مدرسه مشکل داشت و در نماز خونه هم وقتی میبستیمش و دستگیره رو جابجا میکردیم از طرف بیرون دیگه باز نمیشد.خلاصه که یه روز همه ی۲۸نفر کلاس تصمیم گرفتیم که از مدرسه در بریم.دوستم شقایق هم رفت و روی تخته ای که توی نمازخونه بود یه لبخند بزرگ کشید.ماهم درو بستیم و به بچه های سال دوم گفتیم اگه مدیر و ناظما اومدن بگید بچه های ۴۰۴رفتن تو نمازخونه و بخاری نمازخونه خرابه و الانم در قفل شده.هیچی دیگه به این ترتیب هممون از مدرسه فرار کردیم و رفتیم ناهار خوردیم و بعدم خونه.فرداش هممونو بردن دفتر و تعهد گرفتن.بعد خبرش از بچه ها رسید که همه ی دبیرا اومده بودن پشت درنمازخونه و با التماس میخواستن که ما بیایم بیرون و درو باز کنیم.حتی به آتش نشانی و پلیسم خبر داده بودن?حتی میگفتن کتابدارمون با گانگستر بازی میخواسته درو بشکنه.و امان از وقتی که درو شکستن و اون لبخند رو روی تخته و نمازخونه رو خالی دیدن.میگفتن مدیرمون فشارش افتاده و پخش زمین شده???
    خیلی شر بودیما نه؟




  26. مریم
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    کلاس دوم حیاط مدرسه مون رو آسفالت کرده بودند روش یه جور پودر سفید ریخته بودند. منو دوستم مسابقه دو دادیم که پامون به هم گیر کرد. من خودم رو کشیدم کنار ولی اون خورد زمین و لباسش پر از اون پودر سفید شد . من که ترسیده بودم دویدم تو کلاس و اون که عصبانی شده بودرفت تو دستشویی که لباسشو تمیز کنه و کل لباسشو خیس کرد و وقتی بهش گفتم حماقت کرده اون که منو مقصر می دونست تا دو هفته باهام حرف نزد.به نظر شما حماقت نکرده بود؟




    • صهبا
      ۱۵ آبان ۱۳۹۴

      نه از نظر من خودتون هم مقصر بودید




  27. بیتا
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    این یک خاطرم مربوط ب دوران پیش دبستانیه ک اون موقع ها هم ی جور جوجه دانش آموز محسوب میشدیم دیگه ? پیش دبستانی ما ی محیط مختلط بود ک ۲۰ تا بچه قد و نیم قد باهم تو ی کلاس بودیم و تقریبا هممون با هم دوست بودیم ، ک البته من با همه دوست بودم ب جز ی پسر بچه ب اسم محمد مهدی ک از روز اول سر لج داشتیم باهم و همیشه دعوا میکردیم و مربیمون مارو از هم جدا میکرد . ی روز زنگ تفریح رفتم تو حیاط و بازی کردم و زمانی ک برگشتم ب کلاسمون دیدم ک ی نفر همه خمیربازی هامو با هم قاطی کرده و خیلی بد رنگ شدن از دوستام پرسیدم ک اونا گفتن کار محمدمهدی بوده منم با اینکه دلم میخواست گریه کنم از ته دل ولی صبر کردم ک تلافی کنم .زنگ تفریح بعد ک خورد من رفتم پشت بوته شمشادی ک پشت حیاط بود قایم شدم و منتظر موندم ک محمدمهدی از راه برسه و وقتی دیدم داره میاد و حواسش نیست ی سنگ کوچولو پرت کردم ک مستقیم خورد تو سرش ?? و کلی خون اومد و من خیلی ترسیدم و رفتم ب مربیمون گفتم و کلی پانسمان اوردم و کلی کمک کردم پانسمان کنن سرشو ولی اعتراف نکردم ک کار من بوده و هیچکس هم نمیدونست و محمد مهدی وقتی دید من انقد کمکش کردم پشیمون شد از اینکه خمیر بازیامو قاطی کرده بود و عذر خواهی کرد ازم و از اون ب بعد اصلا با هم دعوا نکردیم تا اخر سال ?الان با اینکه ۱۲ سال میگذره ولی هنوز هم کسی نمیدونه ک شکست سر اون کار من بوده ??




  28. زهرا
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سل سوم راهنمایی بودم و امتحان ادبیات داشتم
    من ادبیات رو خیلی دوست ندارم و خیلی هم براش وقت نمیزاشتم بخونمش واسه همین همیشه تقلب میکردم
    یه روز معلممون امتحان شعر داشت میگرفت ..منم مثله همیشه یه برگه که توش شعر رو نوشته بودم گذاشتم زیر یه برگه سفید و همینجوری واسه خودم نقاشی میکشیدم

    .
    .
    .
    .
    مثله اینکه پشت سریم هم داشت تقلب میکرد معلممون پشت سرم داشت راه می رفت که به پشت سریم گفت اون برگه چیه زیر دستت من خنگ هم فک کردم با منه و سریع برگه تلقب مو بهش نشون دادم 😐




  29. نرگس
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    یادمه پنجم دبستان بودم.یه درسی داشتیم به اسمه هدیه های آسمانی.من داشتم از روی درس میخوندم که رسیدم به قسمتی که نوشته بود ابولقاسم گفت….
    همون موقه معلممون بخاطر اینکه بچه ها شلوغ میکردن گفت:کی داره حررررف میزنه؟
    منه از همه جا بی خبرم گفتم: ابولقاسم :دی




    • یلدا فرشی
      ۱۳ آبان ۱۳۹۴

      خخخخخ
      چه باحال




  30. sh.t
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    ما تابستون یک اردویی از طرف مدرسه داشتیم برای اینکه برای مدیریت بحران آموزش ببینیم…منوسه تا از دوستام به اون اردو رفتیم اردو دوروزه بودو توی یکی از اردوگاه های کرج برگزار میشد برای همین ما از ساعت هفت صبح از تهران رفتیم کرج تو طول روز برامون یک سری کلاس برگزار کردن و ما یاد گرفتیم چادر اسکان رو به پا کنیمو آتیش خاموش کنیمو این حرفا بین کلاسا منو دوستام میرفتیم تاب بازیو مسخره بازی درمیوردیمو خلاصه خیلی خوش گذشت اما این قسمت جالب ماجرا نبود…عصر که شد بعد از کلاس آتش نشانی دود تموم اردوگاه رو گرفته بودو هوا هم تیره و تار بودو صدای جیر جیر تاب میومد آدم حس میکرد تو از این قبرستوناییه که تو فیلم ترسناکا نشون میدن برای همینم ما با دراوردن ادای زامبی بچه ها رو ترسوندیم…بعد کم کم باد شروع شد باد شدیدو شدید تر شد تا اینکه طوفان وحشتناکی شروع شد…هوا هم تاریک شده بودو ما رفتیم به خوابگاهمون داشتیم بگو بخند میکردیم که یهو برقا رفتو جیغ همه رفت هوا…منو دوستام خودمونو بادیدن کلیپ عروسیو سایه بازی وقتمونو گذروندیم ولی کم کم گشنمون شد…ما که برای شام باید میرفتیم به غذاخوری از اونجایی که برق نبود نمیتونستیم بریم ولی وقتی صدای بچه ها دراومدو شروع به غر زدن کردن مربیای امداد اومدن با چراغ قوه مارا بردن به غذاخوری…حال هوای اردوگاه خیلی وهم ناک بودو مثل فیلم ترسناکا بود …ما شاممون رو هم تو تاریکی خوردیمو وقتی به خوابگاه برگشتیم ساعت ۱۱ شب بود…معاون مدرسمون که باهامون اومده بود اردو میخواست مجبورمون کنه بخوابیم ولی ما تا ساعت سه بیدار موندیم…صبح هم هوا بهاری بودو ما رفتیم تاب بازی و ادامه روز رو هم با شرکت در کلاس های امدادو نجات گذروندبم…این اردو خیلی خوب بود چون سرشار از خنده بود به علاوه اولین دوروزی بود که من دور از خانواده بودم و همینطور تجربه یک بحران در اردو مدیریت بحران خیلی خوب بود…مسخره بازیامونو دراوردن ادای زامبی هم خیلی کیف داد




  31. فرگل
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    حرف از خاطره از مدرسه که میشه انقدر خاطره های جورواجور میاد تو ذهنم که نمیدونم کدومشو تعریف کنم! اما یه سری ها هستن که همیشه تو ذهنم پررنگن و محاله که فراموششون کنم.
    روز اول دبستان بود! من تنبلی چشم داشتم و به خاطرش مجبور بودم یک چشمم رو ببندم، تصور کنین یه دختر ریزه میزه با چتری های لخت و مشکی که یه عینک گرد قرمز زده و بند رنگی رنگی عینکشو انداخته روی مقنعه اش، زیر عینکش هم یه چشمشو بسته! خودم عکس اون موقع هامو که میبینم یاد ننه نقلی می افتم!
    خلاصه من مجبور بودم روز اول مدرسه با این وضعیت برم. سر کلاس هیچکس حاضر نبود کنارم بشینه، یکی از بچه ها که دیرتر رسیده بود و مجبور بود کنار من بشینه زیر چشمی نگاهم میکرد. او روز من تو مدرسه با هیچکس دوست نشدم، وقتی رفتم خونه طبق عادت زمان ناراحتیم خودمو انداختم رو تخت مامان بابام و انقدر گریه کردم تا خوابم برد، مامانم اون روز بهم گفت وقتی چشمتو باز کنی بهت قول میدم کلی دوست پیدا میکنی. یک هفته از مدرسه گذشت و من با هیچکس دوست نبودم، بعد یه هفته وقتی باند چشممو باز کردم و رفتم مدرسه به طرز غیر قابل باوری می دیدم که همه میان سمتم و هی می پرسن اسمت چی بود، چقدر نو خوشگلی،میای زنگ تفریح باهم باشیم؟ میشه پیشت بشینم؟ و …
    هنوزم وقتی یه دختر بچه رو میبینم که یه چشمشو بسته یاد اون روز خودم می افتم که چقدر غصه خوردم… اما رفاقت های بعد باز کردن چشمم بعد از ١۵ سال تلخی اون روز رو به یه خاطره ی شیرین تبدیل کرد!




  32. پریسا
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    پر رنگ ترین خاطره ی من مربوط میشه به سال ۵۹ که کلاس سوم بودم.ما به خاطر جنگ از شهرمون به شهر دیگه ای رفته بودیم و چند روزی از مهر میگذشت من به مدرسه جدید رفتم .دل کندن از شهر و خونه و…سخت بود تازه وارد محیطی غریب شده بودم که بچه ها اغلب ۲ سال بود همکلاس بودن.وقتی ناظم به معلم و بچه ها مرا معرفی کرد معلم مرابه نشستن دعوت کرد یکی از بچه ها با مهربونی خودش رو کنار کشید تا من هم کنارش بنشینم.آخر ساعت ازش برنامه فردا رو پرسیدم.با لبخند برنامه ای که تو جامدادیش بود در ۀورد و گفت برای تو!من برای خودم دوباره می نویسم…حالا ۳۵ ساله که با هم دوستیم ،اگرچه سالهای زیادیه که از هم دوریم…




  33. شقایق
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سلام.من الان دوم تجربی ام ولی خاطره مال پارساله که تولد یکی از بچه های کلاس بود ماهم که داشتیم براش دست میزدیم و تولد تولد میخوندیم یه دفعه مدیر در کلاسو باز کرد و خیلی جدی پرسید عروسی اینجاست یکی از دوستای شوخ منم با شیطنت گفت نه دو کوچه اونور تره کلاس رفت رو هوا و بچه ها شلوغ کردن دوباره خود مدیرمونم دیگه خنده ش گرفت گفت به کارتون برسید راحت باشید




  34. زهرا
    ۱۲ آبان ۱۳۹۴

    سلام،دوم ابتدایی بودم، شروع کردن به پرسیدن اسم و شغل و نسبت پدر و مادرامون، بابای من اون موقع بازنشسته بود. و با جمعی از بازنشسته های محل سر کوچه مون دور همی جمع میشدن و…. همین طور که همه یکی یکی در حال جواب دادن بودن من درگیر شدم که بابای من چیکاره اس و اگر بگم بازنشسته کل کلاس بهم میخندن چون معنیشو نمیدونستم کلی فکر کردم تا یه جمله با بدبختی سر هم کردم…..معلم:بابات چیکاره اس؟!من (با لهجه ی شیرازی): سَرِ کوچوُ میشینه
    کلاس منفجر شد…………




    • فرگل
      ۱۳ آبان ۱۳۹۴

      وای این عالی بود ???




  35. فاطمه ف
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام به همه رنگی های عزیز راهنمایی ک بودم ی روز امتحان عربی داشتیم منم عربیم همیشه عالی بود همه سوالات رو ب خوبی جواب دادم دیدم یکی از بچه های کلاسمون خیلی ناراحته و داره تلاش میکنه یکی کمکش کنه منم یواشکی جواب چن تا سوالو روی ی کیسه ک همراهم بود نوشتم و بطری آبمو گذاشتم توی کیسه ب دبیرمون گفتم فلانی تشنشه اونم گف ن ن تشنم نیس گفتم چرا من میدونم تشنه ای بلند شدم کیسه رو دادم دستش جوابا رو نشونش دادم وای نمیدونید چقدر خوشحال شد ?




  36. zahra
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    به نام بهترین یار.
    مبصر کلاس بودم. مبصرم کرده بودن!
    هیچوقت تمایل زیادی به نماینده کلاس شدن نداشتم.
    یه روز ظهر همونطور که داشتم برای برگردوندن لیست حضور و غیاب وارد دفتر مدیر و ناظم میشدم
    چهره آشنایی دیدم،
    یه خانوم که خیلی زیاد شبیه به یکی از همکلاسیهام بود.
    جلوتر که رفتم متوجه شدم داره گریه میکنه، با یه لبخند بزرگ…خیلی بزرگ! مدیر و ناظم هم داشتن لبخند میزدن و دائم میگفتن “ماشالله، خوش به حالتون”.
    اول نفهمیدم قضیه چیه، تا اینکه کارنامه ای رو توی دست اون خانوم دیدم، معدل “۱۹/۹۵″ سوم دبیرستان. وقتی خانوم رو به فامیل صدا زدن فهمیدم مادر همون همکلاسیمه.
    مادر بود. اون اشکها هم اشک شوق بود. برقی توی چشمای خوشحال و پراشکش بود، برق رضایتمندی، خوشحالی و خرسندی… میدیدم که نمیتونه چیزی بگه فقط یه نفس عمیق کشید و گفت “دخترم باعث افتخار ماست” و بازهم اشک شوق…
    محو اون مادر شده بودم، یه جورایی مسخ شده بودم،
    با صدای ناظم به خودم اومدم، لیست حضور و غیاب رو به سرعت روی میزشون گذاشتم و از دفتر بیرون زدم.
    فکرم درگیر بود، دلم میخواست مادر من جای اون خانوم باشه، دلم میخواست مادر من اون جمله پرمفهوم رو بگه.
    اونروز تموم شد، اون سال گذشت،
    سال بعد مبصر نبودم اما بهترین معدل ازآن من بود،
    بالاترین معدلم سال پیش دانشگاهی بود.
    حالا چندین و چندساله که اون جمله رو میشنوم، زیاد میشنوم، اما از زبان مادر خودم، خیلی لذت بخشه،
    آرزوم براورده شد…




  37. نرگس
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام رنگی رنگی :-)

    یه روز ما دو زنگ کامل فلسفه داشتیم… بعد از اون درحالی که داشتم وسایلمو جمع و جور می کردم اومدم که به دوستم غزاله یه چیز بگم و به جای این که صداش کنم “غزاله”، صداش زدم “فلسفه؟” :DDD
    .
    خاطره ی دیگه م هم بر می گرده به “کریم پوست کلفت”… حتما خودتون می دونید دیگه، کاشف قاره ی آمریکا!!!
    اون روز که این جوک رو از توی مجله رشد خوندم و برای بقیه دوستام تعریف کردم همین جور غش کرده بودیم از خنده… :)))))




  38. نغمه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    من از اول دبیرستان تا پیش دانشگاهی با چند تاازدوستام تو یک کلاس بودیم و از همون سال اول تا آخر هم بغل دستی هامون رو عوض نکردیم بغل دستیم از اون بچه فعال های مدرسه بود و عضو شورای مدرسه و خلاصه با همه معلم ها وناظما و مدیر رابطه ی خوبی داشت خیرش هم به ما میرسید مثلا ۱روز قرار بودپایه اولی ها رو ببرن قم انقدر رو مخ مدیر وناظم کار کرد که کل کلاس ما رو هم که سوم بودیم بردن .




  39. نغمه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    من واکیپ دوستام ردیف کنار پنجره دقیق روبروی میز معلم می نشستیم.معلم اون زنگمون نشسته بود ودرس میداد موقع درس دادن بیشتر دو ردیف دیگه رو نگا می کرد. دوستم واسه کل ردیفمون نون پنیرسبزی آورده بود ما هم قایمکی میخوردیم. کل کلاس بوی سبزی تره گرفته بود معلم بیچاره هم از این که نمی دونست کیه داره نون پنیر می خوره عصبانی بود.ولی نون پنیرسبزیه خیلی چسبید.




  40. پانی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    معلم کلاس اول دبستانم،اسمش خانوم ارجمندخواه بودکه خانوم مسن ، صبور و مهربونی بود…
    من و دو تا دوستام (سه نفری میشستیم) هرررررر جلسه تا معلممون پشت می کرد و مشغول نوشتن روی تخته میشد ، آروم یکی یکی سه نفری می رفتیم زیر میز. همونجا زیر میز میشستیم روی زمین و بازی می کردیم.
    بعد از چند دقیقه…مثلا یه ربع…یهو میدیدم فقط صدای ما میاد توو کلاس و کلاس شده سکوتِ محـــــض ، بعد سه تامون یکی یکی سرامونو یه ذره میاوردیم بالا میدیدم همه بچه های کلاس برگشتن دارن مارو نگاه می کنن (: ، معلممونم درسو ول کرده ، دستشو گذاشته زیر چونش داره با لبخند نگاهمون می کنه!
    دعوامونم نمی کرد. ما با همین صحنه خجالت می کشیدیم میومدیم بالا سرجامون می شستیم (:
    ولی انقدددد این قضیه تکرارررر شد تا یه روز جاهامونو عوض کرد (:




  41. زهرا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یادش بخیر خیلی زود دوران خوب مدرسه تموم شد
    واقعن حیف شد
    کلاس دوم بودم جز اون دسته از بچه های شیطون کلاس بودم، یه روز بعد تموم شدن زنگ تفریح اومدم دیدم یه پاکن بزرگ رو میزمه، به همکلاسیم گفتم مال تو گفت نه به میز جلوی و عقبی و بغل دستمم گفتم ،مال هیچ کس نبود ، نگا پاکن کردم یهو پرتش کردم سمت میز معلم، بیچاره شوکه شد گفت چرا پرت کردی پاکن گفتم شاید بره بتونه صاحبش پیدا کنه بعدا::)
    مامانم برام جوجه خرید دلم نمیومد تنهاش بزارم با خودم بردمش مدرسه کل مدرسه رو لامصب بهم ریخت:))) نزدیک بود بدون جوجه ام اخراج بشم




  42. روشن
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یادمه دوران راهنمایی اوایل مهر وقتی معلم ها دفتر نمرشون رو تحویل میگرفتن و دنبال یه خوش خط تو کلاس میگشتن،من از سر شیطنت بد خط ترین دختر کلاس رو با پررویی تمام بهشون معرفی میکردم و بقیه بچه ها هم از خدا خواسته پشتم در می اومدن؛اخر ماجرا وقتی معلم ها با یه دفتر نمره حسابی کر و کثیف روبه رو میشدن و اون دوستمونو دعوا میکردن،ما می گفتیم وای خانم معلم اونکه خطش خییلیی قشنگه و شما چه بدسلیقه این؛اون بیچاره هم میگفت که:من چیکار کنم,خودتون گفتین ر”




  43. سین
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سال اول دبیرستان بودم و تو یه مدرسه ای ثبت نام کردم که یه مدرسه راهنمایی کنارش بود . روز اول مهر طبق معمول همه مدارس چندساعتی سر صف بودیم تا مدیر حرف بزنه و جشن برگزار شه و این حرفا . این برنامه همزمان با برنامه صبحگاهی مدرسه بغلی انجام میشد و من اصلا حواسم نبود . مدیر ما حرف میزد . مدیر اونها هم . و من نمیدونستم کدوم صدا واسه کدوم مدیره . مدیر ما میگفت صلوات بفرستین ، به اونا میگفتن دست بزنین و من فکر میکردم جفت صدا ها از مدرسه خودمونه :)) ?? دست میزدم بعد میدیدم همه دارن صلوات میدن . صلوات میفرستادم و دست میزدم . بد وضعیتی بود . تا یک هفته هم متوجه جریان نبودم و مغزم درگیر بود که صدای اون نفر دوم از کجا میاد :))




  44. شبنم
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    درود بر شما.
    من از دوران مدرسه خاطرات خوب و بد زیادی دارم.
    در مورد امتحان دو خاطره تعریف میکنم.
    ۱- چهارم دبستان بودم امتحان جغرافی داشتیم در مورد ساعت کبیسه برای اولین بار هنوز معلم درس نداده بود از کلاس پنجاه نفری من جواب صحیح دادم و معلمون تعجب کرد و گفت چطوری حساب کردی؟ وقتی متوجه شد چگونه حساب کردم. گفت: از لحاظ علمی صحیح نیست ولی روشی تو به کار بردی به جواب صحیح رسیدی. و این بهترین خاطره من بود.
    ۲- راهنمایی بودم یادم می آید از درس ریاضی از همان سال اول دبستان ضعیف بودم، امتحان ریاضی داشتم از چند روز قبل عمه ام چنان با من کار کرد که بهترین نمره را بردم ولی معلممان شک کرد و گفت: تو تقلب کردی. گفتم: هر تاریخی دوست دارید دوباره امتحان بگیرید. معلممان دوباره از من امتحان گرفت ولی با چشمانی بیشتر که مواظبم بودند ولی در کمال ناباوری معلممان دوباره امتحان را به خوبی دادم و باورش نمیشد که نمره عالی ای از درس ریاضی بگیرم و جالب اینجا عمه ام چنان با من کار کرده بود که تابستان آن سال معلم بچه های همسایه شده بودم و به آنها ریاضی درس می دادم که نمرات تجدیدی خود را پاس کنند.
    این دو از بهترین خاطرات من در دوران مدرسه بودند.
    با سپاس از شما بابت مطالب خوبو همچنین سایت دوست داشتنیتان.




  45. ensiyeh
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    خاطره ی من بر می گرده به اولین اردویی که با دوستام وقتی کلاس اول بودم رفتم. من تا حالا تا اون موقع اردو نرفته بودم و چون آدم کنجکاوی هم بودم اصلا برام مهم نبود که خانوادمو ۱۰ ساعت نمی بینم فقط میخواستم این اردو رو برای یه بار هم که شده تجربه کنم . روز اردو چون مامانم دیر از خواب پاشد غذا درست نکرد ولی گفت اشکالی نداره یه چن دقیقه دیر تر میریم تا من برات یه چیزی درست کنم خلاصه من گفتم نه و یه چند تا بیسکوییت خریدیم و رفتیم مدرسه بعد سوار اتوبوس شدیم وقتی به رضوانشهر رسیدیم یه چند ساعتی گشتیم وقتی وقت ناهار رسید معلم مون یه سفره ی بزرگ پهن کرد و روش نشستیم تا غذ بخوریم هر کسی یه چیز خوشمزه ای از کیفش بیرون می آورد:قورمه سبزی،کباب و کوبیده و … حالا من مونده بودم با خدای خودم که همه این همه غذای خوشمزه آوردن بیرون بعد من باید یه بیسکوییت و یه خیار بیار بیرون با خودم گفتم من که باید از گرسنگی نمیرم اون خیار و بیسکوییت رو آوردم بیرون و ی خورده خجالت کشیدم معلم مون گفت:اون غذاته؟
    گفتم:بله
    گفت :اون که غذا نمیشه بعد غذای دوستمو با اجازه ی خودش که شکم ۱۰ نفر هم رو سیر می کرد و یه خورده شو بهم داد بعد از گذشت ۸ سال هروقت که به اردو میرم یاد اون خاطره ی یه خیار رو یه بیسکوییت میوفتم و بعد به این نتیجه رسیدم که این کنجکاوی هم آخرش یه چیزی دست ما داد




  46. زهره
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    اولا ممنونم از رنگی رنگی و سینره عزیز که خاطره هامونو بعد این همه مدت زنده کردن، دوستون دارم.
    یادمه سال سوم دبستان بودم بچه های کلاس ما با کلاس روبرویی یه جورایی لج بودیم. من مبصر کلاس بودم خیر سرم هه ؛-)هنوز کلاس شروع نشده بود، در کلاسو میبستم میومدن درو وا می کردن و فرار می کردن! به ذهنم رسید درو محکم بگیریم تا نتونن بازش کنن. به بچه ها گفتم همتون بیاین درو محکم بگیریم ، تا اومدن درو وا کنن میگفتم بچه ها بکشییییین ،۳۰ نفر آویزون شده بودیم به در ! اونا بکش ما بکش … احساس قدرت می کردیم !! چشمتون روز بد نبینه یهو با نعره معلممون ازون ور در کل بچه ها ول کردیم درو ریختیم رو هم خخخخ یادش بخیر معلممون اومد توو گفت چه وضعیه !!! با چنان نگاه تاسف باری بهمون خیره شده بود که کمرمون شیکست هههه . همه در دفتر و مدیر و تنبیه …گناه داشتیم خب داشتیم از خودمون دفاع می کردیم p-:




  47. فائزه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    من سال دوم دبیرستان بودم،رفته بودیم اردو و داشتیم با بچه ها جرات یا حقیقت بازی می کردیم؛منو مجبور کردن برم موبایل مدیر مدرسه رو بیارم براشون!میدونستن من خیلی رو ادب تو برخورد با مدیر و معاون حساسم…منم بلند شدم رفتم،مدیرمون داشت وضو می گرفت بره نماز،من گفتم خانم فلانی میشه لطفا گوشی تونو یه دقیقه بدید من؟زود براتون میارم!بنده خدا چشماش گرد شد گفت:من گوشیم رمز نداره!تو گوشی منو میخوای چیکار آخه؟!
    قضیه بازی رو براش تعریف کردم،یه نیم ساعتی داشت بهم می خندید!بعدشم گفت برو من بهت گوشی نمیدم!من گفتم واقعا دلتون میاد؟من باید به این قوم الظلمین شام بدم اگه گوشی تونو نبرم ها!
    هی از من اصرار،از مدیر انکار.آخرش یه فکری به ذهنم رسید،گفتم اصلا خودتونم بیاین همراه من.یه نگاهی بهم کرد و گفت:فقط زود باش!من کار دارم!
    منم خوشحال و خندان راه افتادم برم سمت جایی که دوستام نشسته بودن!یهو وسط راه مدیر که انگار خودشم خوشش اومده بود گفت:تو جلوتر برو،من پشت سرت میام که زیاد تو چشم نباشم!
    منم خنده ام گرفته بود،مسیرمون تا اتاقک اردوگاه هم پر دار و درخت بود نمی شد راحت کسی رو از دور دید،همین که من نزدیک بچه ها رسیدم بلند شدن و شروع کردن به فحش دادن و خندیدن که:دیدی نتونستی؟حالا باید شام بدی!منم با یه لبخند مرموز رفتم کنار!
    قیافه هاشون دیدنی بود.رنگشون پرید،شروع کردن به جمع کردن گوشی ها و هندزفری ها و انواع و اقسام آلات لهو ولعب که همراهمون آورده بودیم!بعدشم نشستیم با مدیر مدرسه یخورده حرف زدیم و خندیدیم،ولی همین که مدیر رفت من چنان مورد لطف دوستان قرار گرفتم که تا عمر دارم یادم نمیره!!!

    یه بار دیگه ام رفته بودیم مشهد از طرف مدرسه،اتاقی که هتل به من و دوستام داده بود یه در داشت که مسقیم به اتاق بغلی باز می شد ولی خب طبیعتا قفل بود؛از اون جایی که به من و دوستام اولین اتاق رو داده بودن نمی دونستیم کی تو اتاق بغلیه…
    خلاصه بعد از ظهر روزی که تازه رسیده بودیم،رفتیم بخوابیم تا خستگی راه از تنمون در بره؛اما همین که چشمم گرم شد یهو یه صدایی در حد دویست دسی بل بلند شد.اون موقع زنگ گوشی من آهنگ “ماه و ماهی” بود؛به خاطر همین با شنیدن این اهنگ اونم با این شدت یهو از جام پریدم و کورمال کورمال رفتم طرف گوشیم،تو خواب و بیداری گیج شده بودم که چرا شماره رو نشون نمیده؟!بعد دو دقیقه زل زدن به صفحه گوشی،فهمیدم صدا از اتاق بغلی میاد؛این قدر عصبانی شدم که صااااف رفتم پشت در مشترک اتاقا و داد زدم:صدای گوشی کدوم خریه!!!
    در آن واحد صدای معاونمون از پشت در اومد که داشت پشت تلفن با یکی صحبت میکرد و صدا هم قطع شده بود…منم که تازه فهمیده بودم زنگ گوشی من و معاونمون یکی بوده و کیا تو اتاق بغلی ان؛دیگه بعد از ظهر اون روز جرات نمیکردم پامو از اتاق بذارم بیرون که یهو منو نبینه!!!




    • صهبا
      ۱۵ آبان ۱۳۹۴

      وااااای خیلی عالی بود رسما . به نظرم شما هم باید برنده می شدید




  48. M.p
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یه معلم داشتیم هر امتحاتی میخواس بگیره تستی میگرفت =|
    سوالاشم خیلی سخت بود خودشو یه خانم دیگم مارو میپاییدن یعنی هیچکی نمیتونست از جاش تکون بخوره چه برسه تقلب کنه
    من که کاملن سفید میدادم دوستامم شانسی میزدن تا
    بالاخره یه راهی پیدا کردیم
    دیدین سر امتحانا میگن ببخشید این سوالو میخونین؟
    قرار گذاشتیم اگه سوالیو بلد نیستیم بلند بگیم بعد اونی که زده بگه
    ۱-اسونه! یعنی گزینه اوله
    ۲-سخته!گزینه دومه
    ۳-خیلی اسونه!گزینه سومه
    ۴-خیلی سخته!گزینه چهارمه
    و این شد کلید ازمونمون?????
    و جلوی چشم معلم ما تقلب کردیم اونم هیچییی نفهمید?
    خاطره بعدی بر میگرده به کارنامه ماهانه که هر ماه میدادن ما امضا میکردیم می اوردیم
    من ریاضیمو ۹ اوردم بودم یه ۱ بقلش گذاشتم شدم ۱۹ بعد خیلی تمیز بعد اینکه امضا شد غلط گیر گرفتم دوستای من اینو فهمیدنو بله از ماه بعد همه همین کارو کردن ولی به طور ضایع ?
    تا اینکه معاونمون شک کرد روی نمره ها چسب زد ?
    نشستم کلی فکر کردم که یه راه حلی به کلم زد
    به معاونمون گفتم خانم من کارنامرو گم کردم
    کلی دعوام کردو بعد واسم یکی جدید داد ?
    کارنامه جدیده همونی بود که چسب داشت و اونو من خودم امضا میکردم
    کارنامه قبلی که هنوز چسب نخورده بود و به قول خودم گم کرده بودم مامانم امضا میکرد و بنده هر نمره میخواستم توش مینوشتم????
    هیچکیم شک نکرد و خیلی شیک من تا اخر سال این کارو کردم?
    یه روزم یادم نیس چی کار کرده بودیم مدیر مارو خواسته بود هوا ابریم بود مدیرمونم خیلی با جذبه داش سرمون داد میزد هیچکی جرعت نداشت نفس بکشه یهو یه رعد برق زد این مدیرمون جیغ زد پرید هوا بعد اینقد دیگه خندیدیم مدیرمونم خندش گرف یه ذره دعوامون کردو گف برین بالا خدا میدونه اون رعدو برقه نمیزد الان کجا بودیم???




    • پروانه
      ۱۳ آبان ۱۳۹۴

      عالی بود ههههههههههههه




    • صفورا ^_^
      ۱۳ آبان ۱۳۹۴

      روشی خوبی ازین ب بعد استفاده میکنیم :دی




  49. fatima
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سپاس

    دوم هنرستان بودم که با چهار تا از دوستام تصمیم گرفتم هرکی یک لنگه از کفش دیگری رو پا کنیم و بندهای کفش چهارتاییمونو رو به هم گره بزنیم و از طبقه سوم تا طبقه اول جلوی دفتر مدیر بیاییم،متاسفانه به آخرین پله های طبقه اول رسیدم و مدیر خودش آمد به دیدار ما.

    کلاس اول دبیرستان بودم،هفته دفاع مقدس بود و آقایی رو دعوت کرده بودند برای سخنرانی سر زنگ صبگاهی نزدیک به۲ساعت داشتند صحبت میکردند،روز قبلش با دوستام برنامه ریختیم که کی نون بیاره،کی پنیر و کی خیار و گوجه…ما ده دقیقه فقط سر سخنرانی بودیم بعدش با دوستام رفتیم تو حیاط پشت ماشین مدیرمون نشستیم به صبحانه خوردن گرچه همش استرس داشتیم که کسی نیاد ما رو ببینه اما خیلی بهمون خوش گذشت و اون صبحانه بهمون چسبید.
    سوم هنرستان بودم که زنگ ماکت سازی بود چون جمعیت کلاس کم بود همه پیش هم نشسته بودیم معلم گوشیشو داد یه ماکت از یه شاگرداشو نشون بده بهمون ما همینطور داشیتیم عکس های ماکت رو می دیدیم بر خوردیم به عکس های نامزدی معلممون،تازه هم نامزد کرده بودن ما همینطور داشتیم عکساشومی دیدیم دید ما ساکت شدیم و لبخند بر لب داریم شک کرد و اومد گوشیشو ازمون گرفت و متوجه شد که ما دیدیم عکساشو و بعدش بهش گفتیم که با شوهرتون بهم نمیخورین شما خیلی لاغری،اون خیلی چاق?




  50. سویل اقدسی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    ۱٫من یه بار دوره راهنمایی ردیق عقب نشسته بودیم با دوستم دو معلم آقا داشتیم که یکی خیلی چاق بود یه معلم آقا هم داشتیم خیلی خیلی لاغر بود بعد ما داشتیم تصور میکردیم که این دو تا اگه بخوان کشتی بگیرن چطور میشه .چاق بلند میکنه لاغر رو اونم با یه لحجه خاصی میگه اونجویی نداشتیم هااااا …. ما خندمون گرفت نتونستیم خندمون رو نگه داریم معلم دوتامون رو بیرون کرد گفت برین پیش مدیر رفتیم خیلی ترسیده بودیم تا اینکه مدیر گفت اگه راستشو بگین باهاتون کاری ندارم ماجرار رو تعریف کردیم اونقدر خندید که ما هم با اون دوباره شروع کردیم خندیدیم.
    ۲٫یه بار زنگ تفریح داشتیم تو کلاس میزدیم میخوندیم یکی از همکلاسی ها ادای معلم آقا مون رو در آورد اون رو داماد کردیم یکی دیگه ادای معلم خانم اونم شد عروس بعدش به اینا که عروسی گرفته بودیم گفتیم باهم برقصن یعنی با اداها و تکیه کلام هایی که تو کلاس داشتن به هم عشوه ناز میکردن ما هم که داشتیم میخندیدیم حواسمون به در نبود که یهو خانم ناظم میاد تو اونارو میبینه خودشم خندش میگیره.




  51. پرستو
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یادش بخیر
    وقتی دوم دبیرستان بودم،امتحان آمادگی دفاعی داشتم،یکی از سوال های امتحان این بود که انواع تنفس های مصنوعی را نام ببرید؟ منم شروع کردم بنوشتن۱- دهان به دهان۲-دهان به بینی ۳- بینی به بینی
    توجه کنید بینی به بینی مگه میشه همچنین چیزی.وقتی معلمم داشته برگمو سرکلاس تصحیح میکرد صدام کرد گفت بیا جمله تو یبار بخون.خوندم معلم از شدت خنده نمیتونست بخونه.فقط میگفت این چیه نوشتی.مگه داریم .کل کلاس رفت روهوا،ازاون روز به بعد هروقت یادم میاد کلی میخندم.جالب اینجاست که هنوز دوستام یادشون نرفته انواع تنفس مصنوعی ….
    ممنون بابت سایت قشنگ و زیباتون***




  52. پریسا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یکی از دوستام تو دوران دبیرستان عادت داشت سرکلاس کفشاش رو از پاش درمیاورد و پاهاش رو به میز آویزون میکرد.
    یه بار یکی از بچه های شیطون کلاس تصمیم گرفت سر به سرش بذاره،کفشاش رو از جلوی پاش برداشت.تو همون حین دبیرمون صداش میکنه که بره پای تابلو… و این بنده خدا نگاه میکنه می بینه کفشاش نیست،دبیرمون هم عصبی که چرا نمیره پای تابلو؟
    یهو میگهخانمکفشام رو نیستو کلاس منفجرمیشه از خنده




  53. آزاده
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام
    خاطره من برعکس یکی از خاطره های بالاست:
    ابتدایی بودم که یه سری جنگزده وارد شهر ما شدند. اون موقع من خیلی قد بلند بودم و میز آخر می نشستم. یه روز صبح که وارد کلاس شدم دیدم یه موجود سیاه رنگ که فقط سفیدی چشمش از اون پیدا بودبا یه روسری سفید نشسته سر جای من. یه دختر عرب بود. به چشماش که نگاه میکردم مهربونی درش موج می زد. نمی تونست درست فارسی صحبت بکنه اسمش ژاله بود. من تنها دوستش شدم برای تمام سال و تو درسهای عقب افتاده هم کمکش کردم. ۳۰ سال از اون دوران می گذره اما هنوز که هنوزه من بدنبال اون دو تا چشم مهربون که کاملا تو ذهنم حک شده می گردم.




  54. نسترن
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    خاطره ی من مربوط به دوران راهنماییم میشه. اون زمان بین بچه ها مد شده بود که وقتی حواس کسی نبود وسایلش مثل جامدادی یا کتاب درسی مربوط به همون زنگ رو برمیداشتیم و بعد وقتی طرف هی داشت دنبال وسایلش میگشت، میخندیم و وسایلش رو بهش میدادیم. ازاون جایی که شوخی ساده ای بود خیلی زود هم لو رفت و لوث شد. تا اینکه یه روز من تصمیم گرفتم کیف دوستم رو کلا قایم کنم. چون این کار رو تا حالا کسی نکرده بود و به نظرم کار جالبی اومد. اون روز زنگ تفریح طولانی شده بود و منم این کار رو اولِ زنگ تفریح کرده بودم و متاسفانه یادم رفت بیام پیش دوستم و پیگیر شوخی بشم. وقتی اومدم کلاس دیدم ناظم مدرسه اومده توی کلاس داره با بچه ها دعوا می کنه که “کی کیف دوستتون دزدیده خودش بیاد بگه اگر نه اگر پیداش کردم اخراجش می کنم” خلاصه از این تهدیدا. من واقعا خنده ام گرفته بود و ترسیده بودم. نمیدونستم چکار کنم. بچه ها داشتن همینطوری می گشتن منم الکی وانمود کردم دارم میگردم بعد رفتم کیفش رو دادم به ناظم گفتم “اِه… پشتِ پشتِ پرده بود. نمیدونم چرا کیفشو اونجا گذاشته!!!!” هیچی دیگه ناظممون با دوستم دعوا کرد که یادش رفته کیفش رو کجا گذاشته و وقت ناظم و کلاس رو گرفته.آره دیگه…… تقصیر خودش بود که مسائل کلاس رو با دفتر مطرح کرد. :)




  55. عصمت
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یه بار سر کلاس زبان نشسته بودم. معلممون خیلی جدی و بداخلاق بود. گفته بود بشینید املا تمرین کنید. ما هم داشتیم همین کار رو می کردیم. وسطش من میخواستم از خستگی آه بکشم. لبام رو غنچه کردم. نفسم رو حبس کردم و بعد دادم بیرون…..نمیدونم چی شد ولی یه دفعه یه سوت فوق العاده بلند از دهنم خارج شد…..فوق العاده بلند……اصلا من سوت زدنم خوب نیست ولی این سوت به قدری بلند بود که حتی در همهمه ی صدای بچه ها هم به وضوح شنیده شد. معلممون برگشت دقیقا در راستای سمت من داشت نگاه می کرد. منم سرم رو از خجالت انداختم پایین. بعد گفت “واقعا بی ادبی…” خواستم عذرخواهی کنم دیدم دوستم که دو میز عقب تره هی داره میگه “خانم ….ما نبودیم” سرم رو آوردم بالا به بغل دستیم گفتم “من بودم…..اشتباهی سوت زدم.” بغل دستیم گفت ” تو نبودی…صدا از اونجا اومد.” دوباره گفتم “من بودم بابا اشتباهی سوت زدم” اصلا کسی باور نکرد. همه گفتن صدا از اونور اومده. خلاصه هیچی دیگه من به کارم اعتراف کردم ولی هیچکس باور نکرد. نمیدونم چرا…..انگار قیافه ام به این حرفا نمیخورد :/




  56. سمانه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    روز اول مدرسه بود، زنگ تفریح تو حیاط مدرسه با یکی دوست شدم، اسمش مریم بود و میخواستیم خوراکی هامون و باهم بخوریم. مریم گفت من برم از تو کیفم دستمال بیارم و برگردم، گفتم باشه برو. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که دیدم دوستم اومد و کنارم نشست.
    بهش گفتم دستمال آوردی؟
    گفت: چی؟!
    گفتم: مگه نرفته بودی دستمال بیاری؟
    گفت: نه!
    گفتم: بیا خوراکی هامون و بخوریم.
    گفت: من خوردم.
    کاملا گیج شده بودم!
    یه دفعه برگشتم اون طرف و نگاه کردم دیدم مریم اونجاست، مریم که قیافه ی بهت زده ی منو دیده بود، زد زیر خنده و گفت: یادم رفت بهت بگم، این خواهر دوقلوم مرضیه است که تو کلاس بغلی ماست و یهو سه تایی از اینکه خواهر دوقلوی مریم به طور تصادفی اومده بود تو حیاط و کنارمن نشسته بود، کلی خندیدیم :)
    و این شد که ما سه تا باهم دوستای صمیمی شدیم و تا الان که چندین سال از اون روزا میگذره ما هنوز باهم دوستیم :)




  57. هدی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    دوره ی راهنمایی بودم ی معلم زبان داشتیم ک خ بداخلاق بود تیپشم خ خنده دار بود همیشه مقنعه ی کج مانتوی گشاد بلند قهوه ایک تا قوزک پاش میرسید کفش های خاک خورده و استینایی ک تا انگشتایه دستش میرسید واقعا صدایی بدی هم داشت دسته خودمون نبود ولی همه ی بچهای کلاس ازش بدشون میومد همیشه دنبال ی راهی بودیم ک یجوری حالشو بگیریم اما هیچوختم موفق نمیشیدیم تا یبار امتحان ترم دوم زبان بود اونروز از همیشه بد اخلاقتر بود اصن هیشکی جرئت نداش سرشو از برگه ی امتحان بلند کنه یکم ک گذش و جیغو دادو غر غراشو کرد ی پاشو گذاش رو صندلی ی پاشم گذاش رو زمین دوباره ک شرو کرد ب دادو بیداد تعادلشو از دس داد از رو صندلی حین داد زدن افتاد زمین هیچکدوم از بچ ها نتونستن جلو خندشونو بگیرن هممون داشتیم میمردیم از خنده هی ت دلم میگفتم اینم سزایه ادم بداخلاق وختی پاشد از رو زمین میخواس رو صندلیش بشینی دیدیم یهو صدا جیغش بلند شد نگو یکی از ناطم ها قبل امتحان برای چسبوندن برنامه تو کلاس اونجا پونز گذاشته یادش رفته بود ورش داره بلاخره بعد هشت ماه همه بچ ها ب ارزوشون رسیدن ک مبخواسن حال معلم رو بگیرن هر چند ک هیچکدوممون ت اون حالگیری نقشی نداشتیم ولی بازم حال داد




  58. پری ناز
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    مدرسه ی دبستان من و داداشم به هم چسبیده بود، من که پیش دبستانی بودم، پسر معلممون هم کلاس داداشم بود.یه روز پسر معلممون اومد و اجازه ی منو گرفت که ببرتم سر کلاس شون. وقتی رفتم سر کلاس داداشم پا تخته بود و معلم روی تخته نوشته بود خواهر.منو برای تدریس درس خواهر اول دبستان برده بودن رو سکو و اون روز چنان احساس افتخاری کردم که تا حالا نکرده بودم.همه دوستای داداشم منو میشناختن چون مدرسه هامون به هم چسبیده بود و من ظهرا زودتر تعطیل میشدم میرفتم دنبال داداشم :) با اینکه یه سال ازش کوچیک تر بودم باز هم دوستایی که اذیتش کرده بودن رو من میزدم :) یه جورایی ازم حساب میبردن.معلمشون هم منو خیلی دوست داشت :) اون روز هم بعد از اینکه درس تموم شد بهم شکلات داد :)




  59. Pari
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یادمه یبار زنگ تفریح بود و من خییلی گرسنم بود. به شکمم وعده یه پیراشکی خوشمزه رو دادم و دویدم سمت بوفه مدرسه تا یدونه بخرم.
    بوفه مثل همیشه شلوغ بود.تو صف ایستادم تا نوبتم بشه. بعد ده دقیقه نوبتم شد. جلو رفتم و یه پیراشکی که بنظرم از بقیه بزرگتر بود و روش کاکائو بیشتری داشت رو نشون دادم و گفتم اینو میخوام.
    به زحمت از صف بوفه خودمو جدا کردم و با خوشحالی شروع به خوردن پیراشکیم کردم. یه گاز که زدم رسیدم وسط حیاط مدرسه که یه دفه یه توپ بسکتبال محکم خورد به دستم و پیراشکی بیچارم افتاد رو زمین…
    من موندم و یه شکم گرسنه و یه پیراشکی رو زمین افتاده!
    دختری که توپش به دستم خورده بود معذرت خواهی کرد. اما چه فایده :(
    زنگ خورد. منم درحالی که با تاسف به پیراشکی افتاده روی زمین نگاه میکردم. از پله ها بالا رفتم تا با شکم گرسنه زنگ بعدی رو هم بگذرونم :(
    اون روز خیلی افسوس خوردم. ولی الان هر وقت میخوام پیراشکی بخورم به یاد اون زوز یه لبخند شیرین میزنم :)
    یادش بخیر…




  60. غلامرضا جاویدی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    پدرم خیاطِ واقعن ماهری هستند و سابقه‌اشان در این فن، به اندازه تمام عمرشان است. همواره احساس خوشحالی و خوشبختی می‌کنم از داشتن چنین پدرِ هنرمندی.
    از ابتدای عمرم تا حالا، بیشتر لباسهای تنم توسط ایشان دوخته شده و حالا که بزرگتر شدم؛ کلن اون حالی که با هنرِ دست ایشان می‌کنم با لباس آماده بیرون نمی‌کنم.
    در کل به جرات می‌تونم بگم که در زمینه دوخت هر نوع لباسی تخصص دارند. این روزها که ایام روز دانش‌آموز است، یاد خاطره‌ای افتادم که هرازگاهی اون را برای خودم مرور می‌کنم.
    اصلا یادم نمیره زمانی که قرار بود؛ کلاس چهارم ابتدایی برم. پدرم با مقداری چرم برایم یک کیف مدرسه درست کرد…
    از صبح تا شب که کیف در حال تکمیل شدن بود؛نشسته بودم در اتاق کارش….
    وقتی کیف درست شد، خیلی حال کردم. رفتم زودی کل دفترام را داخل کیفم گذاشتم…
    یادم میاد تا صبح خوابم نرفت.
    اینکه کلاس چهارم را با کیف نو می‌روم مدرسه.
    چقدر دلم میخاد برگردم به اون روزا.
    البته به سادگی اون روزها، روزایی که دلخوشی‌های زیادی برامون وجود داشت و با ساده‌ترین چیزها به اندازه‌ای خوشحال می‌شدیم که سر از پا نمی‌شناختیم.
    هر چند آنزمانها خیلی بدتر از این زمانها بدلیل جنگ، بی‌پولی و فقر گریبانگیر بیشتر مردم بود؛ ولی هر چه بود، شادی و خوشحالی بیشتر بود.




  61. بنفشه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    ما کلاس خیلی شیطونی بودیم و کلاس سوم ریاضی معروف بود مدیر و ناظم تا مستخدم مدرسه از دست ما عاصی بودن .همین که زنگ تفریح میخورد معلم پاشو از در بیرون نگذاشته یکی از بچه ها روی میز ضرب میگرفت و یکی پشت در نگهبانی میداد یکی هم در نقش رقص نور پرده های کرکره ای رو باز و بسته میکرد:)
    بقیه هم که معلومه چیکار میکردن???
    کلاسای قبل از عید دیگه تق و لق میشد و همه دنبال تعطیلی بودن یه روز با بچه ها به قول معلم جغرافیمون تبانی کردیم کلاسو بپیچونیم و رفتیم پشت سالن ورزش مدرسه قایم شدیم ، زنگ کلاس خورده بود و ما هم پشت درختا کمین کرده بودبم ببینیم کسی میاد یا نه! تا این که صدای ناظممونو شنیدیم ناظممون خیلی چاق بود و یه سوت زرد داشت که مث سوت قطار از ده کیلومتری خبر میداد ما ام هول برمون داشت و مث بید میلرزیدیم که یکی از بچه ها گفت بیاین از طرف مخالف دور بزنیم چون سالن ورزش طوری بود که وسط بود ما هم همه با هم دوییدیم ناظم مون مارو دید و چون چاق بود نمیتونست بدوه و پشت سر هم سوت میزد و میگفت جرم خودتونو ستگین تر نکنین :) مث مجرمای تحت تعقیب شده بودیم! ! ما هم پرچم سفیدو بالا بردیم و خودمونو تسلیم قانون کردیم! :) چسمتون روز بد نبینه حسابی توبیخ شدیم و توی دفتر به جای اینکه احساس پشیمونی کنیم جلوی خودمونو به زور گرفته بودیم که نزنیم زیر خنده! خلاصه اون روز با وساطت معلما قصر در رفتیم :/ حالا اون روز خاطره ای شده که هر وقت با بچه ها دور هم جمع میشیم صدای خندمونو به هوا میبره 😀




  62. بهار
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    دوم راهنمایی بودم حدود۲۰ سال پیش . یکی از دوستامو دیدم که زنگ تفریح داره سیب زمینی میخوره با پوست. خیلی تعجب کردم و همش این موضوع تو ذهنم بود و باخودم میگفتم که چرا داره سیب زمینی میخوره بعدها فهمیدم که کیوی بوده ولی هنوز تو خونه ما نیومده بود و من ندیده بودم.دهه شصتی هستیم دیگه…..




  63. الهه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    خاطره روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

    امروز اتفاق جالبی افتاد حالا میگم صبر کنید معمولا من صبحها زودتر به مدرسه میرسم و تقریبا کسی جز ۲ یا ۳ نفر تو مدرسه نیستن اما از شانس بد بنده یه سرویس بچه ها با من رسیدن و ما با هم رفتیم بالا البته جای تعجب بود چون معمولا نمیذاشتن بریم تو کلاس بله همینطور که بالای کلمون علامت تعجب گنده ه ای می چرخید رفتیم تو کلاسمون بازم طبق همون بدشانسیه همیشگی دختر معاون مدرسمونم باهام بود خلاصه بعد از مدتی زنگ صف به صدا دراومد و همه برای صف رفتن نز من اخه من امروز دو تا امتحان داشتم و به زبان نرسیدم و کلی هم کار داشتیم باید میموندم تو کلاس تا انجامشون میدادم پیش خودم گفتم اگه هم بیان بگردن که کسی تو کلاس نباشه عمرا تمام طبقاتو بگردن اخه کلاسمون اخرین کلاسه راهرو طبقه سوم بود! تازه اگه هم بگردن عمرا تویه همه کمدا رو که نمیگردن بله به همین خیال بودم که ناگهان صدای تق تق کفش پاشنه بلند ۱۰ ساتی رو شنیدم من که از ترس تا مرض سکته پیش رفته بودم تصمیم گرفتم اروم برق رو خاموش کنم برم تو کمد، وسایلمو ورداستمو رفتم قایم شدم اصلا به ذهنم خطور هم نمیکرد که در کمد رو یکی وا کنه ای خداااااا از بین روشنایی که کم کم داشت از لای در کمد به داخل نفوذ میکرد میش چهره معاون عصبانی از قایم شدن یه دانش آموز توی کمد پیش ریاضی رو دید من که چشمام تا نزدیکی نوک دماغم بیرون زده بود با خجالت و ترس گفتم سلام توروخدا به خدا میخواستم فقط درسامو بخونم تو رو خدا به خدا…..برو پاییین از اولا انتظار داشتم ولی تو دیگه چرا!خلاصه بعد از کلی سکته و اظطراب و ضایع شدن راهی پایین شدم و اصلا نفهمیدم چی شد یه هو خودم رو بین بچه ها تو صف با یه کوله پشتی و چادر و کتاب زبان و یه دفترچه و یه مداد تو دستم، دیدم بعدم برا بچه ها تعریف کردم چیشد و کلی خندیدیم در همین حین یه هو نگام افتاد به دختر معاون که تو کلاسمونه و تازه فهمیدم که چی شددددد گرفتیم دعوا :)))))

    منبع : دفتر خاطراتم
    من الان دارم ارشد کامپیوتر میخونم خیلی خوشحال شدم از طرح جالبتون باعث شد یه سری به دفترم بزنم و خاطراتم و مرور کنم واقعا دوران مدرسه از شیرینترین دورانه زندگی محسوب میشه قدرشو بدونید دوستان




  64. شیدا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    اول بگم که من و خواهرم دوقلوییم…خاطره م برمیگرده به اول راهنمایی که یه درس داشتیم به اسم هنر که خط نستعلیق و نقاشیو این چیزا یاد میدادن..خط من بهتر از شیوا بود و نقاشی شیوا بهتر از من…امتحانات ثلث سوم شد,ما هم طی صحبت هایی که کردیم تصمیم گرفتیم اولین تقلب عمرمون رو انجام بدیم…اینجوری که واسه امتحان شیوا دوتا نقاشیارو بکشه,منم هر دوتا خط ها رو بنویسم…عملیات با موفقیت انجام شد و ما هم بسیار خوشحال بودیم از نتیجه ی کار…اما وقتی نمره هارو دیدیم..نقاشی ها هردو بیست …خط من بیست..خط شیوا نوزده!!!
    دیگه کی حالا حاضر میشد بگه که این خط ها یکی بودن و یه نفر نوشته :)))




  65. پروانه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    روز اول راهنمایی با دوستم سرمون رو انداختیم پایین آمدیم بیرون که فرداش ناظم بابامون رو خواست

    روز اول دبیرستانم تو کلاس شلوغ کردم بازم خواستنم دفتر و ازم تعهد نامه گرفتن

    تا…..

    سال سوم دبیرستان که ناظم جدید تا آمد سر صف گفت پروانه …… کیه ؟
    من گفتم ما خانوم گفت بیا بشو انتظامات بلکم آروم شی کسی که حریف تو نیست

    ولی خدایی بعدش یکم آرومتر شدم




  66. هدی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    اینم دومین خاطرم: کلا منو دوستام با معلما مشکل داشتیم البته هیچکی از ظاهر حرف زدنامون با معلما نمیتونس متوجه شه ی معلم ریاضی داشتیم ت دوره ی سوم راهنمایی ک هیچی از درسش منو دوستم متوجه نمیشیدیم اصن وختی حرف میزد هنگ میکردیم انگاری داشت مثن ب زبون ژاپنی حرف میزد در این حد نمیفهمیدیم بعد عادت داش ک هر جلسه منو دوستمو ببیره پایه تخته منم ک درسو اون جلسه رو طبق معمول بلد نبودم و میدونستم اینبارم میرم پا تخته و خیط میشم ب همه ی بچ های کلاس گفتم : بچ ها پاشید رو تخته هررررر چی بلدید بنویسید گفتم بشون تمومه تخته رو با تمومه رنگایه گچ پر کنید بچ ها هم هر چی بلد بودن نوشتن وختی معلم اومد یکم بمون نگا کرد با حالت جدی گف کاره کی بوده؟ دمه بچها گرم هیشکی هیچی نگف دوباره پرسید ببعد گف من دیگ تا اخر سال درس نمیدم گف خودتون میرید درس میخونین اونروز تا اخر زنگ معلم هیچ درسی نداد فقط نشسته بود حدود یک ساعتو ربع با عصابنیت بهمون نگا میکرد ازمون هم نمره کم کرد و تخته همونطور موند تا زنگ تفریحه بعد الان این خاطره خنده دار اما خدا شاهده اونروز از ترس داشتم عرق سرد میریختم اونروز ثانیه هاهم نمیگذش و ب معنای وافعی یبار مردمو زنده شدم ولی از ی بابت خوشحال بودم ک با ی نقشه ب هدفم رسیدم حداقلش این بود ک اونروز نرفتم پا تخته ب لطف خودم :)))




  67. فاطما :)
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    دبیرجان آقای ح جیمی ح که حسابی از گیج بودنهای بچه ها کلاس کلافه شده بود دستشو به صورتش کشید و با یه حالت جدی روبه بچه ها گفت : چند نفر توو این کلاسین . چند ثانیم از پرسیدن سوالش نگذشته بود که سریع رو به بچه ها گفت : خدا همتونو شفا بده . یکی از بچه ها که در حال دودوتا چاهار تا حساب بچه های حاضر و غایب بودواصلا حواسش به حرف دبیرجان نبود ، داد زد و با یه حالت افتخاز آمیز گفت :آقا بیستو هشت نفر با شمام میشیم بیست و نه نفر …

    در پایان تمام بیستو هشت نفرمان منهای آقا بودیم ک رهسپار افق شدیم :) :)




  68. افسونا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    ۱- دوم دبیرستان سر کلاس زبان فارسی خانم “پ” در حالاملا گفتن به ما سی نفر دانش آموز بود:
    – تعابیر و اصطلاحات؛ جزئیات طرح؛ ترجیح و برتری…
    مهلا: وای خانم چقدر تند میگین!
    – ترجیح و برتری… خاستگاه اجتماعی… اعتلا و ارتقا…
    ۳۰ نفر باهم: چـــــــــــــی؟
    -اعتلا و ارتقا…
    پردیس: یه بار دیگه بگین.
    _ اعتلا و ارتقا…
    آمنه: دقیقا چی شد؟
    -اعتلا… و ارتقا…
    زهرا: من که نمیفهمم خانم چی میگه!
    _ بابا، اعتلا! یعنی بالا رفتن! میخواین بنویسم براتون!
    [خنده دانش آموزان]
    _بنویسید؛مرهم دل مجروح… قصر امل…
    ۳۰ نفر باهم: چــــــــــــی؟
    _ بابا قصر، کاخ،چه تونه شماها؟
    … و این گونه دبیران را سر کار میگذاشتیم D:




  69. مینو
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    اقا ما یه استاد شیمی داشتیم که بچه ها خیلی دوسش داشتن..یه روز یکی از بچه ها تولدش بود برداشت یه تیکه کیک اورد سر کلاس داد به ایتاد جلو چشم مثلا ۵۰ ۶۰ نفر ..همه عین این ندید بدیدای کیک ندیده زوم بودیم رو کیکه لامصب کیکشم شکلاتــــی..هیچی دیگه استاد گفت مرسی واینایه تیکه کوچیک خوردوگذاشتش رو میز و رفت سراغ درس.. زنگ تفریح بین کلاس یادش رفت کیکه رو ببره ماهم همه عین قوم عجوج مجوج ریختیم سر کیکه دخلشو اوردیم ..جالبیش این بود که یه کف دست کیک بین۲۰/۱۵نفر تقسیم شد تازه یه نصفه لیوان چایی استادم مونده بود دهنی و سرد به اونم رحم نکرردن…مدیونید اگه فکر کنیدباگشنگان سومالی نسبتی داشتیم…




  70. نغمه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    من از پنجم کلاس زبان میرفتم واسه همین توی مدرسه زبانم خوب بود .سال اول دبیرستان که رسیدم اکثر بچه ها زبانشون خوب نبود و معلم زبانمون هم هر جلسه کوئیز میگرفت من به بغل دستیم تقلب می رسوندم و هر دوتامون نمرهای بالا میگرفتیم تا اینکه وسط های سال معلممون کلاس رو گروه بندی کردوما هر کدوم سرگروه شدیم . من این سر کلاس بودم دوستم اون سر کلاس .بعد چند هفته معلممون از افت درسی دوستم چارشاخ گاردان شده بود مامانشو خواست و بش گفته بود توی خانوادتون مشکلی پیش اومده این بچه تا چند وقت پیش درسش خیلی خوب بود اما الان همش داره تک میگیره.آی جفتمون خندیدیم .




  71. ارغوان…
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یه روز تعطیل،از اونایی که باید تا وقتی خورشید تا وسط آسمون میاد،فقط و فقط بخوابی و لذت ببری،
    مثل تمام روز های تعطیل دیگه،قرار بود بریم مدرسه،به صرف کلاس فوق العاده!
    صرفا و حتما جهت قبولی در مدارس تیزهوشان.
    صبح زود،بیرون از خونه منتظر سرویس مدرسه بودم.
    تو افکارم غرق بودم و زیر لب آهنگ آرومی زمزمه میکردم.
    چشمامو بسته بودم وو با پام ضرب آرومی گفته بودم.
    یهویی چشمامو باز کردم و یه سگ ِماده(!)
    رو دیدم که خیلی بیشتر از من تو فکره،
    با تمام وجود،جیغ کشیدم:پیشششششته!
    سگه یهو به خودش اومد،
    یه نگاه بهم انداخت و من یه نگاه بهش کردم.
    بعد با تمام سرعتی که داشت،فرار کرد.
    ۲دقیقه بعد،راننده سرویس اومد دنبالم و با هم رفتیم مدرسه.
    معلم عربی،یک آقای بلند قد بود که خیلی سریع درس میداد.
    اون روز بهمون اطلاع داد که یه نفرو نشون میکنه،و هر وقت حس کرد اون شخص متوجه نشده،دوباره توضیح میده.و
    اواسط درس بود و واقعا هیچی نفهمیده بودیم.
    تو دلم خداخدا میکرم اون آدم من باشم،
    یهو سرمو چرخوندم و دوستمو دیدم،چشماش تا حد زیادی بازز شده بود و ابروهاش درست شبیه به یه هشت توی هم رفته بود.
    درست شبیه یه گربه که از خواب بیدار شده باشه(!)
    یه نگاه به استاد کردم و دیم با لبخند نشونش میده!
    تازه فهکمیدم منظورش از یه آدم کی بوده!
    دوستم هنوز هم موقع گیج شدن چشماشو تا حد زیادی باز میکنه
    و هنوزم عربیش ضعیفه!
    اما من دوسش دارم:)




  72. علی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام
    سال ۹۲ بود من سوم دبیرستان بودم..معلم زبان ما نیومده بود و چون کلاس آخر بود دیگه تعطیل شدیم..وقتی تعطیل شدیم من که عاشق والیبال بودم به چند نفر از دوستام پیشنهاد دادم که توی حیاط دبیرستان والیبال بازی کنیم..من و سه تا از دوستام داشتیم والیبال بازی میکردیم که دبیر زیستمون از مدرسه اومد بیرون..رفتیم سمتش و خواهش کردیم که باهامون والیبال بازی کنه..معلممون قبول کرد به شرط اینکه ما یک سمت و اون هم تنها در سمت دیگه باشه و هر کسی که باخت باید واسه کل کلاس پرتقال بخره..وای که چقدر خندیدیم..معلم زیستمون تنهایی از ما برد!!..فردای اون روز که کلاس زیست داشتیم با یک کیسه پر از پرتقال رفتیم کلاس..یکی از خاطراتی بود که هنوزم که هنوزه من و دوستام وقتی یادمون میاد میزنیم زیر خنده..معلم های ما بهترین معلم ها بودن چون همیشه باهاشون حس دوستی داشتیم و مثل یک دوست رفتار میکردیم.




  73. علیرضاراد
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    به نام اوک هرچه داریم ازاوست:)
    این خاطره ای ک میخوام بتون بگم مربوط ب سالیه ک سوم ابتدایی ی معلم خانم داشتیم من خیلی ازش میترسیدم چون خیلی بداخلاق بود شایع شده بود ک پسرش تو دوران جوونی مرده منم برا اینکه بچه ها بیشترازم حساب ببرن ی روز گفتم معلممون خالمه حال شاید فکرکنید با چ جراتی اینکارو کردم داستان داره برادر معلممون با بابام دوست بود گفتم ک اگه گفتم خالمه و فهمید بخاطر اینکه برادرش دوسته بابامه کاری نداره تا ی رورزبچه ها بهش گفتم ک خانم علیرضا میگه شماخالشین خانم معلمم و برا ی اولین بار خانم اخمو ما خندید و من نگران ک گندزدم درعین ناباوری گفت آره خالشم اما بماند پیش خودمون اینقد بچه هارو اذیت میکردم بهشون میگفتم با اونایی ک لج میشدم میگفتم خالم بهش میگم بندازت اگه فلان کار نشه:) الان بیست و پنج سالمه و دررشته مهندسی پزشکی دکترای تخصصی ادامه تحصیل میدم ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان روجهشی خوندنم خیلی وضع مالی خانوادمونم مرفه نبود ک کلاس خارج ازبرنامه برم ی معلم خصوصی پدرو مادرمم تا پنج ابتدایی خوندن ازهمه معلمای سرزمینم ک بخاطر ما خاک تخت سیاه کلاس مارو میخورن و باعشق خودشونووقف بچه ها میکنن سپاسگزارم و آرزوی تنی سالم براشون دارم چراگفتم تخته سیاه چون زمان ما تخت سیاه بود الان تخته ها دیجیتالی شده یادش بخیر
    اینجا جا داره ازخانم نگاریعقوبی مدیر رنگی رنگی بابت سایت خوبشون و مطالب ک درسایت قرارمیده تشکرکنن
    باتشکر
    علیرضاراد
    {مشخصات تماس حذف شدند ازاین کامنت}




  74. هدی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سال اول راهنمایی تازه زبان انگلیسی می خوندیم داشتم سر کلاس مکالمه را حفظ می کردم دو تا مکالمه بود یکی در مورد معرفی خودمان و دیگری در مورد دوچرخه من هم در حین جواب دادن به دوستم در مورد what’s your name? جواب دادم i’m bicycle




  75. نفیس71
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    خاطره ی من:
    سال دوم راهنمایی بودم وامتحان عربی داشتیم معلم سوال داده بود عربی “دروغ” چی میشه؟
    منم بلدنبودم ویادم رفته بودکه عربی “دروغ”چی میشه وباخودم فکرکردم که چون تمام کلمات عربی اولشون”ال”داره حتمااینم “ال”داره…به این خاطرنوشتم”الدروغ”ومعلم هنگام تصحیح ورقه صدام کردوگفت که چرااینطورنوشتی دلیل اینکه چرااینطورنوشتی روبگو؟ومنم گفتم که به این دلیل که بیشترشون “ال” داره ومنم فکرکردم که اینم حتما”ال”داره…
    بانگاهی ارام وملیح گفت:افرین خوب فکرکردی!!!!!!!!!اگه بازم مشابه ازاین فکرابکنی به احتمال قوی جایزه ی نوبل ومال خودت کردی!




  76. Fargol sepehri
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    پنجم دبستان بودم و سریال بررهِ مهران مدیری پخش می شد و همه عادت کرده بودیم برره ای حرف زدن ، من که زبان روزمره شده بود برام ?، یه روز معلممون بهم گفت اگه یه بار دیگه برره ای حرف بزنی از کلاس بیرون ! منم خیلی مظلوم گفتم خانوم من چیکاره بیدم ؟؟؟!!!!! دیگه معلممون واقعا نمیدونست چی بگه بهم :)))))




  77. fafar
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    چ خوبن خاطره ها D:




  78. mina
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    روز اول مدرسه کلاس اول میرفتم معمولا همه گریه میکنن دیگه همه گریه میکردن منم گریم نمیگرفت هرکی گریه میکرد میرفتم بهش میگفتم چرا گریه میکنی؟؟؟؟کسیت مرده؟؟؟فقط نمیدونم چرا میخواستن منو بزنن؟؟هههه




  79. نگار
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    پارت ۱: تو زنگ ورزش یکی از توپای والیبال رو یه نفر شوت کرد و اون توپ به بالاترین نقطه یکی از درختای حیاط صعود کرد. خودش و دوستاش هر کاری کردن نتونستن توپ رو بیارن پایین و انگار نه انگار که چیزی دیده بودن همشون متفرق شدن!

    پارت ۲: چند دقیقه بعد معلممون فهمید و گفت که همه دنبال توپه بگردن و خیلی زود بچه ها پیداش کردن! حالا مشکل این بود که کی بره بیارتش!

    پارت۳: یکی از بچه ها که خیلی شیطون و پر جنب و جوش بود گفت من میرم میارمش. معلممون هر کاری کرد نتونس جلوشو بگیره و اون هم از نرده ها بالا رفت و مثل میمون ها تنه درختی که هیچ جای پایی نداشت رو گرفت و همینطور خودش رو کشید بالا!!!
    دیالوگ های بچه ها:
    ۱- بابا دست شامپانزه ها رو از پشت بستی!
    ۲- خانم یه عکس ازش بگیرین بزاریم تو اینترنت واسه تبلیغ مدرسه بگیم درخت نوردی هم داریم!

    پارت۴: هر طور که شده بود توپ رو اورد پایین و بچه ها هم خیلی ازش استقبال کردن!
    بعد همون جا نشست رو زمین یه نگاهی به شلوارش کرد و گفت: آخی ی ی ی گوشه شلوارم پاره شده:(
    یکی از بچه ها هم دراومد بهش گفت: این که چیزی نیست ما توقع داشتیم خودت پاره شی!!!!!!!!!!!!!!!




    • صفورا ^_^
      ۱۳ آبان ۱۳۹۴

      واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بترکیییییییییییییی پاچیدممممممممممممممممممممممممممممممممممم




  80. fafar
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام.
    یه بار ازمایشگاه داشتیم.بعد معلم ازمایشگاه پودرایی ک میخواست بهمون بده تاازمایش کنیم و با خوده جعبش بهمون میداد.
    ماهم پودرا رو برمیداشتیم میبردیم میریختیم تو حوض حیاط
    یبار میدیدی حوض حیاط آبیه.یبار قرمزهD:
    بعدش دیگه فهمیدن فقط اندازه ی خود ازمایش بهمون پودر دادن D:




  81. fafar
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    یه بار امتحان ریاضی داشتیم.خیلی سخت بود.سراسری بود امتحانمون.
    خلاصه یکی یکی دخترا شروع کردن ب گریه کردن D:
    بعد مراقبه دلش سوخت واسمون گفت چادرمو میگیرم دم در زود بنویسید از رو هم
    خیلی خوب بود D:
    گریه ی خانوما چه معجزه ها که نمیکنه D:




  82. sanaz
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    اینم خاطره من :دی
    سال سوم دبیرستان بودم … آخرای زمستون بود و کلاس ها تق و لق … حدودا ۲۰ نفری مدرسه بودیم، مدیر هم تاکید داشت که باید بمونیم منم که از صبح به خودم غر میزدم اگه به حرف سعیده گوش نمیکردی و نمیومدی مدرسه الان تو خواب داشتی هفت که هیچی هفتاد تا پادشاه را خواب می دیدی!!! … اتفاقا سعیده دوستم عضو بسیج فعال بود و کلید اتاق بسیج رو داشت و خوشبختانه زنگ مدرسه یکیش تو اتاق بود … منم یواشکی کلید و از جیب دوستم برداشتم ، رفتم تو اتاق و زنگ و زدم … بچه ها هم که فکر کردن ازاد شدن بدو بدو کبف ها رو برداشتن و از مدرسه زدن بیرون … منم اومدم برم بیرون که دیدم تاظم عزیزمون گوش سعیده رو پیچونده و بیرون اتاق منتظر منه … چشمتون روز بد نبینه بردنمون پیش مدیر، خیلی ریلکس ما رو نشوند کنارش ، یک نگاه به من کرد یک نگاه به سعیده و گفت : خوب خوب پس برخلاف نظر من شما دوتا عجله داشتین برین خونه دیگه ، حالا که میبینم اینقدر مدرسه رو دوست دارین و اتفاقا بابای مدرسه هم دست تنهاست امروز جفتتون میمونین و تو تمیز کردن بهش کمک می کنین … هیچی دیگه ما هم تا ساعتهای ۴ موندیم و زیرنظر بابای مدرسه بسیاااااار مهربونمون کل مدرسه رو تمیز کردیم … بیچاره سعیده الکی الکی به خاطر من تنبیه شد :))))




  83. sara
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    حرف از مدرسه و خاطراتش که میشود، خاطرات زیادی در ذهن همه ما نقش می بندد.
    خاطراتی که چه تلخ و چه شیرین، لبخندی به لبمان می آورند…
    چقدر هم زیادند این خاطره ها!
    خاطره ی بگو بخند ها ، اردو رفتن ها ، درس خواندن و مشق شب نوشتن ها ، قهر و آشتی ها ، دعوا ها و دوستی ها…
    دعوا ها و دوستی ها…!
    یادم می آید که همین گونه با پریا دوست شدم! دعوا سر عینکش!
    زنگ آخر ، اوایل مهر ماه کلاس چهارم ابتدایی…
    به او گفتم عینکی! گریه کرد… ناراحت شد…
    معلم آمد و پرسید : ” چرا گریه میکنی؟ ”
    و پریسا هم گفت: ” سارا بهم میگه عینکی…” و گریه کرد دوباره…
    معلم هم نیشخندی زد و گفت : ” بخاطر یه عینک؟! بخاطر یه عینکی گفتن؟! بیخیال باش دختر. ”
    اما چه کسی می دانست به قول خانم اشرف زاده همین یک “عینکی گفتن” من ، دوستی و پیوندی ناگسستنی را بین من و پریا ایجاد خواهد کرد که تا ابد مهر این دوستی در دل هر دویمان باقیست؟!
    آن هم چه پیوندی! آن هم چه دوستی!
    دوستی که حتی نگذارم کسی به پریا نازک تر از گل بگوید و مقابل هر کس که اذیتش کند بایستم!
    حتی مقابل کسانی که سَرِ سُر خوردن پریا در زمستان روی یخ به او خندیده بودند!
    حتی باز هم سر همین قضیه معلم آمد و باز هم پا در میانی کرد و گفت : “سَرِ خندیدن بخاطر سُر خوردن پریا بقیه رو دعوا میکنی؟ بیخیال باش.”
    یادت هست پریا؟ این بود ماجرای دوستی من و تو! یک دعوای ساده!
    یادت هست در تمام خوشی ها و نا خوشی ها ، خنده ها و گریه ها ، شادی ها و غم ها کنار هم بودیم؟
    حالا پریا من دیپلم گرفته ام و حتی دانشگاه سراسری تبریز هم قبول شده ام اما ترا در این شادی ام کم دارم پریا جان…
    ولی امسال می شود شش ساااااااااااال که در هیچ شادی و غمی کنارم نیستی…
    این قبولی که جای خود دارد پریا…
    حالا شش سال است که من و تو از هم دور افتاده ایم! دلیلش را هم هر دویمان خوب می دانیم!
    نه! تو آنقدری بی وفا نبودی که مرا ول کنی بروی! یا من!
    پریا جان دلیلش ناگفتنیست که فقط من و تو می دانیم!
    نمی دانم کجایی و چه می کنی… شاید تو هم دیپلم گرفته ای و مثل من سر از دانشگاه درآورده ای یا شاید هم کنکور قبول نشدی…
    یا شاید اصلا هنوز پیش دانشگاهی می روی…
    نمی دانم پریا! هیچ کدام از این ها را نفهمیدم…
    اما یک چیز را در دو سال دوستیمان خوب فهمیدم! اینکه آن چنان بی وفا نیستی که مرا ترک کنی و بروی!
    و من در تمام این سال ها به دوستیمان پابند بودم…
    آخر پریسا جنس دوستی تو با همه فرق می کرد… جنس دوستی تو چینی نبود که بیفتد و زود بشکند…
    جنس دوستی تو جنسش آلمانی بود که هر چقدرم که می افتاد نمی کشست…
    یا شاید فرانسوی که هر چقدر می افتاد ، حتی یک خراش کوچک هم برنمی داشت…

    پریا جان!
    حرف از مدرسه که می شود ، اولین و بهترین خاطره ای که به ذهنم می رسد ، خاطره ی آغاز دوستیمان است…
    دوستت دارم…

    و اما معلمِ عزیزِ کلاسِ چهارمِ دبستانم!
    با تمامی احترامی که برای شما و حرف هاتان قائلم ، باید بگویم :
    ” شرمنده ام خانم اشرف زاده. من هز چیزی را می توانم بیخیال شوم اما…
    اما نمی توانم بیخیال پریا باشم…
    اما نمی توانم بیخیال دوستی پریا باشم…
    با احترام ، شرمنده ام…

    و حالا رنگی جان!
    از ما خواسته بودید خاطره بنویسم ولی…
    آری شاید اسم این نوشته خاطره نبود ولی ماجرا دوستی من و بهترین دوستم ، پریا بود…
    دوستی که ماندگار شد در دلم و تا ابد مهرش باقیست…
    معذرت می خواهم بابت نوشته ای که خاطره نشد…




    • صفورا ^_^
      ۱۴ آبان ۱۳۹۴

      اشکممممم درومد بابا چ با سوز گفتی :(




  84. dokhtar shad
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    ما یه کلاس داشتیم خیلی داغون بود درشم همینطور یعنی دستگیرش هی در میومد ما خودمون دوباره میذاشتیم سرجاش. یه بار زنگ تفریح در رو بستیم در دیگه باز نشد زنگ خورده بود نصف بچه ها تو بودن نصف بچه ها و معلمم بیرون .درم باز نمیشد معلمم فکر میکرد ماها که تو هستیم در رو گرفتیم. خلاصه از ما اصرار و از درم انکار(:انقدر هر دو دو طرف فشارش دادیم در کامل از لولا دراومد افتاد پایین
    تا آخر سال کلاسمون در نداشت اصن یه وضعی بودا
    کلاسمون عین کلاسای منطقه ی محروم بود (:
    پست الکترونیک قبلیو اشتباه وارد کرده بودم




  85. مریمی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    … کلاس دوم دبیرستان بودم و اون موقع اولین و تنها سالی بود که به مدرسه غیراتفاعی رفتم . یک خونه رو تبدیل به مدرسه کرده بودن و در مجموع ۳۰ تا شاگرد داشت این مدرسه . ۱۶ نفر کلاس اولی و ۱۴ نفر کلاس دومی .
    یک روز واقعا خسته شده بودیم و حوصله مون سر رفته بود ، پس یه فکر خوب ( از نظر خودم ) به فکرم رسید . مدیر و ناظم رو دوستان مشغول کردن و من به دفتر مدرسه رفتم و ساعت رو تغییر دادم ! ۱۱ بود که تبدیلش کردم به ۱۲ و بعد همراه تمامی اون ۲۹ نفر ساعت هامون رو تغییر دادیم و ساعت ۱۲:۱۵ رفتیم اعتراض کردیم که پس چرا زنگ رو نمی زنین ؟ دو تا دبیر بودن و یک دونه ناظم و یک عدد مدیر سخت گیر !
    در اون فاصله من به بیرون مدرسه رفتم و با چسب قطره ای توی سوراخ سوییچ ماشین مدیر رو پر از چسب کردم که نتونه در رو باز کنه !
    مدیر خانم وقتی دیدن که سی نفر دارن اصرار می کنن که ساعت دفتر اشتباه هستش ، تصمیم گرفتن زنگ رو بزنن .
    و اتفاقی که افتاد این بود : تا یک ساعت بعد تمام ما سی نفر زیر بارون شدید منتظر سرویس مدرسه ایستاده بودیم و می لرزیدیم ! خانم معاون کلید مدرسه رو با خودش برده بود و نمی تونستیم بریم تو مدرسه ! و خانم مدیر هم داشتن تلاش می کردن در ماشینشونو باز کنن !
    بعد از اون دختر خوبی شدم !!! و تا الان که حدود ۲۰ سال از اون روزها می گذره ، هنوز به خودم می گم این چه کاری بود دختر ؟ بگذریم که دو روز بعد رو تعطیل اعلام کرد خانم مدیر و همه مون از زور سرماخوردگی و زکام نای حرف زدن نداشتیم …




  86. الناز
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    والا خاطره که زیاد دارم مخصوصا خاطره خنده دار ولی چنتاشون که یادمه رو خلاصه میگم:
    یه روز زمستونی بود هوا هم خیلی وحشتناک سرد با دوستم از مدرسه داشتیم میرفتیم خونمون خونه ی من با دوستم فاطمه خیلی فاصله داشت بهش گفتم فاطمه تو بیا خونه ما یکم گرم بیوفت بعد راه بیوفت برو خونه وگرنه قندیل میبندی.هیچی دیگه اومد خونه ما ولی بعد پا شد رفت دست به آب یکی دو دقیقه بعد دیدم داره میکوبه به در نگو این وقتی میره علاوه بر در اول اون در وسطو هم میبنده که گیرش شل میشه درم قفل میشه.من اول فکر کردم شوخی میکنه ولی بعد دیدم نه راست میگه آخه همینجوری داشت میخندید از شانس بدش پدر و مادرمم بیرون بودن هیچی دیگه رفتم خونه یکی دیگه دوستم که خونشون نزدیک خونه ما بود اومدن درو وا کردن.در کل شاید اتفاق بدی بوده باشه ولی وقتی اومد بیرون حسابی خندید.هردومون هر وقت یادش میوفتیم خندمون میگیره?

    ما یکی دو روز قبل بیستو دو بهمن مراسم داشتیم تا مسجد محل راهپیمایی کردیم وقتی دوباره برگشتیم مدرسه دیدیم وسایل یه سری بچها دزدیده شده یکی از دوستام فاطمه (یه فاطمه دیگه)گفت دفتر انشای منو با کتاب فارسیمو دزدیدن بعدشم میگفت کتاب به درک انشاهامو جلو جلو نوشته بودم همه به باد رفت. اون زنگ زنگ آخر بود ما هم ورزش داشتیم اول تو کتابخونه بودیم بعد کارامون تموم شد اومدیم تو حیاط.مدرسه ما دوشیفته بود ما هم صبحی یه قسمت حیاط پسرا جمع بودن منتظر بودن تااا زنگ بخوره تو حیاط حرف میزدیم یهو یکی از دوستام گفت اع فاطمه اون دفتر تو نیست بعد فاطمه گفت ها بعد اون دوستم زهرا برگشت گفت اناهاش اون دفتر تو نیست دست آرین؟همه زل زدیم سمتی که اشاره کرد دیدیم وای دفتر دستشه داره با یه پسره دیگه حرف میزنه یهو فاطمه گفت واااای یادگاری شماها نوشته بودین اون توئه یه سری گفتن واای منو یه سری دیگه هم گفتیم خداروشکر ما ننوشتیم یهو دیدیم پسره داره میاد سمت ما یکی گفت فاطمه آرین اومد اینوری ماهام که مرده بودیم از خنده رفتیم عقبتر یوقت مدیر نیاد ماهارو هم خفت کنه این اومد جلو فاطمه با چند قدم فاصله ایستاد بعد دفترو پرت کرد بغلش گفت دفترتو کمتر خیرات کن. بعدم رفت قیافه ماها که دیدنی بود آخرم دفترو وا کرد دید پسرا داخلش چرتو پرت نوشتن

    از طرف مدرسه اردو رفتیم پارک جوارم از هشت صبح تا پنج غروب کلاس ما فقط من بودم سه تا دیگه از دوستام گوشی هم گفتن اوردنش ایراد نداره ما هم از خدا خاسته گوشی بردیم.گوشی یکی از دوستام شارژش خالی شد الاچیق ها هم برق نداشتن مجبوری رفتیم سوپر اونجا زدیم به شارژ بعدم رفتیم دنبال عکس گرفتن و مسخره بازیامون چند دقیقه بعدم برگشتیم گوشی رو گرفیم تا دوباره شارژش خالی شد دوباره زدیمش شارژ انقدر اینکارو تکرار کردیم که معلما صداشون دراومد. آخر سر رفتیم بستنی گرفیم بخوریم من یکم خسته بودم گفتم میرم تو آلاچیق استراحت کنم اون سه تا هم رفتن دور دور.زمین یکم گلی بود چون یکی دو روز قبلش بارون زده بود ولی نه در اون حد که لباسو کثیف کنه.منم بیخیال بستنی میخوردم و میرفتم اومد از زیر درخته برم یهو خودمو تو چاله گل یافتم.از دور اصلا شبیه چاله نبود ولی دیر متوجه شدم مجبور بودم از اون مسیر رد شم چون برمیگشتم بازم بیشتر گل میشد.اول انگار خیلی کوچیک بود ولی یه قدم دو قدم رفتم یا خدا گل تموم نمیشه با هر زوری بود پریدم بیرون ولی پشت مانتو تا کمر گل بود شانس اوردم اون سال چادر سر میذاشتم وگرنه چجوری میخاستم با اون مانتوی گلی برم خونه




  87. نیلوفر صادقی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سومدبیرستان که بودم خیلی شیطون و شاد بودم جوری که معاون مدرسه منو باب اسفنجی و دوستامم پاتریک ۱ و ۲ صدا میزد
    معاون ما یه خانم مسن بودند که ازدواج نکرده بودند
    سال سوم دبیرستان پایه ی مارو بردن اردو تبریز، راننده اتوبوس مام یه آقای مسن بودن که همسرشون به رحمت خدا رفته بود
    آقا ما اینو فهمیدیم یه فکر شیطانی تو سرمون جرقه زد
    هی میرفتیم پیش آقای راننده تعریف خانمی و خانه داری و… معاونمونو میکردیم :)))) راننده هم از همه جا بیخبر خوشش اومد یه بارم وسط اوتوبوس آهنگ لزگی گذاشت دید معاونمون خوشش اومده پاشد رقصید خلاصه سرتونو درد نیارم تا آخر اون سه چهار روز راننده از معاون ما خواستگاری کرد همانا، معاون فهمید آتیش از گوره ما بلند میشه همانا و ثبت نام مشروط انضباطی برای سال بعد همان
    الان من دانشجوی پزشکی هستم هر بار میرم مدرسه معاونمون میگه دکتر باب اسفنجی اومدی، تو بیمارستان هم آتیش میسوزونی یا نه؟




  88. صفورا ^_^
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلااااااااااام :)))
    عاغا من خیلـــــــــــی شیطونم 😐
    اصلا هم نمیتونم مثه بچه ادم ی جا بشینم هیچ کاری نکنم 😐
    ← کلاس هفتم (دوم راهنمایی) ورزش داشتیم …
    هوا هم ک بســــــــی سرد 😐
    معلممون گف که بریم تو نماز خونه ورزش کنیم
    ما نیز رفتیم
    و وسطاش من اجازه گرفتم برم دست ب آب :دی همون مستراح :دی یا حالا همون دَشویی 😐
    منم رفتم
    برگشتم کفشامو دروردم و یهو شیطون رف تو جلدم 😐
    گفتم بذار بند کفشای مبینا رو ببندم ب هم ( 😐 چی کار کنم خوووو؟؟؟ 😐 )
    منم بند کفشاشو بستم ب هم
    و کلی خوشحال و شاد و خندان برگشتم تو نمازخونه ….
    زنگ ک خورد همه اومدیم بیرون
    و من ی چشم ب مبینا بود ی چشم ب کفشاش 😐
    یهو دیدم ی جفت کفشو برداشت پوشید رفت 😐
    من نیز با چشمانی همچو نلبکی 😐
    یهو معلمه گف ک کی بند کفشای منو گره زده ب هم !!!!!!
    من همچنان با چشمانی همچو نلبکی 😐
    الآنم ک میبینید من زندم با کلی تلاش زنده موندم ^__^ الکی نی ک … ^__^




  89. فاطمه :)
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام رنگى رنگى جونم
    من تو دوران مدرسه تا الان خاطرات خیلی خوبی داشتم و انصافا بعضی وقتا انقدر میخندیدیم که بعدش از دل درد بخش زمین میشدیمو یکی باید جمعمون میکرد ولی یکی از خاطره هام که هر وقت یادم میاد نیم ساعت به خودمون میخندم مربوط میشه به پارسال. ( البته که شنیدن هیچ وقت مثل دیدن نیست!)هوا خیلی سرد بود .همون موقع ها بود که مدرسون ما رو برد اردو. تو یه اردوگاه یه جایی که تنها صحنه ای که میتونستی ببینی برف بود. قرار بود یه شب اونجا بخوابیم و فردا ظهرش برگردیم خونه هامون. حالا بگذریم از اتفاقایی که تو اتوبوس افتاد :) وقتی رسیدیم کلی اتفاق خوب افتاد و کلی بازی کردیم تا شام… موقع شام بعضی ها داشتن فیلم نگاه میکردنو بعضی ها هم داشتن غذاشونو می خوردن و خیلی عادی حرف میزدن ولی ما طبق معمول همه کارامون با اعمال شاقه بود و شاممون خیلی طول کشید بعد از اینکه بالاخره شام تموم شد میخواستم بریم دنبال کارمون که متوجه شدیم شستن ظرفا مال ماست! خلاصه شروع کردیم به شستن کلی ظرفی که کثیف بود وآخرشم هممون از خستگی رفتیم تو اتاقمونو بخش زمین شدیم. ولی همه ی ماجرا تازه از اینجا شروع میشه… ساعت ١١ بود که یکی از بچه ها که شخصیت خیلی جالبی داشت و دنیاى با دنیای ما خیلی فرق داشت چراغ اتاقو خاموش کردو شروع کرد به تعریف کردن یه فیلم ترسناکی که دیده بود . همه جا تاریک بود . در اتاق بسته بود و هممون دراز کشیده بودیم اون دوستمون درحالی که یه چراغ قوه تو دستش بود نشسته بودو داشت با هیجان تعریف میکرد ما هم که انگار نه انگار عین چی از این جور فیلما میترسیمو قراره تا صبح بیدار باشیم خیلی با ذوق گوش میدادیم . داشت میگفت که :” زنه یهو احساس کرد که یکی از پشت پنجره داره نگاش میکنه.” همون موقع بود که یکی از دوستام که روبه در بود با ترس و جیغ گفت اون کیهههههه بشت دررره؟؟؟ و هممون با ترس به در نگاه کردیم دیدیم که یه نفر از پشت پنجره داره نگامون میکنه و هممون جیغ زدیم. البته بعدا از خجالت اون دوستمون دراومدیم .
    اون شب یکی از بهترین شبام بود. امیدوارم بازم تکرار شه :)




  90. ژاله
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    همین امسال چند هفته پیش یکی از بچه های شر کلاسمون ، آتوسا ، دفترشو گم کرده بود، لازمه بگم که آتوسا همه ی درسای از اول تا سال چهارمشو تو اون دفتره نوشته بود، خلاصه کلی دنبال دفترش بود و از اونجا که خیلی قلدر بود کل مدرسه رو وادار کرده بود بگردن دنبال دفترش تا اونجا که هر کس ما رو تو حیاط میدید میگفت دفتر آتوسا رو ندیدین حالا جالب اینکه خیلیا که دنبال دفتر آتوسا میگشتن خود آتوسا رو نمیشناختن!
    زنگ ناهار ما داشتیم ناهار میخوردیم و آتوسا هم حرص میخورد ، یکی از بچه ها به شوخی گفت برو بگو پیج کنن ، آتوسا دوید بیرون و یه دیقه بعد دیدیم میکروفن رو یواشکی آورده تو کلاس . این دیالوگش بود
    “یه دفتر آبی گم شده بچه ها هرکی پیداش کرد بیاره ۴۰۱ تحویل بده!تکرار میکنم بیاره تحویل بده …”
    بماند که مدرسه رفته بود رو هوا و بچه هایی که پایین بودن میگفتن مدیر ناظمو دعوا میکرده که میکروفن دست کیه و از این حرفا…
    بچه های تو حیاط هم به دیالوگ آتوسا و خنده ی ما که پس زمینه بود کلی خندیده بودن …
    کنار مدرسمون هم یه مدرسه ی پسرونه هست که میگفتن مورد داشتیم اونا هم دنبال دفتر آتوسا بودن.
    .
    .
    خلاصه آخرش دفتر آتوسا پیدا شد و آتوسا هم بعنوان شیرینی رفت برا هممون تو آبدار خونه چایی ریخت آورد…




  91. صفورا ^_^
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    #خواب موندن ها و دعوا شدن توسط راننده سرویس D:
    #آواز های دست جمعی و رقصیدن های زنگ تفریح D:
    #تقلب نوشتن ها روی دست پا روپوش کفش جامدادی پاکن میز و … D:
    #صف وایسادن و خسته بودن همه …
    و مبصر ها ک مجبورمون میکردن پاهامونو جفت کنیم D:
    #دفتر ناظم ک پاتوق من بود ب شخصه D:
    #شورای مدرسه و تبلیغات الکی D:
    #بچه های لوس کلاس ک نمره ی کم میوردن گریه می کردن D:
    #پیچوندن کلاس ها D:
    #ادای معلما رو دراوردن قبل و بعد کلاساشون D:
    #صف بوفه ی مدرسه ک کلی شهید داد D:
    # زنگ ورزش و زنگ هنر D:
    # نمایش اجرا کردن ها سر صف D:
    # درس خوندن ها و شب زنده داری ها D:
    #دعا کردن ک اینکه معلممون ک فردا قراره امتحان بگیره بمیره D:
    #جایزه های مدرسه D:
    #صبا ب زور بیدار شدن و رفتن ب مدرسه D:
    #برنامه صبحگاه D:
    #و … و … D:




  92. فاطمه
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    خاطره ای که میخوام بگم مربوط به کلاس سوم دبیرستانه،نزدیکای عید نوروز بود تو اسفند ماه،با بچه ها یه خلاقیتی انجام دادیم که خودمون خیلی باهاش حال کردیم،یه روز زنگ تفریح به ذهنمون رسید به طور نامحسوس کیسه فریزری پر آب کنیم بعد ‌پنکه سقفی هم روشن کنیم بعد یهو پلاستیک پر از آبو پرت کنیم طرف پره های پنکه???…وایییییی آب میپاشید همه جای کلاس،یعنی از تخته کلاس گرفته تا میز دبیر تا میز آخر کلاس تا دیوارا تا تخته پاک کن همه خیس میشدن ،ما هم ذوق مرگ میشدیم وقتی خودمون یه کمی خیس میشدیم???? بعدشم یه بوی بدِ نَم میپیچید تو کلاس هرکسی هم یه خشک کن یا تی دستش که کلاس رو یه کمی از اون وضع اَسف بار در بیاریم یکی هم از همون اول کشیش میداد تا کسی نیاد،آب رو هدایت میکردیم گوشه کلاس ولی چون راه آب نداشت کلاس ،تیکه مقوا میذاشتیم رو آب که جذب مقوا بشه???
    قیافه دبیر 😐

    اهــــــــــــــــــواز




  93. Happy girl
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام
    سال دوم دبیرستان بودیم عجب کلاس باحالی داشتیم! کلا همه باهم رفیق بودن،خیلی شلوغ بودیم و همیشه قبل اومدن معلممون بازی میکردیم و شعر میخوندیم،یه روز که همه گرم بازی و شادی و بزن بکوب بودن یهو یکی از بچه ها از در اومد تو،داشت دست میزد و شعر میخوند (ایشون لر بودن):
    دختره دو هار میا
    دختره دو هار میا
    قره برگه واشه اوی قره برگه واشه
    و شمار برگیا ، و شمار برگیا
    خال دست و پاشه اوی خال دس وپاشه
    خخخ ترجمه:
    دختری از اون پایین میاد چندتا برگه باهاشه ، به تعداد برگه ها خال رو دست و پاشه !!
    منظورش از دختر همون دبیر زبان فارسی بود که میخواست امتحان بگیره و برگه های امتحان دستش بود…این دوستم نماینده کلاس بود ،دیده بود دبیر داره از پله ها میاد بالا ،به حالت شعر و دست زدن اینو به اطلاع مارسوند!! خخخ خیلی بچه خلاقی بود




  94. مهناز محبی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام
    سال اخری بود که نظام جهشی خوندن قرار بود برداشته بشه.
    من سال سوم ابتدایی رو جهشی خوندم و باید توی تابستون ، امتحانات ثلث اخر سوم دبستان رومیدادم که همزمان بود با امتحانات بچه های تجدیدی سال سوم.
    دوستام که من رو بین بچه های تجدیدی دیده بودن میگفتن تو که درست خوبه چرا اومدی بین تجدیدیا امتحان بدی؟
    و کلی دلموسوزوندن که تو هم بالاخره تجدید شدی.
    البته من جوابی بهشون ندادم و سال بعد یک پایه بالاتره از اونها بودم و تا اخر دوران دبیرستان خیلی ها هنوز ازم میپرسیدن که تو با اونهمه تجدیدی چطور یه پایه از ما جلوتری؟




  95. مهناز محبی
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلام
    سال اخری بود که امتحانات جهشی برگزار می شد هنوز قانون جهشی برقرار بود.
    من سال سوم ابتدایی رو به کمک مادرم توی تابستون خونده بودم و باید با بچه های تجدیدی توی تابستون امتحان میدادم.
    بچه هایی که امتحان تجدیدی داشتن بهم میگفتن توکه درست خوبه چرا تجدیدی اوردی؟
    بماند که کلی دلم رو سوزوندن ولی من جوابی بهشون ندادم و سال بعد یه پایه بالاتر از اونها بودم.
    بعضی همکلاسی هام تا پایان دبیرستان هنوز ازم میپرسیدن که تو چجوری یه پایه ازما بالاتری؟




  96. ثریا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سال پنجم ابتدایی خواهر کوچکترم کلاس اول دبستان بود … من هم به عنوان مسئول انتظامات سالن و بیرون کردن بچه ها از سالن و کلاس در زنگ تفریح شده بودم تا دوباره زنگ بخورد …
    خیلی مواظب خواهرم بودم و سعی میکردم همه چیز را به او یاد بدهم و نگذارم هیچ حس غریبی در مدرسه داشته باشد
    یک روز پاییزی وقتی بچه ها بیرون بودند ناگهان خواهرم را گوشه ای از حیاط دیدم که گریه میکند بدو بدو سمتش رفتم و دیدم میان هق هق اش گفت مریض را با ظ نوشته و الان ۱۹ میشود … دلداری اش دادم و اتفاقی گفتم : نه من مطمئنم تو درست نوشته ای و او چشم هایش برق زدو گفت : قول میدی ؟ منم فوری سرم را تکان دادم و او که ارام شد رفتم توی سالن ایستادم یک لحظه نفهمیدم چه شد رفتم توی کلاس اول و دفتر خواهرم که روی میز خانمشان بود را پیدا کردم و خیلی هم اشنا بود چون خودم کاغذ کادو اش کرده بودم با اولین پاک کن و مدادی که روی میز بود ان را درست کردم و برگشتم سر جایم پشت در سالن و ناگهان زنگ خورد و بچه ها به سرعت رفتند توی کلاسشان ایستادم به گریه کردن حالم خیلی بد بود احساس میکردم همه ی دفترهای بچه ها به من توهین میکنند … ان زنگ از بدترین ساعات مدرسه بود ظهر وقتی منتظر خواهرم بودم لبخند روی لب و باش اشدی گفت آره ابجی درست نوشته بودم ۲۰ شدم و من تا سالها خودم را نبخشیده ام




  97. :)
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    به نام خدا

    یک معمایی جنایی ماورایی در مدرسه ای دخترانه(اگر مشکلات قلبی دارید از خواندن صرف نظر کنید این یک هشدار جدی است):D

    :توضیحات پیش از شروع فیلمنامه شامل تشریح لوکیشن هاو بعضی دلایل

    لوکیشن اصلی مدرسه ای دو طبقه با نمای اجری . کلاس های اختصاصی شده شامل کلاس های فیزیک شیمی زیست شناسی و عربی که نیازمند آزمایشگاه و نمایش اسلاید بودند در طبقه اول و باقی کلاس ها در طبقه دوم قرار داشت.

    لوکیشن بعدی کلاس سوم تجربی اخرین کلاس طبقه دوم از سمت پله ها که یک کلاس واقعی نبود بلکه انبار متروکه ای بود که به دلیل کمبود جمعیت کلاس تجربی ها به این قشر ستم دیده اختصاص پیدا کرده بود.نکته مهم تمام انباری های مدرسه بر خلاف کلاس ها قفل داشتند

    یک توضیح دیگر زنگ سوم و چهارم دو زنگ پشت هم فیزیک داشتیم

    روز- داخلی – زنگ سوم مصادف با کلاس فیزیک سوم تجربی

    معلم خوشحال و همیشه خنده رو فیزیک همراه چند تن از معلم ها از دفتر بیرون می اید و ذوق زده از این که می تواند نقشه خبیثانه اش رو درباره امتحان فیزیک اون هم در روزی که امتحان دیگه ای هم برگزار شده بود عملی کنه وارد کلاس فیزیک شد با باز شدن درب کلاس باد پرده های پنجره های باز را ارام رقصاند معلم فیزیک نمی توانست تصویری را که از لا به لای پرده ها پیدا بود باور کنه.فقط سه نفر از دانش اموزان روی نیمکت ها بودند باقی نیمکت ها خالی رها شده بودمعلم فیزیک از ترس میخکوب شد.:O

    یک ربع طول کشید تا معلم فیزیک باورش شد که بچه ها آمدنی نیستند پس یکی از ان سه نفر مذکور را به دفتر ناظم فرستاد ناظم سراسیمه از این اتفاق نادر شروع به در نوردیدن مدرسه کرد تمام کلاس ها دستشویی نمازخانه و حتی پشت بام مدرسه را وارسی کرد اما بچه ها هیچ کجا نبودند چه بر سر این ده دانش اموز کلاس سوم تجربی امده بود اتفاق مثل بمبی در مدرسه صدا کردمعلم ها درباره اش با نگرانی صحبت می کردند دانش اموزان پچ پچ می کرند و از ساختن داستان های جن و روح لذت می بردند هر کس اخرین خاطراتش را از دانش اموزان مفقود شده یاد اوری می کرد هیچکس بعد از زنگ دوم ندیده بودشان حتی زنگ تفریح هم خبری ازشان نبود و مدیر بیچاره سعی داشت تا توجیهات خودش را برای اموزش و پرورش اماده کند.ناظم ناامیدانه در راهروی طبقه دوم قدم میزد و ارام با خودش فکر می کرد به اخر اهرو رسید به دیوار کنار درب کلاس سوم تجربی تکیه زد که ناگهان صدایی تکان اش داد مسلما از کلاس سوم تجربی بودبا امید اندکی که در دلش پیدا شده بود درب قفل شده را ارام باز کرد و چهره ده دانش اموز وحشت زده روبرویش ظاهر شد. :(

    چه اتفاقی افتاده بود؟

    آن طور که ناظم متوجه شده بود در طی زنگ تفریح یکی از دانش اموزان مدرسه از روی شیطنت درب کلاس را قفل کرده بود و این ده دانش اموز هم هرچه از پنجره سر و صدا کرده بودند بی فایده بوده بنابراین مدت دو ساعت را داخل کلاس حبس شده اند.اتفاقات بعدی جالب بود ناظم قفل درب را برداشت معلم فیزیک با دلسوزی با دانش اموزان رفتار میکرد برای تغییر جو به جای درس چند خاطره گفت و ابدا امتحانی نگرفت.

    اما واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟

    کار کاره سه دانش اموز کلاس سوم معروف به سه تفنگ دار بود که نقشه تمیزی را طراحی و به کمک یکی از بچه های کلاس روبرویی اجرا کردند.خودتان که حدس می زنید چه اتفاقی افتاده بود.

    و لازم نیست بگویم که چقدر خوش گذشت.

    این خاطره واقعا یکی از لذت بخش ترین خاطرات عمرم هست ناظم و حتی معلم هم به ما شک نکرد و هنوز هم که یاد اون نقشه میفتم حس می کنم جیمز باندی بودیم برا خودمون. 😀




  98. hodi
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    رنگی رنگی چرا ج نمیدی من تویه اینستاگرم ازت سوال پرسیدم ولی ج نمیدی خودمو کشتم بازم ج نمیدی ت رو خدا اینجا ج بده من کیت گوشواره میخوام سفارش بدم ولی بلد نیستم کمکم میکنی؟؟




    • مجله آنلاین رنگی رنگی
      ۱۴ آبان ۱۳۹۴

      توی اینستاگرام و کامنتهای سایت جای سئوال اینجوری پرسیدن نیست
      به تلگرام فروشگاه پیغام بدین : rangirangi یا ایمیل بزنید به : [email protected]




  99. زهرا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سوم دبستان سال ۱۳۷۸
    روز دوم مدرسه
    معلم:بچه ها سریع میرید کتاباتون رو نایلون میگیرید و مرتب میارید فردا
    من:(نمیدونستم نایلون چی هست) ببخشید میشه نایلون نگیریم به جاش پلاستیک بگیریم
    همیشه اسباب خنده بقیه بودم از خنگی




  100. zahra
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    روز اولی بود که میرفتم مدرسه.روز اول کلاس اول دبستان?از ی طرف دلم واسه مامانم تنگ شده بود,ولی خیلی استرس داشتم یجور هیجان قشنگ توام با ترس بود,ولی همین استرس کار دستم داد?زنگ آخرو زدن که یدفعه کلاس از شدت جیغ و فریاد نزدیک بود منفجر شه بچه ها یطوری هورا میکشیدن و از خوشحالی جیغ های بنفش میزدن مثل اینکه داشتن از زندانی که سالها توش بودن آزاد میشدن??منم تحت تاثیر این هیجان میخواستم زود برم پیش مامانم با سرعت زیادی از کلاس اومدم بیرونو رفتم تو حیاطو دنبال سرویسم میگشتم البته بدون کیف و بطری آبم???من بدون کیفم رفتم خونه و اونو تو مدرسه جا گذاشتم??الان بعد ۱۲ سال هروقت این خاطره یادم میاد کلی میخندمو یاد بچگیای قشنگم میوفتم?




  101. زهرا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    اگر تکراریه پست نکنید چون حس کردم کامنتم نیومد
    سوم ابتدایی سال ۱۳۷۸ روز اول یا دوم مدرسه
    معلم:بچه ها همه میرین و مرتب کتاباتون رو نایلون میگیرید و میارید
    من:ببخشید میشه نایلون نگیریم به جاش پلاستیک بگیریم
    همیشه اسباب خنده بودم از خلی نمیدونستم نایلون چیه




  102. shakiba
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلاااااااممم?
    یه خاطره از پارسال میخوام بگم?
    ما کلاس دوم تجربی بودیم. در کلاسمون از داخل باز میشد ولی از بیرون باز نمیشد! ینی باز میشدا ولی قلق داشت! قلقش هم فقط خودمون بچه های کلاس میدونستیم?
    برا همینم هیچوقت وقتی ک هیچکی تو کلاس نبود در رو نمیبستیم!
    ولی یه روز صبح وقتی زنگ صف خورد و همه رفتن بیرون در کلاس رو عمدا بستیم!?
    خلاصه وقتی ک صف تموم شد و ما میخواستیم بریم تو کلاس به مدیرمون گفتیم درمون باز نمیشه!
    مستخدم مدرسمون اومد کلللللللی زور زد که درو باز کنه ولی نتونست??
    ما هم ذوق مرگ از اینکه کلی از ساعت کلاسی زنگ اول داره میره!!!??
    آخرش مجبور شدن دستگیره در رو بشکونن و البته ما هم تنبیه شدیم!!?




  103. ماندانا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    واااای خداااا…هر وقت یادم میاد خندم میگیره.
    پیش دانشگاهی بودم. بعد خیلیم عاشق آواز خوندم. زنگلی تفریح می زدم زیر آواز…ی زنگ تفریح، اومدم تو کلاس، خیلی ریلکس. رفتم داخل کلاسو، دستمو گذاشتم رو شونه همکلاسیم، و زدم زیر اواز. اونم این اواز: دل ای دل، دل ای دل، دل ای دل،دل ای دللللل..ای دل تو خریداری نداری، افسون شدیو یاری نداری……همینجور ک دستم رو شونه همکلاسیم بودو میخوندم، دستامم توو هوا….یک آن خانمه مثلا همکلاسی، برگشت و نظاره کردم ک به به، ایشون ناظممون هستن…هاها. آخه چرا تیپ سور مه ای می زنی ای ناظم، آدمو گمراه میکنی:دیییییییی…ی نگاه بهم کردو رف آن عزیز ناظم.




  104. زهرا سادات
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    سلااام به همگی خصوصا رنگی رنگی جان..
    یادمه موقعی که میرفتیم مدرسه آخر خلافمون این بود گوشی و فلش با خودمون ببریم و در واقع یک جورایی سیستم امنیتی کلاسمونو محک میزدیم.. چرا؟ .. چون همه بچه های کلاس همدست بودیم اما یک بنده خدایی توو کلاس مون بود که اگه دست از پا خطا میکردیم همه مونو لو میداد.. یک روز چند تا از بچه ها سی دی آورده بودن مدرسه که این همکلاسی گرام نامردی نکرد و لو داد بچه ها رو.. وسط کلاس زبان معاونمون با دفتر دار و مستخدم بی هوا بدون در زدن ریختن توو کلاس.. یه لحظه فکر کردیم کماندو اومده توو کلاسمون..آخه جالبه بدونین در رو با پا باز کرده بودن.. خلاصه اینکه توو کلاسمون پراکنده شدن تا یک وقت بچه ها وسایلشونو جاسازی نکنن.. مستخدممونم دم در یکی یکی بچه هارو بازدید بدنی میکرد.. بنده خدا هی عذر خواهی هم میکرد. اما نه اون چاره داشت برای ادامه ندادن و نه ما چاره ای برای قایم کردن تجهیزاتمون.. اون روز منم گوشی برده بودم.. وقتی وارد کلاسمون شدن از شدت وحشت مغزم از کار افتاد.. چون شرایط جاسازی نداشتم ( طبق روش هایی که معرف حضور همه هس ) و اینکه واقعا ترسیده بودم نمیدونم چی شد که گوشیمو توی دم دستی ترین جیب کیفم گذاشتم و اومدم از کلاس بیرون.. حالا معاونامون موندن توو کلاس با کیفامون.. جالبه بدونین بین این همه آدم, همه همکلاسی هام با وجود اینکه با خودشون وسایلشونوآورده بودن بیرون لو رفتن.. جز من که گوشیم توو کیفم بود و اونا ندیده بودن.. خاطره ام کمی بدآموزی داشت اما هر وقت که با دوستام این خاطره رو مرور میکنیم فقط خنده مون میگیره.. و اونا بهم میگن که تو خیلی خوش شانسی که گوشیت لو نرفت.. اما من میگم واقعا توو گوشیم چیز بدی نداشتم و تنها ترسم به خاطر زیر پاگذاشتن قوانین مدرسه بود. و معتقدم چون هدفم چیز بدی نبود خدا هم کمکم کرد و این اتفاق شانسی نبود..
    ممنون که تا آخرخاطره مو خوندین..
    پیشاپیش به نفرات برتر تبریک میگم..




  105. سارا
    ۱۳ آبان ۱۳۹۴

    کلاس چهارم که بودم
    یروزی که قرار بود معلمون امتحان بگیره
    باصدهول و ولا رفتم مدرسه
    ولی داشتم از ترس میترکیدم!!
    تااینکه تصمیم گرفتم رم پشت بوم مدرسه قایم شم تا معلممون اون جلسه ازم امتحان نگیره!!
    چشمتون روز بد نبینه!!
    دلیل غیبتمو که معلم جویا شده بود,بچه ها گفته بودن تو سرویس باما اومد ولی بعدش ناپدید شد!!
    حالا کل معلمای اتاق دفتر دارن زنگ میزنن به اعضای خونواده م ,یه عده هم زنگ زدن به پلیس!!
    منم تو پشت بوم بیخبر از همه جا قندیل بستم!!
    بعد همونجا خوابم گرفته بود!یهو از سروصدای حیاط مدرسه ازخواب پریدم!!دیدم مامان و بابام و ماشین پلیس و اساتید مدرسه همشون جمع شدن دور هم!!
    تصمیم گرفتم بیام پایین!! از پله های پشت بوم مامانمو صدا زدم!!انتطار داشتم مثه فیلم هندیا بغلم کنه گریه کنه!!مامانم دوان دوان اومد سمتم,یه کشیده خوابوند تو گوشم!!!:|
    و هردومون گریه کردیم!!
    کلی ازپلیسا و معلما و خونواده م معذرت خواستم!!
    ولی درعوض همه ی اینا امتحانمون لغو شد!!!!!!!!!




  106. دختر رنگی
    ۱۵ آبان ۱۳۹۴

    سلام،این خاطره ای که میخوام بگم برمیگرده به زمانیکه من سال سوم دبیرستان بودم…یادش بخیر خیلی دوستای خوبی داشتم و همه بچه های کلاسمون باهم رفیق بودیم…یه روز که دبیرمون نیومده بود تصمیم گرفتیم اون زنگ بریم نمازخونه و بازی کنیم،کلی بازی کردیم تا نوبت رسید به بازی “جرئت و حقیقت”…همزمان که ماتو نماز خونه بودیم تو حیاط بچه های دوتا از کلاسا داشتن مسابقه والیبال میدادن و معلم ورزش هم داور بود و بقیه بچه ها هم نشسته بودن بازی رو تماشا میکردن،خلاصه ما که تو نماز خونه بازی میکردیم قرعه به نام من و یکی از هم کلاسیام افتاد که اونم جرئت رو انتخاب کرد منم ههه ازش خواستم بره تو حیاط وسط زمین والیبال دقیقا کنار تور ،بعد دستشو بذاره روی گوششو ۳ بار بلند بگه”الله اکبر” جوری که ما که تو نمازخونه ایم صداشو بشنویم (نماز خونه طبقه دوم بود!)ههههه خلاصه دوستم رفت و ۳ بار گفت و برگشت ما از پنجره حیاطو میدیم همه دهناشون باز مونده بود که این چشه !!معلم ورزش که بدتر از همه هههه کلا قیافه ها دیدنی بود:)




  107. صهبا
    ۱۵ آبان ۱۳۹۴

    خیلی خوبه این ایده . دوباره برگزار کنید لطفا . من خودم به شخصه چندین خاطره و خصوصا یکی از بهترین هاش رو دارم و چون تازه به خاطر درس ، سایت رو دیدم تازه بهش برخوردم . خیلی دوست دارم شرکت کنم




  108. Fatemeh
    ۹ آبان ۱۳۹۶

    یادش بخیر اون موقع ها کلاس سوم ابتدایی بودم.
    اول مهر بود و بعد از کلاس بندی ها و رفتن به کلاس هامون،تازه فهمیدم که یکی از بدترین بچه های مدرسه افتاده تو کلاس ما.خیلی ناراحت شده بودم.تا اینکه چند وقت بعد یه دوست خوب پیدا کردم.من و اون دوستم نقشه کشیدیم که همون دختر رو مخ رو اذیت کنیم،به خاطر همین هم روی یه برگه نوشتیم “من خر هستم”و بعد اون برگه رو توی زنگ تفریح چسبوندیم پشت اون دختره.داشتیم از خنده غش میکردیم که یک دفعه برگه از پشتش کنده شد.حرصم گرفت و تصمیم گرفتم حرص هام رو سر یکی دیگه از بچه ها خالی کنم.یکی دیگه از اون برگه ها برداشتم و بازم روش نوشتم”من خر هستم”و بعد اون رو توی زنگ تفریح با چسب ماتیکی چسبوندم پشت یکی از بچه های معمولی کلاس.خدا رو شکر اون برگه سفت و محکم چسبید ولی بعد از چند دقیقه،خانم بهداشت مدرسه که خیلی هم سختگیر بود اون برگه رو پشت دوستم دید و فهمید که کار منه.منم برگه رو کندم و با سرعت موشک دویدم سمت کلاس.خدارو شکر تونستم از دست خانم بهداشت نجات پیدا کنم و تو این موضوع فرار کردن تنها کاری بود که درست انجام شد.



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...