باهم یک مجموعه داستان کوتاه بنویسیم - رنگی رنگی

باهم یک مجموعه داستان کوتاه بنویسیم

باهم یک مجموعه داستان کوتاه بنویسیم

رنگی رنگی میخواد در یک پروژه دسته جمعی و با کمک شما آدم های رنگی یه کتاب داستان کوتاه آماده کنه اون هم با نویسندگی شما.

h3-

هر کسی یه نویسنده ی درونی داره، امروز میخوایم پیشنهاد بدیم به این نویسنده درونیت فرصت بدی تا خودی نشون بده و یک داستان کوتاه قشنگ بنویسه، این داستان میتونه از چند کلمه تا یک صفحه باشه. داستان رو برای ما در کامنت های همین پست بفرست. بعد ما همه داستان ها رو جمع آوری میکنیم و در یک فایل PDF بصورت کتاب الکترونیکی منتشر میکنیم و در آخر یک کتاب داریم با نویسندگی همه آدم های رنگی :)

h3-

یکی از اصلی ترین دلایل برگزاری این پروژه کمک به شما برای خلاق تر شدن هست. نویسندگی تاثیر بزرگی در خلاقیت داره و یک آدم خلاق در همه زمینه های زندگیش از درس تا کار و زندگی شخصی میتونه موفقیت بیشتری داشته باشه :)

h3-

قبلا دو تا کتاب دیگه هم با کمک ادم رنگی ها نوشتیم، فوت و فن های آشپزی و پاراگراف های رنگی

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. Mahmin
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    همیشه فکر میکردم مشکلات یا چالش هایی که توی زندگی باهاشون مواجه میشیم واسه ی این هست که قراره واسه ی یه مشکل بزرگتر از قبلی اماده امون کنه اما خیلی وقته که به این ذهنیت رسیدم که ما جنگجو زاده میشیم تا با حل هر چالش به چالش بزرگتر برسیم که حس پیروزی بیشتری داشته باشیم ما هممون یک جنگجوی فاتح هستیم!




  2. فاطمه عمارى الهيارى
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    راستى حضرت والا تا حالا دریا زده شدى؟
    راستش من تا به حال دریا زده نشده ام، نه اینکه قوى ام و عادت دارم و از این حرف ها.. نه! ما تا به حال با کشتى به جایى سفر نکرده ایم. یعنى چند بار قایق سوار شدم، اما کشتى نه.
    همان قایق هم ولى ادا و طوار خاص خودش را دارد. شما را نمیدانم ولى من تا چند دقیقه بعد از قایق سوارى تلو تلو میخوردم.
    یک چند بارى هم با قطار به سفر رفتیم. بار آخر تا چند روز بعد از آن احساس میکردم هنوز هم روى تخت طبقه ى بالا ى کوپه ى شماره ى یک واگن آخرم. باورت نمیشود، بعد از چند روز هنوز هم برخورد چرخ هاى قطار با ریل ها را حتی در خواب هم حس میکردم. پیگیر شدم ؛ فهمیدم ریشه اش برمیگردد به اختلال مایع گوش میانى.
    اینکه گوش میانى دقیقا کجاست را نمیدانم ولى در کل بخواهم برایت بگویم قضیه این است که چشم چیزی احساس نمیکند ولى مایع گوش میانى به اعصاب آدم سیخونک میزند که الان یک جاى کار میلنگد، یادت هست، بچه که بودیم دور خودمان میچرخیدیم، بعد دنیا دور سرمان میچرخید!؟ آن هم همان اختلال مایع گوش میانى بود ، چیزى شبیه دریازدگى.
    اصلا بگذار ساده تر از اینها برایت بگویم. یک روز یک جا دیدمت ؛ فکر کنم همین مایع گوش میانى سیخونکى به اعصابم زد که یک جاى کار میلنگد. و بعد تو خیلی زود رفتى.در تمام این سالها دیگر هیچ وقت هم جلوى چشم من پیدایت نشد ولى من هنوز هم موج هایى که از زیر قایق رد میشد ، من هنوز هم برخورد چرخ هاى قطار با ریل ها را حس میکنم. هنوز هم دنیا دور سرم میچرخد ! نمیدانم تا به حال چیزى شبیه دریازدگى برایت اتفاق افتاده یا نه، فقط خواستم بگویم جایى نگو فلانى عاشق شده ، بگو دچار اختلال مایع گوش میانیست.

    رویاطمه




    • فاطمه عمارى الهيارى
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      میتونیم سه تا داستان بفرستیم؟😂 من نمیدونم کدومشونو انتخاب کنم و براتون بفرستم




      • رنگی رنگی
        ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

        بله بله :)




        • پریسا
          ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

          رنگی رنگی جان فقط حواست باشه نوشته های هرکس به اسم خودش ثبت شه




  3. ماهی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    سلام رنگی رنگی جان:-)
    من جزو نویسنده های مجله رنگی رنگی هم هستم
    و خیلی استقبال میکنم از این پروژه های خلاقانه و هرمندانه
    ممنون بابتش:-*
    راستی جایزه هم داره؟:-\




    • رنگی رنگی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      نه نه جایزه نداره :دی
      اما میخوایم باهم یه کتاب جمع آوری کنیم که نویسنده اش یه عالمه از آدم های رنگی باشن :)




    • ماهی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      جنگجو بودن خیلی خوبه چون تورو قوی تر میکنه و باعث میشه احساس بهتری توی زندگی نسبت به خودتو اطرافیانت داشته باشی
      اگه هر مشکلی که برات پیش میاد بتونه تورو محکم تر بکنه و ازت جنگجوی قوی تری بسازه تو موفق شدی خوب زندگی کنی و از پس این مبارزه شگفت انگیزی که زندگی راه انداخته بربیای و قهرمان زندگی خودت باشی
      با مشکلات بجنگ تا زنده بمونی و زنده بمون تا بین انسان ها صلح برقرار کنی:-)
      درسته! زندگی یه تناقض قشنگ و دوست داشتنیه




  4. آلا ایرانپور
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    سارا از خودش ناراحت بود .ناراحت بود که‌ چرا وقتی به پدر گفته بود پدر نرو سر کار و پدر گفته بود نمی‌شود ،چرا لج کردی و وقتی پدر گفت بیا به من بوس بده نرفته بود.حالا او مانده بود و حسرت دیدار دوباره با پدرش که‌ هنوز زیر پلاسکو بود . با خود گفت کاش بوسه ای به پدر داده بودم .اگر آن بوسه را داده بودم الان خودم را گناه کار نمی دانستم.😞




  5. فاطمه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی مررررسی خیلی خوشحالم کردیییی😍😍😘😘




  6. زهره بانو
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    روزها از پس هم گذشتنتد و من همچنان خیره به ساعت های خوش آشنایی ام. آن روز ها که حس وجودت گرما بخش تک تک لحظه های یخ زده ی تنهایی ام بود. من تو را زندگی کردم. درست در میان هیاهوی سکوت شب. آنجا که ستارگان، بی تاب ثانیه های دیدار ما و در شوق وصال ما آسمان را ریسمان طلایی میبندند. دلم هنوز حال و هوای تو را دارد. همان حال بستنی شکلاتی تلخ که از لذت بودنش چشمان تیله ای نیلگونت برق آذرخشی میزد و من هنوز در بهت به سر میبرم از گذر زمان عاشقی ام.




  7. غزاله صاد
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    صبحشان را مثل هرروز شروع کردند.تلاش برای دل بستن به چیزهای کوچک برای فراموش کردن مشکلات بزرگ.شاید تنها چیزی که باعث می شد سرمای آن زمستان را هم با همان کفش های کهنه تاب بیاورد دیدن لبخند رضایت فرزندش بود که با وجود توده ای از مشکلات از ادامه تحصیل محروم نشده بود.از خانه بیرون زد و صورتش را تا بینی در یقه کاپشن فروبرد وبه راه افتاد.در طول راه مدام ذهنش درگیر بود.باید کاری می کرد که سال جدید را متفاوت باشد.خسته بود از تمام ناکامی های زندگیشان.از اظهار عجز در برابر خواسته های خانواده اش.به خصوص پسر نوجوانش.خوب می دانست در این سن و سال چه رویاهایی درسر دارد اما سکوت می کند.بعدازمدتی خودرا به همان انبار همیشگی رساند.تا زمانی که همکارانش در آن ساختمان نیمه کاره لعنتی دست ازاعتصاب بردارند ناچار بود تا به این کار ادامه دهد.اما تصمیمش را گرفته بود جوری که دیگر حتی جابجایی هرروزه این بارها و رفت و آمد های مکرر به این انبار متروکه نیز دیگر خسته اش نمی کرد.نگاهش را به مسیر روبرو دوخت و به راه افتاد.چیزی در چشمانش موج میزد،چیزی از جنس امید…
    در گوشه ای دیگر ازشهر پسرک درراه بازگشت به خانه بود و مثل همیشه دلهره داشت،این را می شد از چهره اش فهمید.از زمانی که تصمیم خود را گرفته بود این حس را با خود حمل می کرد.هربار که به اتومبیلها نزدیک می شد به آرامی نگاهی دزدکی به داخل می انداخت مبادا فردآشنایی اورا ببیند.اما همیشه این باور را داشت که تحمل این دلشوره و اضطراب هرروزه خیلی بهتر از عذاب وجدانی بود که خیلی وقت است آزارش می دهد.دیگر از بیان خواسته هایش و از اینکه می دانست مدام پدرش را تحت فشار قرار می دهد احساس شرم می کرد.باید خودش دست به کار می شد.موقعش رسیده بود که او هم مرد خانه شود و این راباید از جایی شروع کرد.شاید درست از همینجا…صدای بوق ماشین ها اورا به خود آورد،کوله پشتی اش را برپشتش انداخت و به راه خود ادامه داد.
    نزدیک غروب بود.هوا رو به تاریکی می رفت و برف شروع به باریدن کرده بود.مرد کارش را تمام کرده و عزم رفتن کرده بود.دست هارا در جیب کرد تا راه بیفتد که تماس دستش با پول های درون جیب او را متوقف کرد و صورتش را شادی پوشاند.دیگر خیالش راحت بود حالا که مقداری مزد دریافت کرده می تواند با خرید لباسی که آن روز در پشت ویترین پسرش را میخکوب کرده بود نزد او سرش را بالا بگیرد و ازدیدن لبخندش کیف کند.به خاطر نامساعد بودن هوا به تاکسی زرد رنگ کنار خیابان پناه برد و منتظر ماند تا حرکت کند.تمام طول راه را در فکر بود.در پشت چراغ قرمز باصدای بوق ماشین ها به خود آمد،نگاهی به ساعش کرد و باخود فکرکرد فرصت کافی برای رفتن به آن فروشگاه را دارد.سرش را که بالا آورد ناگهان به روبرو میخکوب شد.نفسش بالا نمی آمد و تصویری که می دید ناموزون ترین صحنه ممکن در ذهنش بود.چهره پسرش که تا کمر خود را روی ماشین دولا کرده بود با آن دستمال سیاه در دستش از پشت قطره های شیشه پاکن روی شیشه ماشین به راحتی قابل تشخیص بود…




  8. فاطمه عمارى الهيارى ( روياطمه)
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    دخترها پا به سن که میگذارند ادعا میکنند قوی شده اند.
    از سوسک نمیترسند، چندششان میشود، از تاریکی نمیترسند، چشمشان اذیت میشود.. ولی من میترسم.
    نمیدانم، شاید هیچ وقت قسمت نشد که پا به سن بگذارم ، ولى هر چه بیشتر گذشت، من بیشتر به کودکى ام گره خوردم. بزرگ هم که شدم، وقت غذا خوردن پیراهنم را کثیف کردم، با کفش پاشنه بلند زمین خوردم ، حتى دلم خواست تاب بازى کنم. ولى مثل همان بچگى خجالت کشیدم تاب را از بقیه ى بچه ها بگیرم.
    بله حضرت والا، من هیچ وقت پا به سن نگذاشتم. با تمام وجود از سوسک میترسم . شب ها وقت خواب به دیوار میچسبم که هیولایی، چیزی، یک وقت از تاریکی بیرون نزند و دخلم را بیاورد.
    حضرت والا گمان میکنم شما خیلی وقت است پا به سن گذاشته اید ولى برایم جالب شد بدانم که شما هم از کمد لباس ها میترسیدید؟
    من میترسم. فکر کن! یک لنگه در نود سانتى را باز کنى و یک خروار خاطره نگاهت کنند. مثلا یک شب یک مانتو ى مشکی و یک شال بته جقه ى ابریشمى را ست کردم که جایى از دور ببینمت. نیامدى. باورت نمیشود که حالا وقتی لنگه در نود سانتى کمدم را باز میکنم آن شال ابریشمى چقدر هولناک نگاهم میکند. یا مثلا یک کفش پاشنه خدا سانتى دارم که خریده بودم تا وقتى کنارت می ایستم کمى بیشتر به هم بیاییم، ولى تو اصلا کنارم نایستادی ؛ آن ها هم یک جور وحشتناکی نگاهم میکنند… بگذریم.
    گمان نمیکنم که شما از کمد لباس ها بترسی. یا درک کنی که یک شال بته جقه ى ابریشمى میتواند چقدر هولناک به آدم نگاه کند. نه از کفش هایت میترسی،نه از پاشنه ها و نه با آن کفش های وحشتناک زمین میخوری چون اصلا خدا سانت پاشنه لازم ندارى که قد و قواره ات را مناسب یک مرد لعنتى کنى. اصلا درک نمیکنى رژ لب ها چقدر میتوانند بند دل آدم را پاره کنند وقتى رد یکیشان را ببینى که اتفاقا رنگ مال خودت هم نباشد… بگذریم.
    دلم میخواست دوباره آن مانتو و شال بته جقه ى ابریشمى ام را ست کنم ، کفش هاى پاشنه خدا سانتى ام را بپوشم و رژ مخصوص خودم را بزنم ؛ و تو یک تاب برایم خالى کنى و تمام مدت هول دادن به این فکر کنى که من از کمد لباس ها میترسم!

    رویاطمه




  9. فاطمه عمارى الهيارى ( روياطمه)
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    چند سال بود که خوب خواب میدیدم.
    همه شان تعبیر میشد. یک جور شده بود که میگفتم فلان خواب را دیدم و بقیه به صرافت می افتادند و تعبیر میکردند.این شد که به خواب دیدنم دقیق شدم.و سعی کردم به خاطر بسپرم.
    کم کم فهمیدم تا حدی به خواب هایم مسلط شده ام.
    میفهمیدم اینجا که هستم رویاست و سعى میکردم اراده ام را به کار بگیرم، اینطور تعبیر رویاها از بین میرفت ولی می ارزید به جایی که دلم میخواست بروم، حرفى را که دلم میخواست بزنم.
    اوایل تا اراده ام فعال میشد از خواب میپریدم.
    ولی کم کم درست شد. یاد گرفتم مغزم را دور بزنم. یک جور که مغزم نفهمد ، همه چیز را کنترل میکردم.
    کم کم به فکر افتادم که تو را وارد کنم. اول فقط اسمت بود. بعد از دور میدیدمت . بعد ها آوردمت نزدیک تر. اول در خانه ى کنارى. بعد در خانه ى خودم.
    از نزدیک چه خوب بودى. حس کردم موى بلند دوست دارى، موهایم را در رویاها بلند کردم، لباس هاى خوب میپوشیدم. باورت نمیشود در رویاها چقدر دست به عصا و تعارفى ، چقدر خانمانه رفتار میکردم.
    همان جا ها بود که فهمیدم چه خاکی بر سرم شده. مرز بین رویا و واقعیتم از بین رفته بود . همان قدر که در واقعیت از مرگ میترسیدم حالا در رویا هم میترسیدم. از رفتن تو هم. براى همین من دیوانه ى سرخوش در رویا خانمانه رفتار میکردم. که مبادا ناراضی باشی، ناراحت باشی، که مبادا روزى آنجا نباشی.
    بیشتر تمرین کردم. سخت شدم ، کم کم سر به سرت میگذاشتم و به مخم فشار میاوردم که لبخند بزنى. چند وقت طول کشید تا لبخند زدن را یاد گرفتى. بعدها قهر کردم و مغزم را مجبور کردم که وادارت کند دلم را بدست بیاورى. حتما درک میکنى که چقدر زندگیمان شیرین بود. حتى چند بار خواستى برایت چای بیاورم و من خوشحال شدم. آن چای آوردن ها با همه ى چای آوردن های دیگر فرق داشت. اول یک استکان کمر باریک بلورى تر و تمیز و بدون لک را تصور میکردم ، بعد در کمد طرف ها را باز میکردم و برش میداشتم. تا حالا یک استکان کمر باریک بلورى را تصور کردى ؟ گمان نکنم. بگذریم.
    حالا امشب کار به جایى رسیده که از بیدار شدن بیزار شدم. زندگیم در رویاها خیلی بهتر است. زندگی تو هم همینطور ! باور کن! من بیشتر از آنچه خودم فکر میکردم دوستت دارم.موهایم را برایت بلند کردم و به هر مکافاتى که بوده یادت دادم خوشحال باشى ، لبخند بزنى ، حتى بار ها برایت در یک استکان کمر باریک بلورى چای آوردم !
    خلاصه که امشب به سرم زده بود یکهو بیخبر بیدار نشوم. ولى دیدم انصاف نیست. تو اصلا نه از موهاى بلند و لباس هاى خوشگلم خبر دارى، نه خوشحالى ، نه بلدى لبخند بزنى. و آنقدر دورى که تا به حال نخواستى برایت چاى بیاورم. شاید اصلا تا به حال آن استکان تر و تمیز کمر باریک بلورى مان را هم ندیدی. میبینى؟ من خیلی از تو خوشبخت ترم. حتى خودت هم خیلى از خودت خوشبخت ترى !
    فردا صبح که از خواب بیدار شدم برایت یک استکان شبیه مال خودمان پیدا میکنم و با وسواس یک چاى خوشرنگ میریزم. یک پیرهن گلبهى میپوشم و خانمانه منتظرت میشوم. اگر خواستى بیا در واقعیت خوشبخت زندگی کنیم. راستی حالا در بیدارى هم مواهای بلندى دارم! و اگر نه که من فردا شب دارم میروم. براى همیشه. بالاخره آدم یکجا باید خوشبخت زندگی کند.

    رویاطمه




  10. لیلی بانو
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    آروم به سمت آشپزخونه می رفتم
    شربت بید مشک درست کنم شاید کمی آروم تر میشد…
    با صدای آرومی گفت چایی هست؟
    بلافاصله گفت دو تا بریز تنهایی چای نوشیدن دوست ندارم…
    بدون هیچ حرفی دو تا چایی ریختم
    رو کاناپه رو به روش نشستم،چایی جلوش گذاشتم
    بی درنگ سوال کرد دوسش داری؟
    پاکی اون نگاه آزارم می داد،می شناختمش اهل یه دستی زدن نبود
    اما همیشه هوشیاریش قابل تحسین بود،
    با اعتماد به نفس ساختگی گفتم کی؟
    با نگاه سرزنش بارش سرم پایین انداختم
    با جدیت بیشتری گفت خوب میدونی کی میگم
    خواستگار محترم همون که….
    بدون اینکه جمله رو تموم کنه عصبانیتش کنترل کرد و سوال کرد
    دوسش داری؟گفتم بهش فکر نکردم
    دوباره سوال کرد دوسِت داره? گفتم این طور می گفت، لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت معلوم بود که دوسِت داره،
    وقتی امروز تمام وقتش با اون دختر همکارتون رو نیمکت حرف می زد
    داشتم بلند می شدم که گفت چی شد ناراحت شدی?
    گفتم نه…
    دوباره پرسید پس چرا چیزی بهش نگفتی ؟
    به سمتش برگشتم و گفتم چون برام اهمیتی نداشت…
    همین جور که عقب رفت و لم زد نفس عمیقی کشید و گفت
    پس چشم هات برای هر کسی بارونی نکن…
    یاد صبح افتادم و چشم های سرخ و پف آلودم
    از در امامزاده که بیرون می اومدم نگاه طولانیش حس می کردم…
    می خواستم برگردم و جواب بدم
    منصرف شدم باید مثل خودش رفتار می کردم…
    نسیم هنوز منتظر لیوان شربت بود….




  11. لیلی بانو
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    اگر متن بالا جزو داستان حساب میشه من این مدلی چن تایی نوشتم بفرستم…!!!




    • رنگی رنگی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      داستان میتونه حتی ۶ کلمه باشه مقدارش مهم نیست و کاملا نوع متن به اختیار شماست که چه سبکی داشته باشه :)




  12. مجید
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    روی نیمکت پارکنشسته بودم.بچه ها بازی میکردند.بالا و پایین میپردند.شوغشان از شادی و بازی آنقدر زیاد شده بود که مرا حیرت زده میکرد. باران شروع به باریدن گرفت.غرغر کنان از روی نیمکت بلند شدم که بروم.اما بچه ها با بارش باران بیشتر شاد شدند و جذابیت بازیشان دوچندان شد.همچنان فریاد میزدند:آخ جون داره بارون میاد.باز حیرت زده شدم.روی نیمکت نشستم و دست بر گردن باران انداختم و با هم محو تماشای بچه ها شدیم.




  13. یک عدد نگین!
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    میخواست برایم حرف بزند
    فنجانش را برداشت ، روی کاناپه روبه رویم نشست و شروع کرد:
    “دو سال بود سرد بودیم..
    آنقدری ک تابستان ها هم نتونستند یخمان را باز کنند..
    این سردی ، بعد از پنج سال رفاقت کمی عجیب بود،نبود؟؟
    عجیب بود و آزار دهنده..
    میدانستم او هم دلتنگ بود
    دلتنگ خنده های دو تایی
    دلتنگ تعریف خاطره های تلخ و شیرین خانوادگی
    دلتنگ گرفتن دست هایم
    دلتنگ زل زدن به چشم هایم
    دلتنگ قول هایی که هر روز صبح به هم می دادیم
    که تا آخر پشت هم باشیم
    که هیچ چیز نتواند از هم جدایمان کند
    دلتنگ حرف های خواهرانه مان..
    دلتنگ دویدن های زیر بارانمان
    می دانستم دلش پر است مثلِ من،
    پر از درد هایی که در این دوسال منی نبوده ام تا دوایشان کنم..
    پر از بغض هایی که هنوز در گلویش مانده و منی نبوده ام که سرش را روی شانه ام بگذارد و بشکند این لعنتی هارا…
    و پر از حرف هایی که باز هم منی نبوده ام که سراپا گوش بشوم و بشنومشان..!
    از خودم بگویم؟
    که با هر بار دوباره دیدنش دلم می لرزید و از دلتنگی فکم منقبض میشد…
    از منی که کسی نبود تا درک کند این دلتنگیم را..
    کسی نبود ک بشود به اون گفت این دلتنگیم را…
    میخواهم آفتاب اولین روز ۹۶ جان که طلوع کرد،آب کند این یخِ دو ساله را…
    گرممان کند،گرمِ گرم..”
    گریه میکرد ولی چشم هایش میخندید..
    خوشحال بود، و من از خوشحالیش روی ابر ها سیر میکردم..
    خواهرم بود و از جان عزیز تر…




  14. اسراء امیرخانی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    خانم کناری ام میگوید هوا جقدر الوده است
    دقت نکرده ام!
    ان طرف تر دختری با لاک پاکن به جان ناخن هایش افتاده.نگاهی ب ناخن هایم می اندازم…دوسه تایشان توی کار گاه شکسته اند

    خانم و اقایی کنار هم نشسته اند و دارند با صدای تقریبا بلند بحث میکنند
    برایم اهمیتی ندارد
    نگرانم نکند بابا قرص هایش را یادش برود
    امروز باید بهشت زهرا هم برویم… سرراه باید گل هم بخرم.حتما نرگس باشد!
    بابا میگوید مادرت گل نرگس را خیلی دوست داشت!
    هوا خیلی سرد شده است…کاش برویم و برای بابا یک کت جدید بخرم!
    میترسم وقتی برای پرنده ها غذا میبرد سرمابخورد،
    مادرم میگفت از وقتی با پدرت اشنا شدم این عادت را داشت!

    باید فکری برای شام کنم.هرچه فکر میکنم یادم نمی اید چه داریم و چه میتوانم درست کنم!
    وقتی شب ها بابا از سر کار برمیگشت همیشه شام حاضر بود…
    بابا میگوید مادرت حواسش به همه چیز بود!
    تاریخ چک ها و موعد وام ها را مادرت همیشه یاد اوری میکرد!
    فردا موعد اخرین قسط وام خرید خانه است!
    مادرم میگفت پدرت دوست دارد خانه حیاط داشته باشد.از اپارتمان خوشش نمی اید این بود ک قرض کردیم و وام گرفتیم تا بتوانیم اینجا را بخریم…!

    ایستگاه بعد باید پیاده شوم
    بابا میگوید ادم در این راه ها عمرش تلف میشود.باید کتابی روزنامه ای چیزی همراهت باشد.
    مادرم هرماه یک کتاب با قطع جیبی میخرید.میگفت پدرت دوست ندارد وقتی توی اتوبوس نشسته است به حرف های مردم گوش دهد! کتاب خواندن را ترجیح میدهد.

    بحث خانم و اقایی ک کنار هم نشسته اند شدت گرفته است!

    از اتوبوس پیاده میشوم…
    یادم نرود سر راه گل بخرم…
    حتما هم نرگس باشد…
    بابا میگوید مادرت گل نرگس را خیلی دوست داشت…!




    • یک عدد نگین!
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      محشرترین بود دوستم😍☺️👌🏻




  15. پریسا
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    مرسی که ایده امو بررسی کردید !
    عاشقتونم ۳>




    • رنگی رنگی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      خیلی ممنون از ایده های قشنگی که با ما درمیون میذارین، ایده داستان کوتاه رو چنتا از دوستان بهمون گفته بودن و چند وقت بود در حال بررسی اون بدیم :)
      منتظر داستان قشنگ تون هستیم :)




  16. یک عدد نگین!
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی جان
    کاش میشد این داستان ها توی یک کتاب تحت عنوان “مجموعه داستان های کوتاه آدم های رنگی” چاپ و منتشر بشه و درامد حاصل از این کار هم صرف امور خیریه بشه : )




    • رنگی رنگی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      ممنوناز پیشنهاد قشنگتون، مورد بررسی قرار میدیم :)




  17. فهیمه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    همی ما ادما دوست داریم که شاد باشیم ارامش داشته باشم به دور از استرس و این حرف ها باشم اما دقت کردین فقط بهشون فک میکنیم اما عمل نه ما انسانیم برای چیزی که میخوایم باید تلاش کنیم اما از این که میگم تلاش منظورم اینه که حتی یه حرکت کوچیک مثلا این که درطول روز به روز خوب و بدون استرس داشته باشم از خواب که پا میشم با لبخند زدن شروع کنیم باروی خوش به اطرافیانمون سلام کنیم این هم یک قدم کوچک با همین کار روز بهتری داریم
    از خودت شروع کن توی که روزتو میسازی وجود تو حال اطرافیانتم خوب میکنه پس از همین الان شروع کن حتی با چیز های خیلی کوچیک.




  18. bahar
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    یعنی امروز صبح هم برای دیدنم آمده است ؟ این را گفت و بسرعت سمت پنجره دوید.. خورشید بهاری همه جا را روشن کرده بود و حالا تو نیمه ی روز تن گلبرگ ها را نوازش میکرد..
    لبخند گل سرخی به پهنای سرسبزی بهار و چهچه پرندگانی که ارمغان شادی اردیبهشتی داشتند چنان مجذوبش کرده بود که دلش میخواست روز را قاب بگیرد و کنج دلش آویزان کند..
    آری سرخوش از اینکه امروز هم خورشید برای دیدنش آمده بود …




  19. رضا
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    دوباره صبح شد کاش حداقل هوا بارونی نبود تا داغ دلم تازه تر بشه اخه هوا بد جور دلگیر شده نگاهم ب پشت شیشه ک افتاد انگار همه چیز مثل قبل تکراری هست امروز کار درس خونه ولی کاش مادر چشمان ت باز بود و میدی ک پسرت دلخوشیش ت هستی و انگار فقط دارد برای ت مینجنگ فقط دارد برای ت نفس میکشید بعضی وقتها حسرت خیلی چیزها را میخورم ولی خودم را ب بیخیالی میزنم و ب نفهم بودن صدای ضبط را زیاد میکنم و در حین رانندگی با اهنگ شاد اشکم سراریز میشود اه خدا مگر میشود با اهنگ شاد گریه کرد از محل کار تا خانه حالم خوب هست ولی در خانه ک باز میشود و دوباره مادر نابینایم را میبینم تمام دنیا برایم زهر مار میشود اه خدا بس است روزهای تلخ




  20. Shima
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    دقیقا چند خط باشه میشه مشخص کنید که اشکالی پیش نیاد؟




    • رنگی رنگی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      در متن نوشتیم، از چند کلمه تا یک صفحه، مشکلی پیش نمیاد خیالتون راحت باشه :)




  21. طراوت
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    (صبحِ سرنوشت)
    همه چیز از یک روز صبح شروع شد که بی هوا از خواب پریدم …انگار همه چیز تازگی داشت ،انگار شبِ قبلش من تو اون جا نبودم انگار از اون روز صبح اونجا شده بود خونه یِ من…
    مامانم اومد تو اتاقم صبح بخیر گفتو بیدارم کرد که برم مدرسه
    مدرسه؟😮وای انگار همه چیزو از مغزم پاک کرده بودن ..الان که دارم در موردش مینویسم خندم گرفته😁 از اون روز ۱۵ سال گذشته ولی من هنوز تو خاطرم مونده و همش با خودم میگم آره همه چیز از اون صبح شروع شد تو این سال ها مشکلات اتفاقاتِ زیادی پیش اومد ..غمو..شادی های زیادی ولی یادم نرفت اون روزو…
    اسمشو گذاشتم صبح سرنوشت چون شروعِ زندگیمو از اون صبح میبینم همیشه😉




  22. marykh98
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    بعضی وقتا دلم می خواد یه خانوم خونه دار باشم. با یه کار نیمه وقت و سرگرمی های ریز و درشت. دلم می خواد ساعت هفت صبح بعد از بیدار شدن و بیدار کردن اهل خونه برم پیاده روی تو پارک محل! نیم ساعت بعدم با یه نون سنگک داغ برگردم خونه و کنار یار صبحونه بخوریم و راهیش کنم سرکارش! بعدم بشینم پشت سیستم و کارای نیمه تموم پروژه های انیمیشنم رو کامل کنم و ببرم شرکت برادر جان! اونم بهم بگه که چند دقیقه صبر کن کارم تموم بشه باهم بریم خونه ما نهارو پیش ما باش! منم که کلی دلم تنگ شده برای پسر تپل مپلش با همه وجودم لبخند بزنم و بگم باشه. وقتی می رسیم خونه اش پسرش بدو بدو بیاد بغلم و با زبونی که تازه شروع به کار کرده بگه عمه میم!(mayam)
    نهارو پیش داداش و زن داداش بمونم و حدود ساعت سه از خونه اشون بزنم بیرون. سر راه مقوا گلاسه و راپید و جوهرمرکب بخرم و برگردم خونه. هنوز به خونه نرسیده برم پشت میزهنرم بشینم و روی مقوای گلاسم و با جوهرتازه شروع کنم به نوشتن این شعر: گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی… چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی … شاید ساعت شش کارم تموم بشه و به این فکر کنم که شام چی درست کنم که کتلت حجوم بیاره به مغزم و تند تند دست به کار بشم و بعدش بشینم پای کتاب صدسال تنهایی و منتظر برگشتن یار!!! که شعرمو بهش نشون بدم و اونم کلی ذوق مرگ بشه از اینکه این شعرو با یاد اون نوشتم! بعد از شامم باهم اسم فامیل بازی کنیم اونم با گزینه هایی مثل اسم بازیگر و خواننده و نویسنده و اسم کتاب و اسم فرمول و …
    چقدر رنگارنگ میشه زندگی…

    #مریم_بانو




  23. marykh98
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    گاهی وقتا دوست دارم مریم نباشم. مثلا یه دختری باشم که تو سواحل استرالیا زندگی می کنه با عقاید و نوع زندگی متفاوت… دوست دارم ببینم دنیا از نظر اون چه رنگیه? چه شکلیه?
    حتی شده دلم بخواد یه پسر چهارشونه و قد بلند باشم تا بفهمم چقدر احساسات و رفتار دخترا براش اهمیت داره…
    یا حتی دلم می خواد یه افریقایی باشم تا بچشم طعم موهای خشکی که همیشه بافته شده است و پوستی که هیچوقت چروک نمیشه.
    و گاهی اوقاتم دلم می خواد یه شاهزاده باشم تا هیچ وقت دغدغه ام پول نباشه…
    بچه تر که بودم دوست داشتم یه گربه باشم تا برای یه شبم که شده دنیا رو از تیله های سبز زمردی ببینم و زیر ماشین بخوابم…
    پلنگ بودن هم قشنگه… مزه قدرت میده…
    خیلی وقتا هم شده که دلم خواسته صد سال پیش به دنیا میومدم…
    اگه من مریم نبودم… اگه ایران به دنیا نمیومدم… اگه پدر و مادرم مسلمون نبودن… اگه معتقد نبودن… اگه مدل زندگیشون اینی نبود که الان هست… به احتمال خیلی زیاد من اینی که هستم نبودم!!
    پس به اینی که هستم افتخار نمی کنم چون خیلی از شرایطش دست من نبوده!!

    #مریم_بانو




  24. Lili
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    توی اولین نگاه ، اون فقط یه آدم معمولی بود.
    اما اگه کله آدم ها میتونست اندازه ی آرزوهاشون رشد کنه ،مال اون ممکن بود به بزرگی زمین ، جهان یا حتی کهکشان باشه
    فکرشو بکن..
    تو خیابون قدم بزنی و آدم هارو با کله های بزرگ و کوچیکشون ببینی
    یکی اندازه بادکنک، یکی اندازه بالن و یکی اندازه آبنبات چوبی…







    آرزوهامون خیلی با ارزشن ، هر آدم رنگی ای اینطور فک میکنه مگه نه؟؟
    امروز روز تولد منه و خیلی خیلی خوشحالم ک یه کار متفاوت تو روز تولدم انجام دادددددممممممم یوووهووووو 😀😀😄😄😃😃




    • رنگی رنگی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      تولدتون مبارک باشههه :)




    • Nafasiii
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      واااای چه جالب امروز روز تولد منم هست 😍😍😍😘💜💚💟💟❤️💙💛❤




  25. یک عدد نگین!
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    روزی روزگاری
    یکی بود..
    ولی آنی که باید،
    نه
    نبود..!




  26. فرشته فراهانی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    نه سرما گیس های سفیدش رو به جای تور عروس زمستان آرام آرام روی زمین پهن کرد. به نظرم ننه سرما هنوز خسته بود و خوابش می آمد شاید هم من فقط اینجور فکر می کردم.البته اولین روز کاری اش معمولا کار بیشتری داشت.
    من کی هستم؟خب معلوم است من ابرک ابر پری هستم و عاشق ننه سرمای مهربان و گیس های سپید افشان اش که هر تارش قصه ای دور و دراز دارد.
    ننه سرما روی دامن برف ها نشسته بود و به اولین آدم برفی زمستان امسال نگاه می کرد.امشب شب یلدا بود و حالا حتما بچه ها پشت کرسی نشسته بودند و قاچ های هندوانه را با شوق گاز می زدند صدای خنده شان تا اینجا هم می آمد.
    آدمک برفی آرام گفت: ((ننه…)) ننه سرما انگار ناگهان از ارتفاعی سقوط کرده باشد هراسان گفت:((چی….؟چی گفتی ننه؟)) آدمک برفی لبخندی زد و پرسید:((چیزی شده ننه سرما؟)) ننه سرما به روشنایی خانه روبرویش که در سبزی داشت نگاه کرد آهی کشید و گفت:((چی بگم ننه جان؟!خیلی سال گذشته.مربوط به اون زمانهاست که تو هنوز نبودی منم جوون بودم.اما گیس هام همیشه سپید بود.هی!قصه ی درازیه.می ترسم بشنوی و قبل از بهار…… آب بشی.)) بالای سر آدمک برفی پرواز می کردم آدمک گفت:((ننه آخرش هم که من آب می شم.کلی گیاه سبز میشه.بارون میشم و بهشون می بارم دوباره.میرم دریا.))
    ننه سرما گفت:((بازم یه شکل دیگه میشی.هیچوقت امروز رو به یاد نمیاری ننه جان.)) آدمک گفت:((راز زندگی همینه ننه سرما.طبیعت و زندگی در جریانه.همیشه همینجور بوده.خیلی چیزها بهتره فراموش شن و راز بمونن.حالا نمی خوای قصه شب یلدای ما رو بگی؟ابرک هم دوست داره بشنوه مگه نه ابرک؟))
    با شادی بالا و پایین پریدم تا رضایتم را اعلام کنم.ننه سرما سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و به یک افق دور خیره شد به انتهای خیابانی که انگار پایان نداشت فکر کردم:(( شاید منتظر کسی هست.)) روی شانه آدم برفی نشستم من هم مشتاق بودم قصه را بشنوم ننه سرما نگاه از انتهای خیابان بی پایان گرفت و انگار با خودش حرف بزند گفت:((ننه من از اول که سرما خانم نبودم!منم یه زندگی معمولی داشتم مثل بقیه آدم ها.اسم من یلدا بود.یه دخترک شاد بودم!من انتخاب شدم!!یه روز که مادرم موهام رو دو گیس بافته بود رفتم دنبال بازیگوشی و بازی.اون موقع ها که مثل حالا ماشین نبود.هوا تمیز بود دود و دم نداشت.تا چشم کار می کرد درخت بود و درخت.دلم میون اون سبز ها پی دو تا تیله ی سبز رفت.دو تا تیله از دل طبیعت!!چی بگم ننه؟!نزدیک های عید طبیعت بود اما خب هنوز اونجور که باید بهار نیومده بود.خلاصه نزدیک عید بود و چشمای سبز عموی طبیعت دل منو برد.سنی نداشتم اما اون سبزها منو جذب خودش کرده بود.اون طرف رودخونه بود.انگار یه هاله یا شایدم یه دایره دورش بود.دایره زندگی!از اون هاله به اون ور هم مرگ آروم زمستون دیده میشد.قدم به جلو که میذاشت برفها داخل اون هاله اطرافش آب میشدن.اسب ش رو نوازش می کرد.چیزی که دیدم عموی طبیعت قصه های خانم جونم بود.تو رویا راه می رفتم نه واقعیت.رودخونه کاملا آب نشده بود.ناخواسته به طرف سبزهایی که هنوز منو ندیده بود قدم به جلو گذاشتم بوی زندگی رو می شنیدم.یه قدم دیگه جلو رفتم که صدای شیهه اسب ش بلند شد و سبزها منو غافلگیر کردن.یه قدم عقب رفتم که زیر پام خالی شد و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمام رو باز کردم و دیدم سرما خانم شدم.از همون روز اول دنبال عمو نوروز همه جا رو گشتم.گیس هام روی زمین کشیده می شد و دامن عروس زمستون پهن. اما مگه من حواسم به این چیزا بود ننه؟!آخرش هم خسته و کوفته بی نتیجه خوابم می بره در حالیکه نمیخوام بخوابم و هنوز منتظرم.وقتی بیدار میشم بوی عطر نوروز رو می شنوم اما بازم قبل از بیدار شدنم رفته و باز دنبالش می گردم هزار سال بیشتره که کارم همینه.))
    ننه سرما مانع ریزش یگانه قطره ی یخ زده ی عشق از چشمانش نشد.حالا می فهمیدم ننه سرما واقعا منتظر است.برف آرام شروع به بارش کرد و زود هم متوقف شد. آدم برفی هم گریه می کرد و لحظه به لحظه کوچکتر می شد.ننه سرما باز هم نگاه ش را به پایان خیابان بی پایان داد سایه مردی سواره را دیدم ننه سرما ایستاد سایه نزدیکتر می شد و آدم برفی کوچکتر.
    پنج روز بعد:
    ننه سرما از خواب بیدار شد و هوا را حریصانه به ریه هایش کشید.من هم بوی عمو نوروز را می شنیدم.چیزی که قبلا به آن توجه نکرده بودم!!
    تمام این پنج روز کنار ننه سرما مانده بودم گیس هایش کوتاه شده بود باز هم قبل از رسیدن سایه به خواب رفته بود.عمو نوروز هم تمام این پنج روز کنار ننه سرما نشست و با سبزهایش به او نگاه کرد.آدم برفی حالا دیگر آدم برفی نبود و با دوستانش به سختی در جوی آب غلت می خورد و چون کودکان بی فکر می خندیدند.دیگر قصه ی ننه سرما را فراموش کرده بود.
    صدای دو زن رهگذری که از کنار ننه سرما رد میشدند را به وضوح می شنیدم یکی از آنها در حالی که می خندید گفت:((این پنج روز واقعا فکر کردم بهار شده.))
    زن دوم گفت:(( باورت میشه میون برفها یه گیاه جوونه زده بود؟؟)) بعد خودش شانه ای بالا انداخت و گفت:((به هر حال امروز واقعا زمستونیه.))
    صورت ننه سرما باز هم میزبان مروارید های درخشان شد.اما هیچ کس نفهمید این دانه های منجمدی که از آسمان می ریزد مروارید های پاک قلب ننه سرماست.
    صدای ابر پری همراه باد صبا به گوشم رسید:((ابرکم…پسرکم….کجا موندی؟)) در حالی سمت خانه پری ها پرواز کردم که تنها نفر سومی بودم که راز بهار زمستان را می دانست.لحظه آخر نگاه خیره ی ننه سرما به انتهای بی پایان را دیدم باد صبا صدایش را در فضا به رقص در می آورد:
    ((قصه ی من و معشوق مرا پایان نیست/آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام))




  27. Parnia mohammad mirzaiy
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    روزگاری آب ها آبی بودند نه خاکی روزی آب آبی بود و خاک خاکی بود و آسمان صافی بود و دل ها خالی بود.دست در دست طبیعت قدم بر می داشتیم در کنار آب،روی چمن ها، تکیه بر درخت اکنون محتاجیم به نفس،به قطره ای آب، به ناجی که ما را از غرقه ی بی آبی نجات دهد.دل می گیرد برای غنچه ای که به امید باز شدن بر بوته ی گلی خشک شده چشم باز می کند. آسمان مغرور فقط بغض می کند، بغض می کند برای مایی که خود با دست خودمان گلوی آب را فشار دادیم و با گرفتن آخرین قطره او را خفه کردیم. آسمان را درک نمی کنم شاید غرورش این اجازه را نمی دهد و یا شاید هم قصد دارد کمی ما را به خودمان آورد. زمین بی رحم را هم درک نمی کنم او تا آخرین قطره را هم در خود نابود گرداند. یا شاید هم ما آبی برای او نگذاشته بودیم، آری زمین بی رحم نیست ما بی رحم هستیم که حتی قطره ای آب هم برایش نگذاشتم وشاهد چروک های بی سر وتهش شدیم، چروک هایی که به دنبال آب بودند ولی هر چه گشتند آبی نیافتند فقط عمق خود را بیشتر کردند ، ماهم چشم و گوش بسته در این چروک ها فرو رفتیم، چروک هایی که خود ساخته بودیم. کاش باز هم آب ها آبی باشند نه خاکی……… (parnia mohammad mirzaiy )




  28. Shima
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    زیبا ترین حسِ دنیاست …
    وقتی طوری نگاهت میکنند که مجبور باشی عاشق شی
    وقتی طوری رفتار می کنند که مجبور باشی تلخ شی
    وقتی طوری حرف می زنند که مجبور باشی قانع شی
    بی تفاوتی زیباترین حسِ دنیاست تو روزهایی که همه قصد دارند فرمانِ احساست را دست بگیرند..
    Shima-shiraghaee




  29. نفيسه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    میخواهم بخوابم اما تو نمیگذاری. آمده ای نشسته ای سمت چپ مغزم و با صندلی ننوییت کلی سر و صدا راه انداخته ای. نه که ناراحت باشم ها، نه؛ ولی خب گاهی آدم به خواب هم احتیاج دارد، تو اینطور فکر نمیکنی؟
    به تو فکر میکنم، به خودت به لباسی که امروز پوشیده بودی به کارهایی که از صبح انجام داده ای، به این که حالت خوب نیست، چند وقتی میشود که حالت خوب نیست و فکرت مدام مشغول است. عمیقا دنبال یک نفر میگردی که نمیتوانی پیدایش کنی. همه جا را گشته ای اما نتوانسته ای پیدایش کنی. کار هم زیاد داری این روزهای آخر سال، وقت هم کم و فکرت هم که مشغول است. مدام فکر میکنی که چرا نمیتوانی پیدایش کنی؟ دعا میکنی، خیرات میدهی، نذر میکنی اما تا به حال هیچ کدام فاید نداشته اند. هر شب خوابش را میبینی. در خواب کسی که برایت خیلی محترم و حتی مقدس است، او را به تو میسپارد و میگوید:” این پاداش تمام کارهای خوب توست، مراقبش باش.” چهره اش را میبینی طوریکه اگر در بیداری از دور هم ببینی، میشناسی. اسمش را میدانی. میدانی چند ساله است، میدانی چه کار دارد میکند اما نمیدانی کجاست؟ نمیدانی کجا باید دنبالش بگردی حتی نمیدانی در این شهر هست، در این کشور یا…؟ بخاطر او تا به حال سفرهای زیادی رفته ای تا پیدایش کنی تا خواب شبانه ی دو ساله ات را تعبیر کنی. به هیچ کس هم نمیتوانی بگویی، چون میگویند دیوانه شده ای.
    من هنوز هم بیدارم، نگران نباش. هنوز صدای جرق جرق صندلیت را میشنوم و عصبانیت را خوب میتوانم از چهره ات بخوانم.
    فقط مادرت از ماجرا با خبر است. روزهای اول خیلی تلاش کرد که این فکر را از سرت بیندازد، تعدادی عکس دختر نشانت داد، چند باری هم تو را به خواستگاری برد اما از سرت نیفتاد که نیفتاد. حالا دیگر تسلیم شده است و فقط دعا میکند.
    به ضرب عطر اسطوخودسهایی که در گلدان بالای سرم گذاشته ام، دیشب لابه لای همه آن افکار و صداها بالاخره خوابم برد. این بار خوابم کامل شد، درواقع باید بگویم خواب مشترکمان. آن مرد محترم مقدس راه خانه ات را به من نشان داد. امروز عصر بهترین لباسم را میپوشم، همان رنگی را که دوست داری، خریده ام: سبز، و گلی را که دوست داری برایت میخرم: آفتابگردان، می آیم، زنگ خانه تان را میزنم؛ به مادرت میگویم:” من همان کسی هستم که پسرتان دو سال است دنبالش میگردد.” مادر متعجبت مرا به سمت اتاقت راهنمایی میکند. در میزنم، در را باز میکنی. تا میخواهم بگویم من همانم که مدتها دنبالش بودی، تو میگویی:” ملیکه خودتی؟!”




  30. Zi.
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی جان میشه یک مطلب هم راجع به ماشین چاپای دستی و جاهایی که می تونیم توی ایران بخریمشون و انواعشون بذارین؟عکس این ماشین چاپایی که گذاشتین واسه این پروژه و قبلا هم گذاشتین خیلی دلبره آخه…اصلا خودش یه وسیله ی ترغیب کنندس واسه بیشتر نوشتن ..




  31. پرستو میرغفوری
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    نکته رنگی رنگی بودن اینه که همه چیزای رنگی رنگی باید کنار هم باشن تا خودشون رو نشون بدن.
    مثلا دیدین تو این فروشگاه های بزرگ یه عالمه ظرفای رنگی رنگی هست که آدم وقتی می بینه دلش میخواد همشون رو بخره؟ تازه بعدش که به سختی یه رنگ یا دو رنگ رو انتخاب میکنین میارین خونه می بینین به قشنگی وقتی تو فروشگاه دیدین نیست.
    دقیقا مثل مداد رنگی که همشون کنار هم یه قشنگی خاصی داره ولی تک تک شاید اون جلوه رو نداشته باشه.
    واسه همین پیشنهاد می کنم آدم های رنگی رنگی رو پیدا کنیم و همیشه کنار هم باشیم تا قشنگ تر باشیم.




  32. زینب یوسفی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    روی صندلی میز کامپیوتر لم داده بودم, رو به روی نوت استیکهای رنگیِ اویزان از نخِ کنفی و عکسهای گالری ام را بالا و پایین میکردم, این کارِ هروزِ من بود.هروز بعد از رسیدن به خانه و نفسی تازه کردن ,والبته بعد از چک کردن استوری ها و گروها میرفتم سراغ آن لحظات یهویی و یواشکی که از کودکی هایشان ثبت کرده ام. به عکس مرد کوچکم رسیدم که داشت سعی میکرد کاپشنِ مشکی چرم اش را تنش کند که آوا با امداد غیبی اش از راه رسید و دکمه هایش را بست و من آن لحظه را یواشکی ثبت کردم, مرد کوچک را صدا کردم و گفتم :امیر علی بیا تا ازت عکس بگیرم
    امیرعلی داشت با خیال راحت ژست میگرفت و من خیالم راحت تر از او میخواستم آن دایره ی تو خالیِ روی صفحه را لمس کنم اما غافل از اینکه آوا در صدم ثانیه خودش را در بغل امیر انداخت و و چشم هایش را بست و من اینبار یک یهویی عاشقانه را از بنچ ساله هایم ثبت کردم. و حالا هربار که به این عکس خیره میشوم حسِ نصیحتهای مربی گریم تحریک میشود و فکر میکنم باید وصیتی را حداقل برای آوا کنار بگذارم .و برایش نوشتم:
    شاید این اخرین باری باشد که یک جنس مذکر را اینطوری به صراحت بغل میکنی, تو بزرگ میشوی و قد میکشی، خودت، عقلت، غرورت و حس های نابِ صادقانه ات
    به سانتی مترِ قدت هیِ اضافه میشود و تو در این بین بارها عاشق و فارغ میشوی
    اولین بار پسری در مهدکودک, بعدها عکس های سلبریتی ها در صفحه ی اینستاگرامشان, کمی بعد شاید فروشنده ی لباس فروشی
    شاید هم پسری در فامیل که فکر میکنی میشود همان مرد رویاهایت و همان بحثِ معروف اسبِ سفید
    همانطور که قدت بلند تر میشود، و بدنت برجسته تر، و ابروهایت باریک تر ، و چشمانت سیاه تر، عاشق شدن و فارغ شدنت هم متفاوت میشود،
    دقیقا بعد از دوازده سال که دوباره بر میگردی به شیش سالگی ات ، دقیقا همان لحظه که از غول کنکور میگذری و وارد میشوی به یک مهدکودک بُزُرگ، خیلی بزرگ
    اینبار انتخآبت محدود نیست، مثلن مثل دوازده سال پیش نیست که بخواهی از بین امیر علی و کوروش یک نفر را برای بغل کردن انتخآب کنی
    تو وارد میشوی، خوش بینانه اش این است که یک نفر مثل امیر علی سریع به احساساتِ تو واکنش خوب نشان دهد و تو حتما کله ات انقدر شَق هست که فکر میکنی آن بغلی که به رویَت باز است ، جنسش مثلِ همآن دوازده سالِ پیش است. وَلی خب همه یمان میدانیم آن نگآهِ کودکانه، و آن صداقت ، همان دوازده سال پیش در کفِ کلاس مهدکودک چال شد و پوسید.
    اما اگر بخوآهیم واقع بینانه نگآه کنیم، تو وارد میشوی، چند صباحی رآ آسه میروی و میایی، بی شیطنت، بی بالا و پایین پریدن، بی نق نق کردن که دفتر نقاشیم را بدهید، خمیر بازیم را بدهید ، و بعد که کم کم جا افتادی و یَخَت به قول معروف باز شد، کمی چشم هایت را میچرخانی و برایِ سرمایه گذاریِ کِراشَت یک خوش تیپ و خفنِشآن را کنار میگذاری… و این تآزه شروعِ بازی است جانَم، انگار تازه سطلِ لِگـو هآ جلویَت خالی شده است و تو باید قلعه ایی بسازی که بتوانی در ایوانَش بنشینی و از آن بالا به مردِ رویاهایت که دارد با اسب سفیدش برای توی عرض اندام میکند ، دید بزنی .
    اینجا کمی قانون بازیَ اش با قانونه مهدکودک دوازده سالِ پیش ات فرق دارَد، یک فرق کوچَک، اینجآ تو بازی نمیکنی!
    فهمیدی منظورم را؟
    برآی همین است ، که میگویم این اخرین بار است که یک جنس مذکر را به این صراحت و صداقت بغل میکنی،
    تو قرار است در این دوازده سالی که بگذرانی، بارها در ذهنت، در دلت فلانی را بغل کنی، و چشمانت را ببندی و برای همیشه احساس ارامِش کنی، ولی فقط در ذهنت….در واقعیت تو بایَد خیلی بدَوی آوا جانَم،تو باید خیلی بدوی تا بتوانی یک نفر را مثلِ امیر علی کودکی هایت پیدا کنی همانقدر قابل اعتمادو صادقانه…
    دلت سبز و سرت سلامت:مربی مهد کودک ِ تو




    • saad_li
      ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

      اول باید بگم که ، وای عالی بود این داستان :) .
      لحنش خیلی خیلی به دل آدم میشینه.

      بعدشم که ، اگه باز هم داستانی تو این سبک دارین ، ممنون میشم که به اشتراک بزارین.
      باتشکر




  33. فرشته محمدی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    بگو ”آ“ یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دوسَم داری!…
    هرسه روی صندلی ناراحتی نشسته ایم و چشم دوخته ایم به صحنه.
    حواسم را داده ام به چین و شکن وقایعی که دارد روی صحنه اتفاق می افتد و توی ذهنم به هم وصلشان میکنم. قضیه آنقدر رو هست که نصف حواسم را از نمایش بگیرم و بدهم به او. نشسته کنارمان و یک جور خاص مخصوص به خودش تکیه داده و روبرو را نگاه می کند. موزیک بین پرده شروع می شود. موزیک دلنشینی ست ولی وقتی بازیگرها با موسیقی دم میگیرند توی ذوقم میخورد. اینجور وقتها سعی میکنم قسمتهایی را که دوست ندارم نشنوم. کل حواسم را می دهم به او. هنوز زل زده به جلو. شرط می بندم نصف حواس او هم اینجا نیست. رفته به گذشته ها و خودش را نگاه میکند یا شاید هم به آینده مهم این است که همه جا دارد به خودش نگاه می کند.
    توی ذهنم دنبال دلایلی می گردم که یادم بیایدچیزی بین ما نیست. هیچوقت نبوده.
    نفسم را بیرون می دهم و آن یکی پایم را روی این یکی می اندازم.
    نمایش جذبم نکرده. دارم کم کم واردش می شوم که تصاویر تلویزیونی اش شروع میشود. تصویر و فیلم را حین نمایش زنده دوست ندارم. حسم کامل از بین میرود. از هردو بیرون می آیم. هم از نمایش هم از او.
    جمعه شب است و تهران را انرژی خاص جمعه ها فرا گرفته. حس کسالت بار و دلچسب غروبهای منحصر بفرد جمعه های تهران. لجاجتِ لحظه ها در گذشتن. به سمت خانه میرویم. دلم میخواهد به سکوت طی شود. سعی میکند بگوید که ممنون است از دعوتمان و ممنون است که او را به جمع دونفره مان دعوت کرده ایم.
    سعی میکند اما موفق نمیشود!

    فرشته محمدی




  34. سارال
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    زندگی همان روزهای گرمِ با هم بودن و صمیمانه در کنار هم ماندن؛ است! زندگی مجموعه ای از دقیقه های عشق، مهربانی و شادی است…
    زندگی لبخند پدر و مادر است.
    زندگی شکر لحظه لحظه هاست.
    زندگی شادی دوستان است.
    زندگی بی نیاز بودنِ هر انسان است.
    زندگی اینجاست…
    کنارِ تو! قدم به قدم! با تو هم قدم می شود.!

    سارا لشگری




  35. سایه مرسلی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    همه ی پرواز های باید یک طرفه میشد.
    نمیدونم کی به کسایی که رفتن اجازه ی برگشت داده؟
    تصور کن!وقتی هواپیما بلند میشه با یه آهنگ غم انگیز،وقتی که کادر بسته میشه روی قامتی که خم شده و داره جلوی فروریختن خیلی چیزهارو میگیره،دیگه برگشتن فایده ایی داره؟
    مثل بیرون آوردن یه مرده است از سردخونه یا مرده شورخونه ،چه فرقی داره؟
    مهم اینه که بازگشت بی معنیه.
    کادر بسته شاید باز بشه اما کمر خم صاف نمیشه.
    اشکها شاید خشک بشن اما هرگز و هرگز و هرگز زخم ها فراموش نمیشن.
    ای کاش همه ی پرواز ها یه طرفه میشد.




  36. پرشنگ کرد
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    تا کی وقت داریم بفرستیم؟




    • مجله آنلاین رنگی رنگی
      ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

      تا ۴ ۵ روز آینده :)




  37. صفورا ح.ز
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    هر روز از زندگی مانند فنجانی و دنیا پیشخدمتیست که هر بار پر از نوشیدنی میکندش.نمیتوانی نخوری،چون خدا از پیش مانند مادری مهربان پولش را پرداخته.
    یک روز پر از قهوه ایست که به اندازه ی عمق گریه های شبانه ات تلخ ولی بویش اندازه ی خالی شدنت بعد از گریه ای عمیق مدهوشت میکند.
    روز دیگر بخار شکلات داغ به صورتت میخورد،نوشیدنی ای که از خنده هایت در حین بازی باد با موهایت وقتی روی تاب از فرط شادی جیغ میزنی شیرین تر است.
    روزی فنجانت را با چای سبز پر میکند،چایی که به اندازه ی تلخی تجربه های دردناک زندگی ات بد اما همان قدر که تجاربت سودمندند،چای هم برایت مفید است.
    گاهی لیوانت را لبالب از نوشابه ای میبینی که خوردنش اندازه ی یک شب پرخوری همراه با دوستانت در رستوران لذت بخش ولی اما به اندازه ی اضافه وزن و رژیم های بعد ان عذاب اور است.
    هر روز از زندگی مانند محتوایات یک فنجان است.
    شاید روزی تلخ، شاید روزی شیرین باشد اما هرچه باشد باید قبول کنی چون نمیتوانی نخوری زیرا از پیش بهایش را داده اند تنها چاره ات صبر برای نوشیدنی بهتر در لیوانی زیبا تر است. :)




  38. fat.t
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    حس غریبی دارم
    حسی عجیب شبیه یک دلتنگی از روی عشق و همراه با تنفر
    تنفری که باعث تنفر نمیشود، فقط دلم را بیشتر میسوزاند
    شاید هرگز به من فکر نکنی
    شاید حتی به خاطر نیاوری زمانی کسی بوده که یک دنیا دوستت داشته
    شاید خاطره های شیرینمان دیگر در خاطر قشنگت نباشد
    شاید ندانی هنوز هم در دل کوچک من، یک گوشه هست که تا همیشه فقط برای توست
    و حالا آن گوشه دل من پر از خالی ست..
    خالی از لحظه های بودن تو..
    وقتی که رفتی گوشه دلم امیدوار بود که برمیگردی
    کمی که گذشت و تو نیامدی، گوشه دلم زخم شد و نبودن تو عادی
    اما این زخم گاهی بدجور گوشه دلم را اذیت میکند..گاه گاهی مثل حالا..
    گاهی انقدر دلتنگ میشوم که حس میکنم نبودن تو غیر واقعی ست
    انقدر غیر واقعی که نزدیک است مرا صدا بزنی و دست هایم را بگیری و باهم بخندیم و همدیگر را در اغوش بکشیم و پیمان دوستی مان را محکمتر کنیم
    گاه گاهی مثل حالا،گوشه دلم حس میکند تو را نمیشناسد
    گوشه دلم دلتنگ میشود اما نمیداند برای چه کسی..
    گوشه دلم تو را با بودنت میشناسد، نبودن تو..یعنی تو ناشناسی، یعنی انگار نه انگار تویی وجود داشته
    گوشه دلم فقط میداند که زمانی پر بوده از بودنت.. و حالا لبریز شده از نبودنت
    گوشه دلم خوب خوب میداند که تورا بسیار دوست میداشته
    اما افسوس
    که تو را نمیشناسد..




  39. fat.t
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    غصه نخور دخترک!
    روزی میرسد که تو با تمام ناراحتی ها و خوشحالی ها،با تمام خوبی ها و بدی ها و با همه خاطرات خوب و بدت از میان انها میروی
    و بعد روزی میرسد که یکی از انها با غصه و حسرت میگوید: یادت بخیر دخترک..
    روزی یکی از انها برای تو دلتنگ خواهد شد،برای صدایت،برای چهره ات،برای بودنت.
    پس غصه نخور و هرچه خوبی داری از اعماق وجودت برای انها خرج کن
    زیرا روزی میرسد که انها برای خوبی های تو دلتنگ خواهند شد
    دخترک! تو خوب باش و غصه نخور




  40. صفورا ح.ز
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    از گل نازک تر
    از درخت چروک تر
    از سنگ سخت تر
    از رود جاری تر
    از کتاب سخاوتمند تر
    از ابی زیبا تر
    از اب پاک تر
    از کودک شیرین تر
    از «صُراحی(😍)»ناب تر
    از ققنوس محکم تر
    از اتش سوزان تر
    از برف سردتر
    میشود پیدا ولی
    از خدا بهتر نه!😊




  41. سماء بهزادفر
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    وای که چقدر آماده کردن غذای مورد علاقه ات برایم لذت بخش است،به شعله های آبی گاز سرخوشانه میخندم.نگاهم به ساعت می افتد که یک ساعت به آمدنت را خبر میدهد.اما منِ دلتنگِ دیوانه را چه به ساعتی که تورا یک ساعت دیگر تحویل من میدهد!اصلا من زودتر می آیم پیشت و باهم برمیگردیم خانه!
    سریعا لباس هایم را میپوشم،کیف دستی ام را برمیدارم،موبایل و کمی پول را به درونش می اندازم،باید عجله کنم تا به موقع برسم.هنوز چند قدمی برنداشته ام که دوباره بر میگردم.رژلبم را از جلوی آینه برمیدارم و از گوشه ی باز کیفم به درونش می اندازم.
    سریعا می آیم بیرون،ماشین را روشن میکنم…اندکی صبر میکنم و آهنگ مورد علاقه یمان را پلی میکنم.به سرعت راه می افتم و روانه محل کارت میشوم.نیم ساعت تا تمام شدنش مانده…
    پشت سومین چراغ قرمز که گیر میکنم با شکایت به ساعتم نگاه میکنم که چقدر عجله دارد برای جلو رفتن…با اخمی کوچک به خیابان نگاه میکنم.مردی شاید سی و اندی ساله با جعبه پر از گلی روی دوشش بین ماشین ها پرسه میزند.قبل از اینکه مثل گذشته چشمانم غافل از چراغ قرمز درون زندگی نامعلوم آن مرد سیر کند به این فکر میکنم که چند شاخه گل رز چقدر حال و هوایت را عوض میکند…زیاد عادت به گل خریدن برایم نداری ولی از نظر من هیچ اشکالی ندارد چون من این کار را برایت انجام میدهم و این برایم لذت بخش است.
    شیشه را پایین میکشم و مرد را صدا میزنم…سه شاخه از زیبا ترین هایش را جدا میکنم و بعد از دادن پول،لبخندم را تاجایی که ممکن است روی صورت خسته اش میپاشم…
    تازه مشامم از عطر شاخه گل ها پر شده که صدای بوق ممتد ماشین های پشت سرم مرا به خودم می آورد …
    حرکت میکنم و سرمست به سویت میرانم.
    با لبخندی حاکی از رضایت از ماشین پیاده میشوم و خیابان را به مقصد تو طی میکنم
    هنوز یک ربعی به اتمام کارت باقی مانده…
    با خوشحالی تمام در را باز میکنم و سلام بلند و بالایی تحویلت میدهم.سرت را بالا میگیری و بالبخند جوابم میدهی:تو اینجا چیکار میکنی؟
    _گفتم بیام باهم به خانه برگردیم.
    _خوب کردی.بیا بشین
    دوباره سرگرم کارهایت میشوی.لابلای انجام کارت بی آنکه نگاهم کنی انگار از سر عادت میگویی:بگو ببینم چه خبر…
    و من به تلخی میگویم:هیچ…
    به پشت پنجره میروم و به ازدحام این شهر فکر میکنم
    به تک تک پنجره هایی که پشت آنها شاید مردی مشغول روزنامه خواندن است…یا تلویزیون تماشا میکند…یا به کارهای نیمه تمامش میرسد…
    و زنی که به مردش نگاه میکند…به مردش نگاه میکند…به مردش نگاه میکند…




  42. نرگس
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    ۱۳۵۴۴, ۱۳۵۴۵, ۱۳۵۴۶, …
    بعضی وقت ها در زندگی ماموریت های عجیبی به ادم ها محول می شود, ۱۳۵۴۷, مثل شمردن سنگ فرش ها, ۱۳۴۵۸, یا نگاه کردن به پیرزنی برای این که بفهمی کی عصایش از دستش می افتد و یه وری روی راه پله کله ملق می شود, ۱۳۴۵۹, یا بررسی لیوان های قهوه که بفهمی برگی تویشان افتاده یا نه, ۱۳۴۶۰, شایدم نشستن توی مترو و بررسی کردن کفش های عابران, ۱۳۴۶۱, یا مثلا گوش دادن به صدای گنگ بارون و سعی کردن برای شمردن قطره ها, ۱۳۴۶۲, ۱۳۴۶۳, ۱۳۴۶۴,
    مسئولیت های عجیبی است ولی من انجام می دهم. این ها و خیلی های دیگر را بی ان که کسی واقعا ان ها را از من بخواهد, ۱۳۴۶۵,
    گاهی تعدادشان از دستم در می رود, ۱۳۴۶۶, ۱۳۴۶۷, ۱۳۴۶۸, …




  43. زهرا زارعی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    (برای دوست)

    نمی دانم در دنیای تو ساعت چند است ولی اینجا در قلب من هزاران ساعت است که دوست داشتنت آغاز شده است.
    همیشه همه چیزمان با بقیه فرق داشت ؛حتی اولین قرارمان، اواسط بهار بود ، نه پاییز، روی نیمکت سنگی در زیر سایه بود، نه روی نیمکت چوبی زیر درختان چنار.
    هیچکس فکرش را نمی کرد که تو، بشوی آلیس سرزمین عجایب دل من، و این بار نگذارم بروی، نگذارم بروی تا همیشه در قصر دلم بمانی.
    بمانی و آنوقت هر روز یک خاطره بر جای بگذاریم و رد پای خاطراتمان برسد به آن قصری که در بالای درخت لوبیای سحر آمیز است.
    اصلاً می دانی جذابیت قصه کجاست؟ برایت می گویم.
    آنجا که من تمام خیابان های شلوغ عصر های پاییز را به خاطرت با شوق می دوم تا سر موقع به قرارمان برسم ؛ و آنجا که به تو می رسم صدای ضربان قلبم از صدای زنگ ساعت شهر هم بلندتر است.
    بیخیال همه ی همهمه ها منو تو پیاده رویمان را آغاز می کنیم. تو شروع می کنی به گفتن از اسکارلت و من حواسم به موهای بر باد رفته توست…
    و وقتی نگاه چپ چپ مردم را روی خودمان حس می کنم ، غیرت قیصر بونم گل می کند، می روم که حسابشان را بگذارم کف دستشان که دست های تو نمی گذارند…
    مثل همیشه می رویم به جای دنجی که پیدا کرده بودیم، اتاق شیروانی قدیمی ترین ساختمان شهر، که حالا به لطف ما چراغ هایش هنوز روشن است.
    در آن سرما روی کاناپه کهنه می نشینم و من آخرین نوشته هایم را برایت می خوانم و برق چشمانت باعث می شود ساکت شوم و تو مثل همیشه سرت را پایین می اندازی و من ادامه می دهم، اما بقیه اش را از روی کاغذ نمی خوانم، از چشمان تو می خوانم.

    مانند همیشه هوایی می شوم تا چیزی را به تو بگویم، اما باز هم آن خجالت همیشگی ام نمی گذارد ولی انگار چیزی در درونم می گوید :(( دل را به دریا بزن و بگو.)) و من چشمانم را می بندم و در بین گفتن و نگفتن غرق می شوم که صدای تو نجاتم می دهد و پلک هایم را باز می کنم. حالا این تویی که زل زده ای و با گفتن :(( دیوونه داری چی کار می کنی؟)) دیوانه ام می کنی و بلند بلند حرف دلم را می گویم :(( از وقتی که تو را پیدا کردم، دیگر خود ِ خودم هستم. دیگر می دانم برای تمام حرف هایم گوش شنوایی وجود دارد. برای همه ی خنده هایم صدای خنده ای همراهی ام می کند و برای تمام سکوت هایم، چشم های معصومی سکوتم را می فهمند و می دانم تا آخر عمرم کسی را دارم تا برایش بی هوا نامه بنویسم و شب ها در رویاهایم داشته باشم اش…))
    تو که اعترافات قلب من را شنیده ای از شوق فقط نگاهم می کنی و برای اولین بار اعتراف می کنی که تو هم همین حس را داری و من دیوانه وار بیش تر از قبل احساس خوشبختی می کنم و آنجا با هم پیمان می بندیم تا قطار دنیا می رود و ما مسافرانش هستیم با هم باشیم، پیمانی محکم تر از رومئو و ژولیت…
    حالا سالها از آن همه شور جوانی گذشته و من مثل آخر همه ی سری های جیمز باند با ماشینم منتظر تو دم در هستیم… قرار بود بزنیم بیرون از شهر و برویم به همان باغی که خودمان درستش کردیم.
    تمام راه، منو تو همه ی اهنگ های قدیمی را که با آنها خاطره داشتیم را بلند بلند می خوانیم، انگار هنوز در همان بیست سالگی به سر می بریم، وقتی می رسیم، زیر درخت هلویی می نشینیم که از سالها پیش در وسط باغ بود.
    نسیم خنکی می وزد و هلوی رسیده ای پایین می افتد و من به شوخی می گویم :(( فکر کنم وقت رفتنمان است.)) و تو می خندی و گاز محکمی به هلو می زنی و من محو تماشای تو می شوم و خاطرات گذشته را مرور میکنم. زمانی که تو را فقط در رویاهایم می دیدم و فکرش را هم نمی کردم تو، بشوی همدم همیشگی من.




  44. فاطمه تبادار
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی جان ،سلام.
    من امروز براتون دوتا داستان فرستادم ،نوشته بود در انتظار تایید مدیریت ،الان تو قسمت داستانا داستان من نیست !😞
    بعد یه سوال دیگه اینکه من یه قسمت داستانو یادم رفت بنویسم،ایا راهی هست؟




    • رنگی رنگی
      ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

      خیلی ممنون از داستان های قشنگ تون، لطفا بخش هایی از داستان تون که مشکل داشتن رو حذف کنید تا بتونیم در سایت قرار بدیم شون :)




  45. هانیا
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    من اگر روزی عشق را در آغوش نگیرم زندگی ناراحت می شود ، مهتاب گریه می کند ، آفتاب نوازشم می کند و دلداری ام می دهد که چرا تو را رها کردم . آخر تو که نیستی زندگی را زندگی نمیکنم ، تو نیستی که مهتاب را با هم تماشا کنیم ، نیستی که برویم بالای تپه تا خورشید دزدکی خودش را بالا بکشد و ما لبریز از نخ های طلایی خدا شویم .




  46. مریم
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    سلام رنگی جان میشه بفرمایی تا کی مهلت داره ؟؟؟؟




  47. مریم
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    اگر میتوانستم چیزی را عوض کنم دید منفی مردم به زندگی را عوض میکردم.
    چند روز پیش وقتی که کارمند بانک حسابی اعصاب خط خطی مرا خط خطی تر کرده بود در خیابان های شهر قدم میزدم و زیر لب غرغر میکردم.
    وقتی به خانه رسیدم کاری را کردم که هروقت عصبانی بودم انجام میدادم،یک لیوان قهوه برای خودم درست کردم و با یک تکه از شکلات موردعلاقه ام رو میز گذاشتم. با یک نفس عمیق خودکارم را برداشتم و سعی کردم با خالی کردن کلمات روی کاغذ،کاغذ ذهنم را مرتب کنم.
    با خط درشت و خوانا نوشتم:کلیدهای طلایی باز کردن قفل آرامش! خودکارم شروع کرد به پرواز کردن.۱:هرگاه روز بدی را تجربه میکنی یک نفس عمیق بکش و به خودت بگو که این فقط یک روز بد است نه یک زندگی بد!۲:برای شاد بودن لازم نیست بهترین چیزها را داشته باشی،کافی است بهترین برداشت را داشته باشی.۳:زندگی مثل قطار شهربازی است،پر از پستی ها و بلندی های فراوان،و این تو هستی که انتخاب میکنی بترسی،فریاد بزنی یا از آن لذت ببری.۴:افکار منفی تو مثل حسادت و نفرت و خشم به دیگران مانند این است که سم بخوری و امیدوار باشی که دیگران بمیرند.۵:لبخند بزن و بی دلیل خوب باش.لبخند کوچکت حال دنیا را،خیلی بهتر میکند.۶:چرا وسط دعوا حرف های قشنگ نمی زنی؟۷:چیزایی توی زندگیت هست که دست تو نیست!آن ها را بپذیر.۸:تعریف و تمجیدها را نگه دار و توهین ها را دور بریز.۹:ذهنت را کمی خانه تکانی کن.۱۰:از گذشته بیاموز زیرا گذشته برای آموزش است نه سرزنش.۱۱:نگران فردا نباش،از گندمزار من و تو فقط مشتی کاه برای باد باقی می ماند.۱۲:وقتی عصبانی می شوی بنویس.چی؟هرچه دوس داری!۱۳:وقتی ناامید می شوی همه چیز را منفی می بینی،دنیا آنقدرها هم بد نیست.۱۴:شاد بودن یک انتخاب است.تو به اندازه ای که خودت انتخاب کنی،شاد هستی.۱۵:همیشه،همه چیز راحت نیست.
    شادی را در چیزاهای کوچک اطرافت پیدا کن مثل گلی که سر از برف بیرون آورده است.یا طعم شیرینی که وقتی شکلاتی را در دهانت میگذاری، روحت را تازه میکند.شادی، همان شب هایی است که روی پشت بام میخوابی.شادی لا به لای صدای وحشی رودخانه هاست.شادی آزادی بعد از یک حمام داغ است.آرامش،سبزی گیاهی است که تو آن را کاشته ای.شادی لا به لای ابرهای صورتی است.شادی به صدای ترق تروق شکستن هیزم در آتش می گویند. شادی در فوت کردن قاصدک است.شادی به هزاران دلیلی می گویند که خشم را از تو دور می کند.شادی به این لحظه می گویند.
    افسوس که بسیاری از مردم نمیخواهند که شاد باشند،وگرنه شادی که هزینه ندارد!شاد بودن از راحت ترین کارهای دنیاست. هدفی که خیلی سریع با یک لبخند می توان به آن دست یافت.مهم نیست آخرین زلزله زندگیت ات چند ریشتر بود.مهم این است که دوباره از نو بسازی،زندگی و باورت را.




  48. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    وقتی حالِ دلت خوب باشد ،
    همه را آزاد میگذاری کِ هر فکری دوست دارند راجبَت بکنند
    حالت ک خوب باشد ،
    اَحمقیِ بقیه خنده دار بِ نظر میرسد ،
    بیشعوری ها را میگذاری بِ پای تفاوتها
    و
    همه را آزاد میگذاری کِ هر برداشتی دوست دارند از حرفَت بکنند
    تو کِ باشی ،
    حتی میشود عِشق را با ” الف ” نوشت
    و بقیه با خیالِ راحت میتوانند اَحمق بمانند
    نقطه •
    .
    #عرفانه




  49. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    چشمم را باز میکنم
    یک قطره ….
    دو قطره ….
    از روزی ک عاشقت شدم ،
    و نبودی ک ببینمت ،
    حالُ روزم این است !!
    به دکتر هم گفتم :
    ” چشمی که ° تو ° را نبیند ، همینطور هم میشود ”
    چیزی نگفت…
    فقط گفت :
    ” پس قطره ات را تا همیشه باید در چشمت بریزی …. ”
    .
    #عرفانه




  50. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    آدمها مثلِ اعداد میمانند
    .
    مثلن بعضی شبیه ۲ هستند کِ بِ آدم اطمینان میدهند.
    بعضی شبیه ۹ کِ پشیمانت میکنند.
    یا بعضی شبیه ۲۴ کِ بی دلیل حسِ خوبی بِ تو میدهند.
    بعضی هم شبیه ۱۱ کِ همیشه در سردرگمی نگهت میدارند،نمیدانی خوب است یا بد.
    بعضی شبیه ۲۰ هستند کِ آنقدر زیادند ، بیخیالشان میشوی.
    بعضی شبیه ۴ کِ انگار امنیت دارند.
    و بعضی ۱۷ کِ همیشه بی تفاوتند.
    .
    اما یک نفر شبیهِ ” ١ ” میشود
    هم هست ،
    هم نیست …
    حِست بِ آن شبیه عشق است
    و همیشه ترسِ از دست دادنش را داری …..
    ..
    #عرفانه




  51. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    بالاخره یکی توو زندگی میشه نقطه ضعفِ آدم
    کِ جلوش لُکنَت زبون بگیری
    هی آب دهنتو قورت بدیو
    با نگاه کردن توو چشمش ، حرفت یادت بره
    یکی توو زندگی میشه نقطه ضعفِ آدم ،
    کِ هرکار میکنی پیشش خونسرد باشی ،
    بدتر دست پاچه میشی
    کِ وقتی از خنده غَش میکنه ،
    تو فقط نگاش کنی …
    کِ بعد از کلی حرف زدن ، بگه “باشه؟؟”
    تو تازه ب خودت بیایو بگی “چی باشه؟؟”
    .
    برعکسه بقیه نقطه ضعفا ،
    توو دنیا همین یه نقطه ضعفِ کِ آدمو سرِ پا نگه میداره ….
    .
    #عرفانه




  52. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    حالا تو زود تر میخوابی و من دیرتر
    من از فکر کردن خوابم نمیبرد
    و
    تو از خستگیِ فکر کردن ، زودتر…
    انگار همه چیز بِ هم ریخته است
    افکار من
    رفتار تو
    چشمان من
    موهای تو
    وای !!
    موهای تو …
    .
    #عرفانه




  53. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    سلام
    نوشته هامون ب اسم خودمون ثبت میشن؟؟




  54. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    بعضی ها جنسشان عشق است
    هرکاریشان کنی همانطور عاشقت هستند
    انگار عاشق ب دنیا آمده باشند
    وقتی دلشان را بشکنی,
    چشمشان را ب رویت میبندند
    و باز عاشقت میمانند !!
    .
    #عرفانه




  55. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    یه حرفایی همیشه برای نگفتن هستند
    مثله دوست داشتنت
    مثل دل تنگیهای نبودنت
    مثل روزهایی ک دلم یک اتفاق با تو میخواهد
    مثل وقتهایی ک دلم پر از حرف است
    حرفهای دل برای نگفتن است….
    مثل وقتهایی ک هوس صدایت را میکنم…
    بعضی کار ها برای یک بار انجام دادنند
    مثل دوست داشتن
    ک یکبارش می ارزد برای همیشه……
    .
    #عرفانه




  56. عرفانه
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    بعضیهارا میتوان دوست داشت
    بودن با نبودنشان فرق دارد
    .
    بعضی هارا نمیشود دوست داشت
    همه ی حس هایت را بهم میریزند
    .
    بعضی هارا فقط باید تحمل کرد
    چون بودنشان اجبار است
    .
    بعضی هارا میخواهی ک فقظ باشند
    بودنشان همه چیز را سر جای خودش قرار میدهد
    .
    بعضی هارا نمیشود دوست نداشت
    این ها همانهایی هستند ک وقتی نیستند دوست داری دراز بکشی و بمیری
    .
    #عرفانه




  57. مریم هادی
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    پسرک جوان در حالی که هدفون هایش روی گوشش بود به جدیدترین آهنگی که خواننده محبوبش خوانده بود گوش میداد. ریتم آهنگ تند بود و خواننده با سرعت تمام کلمات را فریاد میزد، پسر چیزی از حرف های خواننده نمی فهمید زیرا او آنچنان میخواند که انگار یک اسلحه پر ، کنار گوشش گذاشته بودند و گفته بودند:
    (یا با سرعت تمام بخوان یا بمیر!) اما اگر از حق نگذریم ، پسرک هم کم کاری نمیکرد و با همان سرعت سرش را تکان میداد. در دنیای خودش غرق شده بود و جز نت هایی که در مغز کوچکش میپیچید چیزی نمی فهمید. در همین حال قدم میزد که باد سرد زمستانی ، با سرعت به سمت صورت بی دفاعش هجوم برد و به او سیلی زد تا از رویایی که در آن فرو رفته بود،بیرون بیاید. پسرک ناگهان به خودش آمد.شالش را بالاتر کشید و دست هایش را به همین مالید تا گرم شوند.
    سر کوچه ایستاد،نگاهی انداخت و گفت:(همین جا خوب است.) به اولین خانه نگاه کرد،کمی مکث کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت و بسته آبی را کنار در گذاشت،زنگ خانه را زد و از آن خانه دور شد.
    بوی خوب قرمه سبزی در خانه پیچیده بود،مادر داشت برای شام غذا درست میکرد و دخترش هم کنارش روی زمین نشسته بود و با عروسک هایش بازی می کرد که زنگ خانه به صدا درآمد. سارا سریع از جایش پرید و داد زد:بابا اومد،بابا اومد. چادر کوچک صورتی اش را سر کرد و سمت حیاط دوید و با سرعت در را باز کرد اما پشت در به جای پدر،فقط یک بسته ی آبی بود.بسته را برداشت و گفت: (مامان آسمان،یکی برایمان یه تیکه از آسمون رو فرستاده!)
    مادر که سرگرم خرد کردن خیارهای سالاد بود بی توجه گفت: بگذارش همان جا روی میز.
    بعد از شام بود مادر که تازه شستن ظرف ها را تمام کرده بود گردنش را به چپ و راست چرخاند و به سمت تلوزیون راه افتاد که چشمش به بسته ای آبی خورد.آن را برداشت و با تعجب به آن نگاه کرد. به آدرس فرستنده نگاه کرد اما فقط دو کلمه پیدا کرد:یک کنجکاو روی صندلی نشست و به آرامی بسته را باز کرد.در آن بسته یک کاغذ بود و یک کلید آبی رنگ که نوشته ای به آن آویزان بود و روی آن نوشته بود: در رویاهای آسمانیت را باز کن! آسمان کاغذی را که همراه کلید بود برداشت اما روی کاغذ فقط یک جمله بود:و اگر این در باز باشد… آسمان لبخند کمرنگی زد و بدون این که خودش بفهمد شروع کرد به نوشتن:
    اگر درهای بهشت حتی برای یک لحظه باز باشد سریع خودم را به آنجا میرساندم تا برای یک لحظه هم که شده،دوباره مادرم را ببینم،تا برای یک لحظه خودم را در آغوشش بیاندازم و با او حرف بزنم،درد هایم را بگویم،از خوشی هایم،از اتفاقاتی که برایم افتاده،همه چیز را بگویم،همه چیز را…. اگر درهای بهشت باز می شدند از او خواهش میکردم که مرا به باغی ببرد که همیشه مرا می برد،آن جا هم دست کمی از بهشت نداشت،حداقل برای من! همان باغی که آسمانش از همه آسمان ها،آسمان تر بود،آسمانی که اسم مرا از روی آن برداشته بودند.آسمانی که میتوانستم برای ساعت ها بنشینم و به آن نگاه کنم.آن تیکه از آسمان برای من بود،فقط برای من. قطره اشکی که از چشمش پایین چکید نوشتنش را قطع کرد. آن قطره، فقط یک قطره بود،اما خیلی بیشتر از یک قطره بود!
    پسرک در پارک قدم میزد،باز هم با همان وضع بود فقط با این تفاوت که کمی از آهنگ را یاد گرفته بود و آرام آرام با آن زمزمه میکرد.کلاهش را روی سرش کشید تا برف موهایش را مثل یک پیرمرد سفید نکند! در همین حال دختر کوچکی را دید که با صورت در برف ها افتاد.به سمت دختر رفت و او را بلند کرد همان طور که دخترک از جایش بلند می شد،پسرک،دختری جوان را دید که با سرعت به سمت آن ها می آمد و با نگرانی میگفت:سپیده!سپیده! پسرک حدس زد که او باید خواهر سپیده کوچولو باشد.او از کیفش بسته ای سفید درآورد و به سپیده داد و با لبخند گفت:این برای توست! اما دخترک با قیافه ای متعجب به پسر زل زده بود.پسرک جیب هایش را گشت تا یک شکلات کوچک پیدا کند اما عاقبت چیزی به جز آدامس خرسی پیدا نکرد! آدامس را روی بسته گذاشت و به دخترک داد.سپیده این بار خندید که باعث شد پسر دندان هایش را ببیند که حسابی لق است و با هر تکانی می افتند.اما این را هم بگویم که جای خالی دندان هایش باعث می شد صورتش از بامزه هم بامزه تر باشد.
    پسر لبخند زد و رفت.خواهر سپیده که تازه به آن جا رسیده بود،ایستاد تا نفسی تازه کند.سپس گفت:
    آن چیست در دستت؟ دخترک زبانش را بیرون آورد و دستش را به کمرش زد و با شیطنت گفت:
    برای خودم است،به تو نمی دهم،گفتم که دلت را صابون نزنی. و سپس دست خواهر بزرگترش را گرفت و از آن جا دور شد.
    تا در باز شد سپیده با سرعت به داخل خانه رفت و پالتویش را درآورد و انداخت روی زمین.خواهرش داد زد: چرا پالتوی خیست را روی زمین انداختی؟چند بار بگویم وقتی از بیرون میایی لباس هایت را جمع کن!
    اما آن جا نه جوابی بود و نه سپیده ای! دخترک با سرعت بسته را باز کرد،اما فقط با یک کاغذ و کلید مواجه شد.رفت پیش خواهرش و با لحن شیرینی که می خواست بگوید:”من چیزی از تو می خواهم.”گفت: خواهر عزیزم،می شود به من بگویی این جا چه نوشته؟ خواهر خندید و گفت:نوشته است “اگر این در باز باشد” -چه دری؟آهان فهمیدم!حتما در کمد آشپزخانه را میگوید که پر از شیرینی و شکلات های خوشمزه است و مامان درش را قفل می کند تا من دستم به آن ها نرسد.خب معلوم است که اگر آن در باز باشد،نمی گذارم هرگز کسی آن را قفل کند،تا زمانی که تمام خوراکی هایش را بخورم!تو که نمیدانی…تو چه میدانی از مزه شیرین شکلات که وقتی از آن گازی میزنی،مانند این است که ابرها را مزه مزه میکنی!تو چه میدانی از طعم کیک هایی که از ستاره ها ساخته شده اند! مگر میدانی چه طعمی داردند آن آبنبات های کوچولو،که با دانه های برف پوشانده شده اند! خواهر،سپیده را بغل کرد و گفت: فسقلی،تو کی وقت کردی این همه بزرگ شوی؟
    بهار بود،شکوفه های صورتی و سفید و بنفش روی شاخه ها تاب بازی میکردند و گلبرگ ها با آرامش تمام از روی شاخه ها می پریدند و آرام آرام روی زمین فرود می آمدند و مژده رسیدن بهار را می دادند.
    پسرک در پارک قدم می زد،به مناسبت سال نو آهنگ هایش را نو کرده بود و این بار به آهنگی ملایم و آرام گوش میداد.چشمش به درختی بزرگ و تنومند افتاد که شکوفه های صورتی و زیبایی داشت که بسیاری از آن ها روی زمین ریخته بود و فرشی لطیف و نرم به وجود آورده بود.پسر جعبه ی صورتی را از کیفش بیرون آورد و روی فرش صورتی گذاشت و به آرامی درخت را ترک کرد.
    چند ساعت بعد مادری به همراه دختر جوانش کنار درخت آمدند.دختر هر روز به آن جا می آمد و زیر درخت صورتی می نشست و کتاب می خواندو در این فاصله مادرش به پیاده روی میرفت.
    مادر به دخترش کمک کرد تا زیر درخت بنشیند،کتابش را کنارش گذاشت و گفت:من دیگر می رم تا یک ساعت دیگر بر می گردم.و لبخندی زد و رفت. نام دختر شکوفه بود،زیرا زمانی که مادرش باردار بود،هر روز زیر همین درخت می نشست و ریختن شکوفه ها را تماشا می کرده است!شکوفه کتابش را برداشت و خواست خواندن را شروع کند که چشمش به یک بسته صورتی رنگ افتاد.آن را برداشت و برای چند دقیقه با دقت نگاهش کرد، سپس به آرامی تکانش داد و با کنجکاوی در جعبه را باز کرد. درون بسته یک کلید صورتی و یک کاغذ بود.روی کاغذی که به کلید وصل بود نوشته بود:این کلیدِ شکوفه ای ،هدیه ای است از من به تو ،ای شکوفه ی بهاری! دختر لبخند زد و کاغذ را برداشت.اما فقط یک جمله روی آن بود:اگر این در باز باشد…
    شکوفه خودکاری از کیفش بیرون آورد و نوشت: اگر در سلامتی من روزی باز باشد،آن قدر می دوم که دویده باشم،آنقدر راه می رم که راه رفته باشم و آنقدر،قدر آن را خواهم دانست که قدرش را دانسته باشم! مردم نمی فهمند،مردم نمی دانند،شاید هم میدانند اما نمی خواهند که به آن توجه کنند!
    آن ها نمی خواهد به خوش شانسی شان توجه کنند،به این که خداوند چه قدر به آن ها لطف کرده که آن ها را سالم آفریده است.همه آن ها برای یک قِرون پول جنگ به پا می کنند اما نمی دانند که اگر سالم نباشند،هیچ چیز کمکشان نمیکند،مخصوصا”پولشان”.من هم توجه نمی کردم تا این که این بلا به سرم آمد.در سیزده سالگی سرطان پاهایم را گرفت و برای همین است که از ویلچر استفاده میکنم!بعضی وقت ها که از دست خدا ناراحت می شوم به این فکر میکنم که هنوز دو تا دست دارم،می توانم حرف بزنم یا بشنوم.اگر در سلامتی روی من باز باشد،این بار می دانم که چه طور از آن استفاده کنم.
    هوا بارانی بود.پسرک چتری نداشت برای همین زیر کلاهش فرو رفته بود و با عجله قدم برمی داشت.اما مشکل این جا بود که نمی دانست کجا باید برود برای همین هم بی دلیل زیر باران قدم میزد.همینطور که می رفت چشمش به درختی بزرگ و پر برگ میان یک پارک افتاد.سریع به سمت آن دوید.زیر درخت ایستاد و نفسی تازه کرد.کلاه خیسش را از سرش دراورد و دستش را میان موهایش کرد و آن ها را به هم ریخت.هر وقت که کلافه می شد این کار را می کرد.ناگهان صدایی ملایم و محبت آمیز گفت: یک ژاکت نازک برای چنین بارانی مناسب نیست! پسر برگشت و با یک دختر جوان مواجه شد که لبخند می زد.زیر لب گفت:
    صبح هوا آفتابی بود. دختر خندید و چترش را به پسر داد و گفت: پس فکر کنم شما بیشتر از من به این احتیاج دارید. پسرک با تعجب گفت: اما خودتان خیس می شوید! -تعجب می کنم اگر نشوم،اما مادرم همیشه می گوید اگر رنگین کمان را می خواهی،ابتدا باید باران را تحمل کنی! از این گذشته،اسم من باران است،باران که باران را اذیت نمی کند! در ضمن،نباید از باران فرار کرد!باران مهربان است،نرم و لطیف است.باران گریه های ابر است!وقتی باران می آید یعنی آسمان انقدر از دستمان ناراحت است که دارد گریه می کند! پسر حرف هایش را قطع کرد و پرسید: چرا از دستمان ناراحت است؟ -خب معلوم است!چون ما کثیفش می کنیم این مثل این است که ما داریم او را می زنیم،به او توهین می کنیم و همه تقصیر ها را گردن او می اندازیم!در صورتی که او از همه بی تقصیرتر است! دختر سکوت کرد و پسر هم کلمه ای پیدا نکرد که شایسته ی شکستن این سکوت باشد برای همین فقط یک بسته ای شفاف از کیفش درآورد و به دختر داد. دختر بسته را گرفت و به آرامی آن را باز کرد.کاغذ را برداشت و چند ثانیه فکر کرد.گفت:
    اگر این در باز باشد،با باران به آسمان می روم تا کنار ستاره ها زندگی کنم،روی ماه بخوابم و ابر را دلداری بدهم تا انقدر ناراحت نباشد!آرزو می کنم که درهای آسمان به رویم باز شود. کاغذ و بسته را زیر درخت گذاشت و از زیر درخت بیرون رفت. –چترت چه می شود؟ -برای تو باشد! و بعد سرش را به سوی آسمان گرفت و دست هایش را باز کرد و به باران اجازه داد که او را با خودش به آسمان ببرد.
    تابستان شده بود. پسر روی یک نیمکت قدیمی نشسته بود و منتظر بود. بعد از چند دقیقه مردی را دید که به سمتش می آید. مرد کنارش نشست و با لبخندی نه چندان گرم گفت: تمام بسته ها را به آدم های مناسب دادی؟ -تقریبا. –چرا تقریبا؟ -هیچکس را برای بسته ی سیاه پیدا نکردم! مرد هیچ چیز نگفت.بعد از چند دقیقه سکوت،پسر گفت: داخل این بسته ها چه بود؟در تمام مدتی که آن ها را پخش می کردم کنجکاو بودم تا بدانم!
    مرد سرش را بالا آورد و گفت: پس چرا بسته ی سیاه را برای خودت بر نمی داری؟ پسر کاغذ را برداشت و چند بار آن را خواند و با لحنی که معلوم بود دلسرد شده گفت:
    همین؟اگر این در باز باشد؟ -دقیقا همین!دوست داشتم به مردم آرزوهایشان را یادآوری کنم تا هیچوقت فراموش نکنند که برای چه چیزی زندگی می کنند.پسرک،تو برای چه زندگی می کنی؟ پسر کمی فکر کرد،سپس گفت: -من برای مادرم زندگی می کنم،من پدری ندارم و مادرم هم مریض است،زندگی می کنم تا به او کمک کنم.اگر درهای بیمارستان همیشه به روی مریض ها باز بود من و مادرم چنین زندگی سختی نداشتیم!من هم مجبور نبودم انقدر کار کنم تا خرج داروهای مادرم رو دربیاورم. مرد لبخند زد و بلند شد. ایستاد و گفت:امیدوارم روزی برسد که تمام درهای بسته، باز بشوند.
    و بعد رفت،انقدر رفت تا به نقطه ای کوچک تبدیل شد.




  58. فاطمه سادات حسینی راد
    ۱۳ بهمن ۱۳۹۵

    از همان بدو ورودت مانند یک معجزه در زندگی ام اتفاق افتادی .انگار فقط به قصد تغییر و تحول آمده بودی، از همان اول،حتی طرز نگاهت فرق می کرد. خنده های دیوانه وار مرا به یاد خدا می انداخت. انگار عشق الهی در وجود تو تجلی پیدا کرده بود.اما، از همان اول معلوم بود که ماندنی نیستی. معلوم بود، آمده بودی تا منه دیگری بسازی و بروی. انگار خدا هم می دانست اگر ماندگار می شدی،تعلقات دنیایی ام بار تو را بر دوش می کشید . بعد از رفتنت اما، هیچ وقت آرزو نکردم کاش به دنیایم نیامده بودی ، تا هیچ وقت هم نمیرفتی. آخر ورودت به ملودی زندگی ام آغاز نواختن نت های عاشقی بود و رفتنت پایان خوش این قطعه ی به یاد ماندنی.
    من ، اما، هنوز دوستت دارم…..




  59. سپیده
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    خوب یادم است ، من جلال را دوست داشتم … جلال ِ آل احمد را !راهنمایی که بودم کتاب زیاد میخواندم ، خیلی زیاد، بیکار بودم، کاری نداشتم ، کتاب میخواندم، نصفشان را هم نمیفهمیدم، اما این را یادم است ،خوب یادم است … رفته بودم دندانپزشکی ، همان دندانپزشکیی که بهم گفت به ارتودنسی نیاز دارم ، همان … در اتاق انتظار نشسته بودم ، خسته بودم ، خسته و کوفته به عبارتی ! بابا خواب بود ، او هم خسته بود ، خسته تر از من … اما من نمیتوانستم بخوابم،ممکن بود اسمم را بخواند ، از منشی سراغ مجله یا کتاب را گرفتم ، لبخندی زد ، کتاب (مدیر مدرسه)را به دستم داد. تشکر کردم . نصفش را خوانده بودم که اسمم را صدا زد … رفتم داخل ، اما دیگر ان کتاب را ندیدم !همان موقع از سبک نگارشش خوشم آمد اما اسم نویسنده اش را نمیدانستم ، هر کتابی که میخواندم دائم به یاد آن کتاب می افتادم …تا اینکه یکروز تو کامپیوتر یک داستان پیدا کردم ، شاید باورتان نشود که اسمش را یادم یست، اما خوب یادم هست که از کتاب های ممنوعه بود ، اجازه نشر نداشت …مال جلال بود ، راجع به خودش و سیمین و حسرت بچه ای که به دلشان ماسید … چقدر لذت میبردم از هر کلمه ش،چقدر لذت میبردم ،از همانجا من شدم و جلال ..من و گشت زدن تو کتابخانه ها برای یافتن اندک اثری از جلال،من و جلال … شده بود دور ترین رویایم، در تمام مدتی که جلال را دوست داشتم می دانستم سیمین همسرش است ، اما به سیمین فکر نمیکردم ،اصلا فکر نمیکردم …همینطور گذشت و من شدم و جلال، جلالی که میدانستم جوان مرگ شد ، همان جلال… هر گاه در اعلام کتاب ادبیات فارسی اسم جلال بود ، قطعا،کنارش قلبی هم بود ، همه عم مسخره عم میکردند …همین که میرسیدم به نشانه ای از جلال میگفتم وایی جلاااال *_* مسخره ام می کردند، هنوز هم میکنند… من جلال را دوست داشتم ، خیلی ، خیلی بیشتر از خیلی …طوری که اگر کسی نوشته های جلال را خوانده بود و بعد نوشته های من را متوجه شباهت سبک نوشتنم می شد …من جلال را دوست داشتمتا اینکه کادوی تولد امسالم ، بیتا، برایم سووشون خرید …آن را هم در کامپیوتر نصفه خوانده بودم که ویندوزش پرید … بعدش هم من فراموش کردم سووشونی بود …بیکار بودم و شروع کردم به خواندن ، صفحه اولش نوشته بود برای همسرم جلال، که همه زندگیم بود و در مرگش به سووشون نشستم ،همان جمله کافی بود… کافی بود تا من دوروز نخوابم و هی قهوه بخورم و سووشون از دستم نیفتند … همان کافی بود چه لذتی داشت ، من جلال را احساس میکردم ، همان یوسف بود و سیمین همان زری… با هر توجهی از یوسف ذوق میکردم ، چه دوقی … انگار که خود جلال روبرو نشسته بود و داشت برایم قصه میگفت با آن کلاه ِ کج و آن سیبیل همیشگی ‌..من با داستان های زیادی گریه کرده بودم فوقش یک ساعت ، اما ساعت دو شب بود که خبر مرگ یوسف را آوردند برای زری و من هم همراه ِ او به سووشون نشستم …چه گریه هایی که نکردم وقتی زری خاطراتش را مرور میکرد . .. جلال را حس میکردم … آخ که الان که از رنجی که می بریم را میخوانم ، بغض میکنم، چون تازه احساس کرده ام که جلال مرده … بعد از مرگ یوسف تازه درک کردم مرده بودنش را …حالا با هر نوشته ای که از او میخوانم بغض میکنم ، من جلال آل احمد را دوست داشتم !




  60. سپیده
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    برای بابا لنگ درازی که برای ِ من نیست .
    بابا لنگ دراز ِ عزیز .
    سلام ، بابا لنگ دراز لطفا از دست من دلخور نشوید ، قبول دارم شما حتی بابالنگ دراز من نیستید شما مال جودی هستید ، میدانم ، همیشه چیزهای خوب مال آدم های دیگربوده اند ، میدانم ، اما من دلم میخواهد نامه ای بنویسم و بعد پاره اش کنم … بابا لنگ دراز عزیز آمده ام که گله کنم ، گله کنم از بس وجود شخصی مثل شما را کم داشته ام و دارم ، دیگر خسته شده ام بابا ، ازین همه آمدن ها و رفتن ها ، ازینکه تهش همه چیز های خوب مال بقیست بابا ، حتی شما . شما هم برای جودی هستید . شما بابا لنگ دراز ِ جودی هستید نه بابا لنگ دراز ِ سپیده . شما حق دارید که نخواهید حرف های کسی که دخترتان نیست را گوش ندهید .. میبینید بابا جان ؟ به شما حق دادم ، حق دادم که ناراحتم کنید با بی توجهی ِ تان . حق دادم . به اوهم حق دادم بابا جان … برای رفتنش حق دادم ، برای خسته شدنش حق دادم ، من به همه حق میدهم بابا جان ، که مرا نخواهند و دوست نداشته باشند و بعد از مدتی بیندازند دور … شبیه عروسک شده ام بابا… آنقدر نبودید، آنقدر از نبودنتان ترسو شدم تا اینکه او آمد، حالا از نبودن ِ او ترسو شده ام … بابا جان چیزهای جدیدی یاد گرفته ام مثلا هر تکه از دردهایم را مثل پیتزای پپرونی ( که باید متذکر شوم او خیلی دوست داشت خصوصا وقتی که فلفش زیاد بوده باشد ) می بلعم و بعد هضم میکنمو بعدهم دفع … دیدی بابا جان ؟ درس هایم را خوب خوانده ام همه مراحل گوارش را بلدم ، حتی میدانم که قلب که یک ماهیچه خودکار است و به همه جا بدن خون رسانی میکند از وقتی او رفت دیکر نمی زند … به من افتخار نمیکنی بابا ؟ میدانید جدیدا دارم فراموشی را یاد میگیرم مثلا فراموش کرده ام که او مرا ” ماه ” صدا میزد ، فراموش کردم که چقدر تلاش می کرد که مثل من زبان فرانسوی را یاد بگیرد ، فراموش کردم که او به درس خواندن هایم افتخار میکرد ، فراموش کرده ام که چقدر پف زیر چشم هایم را دوس داشت … همه را فراموش کرده ام ، همه ی همه را .
    نمیشود مثل ته ِ قصه ی جودی او همان شما باشد بابا جان ؟ [صدای پاره شدن]




  61. سپیده
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    مادر ها اول شمعدانی بوده اند …
    اینکه مادر می تواند تمام غم و غصه هایی که توی دلت ریخته را آب وجارو کند ، اینکه می تواند کاسه چه کنم ، چه کنمی که بدست گرفته ای را با مهربانی از تو بگیرد و بگذارد روی طاقچه ، اینکه می تواند زنان ِ رخت شویی را که درون قلبت هی می سابند و می شویند را بفرستد بروند خانه شان ، اینکه می تواند تمام کلاف های درهم برهم ِ افکار تورا آرام آرام باز کند و دوباره ببافد ، اینکه می تواند موقعی که انتظار نصیحت های خشک و خشن داری با مهربانی ها و نوازش هایش به این کودک زخم خورده ی لجوج راه ِ درست را نشان دهد ، اینکه دستت را میگیرد درست موقعی که یک قدمی افتادن در لجن ها هستی … همه اینها نشان میدهد خدا مادرها را جور ِ دیگری آفرید .




  62. سپیده
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    شسته بودم کنار ننه . میگفت . شاید نتوان برای او لفظ ِ گفتن را بکار برد چون با هر بار باز کردن دهان صداهای نابهنجاری از دهانش خارج میشد اما سرهم حرفهایش راکه جمع میکردی می توانستی یک چیزهایی بفهمی ، به قول آقامعلم لپِ کلام می آمد دستت . میگفت بچه ی یه سال و خورده ای … به کش ِ تنبان می ماند مادر جان … ولش که میکنی… آی برمیگردد عین ِ کنه می چسبت به …مادرش…آآ.. عین کش تنبان.پیر هم که میشود آدم میشود عین کش تنبان ، ولش که میکنی…آی برمیگردد به خاطره هایش…آآا درست عین کش تنبان…برمگیردد به جوانی هایش … عین بچه سرکش ، نه ، عین کش تنبان…سفت بر میگردد..آآا….گاهی اوقات هم این کش تنبان در میرود… آاا… در که میرود میگویند آلز..یامر گرفته … نمیدانم..ننه اسمش همینها بود… در که میرود این کِش تنبان … تنبانت که می افتد… دیگر هیچ نمیفهمی ننه… سرخ میشوی و میروی که خودت را گم و گور کنی… تا یک تنبان دیگر پیدا کنی … اما آدم که پیر میشود دیگر تنبان نو میخواهد چیکار مادر… خودش را گم میکند لای ِ خاطره هایش…آآآ بقیه بهش میگویند آلزیامر گرفته هاا…




  63. fat.t
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    گاهی اگر دلت گرفت
    غصه نخور
    چون در آن گاهی تو میتوانی گریه کنی
    و گریه یعنی یک جور خوشحالی از ته دل..
    بابت تمام چیزهایی که باعث شده دلت بگیرد
    غصه نخور
    گریه کن:)




  64. بهار بیگی
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    شمعدانی ها
    خانه ی مامان بهجت در محله پاسداران بود حالا که پاسداران که می گویم خیالات برتان ندارد که ما پولدار هستیم یک خانه قدیمی که در آن دوران قدیم فوق فوقش سه تا تک تومنی بوده است اما همین سه تا تک تومنی امید روشن یک خانواده بود.
     در محله اختاریه کوچه های زیادی وجود دارد خانه مامان بهی هم در یکی از همان کوچه هاست در یک کوچه سرازیریکوچک تر که بودم سر کوجه پیاده میشدم و مثل توپ قلقلی قل میخوردم و قل می خوردم دم خونه مامان بهی ،مامان بهی هم میخندید و میگفت :خاله قلقله زن پنجشنبه ها روز خوشبختی من بود. خانه مامان بهی برای من خانه ی رویاهایم بود پایت را که درون حیات میذاشتی کف کفشت خیس میشد و شمعدانی های گوشه حیات را میدی که انگار برای حسن یوسف بیچاره ، ناز وکرشمه میاد ،بوی خاک مشامت را قلقلک میدادو صورتت را ناخودآگاه جمع میکرد از پله های موکت شده بالا می رفتیم و به آغوش باز مامان بهی با بوی صابون و سبزی می رسیدیم ، پله های موکت شده ای که به آشپز خانه می رسید و گلدان های صف کشیده پشت سر هم که انگار مامان بهی ناظم کلاس گل و گلابشان بود آشپز خانه مامان بهی برای من مانند صندوق جادویی بود .آن آلبالو یخ زده هایی که پشت آخرین قفسه فریزر قایمشان میکرد و من و ریحان، دختر خاله ام، دخلشان را می آوردیم و آن نیمرو های پر روغن و فلفل مخصوص ریحان که در مواقع گشنی دست به دامن تخم مرغ های مامان بهی می شدیم .
    بدترین زمان خانه مامان بهی دو حالت بود :یکی زمانی که زندایی ناصر می آمد ، ناصر که می گویم واقعا هم ناصر بود ترسناک و اخمو انگار یک مرد گردن کلفت یه من طلا دستش کرده باشد. ما بعد از چندسال هم حکایت ناصر خانم را نفهمیدیم.
    روز هایی که دایی علی و زندایی ناصر می آمدند روز مرگ من بود باید مثل یک خانم روی مبل ها می نشستم و پاهایم را مرتب کنار هم جمع میکردم زمانی که سر سفری می نشستیم و باباحاجی آخر غذا دست هایش را بالا می برد و میگفت : خدا رو شکر که نشدیم ترک دل من هم خنک میشد آخر زندایی ناصر ترک بود و من عاشق زمانی بودم که زندایی ناصر غیض میکردو باباحاجی چشم هایش مانند کودکان ستاره باران میشد و حالت بده دیگر روز های خانه مامان بهی ظهر های جمعه بود . زمانی که همه در اتاق می نشستیم و غذا های چرب و سنگین مامان بهی را میخوردیم ته دیگ ها همیشه سهم ریحان بود چون از من زرنگ تر و بزرگتر بود مامان بهی همیشه به او میگفت :تو ی زلزله را کسی نمی گیرد اما بدون که شب عروسیت باران می آید اینقدر که ته دیگ میخوری  ریحان هم با شیطنت چشم های عسلی اش را گرد می کرد و ابرو هایش را بالا می انداخت خلاصه که بعد از غذا های چرب و چیلی چشم های همه خمار میشد مامان بهی بخاری را زیاد میکرد و حصیر را می کشید در حیات خلوت را می بست و گلهای دوست داشتنی من را تنها می گذاشت . جاها را پهن می کرد و مارا مجبور می کرد در اتاق عقبی سرد روی تشک های آبی با گلهای زنبق دراز بکشیم و هر وقت صدای خنده ریز ریحان و من در می آمد خاله عصمت هیسی می گفت و بیشتر به خنده می افتادیم و آنها هم مجبور به بستن در  وسط اتاق میشدند و من و ریحان هم فرار میکردم به خرپشتک. سوت آزادی زمانی که خر و پف باباحاجی تمام میشد بود و مارا از زندان سکوت آزاد می کرد اما زمانی که همه خواب بودند بوی شمعدانی ها در حیات خلوت می پیچید و بوی ترب و روغن مرغ و سبزی روی سفره مانده دلمان را بهم میریخت صدای هار هار بخاری و نفس های بلند اهل خانه ،سوز سردی که از زیر پنجره های بلند و شیشه ای بیرون می زد ، صدای تق تق شکستن تخمه های دزدکی ریحان ، همه و همه امید های کوچکی بودند برای زندگی و مارا وادار می کرد به باور اینکه این زندگی ادامه دارد و یک باور دیگر که بیرون از این خانه آرامشی نیست .
    حال بعد از سالها دیگر از هیچ کدام آن آرامش ها خبری نیست همسر خاله عصمت همان سال مرد،شوفاژهای خانه ی خاله عاطفه خراب شد  و خانه یشان را آب گرفت ، اجاره خانه یشان بالا رفت و عمو حسن از کار اخراج شد. باباحاجی برای کمرش دیگر نتوانست پشت ماشین بنشیند و خانه نشین شد ، ریحان دیگر آن دختر شیرین با چشم های عسلی نبود، مامان بهی یکی از رگ های قلبش گرفت و دیگر آن مامان بهی نبود که با من در باغ رنگی آب بازی می کرد.من نمی دانم چه شده است من بزرگ شده ام یا دنیا ؟ من میخواستم با شعر هایم گلهای شمعدانی را زنده کنم و آدم های خانه را بیدار. اما نمی شد شمعدانی ها خسته بودند و در عشق یا حسن یوسف ها ورشکست شده بودند




  65. سمانه عبدی
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    ساعت از۶ بعدازظهر گذشته است و صدیقه در حالی که یک لیوان چای برای خودش میریزد روی مبل قرمز رنگ کهنه اش مینشیند و از آینه ی رو به رویش موهای کوتاه جو گندمیش را مرتب میکند و اکرم شاگردش در حالی که روی صندلی سیاه رنگ آرایشگاه لم داده ، پاهایش را روی میز میگذارد و با دقت به آهنگی که از گوشی اش پلی کرده است گوش میدهد . صدیقه در حالی که جرعه ای از چایش را سر میکشد رو به اکرم : ” صد دفعه گفتم کم اون پاهاتو بذار رو این میز . یه بارکی آینه لیز میخوره میوفته رو پات، اونوقت از شرت خلاص میشم”.
    اکرم در حالی که در حس و حال آهنگ است دستهایش را درهوا تکان میدهد و میگوید :”قصه نخور صدیقه خانم . بادمجون بم آفت نداره”.
    صدیقه چهره اش را در هم میکشد و روی مبل کمی جا به جا میشود و رو به آینه :”این آینه یادگار مادر خدا بیامرزمه . یادمه وقتی برای اولین بار موهام رو جلوی این آینه کوتاه میکرد هنوز پاهام به زمین نمیخورد . حالا اگه این بشکنه خونت گردن خودته.”
    اکرم با غرولند پاهایش را از روی میز بر میدارد و نیم خیز رو به صدیقه : “باشه خانم برداشتم . حالا چه فرقی میکنه این آینه باشه یا نباشه وقتی هیچ مشتریی از این در نمی یاد داخل ! ” .
    صدیقه چای در گلویش میپرد و عصبانی بلند میشود و رو به اکرم : ” کی گفته کسی نمی یاد اینجا ؟ مگه سوسن و بچه هاش دو روز پیش نیومدن اینجا برا عروسی فامیلشون ؟ یادت نیست چقدر آرایششون کردی ؟ ”
    اکرم از جایش بلند میشود و با بی حوصلگی گوشی اش را روی میز میگذارد و به سمت روشویی میرود تا دست هایش را بشوید بعد با صدای آهسته : ” اون مال ۲ ماه پیش بود نه دو روز پیش. از وقتی که با قیچی گوشه ی چشم سپیده ، دختر همسایه بغلی رو زخمی کردی دیگه کسی نمیاد آرایشگاه .”
    صدیقه لیوان چایش را روی میز عسلی کنار دیوار میگذارد و شاکی :” تقصیر خودش بود . دختره از بس سرتق بود یه جا بند نمیشد “.
    اکرم با حوله ی آویزان شده کنار روشویی دست هایش را پاک میکند و به سمت گوشی اش میرود و میگوید : “خب تهمینه رو چی میگی ؟ بیچاره زدی با تیغ ، گوشش رو زخمی کردی ! ”
    صدیقه خنده اش میگیرد : ” اون که حقش بود اصلا یه روز دوست داشتم نقره داغش کنم از بس حرف مزخرف میزد . نمیدونم از کجا این همه حرف برا گفتن داره !” . و با خنده دوباره در آینه با موهایش بازی میکند.
    اکرم با بی میلی موسیقی گوشی اش را خاموش میکند و در کیف مشکی کوچکش میگذارد و با رژ لبی که از کیفش در آورده جلوی آینه می ایستد و میگوید : ” صدیقه خانم یه چیزی بهتون میگم بدتون نیاد .”
    صدیقه مجله ی روی میز عسلی را بر میدارد و شاکی روی صندلی مینشیند و میگوید : “بگو راحت باش ” و با عصبانیت مجله را ورق میزند .
    اکرم در حالی که دارد گوشه ی لبش را از رژش پاک میکند از داخل آینه نیم نگاهی به صدیقه می اندازد و با کمی تردید میگوید : ” ببینید صدیقه خانم ، مامان من یه دکتر خوب سراغ داره که خیلی کارش درسته . همه میگن اگه یه نسخه کسی بره پیشش تمومه . آلزایمر شاید درمون نداشته باشه ولی راهکار داره .مطمئن باشید به کارش خیلی وارده” .
    صدیقه از حرف اکرم شاکی میشود مجله را روی میز پرت میکند و با شدت بلند میشود : ” کی گفته من آلزایمر دارم. من همون صدیقه ام که چشم بسته مو کوتاه میکرد . از سر این شهر تا ته این شهر برای آرایشگاه من سر و دست میشکستند حالا توی جوجه فسقلی داری برا من نسخه میپیچی ! ”
    دستهایش را به هم می مالد و با صدای کمی آهسته : ” حالا شاید گاهی اوقات یه چیزایی یادم بره ولی این دلیل نمیشه که آلزایمر داشته باشم. ”
    اکرم مانتوی سیاهش را به تن میکند و در حالی که دارد شال سفیدش را روی سرش جا به جا میکند میگوید : “من قصد جسارت ندارم صدیقه خانم ولی وقتی رنگ مو شرابی رو برا کسی که سفارش رنگ سیاه پر کلاغی داده میزنی یعنی حواست نیست دیگه .”
    صدیقه به سمت سماور جلوی پیش خوان آشپزخانه میرود و دوباره چای پر رنگی برای خودش میریزد اکرم دوباره ادامه میدهد : ” حالا این هیچی . اون دفعه که کلا منو با سحر، دخترت عوضی گرفتی این دیگه که حواس پرتی نیست .”
    صدیقه در حالی که ایستاده چایش را یک نفس سر میکشد میگوید : ” خب حالا یه بار ما دلمون برا دختر فرنگ رفته مون تنگ شد و اشتباه گرفتیمش این که جرم نیست . اصلا به تو چه که این همه توی کارای من دخالت میکنی خیلی ناراحتی میتونی از این آرایشگاه بری بیرون .”
    اکرم در حالی که کیفش را روی شانه اش میگذارد با دلخوری میگوید : ” میرم فکر کردی بیرون از این آرایشگاه برام کار نیست همین جملیه خانم آرایشگاه چند کوچه اونورتر دیروز جلومو گرفته میگه برم توی آرایشگاشون کار کنم . ”
    صدیقه که یکباره جا خورده است با دلخوری روی مبل کهنه اش مینشیند و میگوید : ” آره برو فکر کردی من نمیتونم تک و تنها از پس خودم بر بیام . نمی خواد دلت برا من بسوزه . سحر بهم قول داده بیاد آرایشگامو سر و سامون بده . این طوری که نمی مونه اونوقت دلت میسوزه که از این آرایشگاه رفتی .”
    اکرم عصبانی کیفش را روی مبل میگذارد و جلوی صدیقه میایستد و میگوید : ” چقدر میخوای سر خودت کلاه بذاری. سحر دیگه بر نمیگرده .مگه ۶ ماه پیش بهت زنگ نزد و گفت خونه اش رو می خواد عوض کنه و بعدا شماره اش رو برات میفرسته تا باهاش تماس بگیری . خب کو؟ کی زنگ زده ؟ اون فراموشت کرده . خودش صد تا بدبختی داره . اون دیگه بر نمیگرده ایران که تو رو سر و سامون بده . ”
    صدیقه مایوسانه روی مبل زوار در رفته اش ولو میشود و نم اشکی گوشه ی چشمش غلت میخورد . اکرم از طرز برخوردش ناراحت میشود جلوی پای صدیقه مینشیند و با نرمی میگوید :” ببین صدیقه خانم قربون این چشمای قشنگتون برم که خیسه . من به خدا دلم میسوزه . از وقتی ۱۰ سالم بود مامانم منو گذاشت پیش شما تا آرایشگری یاد بگیرم و خدا رو شکر، تونستم کسی باشم برای خودم . این چند ماه وقتی اینطوری میبینمتون دلم میشکنه . بذار برم پیش این دکتره یه وقت براتون بگیرم .”
    صدیقه باز شاکی بلند میشود و جلوی آینه تمام قدی می ایستد و با صدای لرزان : ” نمیخوام برام دلسوزی کنی برو پیش همون جمیله تا برا خودت کسی بشی . سحر می یاد اینجا رو سر رو سامون میده مطمئنم . برو از فردا دیگه نمی خوام اینجا ببینمت .”
    اکرم با ناراحتی کیفش را از روی مبل بر میدارد و به سمت در آرایشگاه میرود . صدیقه موهایش را جلوی آینه مرتب میکند به خودش لبخندی میزند و روی صندلی جلوی پایش مینشیند و رو به اکرم : ” اکرم فردا سر راه چند تا نرم کننده بگیر ، چند تا مشتری داریم . سحر زنگ زده میخواد بیاد . کل نرم کننده هامون تموم شده . میخوام ایندفعه موهاشو شرابی رنگ کنم درست مثل اون روزی که داشت میرفت ”
    و صدیقه شروع میکند به خواندن یک ترانه ی قدیمی . اکرم در حالی که اشک روی گونه اش را پاک میکند بدون آنکه به صدیقه نگاهی بیندازد خداحافظی میکند و از در آرایشگاه بیرون میرود .

    سمانه عبدی




  66. Negin.r
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    مرز میان سیاه و سفید
    دنیای خالی،تار، مبهم اما اکلیلى؛جهانی تاریک،سرد،تنها،با قلب هاى خاکسترى،دنیایى شیشه اى که با ضربه اى به راحتى میشکند و مرز بین خوشبختى و بدبختى رخ نشان میدهد.تفاوتى که با یک لبخند تلخ شروع میشود و با ارزوى ختم میشود، ارزویى که فقط براى دلخوشى و ارامشى است، براى سرنوشتش؛براى تقدیرى که معلول ان است و هیچ وقت نمیخواهد ان را تغییر بدهد؛او عامل تغییر نیست بلکه معلول تقدیرى است تار و بى مفهوم،سرنوشتى که هیچ ارمان و ارزویى نداردتا بخواهد به ان برسد و تلاشى براى رسیدن به هدفش داشته باشد.او مرز میان سیاه و سفید است،او خاکسترى است،او حسرت میان دو دنیا است،او فاصله اى است بین دو رویا،دو دنیا و دو لبخند.




  67. m:)
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    دوست داشتن اصلا حس عجیبی نیست..
    اینکه نتونی از مغزت استفاده کنی
    اینکه گاهی احساست از غرورت بالاتره
    اینکه تو همه ی شلوغی ها دنبال ردپای یک نفری
    اینکه سکوت میکنی تا بیشتر صداشو بشنوی
    اینکه انقدر حرفاش تَهِ دلت میشینه که دلیلی نمیبینی به چیزای دیگه فک کنی..
    اینکه منتظری بی هوا ازش عکس بگیری
    اینکه..
    اینکه هی سوتی بدی و اگه عاقل ترین ادم دنیا هم باشی جلوی اون خودتو دیوونه ترین نشون بدی،نه دست خودته،نه عجیبه
    فقط حاصل یه احساس عجیبه که توی پنج برعکسی که توی سینته اتفاق افتاده و کم هم نیست..
    اینا اصلا عجیب نیست
    فقط
    یه دیوونگی های محضه که مختص همه نیست:)
    و
    باعث میشه تو یه احساسی داشته باشی که شب و روز درگیرش باشی
    و گاهی هم دلیل لبخندات و گاهی..
    کجایِ این حسِ قشنگ عجیبه؟
    اینا همش دیوونگی های محضه کهقشنگیشو تو اون ادم میفهمین:)
    این همه احساس به جز قشنگی مگه چیزی دیگه ای هم میتونه باشه؟
    کجایِ این حس عجیبه؟




  68. m:)
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    یه نویسنده هیچ کار خاصی نمیکنه
    فقط
    احساسات و حقیقت هارو به قشنگترین شکل ممکن خلقش میکنه:)
    شاید این دقیقا همون چیزی باشه
    که همه میبینن!
    اما
    فقط خود نویسنده میفهمه که برای قشنگ شدن احساسات
    چه اتفاقی توی قلبش میفته!

    گاهی نوشته های قشنگش برای ما و شما
    یه تیریِ که توی قلبش میکشه..

    و
    این تنها چیزیه که توی اون قشنگی دیده نمیشه:)😔💙




  69. نازنین
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    رنگش رفت
    گردنبندی که بهم یادگاری داد
    نه که دوسش نداشته باشما
    فقط وقتی خبر مرگشوشنیدم حواسم پرت شد بدون اینکه ازگردنم بازش کنم رفتم حموم…خیلیم بدنشد من اشک میریختم اونم کم کم رنگش سیاه شد
    ولی هنوز بوی گردنشومیده




  70. مریم
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    من تصمیم گرفته ام در زندگی ام شاد باشم حتی برای یک ثانیه😊
    وقتی میتونم از تک تک لحظات عمرم بهترین استفاده رو ببرم چرا باید اونو با غم و ناراحتی بگذرونم؟؟!!
    زندگی من زیباتر از اون چیزی هست که فکرش رو میکنم و میخوام که به عمق این زیبایی هر روز نزدیک و نزدیک تر بشم و هر روز صبح این جمله رو برای خودم تکرار میکنم 👇
    I’m the happiest girl in the world😊✌❤
    رنگی رنگی دوست دارم❤




  71. عاطفه
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    خواب را دوست دارم ، اما بهانه ام برای خواب خستگی مفرط از خواب آلودگی نیست ، آدم تنبلی هستم شاید برای آن است که همیشه در هر صورت خواب را ترجیح میدهم ، شاید هم تنها بهانه ام برای خواب تو باشی ، شاید نه ، حتما تو هستی ، وقتی شب خودم را به درو دیوار میزنم تا زودتر خوابم ببرد ، وقتی موهایم را قبل از خواب میبافم تا مبادا در خواب ژولیده باشم و تو سمت من نیایی ، وقتی عطر مورد علاقه ام را میزنم چون در رویاهایم توهم آن عطر را دوست داری ،وقتی به همه سفارش میکنم که مبادا مرا بیدار کنند و داستان تو نا تمام بماند و من آشفته در انتظار دوباره دیدنت در خواب بعدی باشم و نگران از آن که آیا دوباره بیایی یا نه ،خودت بگو ، چه بهانه ای میتواند مرا وادار به انجام این کار ها قبل از خواب کند ، شب را بیشتر از روز دوست دارم چون وقت خواب است و خواب را از همه چیز بیشتر دوست دارم چون وقت دیدن تو است




  72. مریم دادفر
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    *ابرعاشق شاد بارید، اشک ریخت زمین سبز شد گندم رویید مجنون گندم را چید و خورد عاشق شد برای لیلی نامه ایی عاشقانه نوشت به دریا انداخت تبخیر شد ابر شد، ابر عاشق شد.




  73. MOHAMMAD molaie
    ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

    این مهم نیست که میبری یا میبازی این مهمه که تلاشتو کردی
    من از این جمله خیلی در مواقع سختی ها استفاده کردم




  74. ندا سلیمانی
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    قهوه یا دمنوش؟
    تا سرم رو بلند کردم وارد کافه شده بود. از این پایین فقط سرش پیداست. مثل اون وقت‌ها با دقت موهای پُر حجمش رو زیر کلاه بافتنیش جا داده. قهوه یا دمنوش؟ این سوال مشتری بود که برای سردردش دنبال نوشیدنی مناسب می‌گشت.
    -قهوه.
    اما من که دکتر نیستم. ولی گاهی مشتری‌ها از این سوالا می‌پرسن.
    دو تا پله‌ی انتهای کافه رو هم پایین اومد و رفت سمت چپ. از اینجا می‌تونم بهتر ببینمش. چند تا میز خالی رو هم رد می‌کنه تا به میز کنار دیوار برسه. جایی که برای آخرین بار منو دید. اون وقت‌ها اینجا یه رستوران بود. من این طرف کافه، از پشت پیشخون دزدکی نگاهش می‌کنم. پالتوی بلندش رو در آورد و روی صندلی روبروش گذاشت و آروم با چشم‌های قهوه‌ایش بهش خیره شد، چشم‌های درشتی که هیچوقت نمیشه چیزی ازش خوند. از دفعه‌ی قبل که دیدمش هیکلش رو فرم اومده. یادم نمیره، اون سال‌ها خیلی دوست داشت شناگر بشه. دلم می‌خواد بدونم بعد این سال‌ها چیکار می‌کنه. کجا میره. بدون اینکه مِنو بخواد یه کیک زنجبیلی سفارش میده. هنوزم مثل اون‌وقت‌ها شیرینی رو بدون نوشیدنی می‌خوره. خیلی قد کشیده ولی اصلن تغییر نکرده. موهای فر، صورت لاغر و سرد و قدم‌های قاطعش که همیشه محکم روی زمین می‌کوبه. وقتی بعد از سال‌ها پشتِ درِ کافه دیدمش فورا بدون ذره‌ای تردید شناختمش.. گاهی وقت‌ها به سرم می‌زنه به جای همکارم برم جلو و ازش سفارش بگیرم ولی هیچوقت جرات نکردم. اگه منو ببینه زندگیش خراب میشه. اون الان کسایی رو داره که حمایتش می‌کنن. نه، بدون من خیلی خوشبخت‌تره. با من آینده‌ای نداشت. کافه‌چی با کیک زنجبیلی‌ سر میزش رفته و احتمالا داره ازش می‌پرسه چیز دیگه‌ای هم می‌خواد یا نه. آروم شروع به خوردن می‌کنه. هنوز حواسم بهش هست که چند نفر پشت پیشخون میان تا سفارش بدن. همکارم به سمتم اومد و همینطور که داشت مشتری‌ها رو همراهی‌ می‌کرد گفت: انگار هنوز موتورت روشن نشده. که یهو.. صدام کرد…
    -ببخشید خانوم.
    بهش نگاه می‌کنم صورتم رو نمی‌بینه و فقط به سمت پیشخون با اشاره می‌گه:
    -یه قهوه لطفا.
    قلبم دقیقا الان که باید آروم باشه مثل یه اسب بدقلق شروع به تپیدن می‌کنه. دورم و برم رو زیرچشمی نگاه می‌کنم، هیچکس دیگه‌ای نیست. بقیه‌ی پیشخدمت‌ها پشت پیشخون مشغولن و من خودم باید برم. یه نفس عمیق می‌کشم، دلم رو به دریا می‌زنم و با یه فنجون قهوه می‌رم سمتش.
    چند سال طول کشید که بتونم تا یه قدمی‌ش بیام. دیدن صورتش ازین نزدیک منو منقلب‌ می‌کنه و حالا دیگه اونم می‌تونه ازینجا مَنو کاملا  بشناسه.
    -بفرمایید قهوه‌تون.
    -آآآ…ممنون.
    -ا…
    -خانوم! ممنونم. قهوه‌ رو بذارید رو میز لطفا.
    باورم نمیشه، منو یادش نمیاد. ولی حالا که فکر می‌کنم کاملا حق داره. نباید ازش توقع داشتم. ده سال گذشته و پسرم اون موقع فقط یه بچه‌ی هشت ساله بود… .
    با چشم‌های قهوه‌ایش بهم خیره شده، چشم‌های درشتی که هیچوقت نمیشه چیزی ازش خوند.




  75. عاطفه
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    ممنون رنگی رنگی🙌❤




  76. زينب بانو
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    ده سال دیگر را اگر بخواهم پیش بینی کنم
    زنی هستم ٣٠ ساله با موهای فر شرابی رنگ
    که سخت مشغول بافتنی اش است
    دقیق که بشوی شکمش را کودکی فرا گرفته که قرار است روزی مادر صدایش بزند …
    شاید هم قبلا کسی او را مادر صدا زده باشد
    دختر بچه ایی که از اتاق میدود به سمت مادرش وکنارش مینشیند و با ذوق به شکم گرد مادرش دست میکشد و بی تابانه میپرسد:
    مامان پس کی داداشم میاد تا باهاش بازی کنم ؟؟
    و پاسخی که هر دفعه به بهار کوچک زندگیش میدهد : خیلی زود بهارکم …
    مرد زندگیش با رویای ١٧ سالگیش هزار فرسنگ فاصله دارد اما عشق همه چیز را حل کرده …
    شایدم هم ١٠ سال دیگر با عجله وسایلم را جمع کنم که دیر به شرکت نرسم و بتوانم سر فرصت نقشه ها را تحویل بدهم و به جانت غر بزنم که کمی تند تَر رانندگی کن دیر میرسیم ها
    و تو لبخندی بزنی از جنس ارامش
    و ته دل من قرص شود از بودنت از لبخندت
    تا ١٠ سال دیگر حتما اتفاقات زیادی افتاده
    اما بودنت ثابت معادله زندگی من است …
    #زینب_سامری




  77. فاطمه صفایی
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    @Blueftme
    #زندگی
    یه روزایی  خیلی سعی کردم به آدمای اطرافم بفهمونم ک همیشه غمگین بودن فایده ای نداره،غصه رو پیش همه جار زدن کار قشنگی نیست،خیلی تلاش کردم تا بهشون بفهمونم ک گریه برا تنهایی هاست؛که باید در هر شرایطی قوی بود و لبخند زد ،که آدم باید مشکلاتشو با خودش حل کنه .اما متاسفانه بعضی آدما اینو نفهمیدن و نمیخان هم که بفهمن ،خیلی برام سوال شده بود که زندگی بدون رویا و هدف ب کجا میخاد برسه،خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم ک اصرار به آدمایی ک نمیفهمن از انرژی خودم کم میکنه ،فهمیدم ک برای خودم زندگی کنم وقتی یه بار راهو نشونشون دادم و نخاستن دیگه تقصیر من نیست اونا خودشون نمیخان با زندگی کنار بیان ،خودشون نمیخان بفهمن ک زندگی این نیس که به نداشته هامون فکر کنیم،زندگی این نیس که خودمون رو با آدمای اطرافمون مقایسه کنیم
    زندگی کردن یعنی خودمون باشیم،کارایی که ازش لذت میبریم و فک میکنیم درسته رو انجام بدیم:)اگه بخای به فکر این باشی که نکنه این کارت بد باشه و فلان اتفاق بیفته بهتره که اصلا زندگی نکنی چون هنوز نفهمیدیش…
    به خومون بیایم…
    زمان داره میگذره،از توی قفسی که برای خودمون درست کردیم بیایم بیرون:)




  78. فاطمه صفایی
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    -نگاش کن ،کاش من جای اون بودم ..آخه اینم زندگیه داریم؟!
    -هی ،گوش کن! همین که سرتو بالا بگیری رو به آسمون یه نفس پاک بدی تو ریه هات یعنی زندگی
    -…
    -آره رفیق بستگی داره چطور زنده بودنتو تعبیر کنی…




  79. یک سارای خالی
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    مثل آنهایی که قتل کرده اند و حالا بدنبال پلیس مخفی میگردند چشم هایم را میچرخانم . چند ثانیه روی هر انسانی مکث میکنم ، چند ثانیه تا جایی که معذب شود و لباسش را مرتب کند و صاف بنشیند . بعد چشمم را میچرخانم . نفر بعدی و نفر بعدی . در واقع من هیچکس را نکشته ام ، هیچکس دنبال من نیست ، من فقط دارم آدمها را میگردم ، جستجو میکنم و تحلیل میکنم ، من دارم آدمها را میبینم .
     پاهای از صندلی آویزانم را مثل بچه ها جلو عقب میبرم . آنقدر که صدای کشیده شدنشان آه و چشم غره ی بغل دستی ام را دربیاورد . مثل احمق ها نگاهش میکنم و میخندم . یک نفر دیگر هم فهمید که من دیوانه ام ! حالا چند نفر با ترس و دقت جوری نگاهم میکنند که انگار من نمیفهمم و چه اهمیتی دارد در مورد من چه فکر میکنند ؟ این طرز نگاه کردن و فکر کردن را حفظم . همه ی شهر فکر میکنند که من دیوانه ام ؛ گیرم کمی مرتب تر از دیوانه ها! اگر یاد میگرفتند مثل من فکر کنند در حقیقت خودشان در نظر خودشان دیوانه جلوه میکردند . میدانی مسئله ی دیوانگی کاملا نسبی ست ، هر چقدر تعداد گونه ای از افراد کمتر باشد دیوانه تر به نظر میرسند .
    من هم دیوانه نیستم نه ! فقط چیزهایی را میبینم که کسی نمیبیند . مثلا میبینم راننده تاکسی ها چقدر دوست دارند مردم به حرفشان گوش کنند ، میبینم که پشت جوشهای دختر شانزده ساله ی چاقی که در خیابان راه میرود چقدر زیبایی پنهان شده است . من پرواز محبوس در دستهای آدم های خیره به پنجره ی ماشین را احساس میکنم و لبخند هایی که پشت حالت بی حالتی چهره ها خوابیده اند . من همه چیز را از پشت عینکی که روی چشمهایم نیست میبینم ..
    من زیر بارانی که نمیبارد قدم میزنم ، با آهنگی که نیست میخوانم و به صورتهایی که نمیبینم لبخند میزنم . من دیوانه نیستم ، ولی چشمهایم ، دستهایم ، گوشهایم و تک تک سلول هایم دیوانه اند ، دیوانه اند چون تعدادشان کم است .
    من آرامش موج های خروشان و خشونت نم نم باران را از چشم هایی میبینم که ندارم . من در پارادوکس زندگی میکنم . این شهر جای من نیست …




  80. DONI
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    چطور میشه عضو مجله رنگی رنگی شد؟؟؟




    • رنگی رنگی
      ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

      در صفحه اول سایت دست چپ تصویر یه باکس هست توش نوشته شده : “به جامعه رنگی های دنیا بپیوندید” ، اونجا میتونید ایمیل تون رو وارد کنید و عضو خبرنامه مجله بشید :)




  81. mitra
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    بلند شو،نشون بده که هیچ وقت دست بربرنمی داری
    تا رسیدن به ارزو ها باید جنگید،خیلی سختی ها و مشکلات تو راه موفقیت وجود داری ولی تو از پسش بر میای،تو میتونی☺




  82. حمیده
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    در زندگیت چیزی نمیدونی و شخصیت خودتو هنوز پیدا نکردی و نمیدونی دقیقا چی میخوایی؟
    ولی با یک تصمیم و یک هدف که میخواهی متفاوت تر از بقیه باشه زندگیت رو تغییر میده؛ تجارب قشنگی برای رسیدن به هدفی که ظاهرا فکرمیکنی کوچیکه رخ میده و تازه خیلی چیزای جالب پیدا میکنی و کشف میکنی اونطوری که فکر میکنی شخصیت های ادمارو به راحتی تشخیص داد هم از این اشتباه در میایی
    چهارسال شهر دور شهری که هیچ خویشاوندی نداری نمیشناسیش و میخوایی همزمان با دوران دانشجوییت خودتو پیدا کنی و اهدافت رو پیدا کنی؛ میری. این همون تصمیم و هدفیه که در موردش حرف میزدم کلی تجارب تلخ و شیرین کسب کردم و اواخر این مسیر یک هدف بزرگتر و بالاتر پیداکردم برای خودم.
    هدف جدیدم و بزرگترین مسیرم گرفتن بورسیه از طریق مقاله نویسی و شکوفا کردن استعدادام تا به مقام و جایگاهی که دلم میخواد برسم.
    امیدوارم همهرنگی رنگی های عزیز و گل بیشتر لحظاتشون عطر شادی و زندگی رضایتمندانه باشه.
    ‌ ‌‌ دوستتون دارم




  83. اکسوال
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    هوا سرد است..
    من طوری حرف میزنم که گویا همه چیز را میدانم
    اما من خیلی جوانم
    این طناب پوسیده ی زندگی
    که باید قدم به قدم با هراس از آن گذر کنم
    لبخندی تلخ به من میزند
    تلخ تر از همه ی اسپرسو های دنیا و شکننده تر از هر ظرافتی در جهان
    اما زندگی..
    هر کس دیدی به زندگی دارد
    و همه با نگاه های متفاوت در جهان هستی زندگی میکنند
    و من به سکوت همهمه میاندیشم




  84. شهره نسیم دوست
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    روبه روم نشسته بود ، به چشام نگاه نمی کرد ،زیر چشمی نگاش می کردم چندتا چروک ریز گوشه چشمش اضافه شده بود ،ریشش و اصلاح نکرده بود( برگشتم به گذشته تازه از کار برگشته بود ریشاشو اصلاح نکرده بود انگشتاشو تو ریشش چرخوندو جمله اش تو سرم با صداش پخش شد نمی دونی چقد سفته و خشکه) چشام رفت سمت دستاش
    چرا اینقد بهم ریخته است ولی بیشتر وقتا که می اومد اصلاح شده بود مگه اینکه غر می زدمو یهو وسط کارای روزمره همه چی رو ول می کرد و می اومد. دستاشو توهم گره کرده بود.
    – کی فک می کرد سی ساله شیم ؟
    با جمله اش نگام قفل لباش شد .با نگاش منتظر بود که چیزی بگم.
    +گفتم سی سالگی به بعد با سی سالگی به قبل هیچ فرقی نداره،
    نگاش و چرخوند رو موهام و گفت تباه که باشی، زمان مفهوم نسبی نیست ، مطلقه ..می فهمی ، مطلق یعنی تباهی !
    مات لباش بودم
    – تو سی سالگی می فهمی زندگی خیلی کوتاه،
    نگاشو به سمت دستاش چرخوند… انگشتاشو تو هم می پیچید .
    – دوست داشتم تو سی سالگی موهات رو برام طوسی کنی.
    +چرا !؟ چون ترکیبی بین سیاه و سفیده؟
    انگار صدامو نمی شنید به موهای بیرون اومده از زیر شالم خیره شده بود و تو یه بهت و ناباوری گفت
    – حالا موهات سیاهه با رگه هایی از سفید
    دستمو گذاشتم رو تارای سفید موهامو گفتم دوس نداری؟
    مسیر نگاهشو از روی موهام به سمت چشمام حرکت دادو تو چشام نگاه کردو گفت دوست دارم …!
    چند لحظه سکوت… نگام دنباله نگاش بود که زل زد به گلای قالی پهن شده تو آلاچیق
    گفتم چیزی گم کردی؟
    نگاشو به سمت بالا چرخوند و گفت : خودمو
    +گفتم یعنی چی که خودتو؟
    -گفت سی سالت که بشه عاقل می شی، می فهمی عاشقی تو ۲۵سالگی با عاشقی تو سی سالگی یه دنیا فرق می کنه !
    +با حسه حسادت دخترونه گفتم آها یعنی حالا عاشق شدی و فهمیدی حسش با عشقی که با من تو ۲۵سالگی تجربه کردی متفاوته؟

    – میدونی فرق عاشقی تو سی سالگی چیه؟
    یه چیزی مثه یه گردوی بزرگ تو گلوم رو، به زور قورت دادم
    – دیگه اسمشو نمی نویسی کف دستتو دورش قلب نمی کشی
    دیگه عکسشو نمی زاری لای کتابت، که وقتی داری امتحانای پایان ترم و می گذرونی… نگات قفل شه تو نگاشو یهو ببینی هفته صبحه!
    قطره اشکی که هجوم آورده بود تو چشامو با بستن پلکام قایم کردم .،سرش پایین بود .متوجه نگاه خیس من نبود.

    -تو سی سالگی که عاشق بشی یه عصر جمعه ی زمستونی یه لیوان چای می ریزی و میشینی پشت پنجره و تمام شهر و با بارونی که نمی باره با خیال اون قدم می زنی .
    یه مایع داغ از پشت گردنم تا آخرین نقطه کمرم خط کشید .
    +با بغض گفتم مگه ما زیر بارون قدم نزدیم ؟
    -زدیم ..
    +مگه زمستون زیر چتر تو ،وقتی تولدمو یادت رفته بود دعوا نکردیم ؟
    -کردیم
    +مگه تو اون پارک کوچیک کنار خونه ،روی اون صندلی کنار رودخونه، زیر بارون اولین بار منو نبوسیدی ؟

    نگاش ستون آلاچیق رو از بالا به پایین طی می کرد..

    +می دونی زنا چه جور عاشق می شن؟

    سکوت فضا رو پر کرده بود
    زمستونه سردی بود ،برخلاف تمام زمستونای این چن سال گذشته که گرم بود،این زمستون ،تو اون بعد از ظهر تلخ، خیلی سرد شده بود .
    از سرما دستام می لرزید! شایدم از ترس بود !! کفشامو که پوشیدم سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود .
    از آخرین باری که دیدمش
    هنوز رنگ چشماش سیاه، مثه شبای بدونه ستاره اس!
    هنوز ریشش اصلاح نشده اس و انگشتاشو تو ریشش می چرخونه و لبخند می زنه و میگه تو فقط سیبیل دوست داشتی ها …
    هنوز دستاش بزرگه که دستای کوچیک من، گم شه وسط دستای مردونه اش !
    هنوز لحنش غمگینه ،مثه آخرین باری که تو باغ، تو آلاچیق، نگاش با نگام گره خورد .!

    +چن ساله که می گذره؟
    ++از کی تا کی؟
    +از اون زمستون تا الان؟
    ++دوسال شاید
    +می دونی سی سالگی، مثه یه سه شنبه عصر ،تو بهمن ماه، ساعت سه بعد از ظهره ، یهو چشم وا می کنی می بینی واسه هر کاری هم دیره هم زوده.

    #سی سالگی
    #شهره نسیم دوست
    ۱۵#بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی جون سلام لطفا نوشته امو بدون تغییر همین حور که هست چاپ شه ممنون




  85. شبح
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    چشماشو بسته بود و داشت به صدای بارون گوش میداد داشت بوی خاک نم زده رو به داخل ریه هاش میبرد داشت صدای گنجشک ها رو با دقت گوش میداد و به باد اجازه میداد نوازش کنه صورتش رو.با خودش فکر کرد که چرا باید این لذت ها رو از خودش دریغ کنه چرا مسائل رو اونقدر بزرگ میکنه که زیبایی های زندگی رو نبینه فکر کرد چرا هیچکس تنهایی رو دوست نداره با اینکه خیلی میتونه لذت بخش باشه.




  86. maryam dadfar
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    *ابرعاشق شاد بارید، اشک ریخت زمین سبز شد گندم رویید مجنون گندم را چید و خورد عاشق شد برای لیلی نامه ایی عاشقانه نوشت به دریا انداخت تبخیر شد ابر شد، ابر عاشق شد.




  87. لعیا خونساری
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    صبح با جیغ و داد اما بیدار شدم که از پشت پنجره داد میزد :(امیلی مدرسمون دیر شد بیدار شو)لباس هام رو پوشیدم و رفتم بیرون اما گفت : ( به به خانم سحر خیز )
    – بس کن اما دیر شد
    دوچرخمو برداشتم و سوارش شدم
    اما :( دیر بیدار میشی سر من غر نزن )
    بعد اونم سوار دوچرخشش شد و با هم به سمت مدرسه رفتیم
    .
    وقتی رسیدیم معلم هنوز نیومده بود رفتم سمت نیمکتم و نشستم و تا معلم بیاد با میا که پشت سر من میشینه راجع به چشم زدن و چشم خوردن و چگونه دیگران را چشم بزنیم صحبت کردیم !
    بلاخره خانم اسمیت معلم ادبیات با کلی جزوه و کاغذ وارد کلاس شد یک کت و دامن کرمی هم پوشیده بود و یک چایی سبز در دستش داشت تصمیم گرفتم از همین الان تمرینات چشم زدن رو شروع کنم گفتم :( چه کت و دامن قشنگی دارید خانم اسمیت )
    – ممنون دخترم
    و در همون لحظه چایی سبز خانم اسمیت روی کت و دامنش ریخت !
    خانم اسمیت با عجله از کلاس خارج شد !
    چشم زدن سخت نیست فقط کمی مهارت میخواد !




  88. Negin lucky
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    زندگی هر روزش یکجور شروع میشه. از خواب بیدار میشی میری مدرسه/دانشگاه/سرکار و برمی گردی. غذا می خوری و می خوابی یا تلویزیون میبینی یا… . تا شب بشه ، بخوابی و از اول شروع بشه. خلاصه انگار روزها مثله اینکه رو حالت تکرار میگذره ؛ اما مهم اینه تو یه کاری پیدا کنی یا انجام بدی که اون روز خاطره ساز و به یاد موندنی بشه.




  89. سایه
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    قلبم ی جوریه،دلم گریه میخواد،از نبود یار،از اینکه کنارم نیست،واقعا چرا بهم انقد آرامش میده،چرا دلم میخواد کنارم باشه؟چرا وقتی بهش ابراز علاقه می کنم بعدش ی حس بدی پیدا می کنم؟احساس می کنم که کوچییکک و بی ارزش شدم و سرآخرم اون ،اونقدی که بایدد منو نمیخواد و دوسم نداره
    قلب آشفته ی من؟ به کجاها داری کشیده میشیی؟؟کیا رو داری تو خونتت راه میددی؟؟تا کی میخوای هرکسیو بزاری که وارد خونت بشه و صاحبت بشه؟صاحب تو ی نفره
    اینو اصصن میدونستی؟
    تو حق داری که مهمون تو خونه راه بدی ،خیلیم کار خوبی می کنی،اما نبایدد و نببباایستی که بزاری کسی بیاد تورو مالک خودش بکنه،،تازه بدیش میدونی چیه و کجاس؟
    اینه که هر زمان ی نفر خاص میشه مالک قلبت!
    مگه داریم؟مگه میشه؟ تو صاحبت باید یکی باشه و بس♡
    مالک قلب تو باید فقططط کسی باشه که سرشارر از محبته!سرشار از مهربونیه!سرشار از نوازش روحه!اگه روح آدم نوازش پیدا کنه صد برابر از جسم حالت بهتر نمیشه؟؟؟خدایی بگوها!همین طوریه واقعا
    مالک قلب تو باید کسی باشه که خودش میگه:اگه ی قدم بیای پیش من ده برابر به تو نزدیک میشم.




  90. saad_li
    ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

    – زمستان –

    « میشه به حرف دلت گوش کنی و برگردی ؟ »
    صدای دست زدن ها دوباره بلند شد.
    پا شد و رفت.
    بیرون گرفتمش و بهش گفتم چقدر دوسش دارم.
    برگشتم کافه ، پشت میز بغلی نشستم.
    سرد بود ، خیلی سرد …
    ۵۰ سانتی متر فاصله بین دوتا میز نمیتونست باعث اختلاف دمای ۲۰ درجه ای بشه !
    اون رفته بود …

    #saad_li




  91. ریحان داودی
    ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

    کاغذرنگی های کوچک و بزرگ را در پاکتی آبی گذاشت و آن را به دست قاصدکها سپرد تا به دوردست های افق ببرند. همان جایی که می گویند پشت ابرهای صورتی، شهری از بادبادکهاست.
    شنیده بود آنجا اگر روزی چتر آفتاب بر سر ِ شهر گشوده شده باشد، همه ی کاغذرنگی ها را بادبادک می کنند با گوشواره هایی به بلندی آبشارها و در باد می رقصانندشان، و اگر روزی باران ببارد بر چشمها و دستهای تنها، کاغذرنگی ها را رنگین کمان می کنند تا لبخند را به لبها و شوق کودکانه را به قلبها بازگردانند.
    شنیده بود پشت ابرهای صورتی، خدای بادبادکها و رنگین کمان ها زندگی می کند :)




  92. m_hd
    ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

    چقدر زیباست..
    داشتن یک فرشته، فرشته زمینی..
    فرشته ای که همیشه نگران است.. نگران همه جز خودش
    از همه راحتی های خودش میگذرد تا آب در دل فرزندانش تکان نخورد
    آری او مادرست.. مادری که کمتر از یک فرشته نیست، مهربان
    دلسوز
    فداکار و..هر چه بگویی برای وصفش کم است
    آری اوست روشنی همه خانه ها…
    همان زنی که گاهی دست های خیسش را با دامنش پاک میکند
    و اشک هایش را با سر آستینش..
    نگران شکستن ناخنش ولباس های که هنگام پخت و پز بوی غذا گرفته اند نیست..
    مادری که توان غصه خوردن فرزند خود را ندارد.. با گریه دخترش گریه میکند، با غم پسرش غمگین میشود
    در برار مشکلات پیش آمده برای همسرش همراه است، همراه همیشگی و دلگرمی….
    نگاه پر مهرش که دلت را قرص میکند.. و آغوش گرمش آرامشی است وصف نشدنی..
    (کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
    چقدر مثل بچگیام لالائیا تو دوست دارم)




  93. فاطمه مختاری ( خورشید دخت )
    ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

    دیشب خواب دیدم سر ظهر آمده بودی و روی درخت توت روبه روی پنجره اتاقم نشسته بودی
    به عادت همیشه نشسته بودم روی تخت و کتاب میخواندم.اما تمام فکرم پیش تو بود.داشتم فکر میکردم که بهتر است یک کلاس طراحی بروم.طراحی که از چهره ات کشیده بودم افتضاح بود.
    با صدای سنگ ریزه هایی که پشت سر هم به شیشه پنجره میخورد سرم را بالا آوردم و به پنجره نگاه کردم.از پشت پرده فقط کسی را میدیدم که روی درخت نشسته است.خودم را روی تخت جلو کشیدم و پرده را کنار زدم.تو بودی.
    خب قاعدتا اول باورم نشد.کمی که خیره نگاهت کردم دوباره از توی چنگت یک سنگ دیگر برداشتی و به سمت پنجره پرت کردی.دقیقا همانجایی که صورتم بود.
    ترسیدم و عقب پریدم.
    همانجا فهمیدم نشانه گیری خوبی داری.هم دست هایت خوب نشانه میگرفت و هم چشم هایت
    به قول شاعر آن نگاه ناوک اندازت..
    باز جلو آمدم و خیره خیره نگاهت کردم.چیزی میگفتی و با دست هایت اشاره هایی میکردی
    میخواستی چیزی را بفهمانی ولی نمیفهمیدم و همچنان نگاهت میکردم
    مردی از کوچه رد میشد نگاهی به تو که با آن قد بلندت روی درخت نشسته بودی و پاهایت را آویزان کرده بودی انداخت.
    چرخید و نگاهش را به من دوخت.اخم کرده بود.
    با عصبانیت نگاهش را از من گرفت و دوباره سمت تو چرخید. شروع کرد به داد زدن سر تو.صدایش را نمیشنیدم اما از قیافه و حرکاتش مشخص بود که داد میزند
    و تو با همان صبر و آرامش همیشگی ات جوابش را میدادی
    یکهو به ذهنم رسید پنحره را باز کنم.سرم را از پنجره بیرون بردم و از لبه اش آویزان شدم
    میخواستم از آن مرد بخواهم صدایش را پایین بیاورد و داد نزند که تو از روی درخت پایین پریدی
    نگاهت کردم.با نگاهم میخواستم بگویم که چرا روی درخت؟نگفتی شاخه هایش بشکند؟از تو انتظار نداشتم.نمیدانی چقدر دغدغه محیط زیست دارم؟
    خب خواب بود دیگر.حتما لازم نبود با صدایمان حرف بزنیم که.اصلا از خوبی های خواب دیدن همین است.با نگاه حرف زدن آسان تر است.اصلا مگر اینکه در خواب حرف نگاه و چشم هایم را بخوانی
    داشتم میگفتم
    بین همین حرف زدن های چشمی، وانتی از ته کوچه آمد.پر از گل و گیاه بود
    کنار همان درخت توت ایستاد .راننده و شاگردش پیاده شدند و با تو از پشت وانت یک عالمه گل پیچک پایین آوردند و شروع کردید به چسباندن به دیوار خانه مان.بعد دور تا دور خانه را گل های شمعدانی چیدید
    یک بوته گل رز رونده هم از بالای پنجره اتاقم آویزان کردید.خوب خواب بود دیگر
    گیج و منگ عطر رز ها شده بودم و وقتی به خودم آمدم که رفته بودید.هم تو هم راننده وانت و شاگردش و هم آن مرد عصبانی.
    ولی خب برایم یک عالمه یادگاری گذاشته بودی.
    مثل توی بیداری..
    خواب خیلی قشنگی بود ولی فقط برای همان خواب دیدن..
    میدانی در بیداری من از تو رز رونده و پیچک و یک عالمه گلدان شمعدانی نمیخواهم.غافلگیر شدن با دیدنت روی درخت توت روبه روی پنجره اتاقم را نمیخواهم.اصلا تمام این دیوانه بازی ها را بگذار بماند برای همان خواب هایم
    فقط آمدنت را بگذار برای وقتی که در نقش جهان غرق خورشید و آسمانم.اگر خواستی یک گلدان گل شمعدانی هم بیاور و بعد وقتی مست گل شدم ،نرو …بمان..




  94. آرام
    ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

    رنج ها پایان نمی یابند مگر با تجربه ی رنجی عظیم تر…!




  95. پرشنگ کرد
    ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

    وقتی اخماش میره توهم، میدونی موقع آزمایش صبرت شروع شده.
    رفتن تو غار تنهایی و کشیدن حصار بلند سکوت.
    همه راه ها رو امتحان کردی، از قوربون صدقه رفتن، ناز و نوازش، بی محلی متقابل، صحبت معمولی، دعوا و بحث و پیله کردن
    نه…
    هیچ کدوم جواب نداده.
    فقط باید صبور باشی و آرام
    باید بهش این اطمینان رو بدی که هر لحظه که خواست برگرده تو همون همیشگی هستی، شاد و مهربون.
    و فراموش کنی به تو چی گذشته…




  96. زری
    ۱۶ بهمن ۱۳۹۵

    پنجره را باز کردم باد پرده را به صورتم زد پرده ی ساتن صورتی را کنار زدم تا افتاب به روی قالی و پاهای برهنه ام بتابد.افتاب افسردگی را می شویدومیبردش. و دلمردگی هارا می زداید از اتاق.لیوان چای داغ را در دستانم میگیرم و بخارش را بو میکشم.فکر میکنم چه زندگی ارام و دوست داشتنی ای.ناگهان از کوچه صدایی می اید.سرک میکشم و پایین را نگاه میکنم.مردی با بلندگو از کوچه رد میشود ودر ان فریاد میزند هر کار ناتمامی دارید زود انجام دهید تا چند دقیقه ی دیگر دنیا به پایان میرسد.فکر میکنم من چه کار ناتمامی دارم.همسایه ها را میبینم که به جنب و جوش افتاده اند.بعضی در کوچه میدوند وبعضی با تلفن حرف میزنند.یادم می اید هنوز چایم را نخورده ام.مینشینم لب تخت و به ارامی وبا لذت انرا می نوشم.مثل همیشه تلخ و بدون قند.یادم می اید زیر کتری را خاموش نکرده ام.اری این کارناتمام من است.به سمت اشپزخانه میروم که ناگهان دنیا به اخر میرسد.




  97. سمانه
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    وووووووی….تا کی وقت داریم؟؟؟؟




    • رنگی رنگی
      ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

      تا ۲ ۳ روز آینده، بعدش روند ساخت کتاب اکترونیکی شروع میشه :)




  98. راحله
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    درسته جز علاقه مندان به سبک رنگی رنگی ام ولی اصلا رنگی نمی نویسم, اگه سیاه هم جز رنگا حسابه تا بفرستمش؟




    • رنگی رنگی
      ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

      حتما داستان تون رو بفرستین، خوشحال میشیم که شما هم یکی از نویسنده های این کتاب باشید :)




  99. ماجده
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    درگذر از هزارتوی ذهنم بودم که هرفکری طنابی به سمتم پرتاپ می کرد و مرا به سوی خود می کشاند و من سردرگم که کدامین طناب را محکم تر بگیرم.ندانسته طناب فکری را دستانم دیدم،سریعا فکرم به سخن تبدیل شد و گفتم:”چرا من نه؟برای من هم بنویس!” منشا این سخن از کدامین وره ذهنم بود را نمی دانم!
    گفت:”می نویسم،حتما بزودی می نویسم.”
    اصرار من بر نوشتن شاید نوعی لجبازی با خودم بود. می گفت:”شما مارو نزن، مینویسم.”
    مدت ها گذشت و من منتظر واژگانی که کنار هم قرار بگیرند،”که فقط منتظر بوده باشد که این ذات زندگی است که نباشد نمی شود”.
    ودر آخر نوشت:”به اشتباه فکر می کردم….”
    و بعد سال ها من هنوز منتظر،که شاید باردیگر از زبان تو واژگان برایم کنارهم قرار گیرند که اینبار سخت دلتنگیم.




  100. فرزان
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    کجا میتونم داستان مو ارایه بدم؟




    • رنگی رنگی
      ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

      مثل همه دوستان در کامنت های همین پست :)




  101. شبنم معصومی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    از خوشحالی فریادی کشید و گوشی را به سمت اسمان گرفت و گفت :

    ۱- سیم این تلفن انقدر بلند است که حتی با خدا هم می توانم حرف بزنم.

    ۲- عینک ته استکانی اش را روی بینی عقابی اش جا به جا می کرد و روزهای زندگی اش را در حسرت دیروزها و فرداها می گذراند .

    ۳- به عقربه های ساعتش خیره شده بود گویی هیچ وابستگی به دنیا نداشت و در انتظار لحظه ای به سر می برد .

    ۳- شیشه ی ساعت کوچکم را از گرد و غبار پاک می کردم که ناگهان از بین انگشتهایم سر خورد و زمان با صدای عجیبی از حرکت ایستاد .

    ۴- همه ی عمرش را صرف پرسه زدن در پارک می کرد تا سوژه ای پیدا کند .
    زمان را متوقف می کرد تا خاطرات مردم را در دل کاغذی کوچک ثبت کند ولی کاغذ کوچکش همیشه سفید بود ،کسی را نیافت خاطراتش را ثبت کند .
    پس زمان برای او هیچوقت نایستاد .

    ۵- کودک جسورانه اسلحه اش را به سمت اسمان گرفت و گفت : می خواهم هوا را بکشم ! او نمی دانست مرگ هوا یعنی مرگ نفسهای او .

    ۶- زندگی یعنی : به گذشته نگاه کردن ، در حال ایستادن و به اینده فکر کردن

    ۷- سعی می کرد زمان را در مشت کوچکش بگیرد ، ولی فهمید زمان بزرگتر از ان است که در مشت های کوچک او جای بگیرد .
    پس جورابهای صورتی کوچکش را به عقربه های ساعت بست که زمان با قدمهای صورتی و کوچکش لحظه ها را بشمارد .




    • رنگی رنگی
      ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

      خیلی ممنون از شما :)، این ها چند داستان هستند یا یک داستان؟




  102. شبنم معصومی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    با عرض پوزش شماره گذاری اشتباه شد من دوباره ارسال می کنم




  103. شبنم معصومی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    ۱- از خوشحالی فریادی کشید و گوشی را به سمت اسمان گرفت و گفت :
    سیم این تلفن انقدر بلند است که حتی با خدا هم می توانم حرف بزنم.

    ۲- عینک ته استکانی اش را روی بینی عقابی اش جا به جا می کرد و روزهای زندگی اش را در حسرت دیروزها و فرداها می گذراند . به عقربه های ساعتش خیره شده بود گویی هیچ وابستگی به دنیا نداشت و در انتظار لحظه ای به سر می برد .

    ۳- شیشه ی ساعت کوچکم را از گرد و غبار پاک می کردم که ناگهان از بین انگشتهایم سر خورد و زمان با صدای عجیبی از حرکت ایستاد

    ۴- همه ی عمرش را صرف پرسه زدن در پارک می کرد تا سوژه ای پیدا کند .
    زمان را متوقف می کرد تا خاطرات مردم را در دل کاغذی کوچک ثبت کند ولی کاغذ کوچکش همیشه سفید بود ،کسی را نیافت خاطراتش را ثبت کند .
    پس زمان برای او هیچوقت نایستاد .

    ۵- کودک جسورانه اسلحه اش را به سمت اسمان گرفت و گفت : می خواهم هوا را بکشم ! او نمی دانست مرگ هوا یعنی مرگ نفسهای او .

    ۶- زندگی یعنی : به گذشته نگاه کردن ، در حال ایستادن و به اینده فکر کردن

    ۷- سعی می کرد زمان را در مشت کوچکش بگیرد ، ولی فهمید زمان بزرگتر از ان است که در مشت های کوچک او جای بگیرد .
    پس جورابهای صورتی اش را به عقربه های ساعت بست که زمان با قدمهای کوچک او لحظه ها را بشمارد .




  104. شبنم معصومی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    چند داستانک هستن




  105. راضیه اقتصادیان
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    با احتیاط گام هایش را بر میداشت مبادا توت هایی که از درخت همسایه توی کوچه ریخته است له شود و چادرش را کثیف کند. اصلا تمام محل “اطلس خانم” را با همان چادر تو دل برویش می شناختند. چادری که رنگ و لعاب خاصی داشت و بعد ها فهمیدم برایش تمام زندگیش بود.
    اطلس خانم توی کوچه ما زندگی می کرد،یک زن چهل و اندی ساله با چشم های عسلی درشت که مهربانیش را چند برابر نشان میداد.
    چند روز پیش توی سبزی فروشی حاج کاظم دیدمش. سبزی ها را با وسواس خاصی ورانداز می کرد،باز هم با همان چادر همیشگیش بود!خیره مانده بودم روی آن دام رنگارنگ و اصلا متوجه دور و برم نبودم. به خودم که آمدم دیدم اطلس خانم با همان ملاحت خاص خودش به تگاه خیره ام میخندید. سرخ و سفید شدم و سرم را پایین انداختم. بین خودمان باشد همانجا قایمکی به من گفت چادر خواستگاریش بوده و کلی برایش عزیز است و خاطرش را می خواهد،خودش هم مثل چادرش جذاب و دوست داشتنی بود.
    خانه ی ما یک خانه ی قدیمی بود،با آجر های سه سانتی و پنجره های فیروزه ایی و لاجوردی که فقط توی قصه ها پیدا میشوند. یک در روشن حاشیه دار داشت که پایین در و گوشه هایش زنگ زده بودند. بالای در یک شیشه ی آبی خودنمایی می کرد و آرامش خاصی به مهمانانش هدیه میداد.
    نشسته بودم لب حوض و ماهی ها را نگاه میکردم،اما توی فکرم چادر اطلس خانم را تصور می کردم که صدای نیمه مهیب زنگ افکارم را پاره کرد. روسری مادر را از روی بند رخت کشیدم و در را باز کردم. اطلس خانم پشت در بود. سلام علیکی کردم و دعوتش کردم بیاید داخل. لبخندی زد و گفت:نه دخترم نیازی نیست. بعد نگاهی به موهای فر آشفته ام انداخت و ادامه داد:اون روز تو سبزی فروشی فهمیدم دلت پیش این چادر گیر کرده،خیلیا تو این محل چادر منو دوست دارن ولی تو جوونی،بهت قشنگ میشه،رنگش با صورتت می جنگه،تو هم مشالا خوشگلی؛از طرفی مالی هم که چشم دنبالش باشه به صاحبش وفا نمیکنه. این چادر واسه من خیلی عزیزه ولی منم دیگه سن و سالی ازم گذشته که بخوام اینو بپوشم. ایشالا خوشبخت بشی.
    انگار دهانم را قفل کرده بودند. پیش آن همه مهربانی حرفم نمی آمد!
    اطلس خانم چادر دیگری از کیفش درآورد و با وسواس منحصر به فردش در راه رفتن شروع به قدم زدن کرد مبادا توت ها زیر پایش له شوند..

    #راضیه_اقتصادیان




  106. m_hd
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    یه دم و بازدم.. یه نفس عمیق، بوی نم بارون…
    تنهایی قدم زدن میچسبه تو خیابون و پارکهای شهر
    صدای خش خش برگ های نارنجی و زرد زیر پات… واقعا لذت بخشه؛
    چقدر خوبه برای چند ساعت از ترافیک و شلوغی خسته کننده و طاقت فرسا دور باشی. . .
    داشتم با چشمانی بسته به این هوای دل‌انگیز فکر میکردم که صدایی شنیدم اولش متوجه نشدم ولی دوباره صدا زد..
    صدای یک مرد که بامن بود؛
    خانوم کیف پولتون افتاد.چرخیدم سمت صدا…
    پیرمردی با چهره ای مهربان.. لبخندی رو لب، چقدر چهرش به دل مینشست.!با لباساهایی که در تن داشت میشد حدس زد که نگهبان پارک بود.
    باهمون لبخند به کیف من که تو دستش بود اشاره میکرد..
    کیفو با تشکر فراوان ازش گرفتم..اصلا متوجه نشدم که کیفم کی افتاد!
    میخواستم به مسیرم ادامه بدم که متوجه صورت رنگ پریده پیرمرد شدم.
    _شما حالتون خوبه پدر جان؟ کمکتون کنم رو نیمکت بنشینید؟؟
    _با همون صورت رنگ پریده اما چهره ای دلنشین.. نه دخترم ممنونم خودم میشینم
    با تکان دادن سرم هردو ب سمت نیمکت رفتیم.. پیرمرد نشست.
    _به نظر میرسه حالتون خوب نیست!
    _چیزی نیست دخترم.. هرزگاهی اینجوری میشم، چشمای شما منو یاد زنم میندازه.
    من:متأسفم.. خدا بیامرزتشون!
    پیرمرد سرش پایین بود گویا چیزی فکرش را مشغول کرده بود، با این حرف من سر بلند کرد و گفت :نه دختر گلم زن من زندس فوت نشده. اما..
    _اما چی؟!
    _آلزایمر گرفته، چند سالی میشه.. دیگه هیچکس رو نمیشناسه حتی من که رفیق و همراهش بودم؛
    به حرفای پیرمرد فکر میکردم.. چقدر سخته کسی که وجودش نیمی از وجودته دیگه نشناستِت.. شاید برای خود اون فرد این قدر سخت نباشه ولی..
    سکوت کرده بودم و تو فکر بودم که با صدای پیرمرد به خودم اومدم.
    _من برم دخترم ممنون که به حرفای من پیرمرد گوش دادی
    _ولی حال شما که خوب نشده کاملا..
    با همون لبخند دلنشین :بهترم دخترم خدا خیرت بده بابا
    من :فقط میتونم بگم انشاءالله که خانومتون خیلی زود خوب بشن!
    با یه خدافظی از هم جدا شدیم..
    من به مسیرم ادامه دادم و پیرمرد هم برگشت..
    اینبار حرفای پیرمرد ذهن منو به خودش مشغول کرده بود.
    فکرشو بکن غریبه بشی واس کسی که یک روز آشناترین و محرم ترینت بود….




  107. شبنم معصومی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    خواهش میکنم 😊




  108. زهره
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    Zohre
    نوشتن مقوله ای عجیب و لاینفک وجودی آدمی است ..
    گاهی که دستت از همه جا کوتاه است و قابلیت حواله کردن چندین مشت و لگد را به در و دیوار داری ، قلم می تواند به دادت برسد
    آنچنان که آن را بین دو انگشت خود ، محکم می فشاری ، تمام عصبانیتت را در برگه ی مظلوم کاغذ نشانه می روی و آن برگ سفید و پاک را ، با خط خطی های پر رنگت سیاه کرده و در نهایت ، آرامشی نسبی ، از تخلیه ی هیجان ناشی از عصبانیت ، نصیبت می شود .
    گاهی هم قلم ناخودآگاه در دستانت جای می گیرد
    آنهم زمانی ست که احساسات بر وجودت غلبه می کند
    احساس عشق ، سراغت آمده باشد ، آنچنان نامه ی عاشقانه ای به نگارش می آید که فرهاد برای شیرین کلمه ای اش را ننوشته باشد .
    احساست بین حال خوب و بد در گردش باشد ، جفنگیاتی به قلم نگارش در می آوری ، که الحق و الانصاف که نام جفنگ برازنده ترین نام برایشان است ، آخر نه سر دارند و نه ته
    اما
    امان از آنکه رنجیده خاطر باشی و دلشکسته
    حرف به حرف کلماتت طعم تلخ حس و حالت را منتقل می کند
    گویی که با هر فشار بر قلم ، ذره ای از دردت را به کلمه هایت تزریق کرده ای
    اما
    لذت بخش ترین نوشتن ها
    زمانیست که دلت گوشی برای شنیدن می خواهد و آغوشی امن برای گریستن
    دفترت می شود راه ارتباطت
    قلم را برمی داری
    بی مقدمه برایش می نگاری
    از غم و درد و خواست و آرزو و غم و شادی و هیجان و لحظه های خوب و بدت می گویی
    اطرافیانت را نام می بری و دردشان را ذکر می کنی
    هرآنکه در آن لحظه نامش بر ذهنت خطور می کند ، به سرعت اضافه می کنی
    عشق بازی می کنی و لغات را به ذوق مکتوب می نمایی
    آخر مخاطبت ، ایراد نوشتاری نمی گیرد .. برای جمله های بی سر و تهت خودش فعل و فاعل می گذارد .. برای تمام آنان که نامشان را ذکر کرده ای تدبیری می اندیشد .. خودت را محکم در بغل گرفته و آنقدر نازت می کند که قلم از دستت می افتد و اشک بر چشمانت جاری می شود ..
    آن وقت هنگامه ای در وجودت براه می افتد ..
    این حس و حال آخری بیشتر برای شب های احیا و لیله الرغائب و امثالهم به تو پا می دهد
    اما گاهی در روزمرگی های عادی ات هم می تواند در اوج نیاز آغوش باز کند برایت رب الارباب
    آرامت کند .. دست نوازش بر سرت کشد و به آنی تو را به اوج رساند …
    زیباست .. دوست داشتنیست .. اصلا نوشتن عجیب و پیچیده و در عین حال لذت بخش است .




  109. سودابه
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    تقریبا هر روز سر چهارراه میدیدمش،با همون نگاه،همون لبخند و بادکنکاى رنگى توى دستش،انگار تنها دغدغش فروختن بادکنکاش بود،توى آینه نگاهى به خودم انداختم،جز اون حسرت همیشگى و یأس چیزى ندیدم،به این فکر میکردم که دنیاى ما چقدر متفاوته! دنیاى رنگى اون در برابر دنیاى سراسر سیاه و سفید من…
    به هر حال پشت اون چراغ قرمز بهترین جاى دنیا و دیدن اون فرشته کوچولو زیباترین حس ممکن رو به من میداد.خریدن بادکنک اونم هر بار ى رنگ،به بهانه دیدن اون معصومیت کودکانه و لبخند دوست داشتنى تنها سرگرمى من شده بود.
    اون چیزى در وجودش داشت که من و بی اراده به سمت خودش میکشید،امید…چیزى که براى من حکم معجزه رو پیدا کرده بود،زندگى بخش و در عین حال دست نیافتنى.
    اون روز بعد کارم تصمیم گرفتم برم دنبال دوست کوچولوم تا وقت بیشترى و با هم بگذرونیم.نزدیک چهارراه که رسیدم دیدم نشسته و با ى دستش داره بادکنکاشو زیر و رو میکنه و دست دیگشو زده زیر چونش،انگار غصه داشت،چراغ سبز شد و من از تقاطع گذشتم،ماشین و پارک کردم و رفتم سمتش،نشستم و با دستم چونه ظریفشو دادم بالا،زل زدم تو چشاش،در حالى که بغض کرده بود گفت اگه بادکنک میخواى ندارم،منم نگاهى به بسته تو دستش انداختم و گفتم پس اینا چین ناقلا؟! چند تا بادکنک از توى جیبش درآورد و گفت سوراخن… نمیدونستم اون لحظه بخندم یا تو غم سوراخ شدن بادکنکاش شریک بشم،یهو یاد بادکنکایى افتادم که ازش خریده بودم هنوز توى ماشین بودن.
    ازش خواستم با هم به پارکى که همون نزدیکى بود بریم،بادکنکارو هم برداشتم،روى نیمکتى نشستیم و شروع کردیم به باد کردنشون،ى پیشنهاد دادم بهش و اونم با ى لبخند قبول کرد.ى قلم و کاغذ از توى کیفم درآوردم و ازش خواستم که آرزوهاشو بگه تا یکى یکى بنویسم و بندازم توى بادکنکا…گفت مطمئنى که اینا به دست خدا میرسه؟! گفتم البته… به شرط اینکه توى بادکنکا همراه آرزوت،،فقط امید باشه. چون اگه ى کوچولو شک توش بیفته بادکنکت سنگین میشه و نمیره بالا.
    اون شروع کرد به گفتن آرزوهاش و منم نوشتم.پدر…مادر…مدرسه،دفتر نقاشى،مداد رنگى ١٢ تایى و … انگار آرزوهاش تمومى نداشتن،دلم
    نمیخواست بزنم تو ذوقش و بگم آرزوهات از بادکنکات بیشتر شدن…
    نزاشتم اشکام شوق کودکانشو براى گفتن آرزوهاى کوچیک و بزرگ ازش بگیره،ته دلم خوشحال بودم از اینکه میتونستم بعضى از آرزوهاشو بهش هدیه کنم.اما درد اینکه آرزوهاى محال اون براش تبدیل به حسرت بشه منو سخت آزار میداد.
    گفت توام ى آرزو کن…اما دیگه بادکنکى براى من نمونده بود! بهش گفتم
    من بعدا آرزو میکنم،نگاهى به بادکنکاش انداخت…اونى که سفید بود و داد دستم،گفت:یالا میتونى آرزوتو بندازى توش.برام جالب بود که بدونم توى اون چه آرزویى انداخته..! گفتم اگه این آرزویى باشه که خیلى دوست دارى بازم حاضرى ازش بگذرى؟! لبخندى از روى رضایت زد و سرشو تکون داد،انگار دقیقا میدونست کدوم آرزوشه.
    منم آرزوم و نوشتم بادکنک و باز کردم تا بندازم توش،میتونید حدس بزنید آرزوهامون چى بود؟!
    آرزوى اون مادر و آرزوى من ى فرشته کوچولو بود.آرزوهایى که دیگه محال نبود…
    درسته…خدا خیلى بزرگتر از آرزوهاى ماست،هرگز شک نکنید فقط امیدوار باشید.




  110. فائزه جلادتی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    در تاکسی نشسته ام،خسته و تنها…
    از مصاحبه کاری شکست خورده ای برگشته ام.نمیدانم چندمین مصاحبه کاری بود که با احساس ناامیدی از آن بیرون آمده ام! یا کار مناسب نیست یا وقتی مناسب هست مرا نمیخواهند! بعد از سه دفعه تلاش برای قبولی در آزمون کانون وکلا و قبول نشدن تصمیم گرفتم که پنیرم را جابجا کنم.ولی نمیدانم یا پنیر گندیده است یا هنوز در جای مناسبی قرار داده نشده!
    در همین افکار خود غوطه ورم که نم نم باران به شیشه ماشین میزند! همین را کم داشتم! ترافیک سنگین خیابان های بارانی تهران!
    باران همیشه مرا یاد تو می اندازد عزیزم، شبی که باهم از کافه ای گرم و دلپذیر بیرون آمدیم.من جسارت پیدا کردم و دست تورا گرفتم، و تو خندیدی و دست مرا در دستان مردانه و گرمت فشردی.گفتی : میخواهی برایت تاکسی بگیرم.خندیدم و گفتم:نه میخواهم قدم بزنیم.دست در دست هم زیرباران ، خیابان شریعتی را باهم بسمت پایین می آمدیم. در آن لحظه من خوشبخت ترین دختر روی زمین بودم.دیگر چه میخواستم؟پاییز و باران و عشق و تو…!
    بوق ماشین پشت سری مرا از حال و هوایی که هستم بیرون می آورد.راننده تاکسی غرولند کنان شیشه را پایین میکشد و سر خود را از پنجره بیرون می آورد و برای راننده ماشین پشتی خط و نشان میکشد!و بعد از کمی مشاجره ، بالاخره ماشین حرکت میکند و تقریبا دو متر جلوتر میرویم!!!
    تمام این مشاجره ها فقط برای همین دو متر بود!؟
    دوباره یاد تو می افتم عزیزم،وقتی دستان مرا در دست گرفتی و ناخن های لاک زده مرا تحسین میکردی.یاد لحظه ای افتادم که دست چپم را در دست گرفتی و انگشت حلقه مرا بالا آوردی و گفتی : باید یک حلقه اینجا بیندازم!و من غرق در لذت لبخند زدم و چیزی نگفتم اما سکوت من پر از حرفای نگفته ای بود که تو از چشمانم خواندی!
    مسافر صندلی جلویی به راننده میگوید که میخواهد پیاده شود.راننده به او می گوید که هنوز تا مقصد او خیلی مانده ولی مسافر میگوید که در این ترافیک پیاده برود ، زودتر خواهد رسید.کرایه را حساب میکند و یقه کت خود را بالا کشیده و از ماشین پیاده می شود.
    عزیزم تو در این باران کجایی؟چرا بعد از آن همه عشق و علاقه، به یکباره مرا ترک کردی؟چرا هیچ وقت سراغی از من نگرفتی؟چرا وقتی به تو گفتم که تا کی باید رابطه ما مخفی بماند، به یکباره همه چی برایت عوض شد و من با یک شخص جدید روبرو شدم؟مردی که گویی اصلا مرا نمیشناسد؟!من آنقدر برای تو خوب نبودم؟شاید نبودم…
    ترافیک سبکتر میشود و ماشین به راه می افتد و من برای مسافری که از ماشین پیاده شد دلم میسوزد که با پنج دقیقه صبر ، شاید میتوانست زودتر به مقصد برسد.
    بعد از تو زندگی من دو دوران دارد؛قبل از تو ، بعد از تو! بعد از تو تقریبا نتوانستم همان آدم سابق شوم،دختری که پر از شور و نشاط و زندگی بود،تبدیل به دختری آرام و ساکت شده. تلاش میکند که بلند شود اما گویی رمقی برایش نمانده.زمانه هم با او نمیسازد،سه سال متوالی در آزمون ورودی کانون وکلا شکست میخورد،آدم های جدیدی که در زندگیش وارد میشوند برایش جالب نیستند،کارهایی که به شدت برای آنها تمایل دارد اورا نمیخواهند.مثل همین شرکتی که امروز رفتم؛خانمی که پشت میز نشسته بود در نهایت طوری گفت تماس خواهیم گرفت که اگر رسما میگفت نه! انقدر ناامیدم نمیکرد. او هم مرا نمی خواهد…
    رویم را به سمت پنجره ماشین برمیگردانم تا مسافر بغل دستی اشکهای حلقه زده در چشمانم را نبیند.
    به مقصد میرسم و از تاکسی پیاده میشوم.باران همچنان میبارد،نه به شدت اول ولی نم نم…
    صدای زیری توجه مرا به خود جلب میکند،بچه گربه کوچکی زیرباران خیس شده و ملتمسانه میومیو میکند.به دور و برم نگاه میکنم،گربه دیگری نیست،دو دل هستم که بیتفاوت بگذرم یا…
    در نهایت خم میشوم،گربه کوچک را بغل کرده و آرام به راه میفتم.بچه گربه خودش را در پالتویم تقریبا غرق میکند.نگاهش میکنم،چقدر معصوم و زیباست.درهمین لحظه صدای میومیو میشنوم.سرم را برمیگردانم،گربه بزرگتری بالای دیوار است و گویی مرا تعقیب میکرده!شبیه بچه گربه توی بغل من است…به سمت دیوار میروم!گربه مادر همچنان میومیو میکند . گربه را روی دیوار میگذارم و کمی عقب میروم.مادر به سمت فرزند میرود و شروع به لیس زدنش میکند،ناخودآگاه لبخندی روی لبانم مینشیند.و به راه می افتم.
    عزیزم تو همیشه حیوان دوست بودن مرا تحسین کردی!
    به کوچه خودمان نزدیک میشوم،چقد افکارم شلوغ است…مصاحبه امروز،ترافیک و باران، تو ،گربه و مادرش،بیکاری خودم…و در بزرگ سفید خانه مان که برایم دست تکان میدهد!دست در کیف میکنم که کلید را دربیاورم که در همین لحظه چراغ تلفنم روشن شده و شماره ای روی آن می افتد.تلفن را درمی آورم.شماره برایم آشناست ، جواب میدهم. همان خانم اخمویی است که امروز با او مصاحبه کردم.گفت که از پس فردا ،یک هفته برای یادگیری کار بروم و بعد قرارداد خواهیم بست! باورم نمیشود،به این سرعت مرا میخواستند!نکند کاسه ای زیر نیم کاسه باشد،آخر من انقدر خوب نیستم…!
    چرا خوب نیستم؟
    چون کسی که دوستش داشتم و اوهم ادعا میکرد دوستم دارد، مرا در بهترین شرایطی که بودم نخواست. چون نتوانستم وکیل بشوم.چون هنوز …
    نه!دیگر بس است!منفی بافی دیگر کافیست ! من آن دختر ضعیف و گوشه گیر نیستم،من برای چیزهایی که می خواهم باز هم میجنگم و میجنگم.
    به خانه میروم.پالتویم را روی شوفاژ می اندازم.شال خیسم را از سرم برمیدارم و به خودم در آیینه نگاه میکنم.عزیزم…نه،این دختری که در آیینه هست،او عزیز من است .دیگر از او بدم نمی آید ، دیگر با او قهر نیستم، تمام تلاشم را برای خوشحال بودنش انجام خواهم داد.دختر در آیینه بمن لبخند میزند…عزیزم…




  111. Yegane
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    « مِثل سیب سرخ قصه ها
    عشق را از میان دو نیمه می کنیم»(بِ خاطر اینکه اولش از شاعر دیگه ای آورده شده در گیومه قرار گرفته🙂)
    نیمه اش دستِ توست
    نیمه ی دیگرش می لغزد توی آب
    همسفرِ ماهی
    میپیچَد به دست و پای نداشته اش
    و می رود تا انتهای سفر سنگِ خاکستریِ تویِ رودخانه
    ماتت می برد
    گمانم می اندیشی
    چه کسی عشق نصفه و نیمه ی تو را از آب میگیرد…💙
    #یگانه_طاهریان
    مررسی رنگی رنگی جان بابتِ پروژه ی خوبت🙌❤
    @Yeganetn




  112. فاطمه تبادار
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی جونم ،داستانام چه مشکلی داشتن مگه ؟




    • رنگی رنگی
      ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

      خیلی ممنون از داستان های قشنگ تون، در کامنت های قبل تر هم گفته بودیم، بخش های مشکل دار داستان رو تغییر بدید تا قابل گذاشتن در سایت بشه :)




  113. فاطمه
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    سبز آبی قرمز
    رنگ لباس های دخترک آبنبات فروش بود؛
    با آبنبات های ترش و خوشمزه رنگین کمانی

    خاکستری سفید مشکی
    رنگ شهر دود گرفته
    با ازدحام ماشین های عصبانی

    تضاد جالبیه
    به نظرت کدوم برنده میشه؟




  114. حمیده
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    موضوع خاصی نداره؟!




  115. فاطمه تبادار
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی عزیزم سلام. ممنون که وقت گذاشتی و جوابمو دادی؛پس اگه اشکالی نداره ،من دوتا داستان جدید میفرستم چون اون داستانا اگه توش حذف صورت بگیره ،دیگه قشنگیشو از دست میده.😊🌸




  116. مهدیه
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    پاهایش را در خود جمع تر میکند یک لرز دیگر و  دستی که لیوان شیر را گرفته کمی کج میشواد و مقداری شیر در تختش میریزد . لب هایش راجمع میکند و به شیر ریخته شده نگاه میکند
    انگشت شصت پایش را روی آن میگذارد و به خوش خیالی خودش ک لکه را پاک میکند میخندد
    دفترچه یادداشتش که طرح  زرافه ای که مقداری علف در دهان دارد و به او نگاه میکند را با پا جلوتر میکشد .این دخترک در استفاده از پا برای مواقع تنبلی بی همتا بود .
    درب خودکار را باز می کند و جلوی پنج پوزیتیو تاریخ امروز مینویسد :  ۱.دادن شیر و کیک در کیف به دخترک فال فروش ۲.رفتن به خانه مادربزرگ و تمیز کردن خانه اش ۳.آشتی دادن مهرنوش و پریسا ۴.بردن سوپ داغ برای واحد روبرویی . در آسانسور بود که صدای سرفه هایش را شنیده بود ۵.دادن مقداری پول به سوپری محل برای دادن جنس به افراد نیاز مند .
    با خیالی آسوده و لبخندی از خوشی دفترچه اش را می بندد حالا می تواند شیر نسبتا خنک شده اش  را  با چشمانی بسته و لذت بخورد  .
    امروز هم شد .امروز هم توانست موفق شود .

    نذری بود ک برای سلامتی او کرده .او که عزیزش بود .




  117. فاطمه سلطانمرادی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    او یک ستاره بود و شب
    هنوز فرانرسیده بود.




  118. مینا
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    داستانهایی که پاک میکنید رو بر پایه چه اصولی پاک میکنید؟ کاملا سلیقه خودتون رو اعمال میکنید>؟ اگر هم داستان قراره بر پایه سلیقه شما باشه خب خودتون بنویسید




    • رنگی رنگی
      ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

      ما داستانی رو پاک نکردیم، تا الان حدود ۱۵۰تا داستان ارسال شده که هر کدوم سبک ها و موضوعات متفاوتی دارن و این ربطی به سلیقه ما نداره، فقط یه مورد بود که با نویسنده صحبت شد و داستان های متفاوتی برامون فرستادن :)




  119. sadat
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    داستانا فرقی میکنه که غمگین باشن یا شاد؟




  120. صفورا ح.ز
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    زندگی چیزی نیست جز رنگ
    جز ابی
    جز سفید
    جز سبز
    جز قهوهای
    زرد
    قرمز
    مشکی
    ….
    ولی وای به حال روز مرگ رنگ
    روز مرگ رنگ روز مرگ احساس است
    روز مرگ ارزو ها
    امید ها
    دیروز و امروز و فرداها
    من ها
    تو ها
    روز مرگ رنگ روز مرگ من است
    مرگ تو
    مرگ دنیا
    ولی به قول سهراب:
    رنگی کنار شب
    بی حرف مرده است
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    بندی گسسته است
    خوابی شکسته است
    رویای سرزمین
    افسانه‌ی شکفتن گل های رنگ را
    از یاد برده است.
    بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:
    رنگی کنار این شب بی مرز مرده است




  121. مليكا طاووسي
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    تویه دنیا یه قاره بود تو قاره یه کشور بود تو کشوره یه شهر بود شهره کلی آدم داشت آدماش ما بودیم،ما بودیم وسط یه مدرسه ،مدرسه بود وسط کلی درخت؛ درختا بودن وسط یه خیابون ؛خیابونه یه پارک داشت؛پارک کلی گربه داشت؛ گربه ها دنباله کلاغا بودن؛کلاغا دنبال دونه بودن؛دونه کجا بود؟ رو زمین؛ زمین کجا بود؟ کف مدرسه ما؛ مدرسه ما بود و کلی ماجرا؛ ماجرا کجا بود؟ تو داستانا؛ داستان چی بود؟ داستان زندگیه ما آدما که ما بودیم و….




  122. sadat
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    میدونی عزیز جان،هیچ چیز کامل از بین نمیره،هیچ چیز کامل از صفحه ی روزگار محو نمیشه،هیچکس کامل تو قلب و ذهن آدما نمیمیره،فقد کمرنگ میشه،عین یه نوشته ای که بوده،پاکش کنی کامل نمیره،ردش باز میمونه،ماها نه فراموش میشیم و نه فراموشی میگیریم،مرگ و آلزایمر چاره نیست
    باید با آدما و‌ چیزای کمرنگ کنار بیای




  123. یاسمن
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    سلام رنگی رنگی من چند تا سوال داشتم
    میگم ما تا کی وقت داریم واسه نوشتن داستانا؟
    بعد هر موضوعی میتونه باشه؟
    هر داستانی که گذاشته میشه اینجا میره تو کتاب؟
    اسم نویسنده ها تو کتاب ذکر میشه؟ اگه میشه کجا؟




    • رنگی رنگی
      ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

      مهلت تمو شده اما چون استقبال زیاد بود تمدید شد، تا ۲ ۳ روز آینده فرصت دارید برای فرستادن
      محدودیت موضوعی نداره و اگر داستان تون مشکل اخلاقی نداشته باشه تایید میشه و در کتاب قرار میگیره
      بله داستان ها با نام نویسنده هستند و در هر صفحه از کتاب که داستان هست نام کاربری نویسنده هم قرار میگیره




  124. سودابه
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    سالها از مرگ پدربزرگ و مادربزرگم گذشته بود،دیدن عکسهاى قدیمى و مرور خاطرات حس بدى رو در من تداعى میکرد.حسى مثل ى دین بزرگ که به گردنم بود و باید اون رو ادا میکردم،،مرگ ناگهانى پدربزرگ در اثر سرطان وقتى که هنوز به زندگى امیدوار بود و کارهاى ناتمام زیادى داشت و بعد از اون افسردگى مزمن مادربزرگ،بیقراری هاش و در نهایت آلزایمر که نگهدارى از اون رو سخت کرد و دلیلى شد براى بردنش به خونه سالمندان.یاد وقتى افتادم که مادرم دعوام میکرد و مادریزرگ تنها حامى من میشد،،یا وقتى که زمین میخوردم و اون با دستاى مهربونش رو زخمام مرهم میذاشت،دلتنگ قصه هاى تکرارى اما دلنشینش بودم وگرفتن پول بستنى هم که شیرین ترین قسمت خاطرات کودکیم بود.
    آلبوم و ورق میزدم و با زنده شدن هر خاطره انگار چیزى درون من میمرد.حسرت ى گپ خودمونى با پدربزرگ،بردن گل براى مادربزرگ،بوسیدن دوباره دستاشون،شنیدن حکایتاشون،این حسرت بدترین حس دنیاست،کاش وقت بیشترى براشون میزاشتم…
    آلبوم و بستم و اشکامو پاک کردم دلم نمیخواست این حس منقلبم کنه و ساعتى بعد همه چى و فراموش کنم و دوباره غرق روزمرگى خودم بشم.
    تصمیم گرفتم به خونه سالمندان برم همونجایى که مادربزرگم آخرین سالهاى عمرشو تو تنهایى گذروند.
    فرداى اون روز با ى سبد گل رفتم اونجا و از اینکه تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم حسابى کیف کردم،نشستم پاى حرفاشون،خنده هاشون واقعا بهم انرژى میداد،همینطور که دستاى پر مهرشون و مى بوسیدم به خودم نهیب میزدم که الان وقتشه دینت رو ادا کنى،رفتم سراغ مدیر و ازش درخواست کردم که فرصتى بهم بده تا بتونم با خدمت به اونا از حسرت گذشتم کم کنم.و حالا بعد از گذشت چند ماه و گذروندن دوره هاى مختلف به عنوان ى مددکار در سراى سالمندان به این عزیزان دوست داشتنى و بى تکرار خدمت می کنم،حس فوق العاده اى دارم و خدا رو شاکرم که این موهبت رو به من عطا کرد.
    به امید اینکه کسى با حسرت و نا امیدى این دنیا رو ترک نکنه…




  125. شادی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    بوته ی رز رونده ی توی حیاط ،غرق گل شده بود، انگاری گلهای رز قرمز از هم سبقت گرفته بودن در بالا رفتن از دیوار آجری حیاط.
    زن عمو فخری، هن هن کنان دیگ اش روگذاشت کنار سفره ی پهن شده تو ایوان که ۲۰ تا کاسه ی چینی گل قرمزی روش ردیف شده بود، نفسش هنوز جا نیومده بود از سنگینی دیگ که بلند داد زد، اهای اهل خونه بیاید که اش از دهن میوفته ها!
    سر و کله ی عمه سودی و دختر عمه مصی پیدا شد که ریز ریز با هم میخندیدن و میومدن. زن عمو فخری با تشر گفت، بقیه رو هم صدا کنید، چتونه حالا اینقدر میخندین دخترا؟!
    مامان و زن عمو کوچیکه، کاسه ی کشک به دست ، به دیگ اش یه نگاهی انداختن و زن عمو بلند گفت به به، فخری جون چه کردی!!؟ ادم دلش غش میره.
    دور تا دور سفره پر شد از بچه های قد و نیم قد عمه ها و عموها،صدای قاشق و کاسه ها میون خنده ها گم می شد، بچه ها که هنوز کاسه اشو تا ته نخورده بودن هول میزدن تا کاسه اشون دوباره پر بشه.
    شستن کاسه قاشقا وسط حیاط با صفای خونه و حرفای یواشکی دخترا و خنده هاشون.
    هنوز طعم اون اش تو عطر گلای رز رونده، میتونه منو پر حس شادی و بچگی کنه.




  126. مگی
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    وقتی از جلوی مغازه ی کیف فروشی گذشت و چشمش به کیف بزرگ ابی رنگ سفری افتاد،انگار که دنیا برایش لحظه ای از حرکت ایستاد،گویی نفس حبس کرده بود و خیره شده بود در چشمانش تا شاید راز مگو را از درون ان چشم های مشکی بخواند.
    او همچنان خیره مانده به کیف، صامت،به یاد آرزویی افتاد که در نوجوانی داشت…
    همیشه عاشق سفر بود،هر از گاهی به هر کسی که میدید میگفت که روزی جهانگرد بزرگی خواهد شد و از سفر هایش کتاب ها چاپ خواهد کرد.اما،قرار نبود همیشه،همه چیز انگونه که ادمی تصور میکند پیش رود؛اون،در پیچ و خم های زندگی گم شد و ارزوهایش را گم کرد…ان قدر درگیر گرفتن لیسانس فلان رشته در فلان دانشگاه برتر را داشت،انقدر برای به دست اوردن شغلی با چنگ و دندان جنگیده بود،انقدر برای زندگی، از خودش مایه گذاشته بود که دیگر چیزی از خودش برای خودش باقی نمانده بود…ارزوهایش،امید هایش…همه را در روزاهای داغ تابستان.۱۶سالگی جا گذاشته بود و حالا،در استانه ی۵۶ سالگی،ناگهان یاد آرزوی نوجوانی اش افتاده بود…گاهی،لازم است کمی شجاعت داشت و کمی از خودش را برای روز های مبادا ذخیره کند…لبخند تلخی زد و همچنان که از درد زانو مینالید وارد مغازه ی کیف فروشی شد.
    #م.مسلمیزاده




  127. فاطمه تبادار
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    (جادوی دستان تو)
    راست میگفتی،گیتارت جادو میکرد.
    چشمانم را میبست ،لبخند روی لبانم میگذاشت ،مرا میبرد تا روز های اوّل.
    آن روز ها را دوباره زندگی میکردم و با قطع صدای گیتارت باز میگشتم.
    میدانی،اگر از من بپرسی ،دستان تو جادو میکردند؛چون از زمانی که تو گیتارت را گذاشتی و رفتی ،هیچ کس نتوانست مثل تو برایم بزند…
    (فاطمه تبادار)

    رنگی رنگی عزیزم ،سلام.
    اگر امکانش هست،متنمو به همین شکل بنویسید.خیلی دوست دارم،مرسی. 😊




  128. فاطمه تبادار
    ۱۷ بهمن ۱۳۹۵

    (وقتی نیستی)
    وقتی نیستی،خلوت من با اینها میگذرد
    یک شال گرم،برای اینکه سرمای نبودت را حس نکنم
    یک شاخه گل خشک شده که از فرط لمس دستان من جانی برایش نمانده
    کتابی که اوّلش نوشتی:
    (تقدیم با ععششقق)
    و نامه هایت،که هر بار هم می آید،تا چندین بار نخوانم آرام نمیگیرم
    و یک فنجان قهوه،به یاد همان همیشگی در کافه ی قرار ها…
    ای عشق پاک من
    همچنان منتظرت هستم تا اینبار
    با گرمای وجودت
    با شاخه گلی تازه از دستان تو
    به همراه همان ععششقق که اوّل آن کتاب برایم نوشتی
    و با کلماتی که اینبار مستقیم از زبان خودت میشنوم
    همان همیشگی را بنوشیم.
    (فاطمه تبادار)

    رنگی رنگی عزیزم ،سلام.
    اگر امکانش هست ،متنمو به همین شکل بنویسید. دوست دارم ،مرسی. 😊




  129. فاطمه تبادار
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    رنگی رنگی جونم من دوتا داستان دیگه فرستادم به خدا اونا دیگه مشکلی نداشتن ،پس اونا چرا دیگه نیستن ،شایدم من عجله دارم و داره بررسی میشه ،نمیدونم ،ولی بی زحمت اگه امکانش هست، زود جوابمو بدید .😞😞




    • رنگی رنگی
      ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

      داستان های قشنگ تون تایید شدن، کامنت ها در ساعات اداری تایید میشن، ممنون از شما :)




  130. فاطمه تبادار
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    دوباره سلام ،ببخشید داستانام هستن ولی در انتظار تایید مدیریت.اشتباه کرده بودم.😊




  131. فاطمه تبادار
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    سلام رنگی رنگی عزیزم.هورااااااا،خیلی خوشحالم ،ممنون از شما.😊😊😊😊




  132. صدف
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    همیشه از ته دلم دوسش داشتم ولی هیچ راهی واسم وجود نداشت تمام درها بسته بود من تنها بودم و از ته دلم اونو میخواستم راستش خواستنم هم از روی احتیاج بود هم دوس داشتن
    من خیلی دوسش داشتم و از همه چیزش خوشم میومد و در عین حال تو زندگیم به وجودش احتیاج داشتم
    هوا به شدت سرد و سوز میومد من نه پولی داشتم نه جایی واسه گرم شدن سرما خیلی اذیتم میکرد ولی با فکر اون خودمو گرم میکردم٬ بافکر اون کاپشن صورتی زیبا و گرم پشت ویترین مغازه، ولی همش فکر بود واسه من که هیچ پولی نداشتم اون کاپشن صورتی فقط یه خیال بود ولی من با همین خیال گرم میشدم
    یه دختر تقریبا هم قد من همراه مادرش وارد مغازه شدن مادر دختر درست دست گذاشت رو کاپشن رویایی من وای خدایا ! نه نمیشه
    ولی خود دخترک انگار کاپشن دیگری رو پسندیده بود ،وای خدایا کاش همونو بخرن اگه اون کاپشن ر‌ویایی منو بخرن من با کدوم رویا خودمو گرم کنم نه خدایا!
    مادر و دختر باهم بحثشون شده بود و من از اون سمت خیابون نمیتونستم صداشونو بشنوم ولی معلوم بود که مادر دخترک قصد داره حرف خودش رو به کرسی بشونه و بالاخره هم‌ موفق شد ، اونا اون کاپشن دوست داشتنیو خریدن و من مطمئن شدم که امشب تو این سرما خواهم مرد
    اونابعد از بیرون اومدن از مغازه هنوزم بحث میکردن و در همون حال به سمت من میومدن
    دخترک جیغ کشان بسته ی کاپشن رو جلوی پای من پرت کرد و با عصبانیت چند لگد محکم به اون زد من از ترس و تعجب سعی کردم خودمو‌ بیشتر جمع کنم و کم کم تو دیوار فرو میرفتم دختر فریاد میزد من «این لعنتیو نمیخوام »و جیغ میکشید و مادر دخترک با گفتن این جمله که «هرکاری که میخوای بکن» از دخترش دور شد . دختر هم بی توجه به بسته ی رپی زمین افتاده دنبال مادر خود به راه افتاد
    بسته رو برداشتم و نگاهی به اون کردم چقدر دوستش داشتم خدایا ولی نه این مال من نبود دنبال مادر و دختر راه افتادم و فریاد زدم «خانم بستتون» دخترک به سمتم برگشت نگاهی بهم کرد و گفت «من اونو نمیخوام بندازش دور» نگاهی به بسته ی تو دستم کردم و نگاهی به مادر و دختر که داشتن از من دور میشدن و پیش خودم به حال دختر افسوس خوردم و فهمیدم هیچ چیز غیر ممکن نیست!
    خدایا ممنونم
    Deniz🌸🌸🌸🌸




  133. ریحان داودی
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    «حسودی سپیدِآسمان»

    زمین دلش گرم بود و تنش سبز می شد در انتظار بوسه های آبدار ِ بهار.
    آسمان اما حسودی اش شد! سردش شد. ابرها در آغوش هم خزیدند و تند تند زیر گوش ِ هم پچ پچ کردند! پچ پچ های ریز ِ سپیدشان فرو بارید بر تن ِ گرم ِ زمین.
    آی… زمین دارد آب می شود زیر این هجوم ِسپید ِ حسود!
    دل من سرد می شود از آمدنت… دل من آب می شود برای بودنت…
    لااقل برای دلخوشی هم که شده، آرام در گوش یاسهای یخ زده پشت پنجره ام بگو که فرشته می شوی و همراه این سپید ِ سرد می آیی. بگذار با این دلخوشی، یخ یاس های کوچک آب شود و دل من هم گرم شود به اردی بهشتی که نزدیک است…




  134. حمیده مهدی زاده
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    سورپرایز
    با دقت و حوصله نگاهی به سگک کمربند سمت راست انداخت بعد هم نگاهی کرد به سگک سمت چپی. می خواست حساب کند ببیند قیمت کدام یک مناسب تر است، جوری آنها را ورانداز می کرد که انگار یک تاجر تمام عیار چرم و کمربند است. صدای زنگ موبایل رشته افکارش را پاره کرد.
    بعد از سلام و احوالپرسی های معمولی و ابراز ناراحتی بخاطر گم شدن ساعت محمدرضا، گفت: ” کی میرسی یزد؟” چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: ” آها! بعد کی میری انار؟” دوباره سکوت کرد و بعد ادامه داد: ” آها! خُب کی باهاتونه؟ ماشینتون جا داره منو ندا باهاتون بیایم؟”
    دیگر حرف خاصی رد و بدل نشد و خداحافظی کردند. حالا که می دانست ساعت محمدرضا گم شده نیازی نبود کمربند ها را زیر و رو کند. تولد محمدرضا و ولنتاین نزدیک هم بود. پول نداشت برای هرکدام جدا کادو بخرد. حتی از ندا هم قرض کرده بود از پدر که نمی توانست پول بگیرد. از مغازه خارج شد و سمت کافی شاپی رفت که قرار بود آنجا تولد بگیرند.
    کمی با مسئول کافی شاپ سر هزینه ها چانه زد و بعد پرداخت بیعانه برای رزرو بهترین میز، از کافی شاپ خارج شد. همه چیز خوب پیش رفت، همه چیز آماده بود؛ ساعت مردانه، کیک، تزئینات و…
    با استرس زنگ زد به ندا و گفت: ” وقتی رسیدن تو به محمدرضا بگو مریم کلاس داره بیا بریم دنبالش. بیاید اینجا همه چیز آمادس” ندا با آرامی گفت: ” مریم ببین! محمدرضا زنگ زد گفت با خاله زهراش میان. نمی تونن یزد معطل شن. نمیشه تولد بگیری. بیخیال بیعانه کافی شاپ، بیا خونه فقط بعدا کادوشو بهش بده.”
    چاره ای نبود. وقتی قرار بود خاله زهرا بیاید که نمی شد تولد گرفت، خاله می فهمید.
    تاکسی گرفت و سریع خودش را به خانه رساند. حاضر شد. وقتی رسیدند محمدرضا پشت فرمان بود و دایی رضا کنارش، جابجا شدند و بعد سوار شدن مریم و ندا سریع حرکت کردند. خاله پشت سر دایی رضا بود، مریم نشست وسط و ندا پشت سر محمدرضا. مریم گفت: ” دایی، زندایی کجاس؟ محمدرضا، امیرعلی کو؟”
    محمدرضا گفت: ” امیرعلی پاش شکسته و از مدرسش اجازه ندادن بیاد. مامان و امیرعلی موندن تهران.”
    تا نزدیکی انار دیگر کسی چیزی نگفت تا اینکه محمدرضا برگشت و گفت: “ندا، مریم! اینو ببینید.” و مچ دست چپش را نشان داد؛ ادامه داد: ” رضا و نیلوفر برای تولدم سورپرایزم کردن. فقط چون میومدم انار زودتر جشن گرفتن. برامم ساعت خریده بودن.”




  135. مستانه
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    امروز به عکس یک آدم برفی خیلی بزرگ نگاه میکردم
    هرچقدر فکر کردم یادم نیامد آخرین آدم برفی را که درست کردم چند ساله بودم
    اما بالاخره یادم آمد آخرین باری که برف بازی کردم کلاس سوم راهنمایی بودم
    اون روز به خاطر برف تعطیل شده بودم
    فکر میکنم اخرین باری بود که به خاطر برف تعطیل شدم
    با بچه های همسایه رفتیم روی پشت بام خانه و برف بازی کردیم از ته دل خندیدم و جیغ زدم و دویدم
    خیلی خوش گذشت اما آدم برفی نساختیم
    امروز یادم آمد من خیلی وقت است آدم برفی درست نکرده ام در خیابان بستنی قیفی نخورده ام با دوستانم در خیابان بلند بلند نخندیده ام
    لباسهای رنگی رنگی نپوشیده ام برای پرنده های کنار خیابان ذوق نکرده ام
    کمی تنها قدم نزده ام
    عصبانیت , ناراحتی و نارضایتیم را بیان نکرده ام
    امروز فهمیدم من برای خودم وقت نداشته ام
    برای خودم
    برای خ و د م
    تنها کار کرده ام و درس خوانده ام و وقت نداشته ام
    گمان میکردم اگر غیر از این باشد تنبلی کرده ام
    گمان میکردم اینطور قهرمان میشوم
    امروز فهمیدم دلیل عصبانیت های بی وقت من ، دلیل دل مردگی های گاه و بیگاه من، دلیل بغض های بی ناگهان من ، وقت نداشتن برای خودم بوده است
    من خودم را دوست نداشته ام
    با خودم بدرفتار بوده ام
    با خودم بی رحم بوده ام …
    راستی یادم آمد اخرین آدم برفیم را روی همان پشت بام چند سال قبل با مبینا و دیبا و دلارام درست کردم
    همبازی های کودکی من
    به گمانم ۸ یا ۹ ساله بودم که با یک هویج برای بینی اش و چند دکمه برای پیراهنش پله های پشت بام را با شوقی کودکانه بالا رفتم و در اخر شالم را به گردنش پیچیدم و خوب یادم است که هر چند ساعت یک بار با پدر به پشت بام میرفتم تا ببینم آفتاب چقدر از آدم برفی ما رو تمام کرده است و از ته دل از تمام شدنش ناراحت میشدم
    یادم باشد امسال حتما یک آدم برفی در کنار پدرم درست کنم
    با هویج و دکمه و شال گردن خودم یادم باشد برای خودم وقت داشته باشم تا دیر نشده !




  136. ریحان داودی
    ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

    از دهان پروانه ها شنیدم. بین خودشان همهمه راه انداخته بودند که:
    ” وقتی باران صدای تو که بارید، همه از پیله ها درآمدند و بال بال زدند تا قطره های نرم صدایت بنشیند روی انحنای نازک بالهای کوچکشان؛”
    آخر میدانی؟ صدایت باران ِ نقاشی ِ خنده های خدا بود!
    از آن روز بال تمام پروانه ها نقشی از لبخند خدا شد و نقشه ای پر رمز و راز از گنجینه ی پر گوهر صدای تو.

    (رنگی رنگی عزیزم نمیدونستم محدودیتی در تعداد داستان هست یا نه، برای همین سه تا کوتاه فرستادم.)




    • رنگی رنگی
      ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

      نه، محدودیتی برای تعداد اون ها نیست :)




  137. ندا سلیمانی
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    عقربه‌ها بدُور آهنگ زندگی تیک‌تاک‌ کُنان چنان می‌دوند که به نفس نفس افتادن. تو همین دقیقه، جایی در تعقیب روز و شب، بین شکافی تو زمان گیر کردم. هر لحظه با هر قدمی که رو خاک سرد زمین می‌ذرام، یه خاطره تو سرم تاب میخوره و با قدم دیگه به بیرون پرتاب میشه. ثانیه‌ها در قاب خیالی دیواری که تنها تو تجسمم نگهش داشتم متوقف شده. آدما با  نوای غمگینی به سمتم میان و بی‌امان ازم فاصله می‌گیرن. هر کسی گلی دستش گرفته و با صورت درهم فرو رفته‌ای ،لب‌هاش رو بی‌وقفه و با صدای زمزمه مانندی حرکت میده.
    ترس مثل یه سم کشنده تا مغز استخوانمو فرا گرفته. حتی نسبت زمان و مکان برام مفهومی نداره. هر چی بیشتر به نقطه‌ای که وایستادم فکر می‌کنم انگار کمتر درکش می‌کنم. همه‌جا تو  تاریکی خودش فرو رفته. ولی نه! یه لحظه صبر کن! آسمون روشنه، این لحظه‌ست که تاریکه. این دالانی که توش گیر کردم تاریکه. حتی، حتی تاریکتر از تمام شب‌ها که طلوع تک‌تکشونو به خاطر دارم!
    نگاه که میکنم دیده نمی‌شم. راه که میرم فرو می‌رم. خاک از زیر پام عبور نمیکنه. انگار تو هوا جاریَم! انگار تو فضا معلقم! این وضعیت برام آشناست.

    ” بچه که بودم یه روز که با پدرم، رو پشت بوم خونمون، بادبادک هوا می‌کردم، نخ بادبادک از دستام رها شد و بادبادکم تو آسمونا معلق. ”

    بدنم بی علت شروع به لرزش می‌کنه. حس می‌کنم برای یه لحظه گردنم یخ کرد. انگار که یه مرده بهم نزدیک شده. فضا تاریکه و دیگه کسی دور و برم چرخ نمی‌خوره. همه کوچه‌ها و ماشینا، همه ابرا و بارونا تو جایی که نمی‌فهمم کجاست برای ساعتی که نمی‌دونم دقیقا رو چه عددی گیر کرده، مثل یه سکته‌ی عمیق و طولانی از حرکت واایستاده. انگار به یه حادثه دعوت شدم. کمی اونطرف‌تر یه جوون روی زمین افتاده. صورتش الان جلوی چشمامه. این منم.
    خاطره‌ی بادبادک که انگار پشت پلک ماه جامونده بود رها شد و با سرعت گردبادی تو صورتم خورد و نفسمو بند آورد. نفسم که تنگ‌تر شد زمزمه ها شروع شدن. گوش کن! باورش غیرممکنه، شکافی که توش گیر کرده‌م، این قفل ثانیه‌ها و بی‌هویتی مکان، بعد از شنیدن این صداها توجیه میشن: این جوون مرده.
    حالا رهای رها، پشت پلک ماه، تو دست خیس بادبادک، رو بوم آسمون، واسه دختر زمین، قصه می‌خونم.




  138. راحله امیری
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    به خودم که اومدم دیدم تو بوفه دانشگام، کش و قوسی به خودم دادمو دستی به مقنعه ام کشیدم، برگه ای روی میز بود برش داشتم، نوشته بود: “از خستگی بیهوش شدی، کتابتم که افتاد به هوش نیومدی، دیدیم اجالتا نمیشه خودتونو داشت، کتابتونو که میشه داشت!”
    درد این تسلسل مضحک رفت کنار درد نبودنت چهار زانو تو قفسه سینه نشست!




  139. راحله امیری
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    زنی لباسهایِ پسرِ از جنگ برنگشته اش را مدام در دلم چنگ می زند…




  140. راحله امیری
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    گفت زن های کلافه موهایی بافته دارند و زن های غمگین آرایشی غلیظ، گفتم من کدامشانم؟ گفت آنهایی که چیزی درونشان می میرد اینطور قیچی را به جان موهایشان می اندازند!




  141. راحله امیری
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    یکی برود دست بگذارد زیر چانه آسمان و رفیق وار بگوید:ببینمت؟!
    شاید حالا که سبک شده حرف مگویش را بزند…
    #باران




  142. زيبا
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    راستش نمیدونم از کجا شروع کنم اصلا چطوری بنویسم ،حرف دارم اما قادر به بیانش نیستم ،شاید بهتره از داستان زندگی خودم شروع کنم
    الان لحظات ارامشی رو دارم که با هیچی عوضش نمیکنم همینطوره روزای سخت که میگذره باید روزای اروم و دلنشینو واسه خودت بوجود بیاری
    صبحایی که از خواب پامیشم بسم الله…میگم و از در خونه که میام بیرون باز تکرارش میکنم محاله اون روز بهترین روز من نباشه گاهی فراموش میکنم که بگم صبحایی که اروم و راحت از خواب پا میشم همش به شب قبلش که چطور خوابیدم بستگی داره حتما برای خیلی هاتون مثل منه و شب اگه با ارامش بخوابید صبح سرحال و راحت پا میشید ،🙈لالایی اقای زندوکیلی رو دانلود کردم رو تایمراهنگ گذاشتم اون میخونه و من میخوابم ارومه اروم .چیزای منفی و منفی نگری چیزایی که مطمأنن روی اعصابم اثر منفی میذاررو از خودم دور کردم مثلا همین تکستا و کانال های منفی در اینستاگرام و تلگرام جز منفی حرف زدنو رفتن ادما از زندگیمون چیز دیگه ای رو به ما گوشزد نمیکنن شاید این داستان نبود یه جور نصیحت بود واسه کسایی که مثل مننو دنبال ارامشن




  143. بهاران خرم نژاد
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    بوی تازه و عجیبی همه فضا را پر کرده و صدایی که شبیه صیقل دادن به زشتی های همیشگی اطرافمان است انگار همه وجودش را به کار بسته تا زیبایی را به ناخن هایش هدیه دهد،همهمه و صدایی دیگر شبیه صدای بادی که پس از آن باران و بوی خاک باران خورده را با خود به همراه دارد،سشوار است که در حال جزر و مد دادن به امواج موهایش دست به کار شده ،از پشت آشپزخانه کوچکش،بوی قهوه،مدهوشتان میکند و زنانی که هر بار قلبشان تاپ تاپ میزند تا آینده و خوش اقبالیشان را در ته فنجان های نصفه و نیمه ببینند،اگر می گویید اینجا شبیه یک آرایشگاه زنانه است،درست حدس زده اید،از نظر برخی از منورالفکر های جامعه مان،آرایشگاه جای زنان پیش پا افتاده و سطحی است که بعضا پول از سر و کولشان بالا می رود و نمی دانند با آن چه کنند اما من می گویم،این مکان گاهی پناهی است برای زنانی که خواسته یا ناخواسته در موقعیتی قرار گرفته اند که نتوانند کتابهای فمنیستی اوریانا فالاچی یا عاشقانه ها و درد نوشته های آنا گاوالدا را بخوانند،این زنان خواسته هایشان را ،غم ها و شادی هایشان را در کیف شان می گذارند تا در میان هم جنسانشان به اشتراک بگذارند،گاهی از عاشقانه هایشان طوری یک کلاغ و چل کلاغ می کنند که دل بقیه شنونده هایشان را آب کنند،هم از درد ودل خالی شده اند هم زیبایی دیگر به خود افزوده اند،بعضی هاشان پشت سر رقیب ،غیبت می کنند و بعد مانند کودکی از درون به شیطنت خود می خندند،این آرایشگاه ها جایی برای خنده و گریه و جوانی زنانی است که یا در نقش مادر حل شدند یا در نقش همسری فداکار.آرایشگاه های زنانه بیشتر محل رفت و آمد زنان غمگینی است که لبخند را با خود یدک می کشند….
    بهاران خرم نژاد




  144. rahamze
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    من همان دختر پیراهن صورتی هستم…
    با مو هایی ژولیده،
    که از پشتِ دیوار ،
    دزدکی،
    تو را تما شا می کند!
    تو همان آفتاب داغ تابستانی…
    که گونه هایم را سرخ کرده!
    من همان دختر پیراهن صورتی هستم…
    با سرخوشی ای کودکانه!
    که روی نرمی ماسه ها می دود
    تو همان نسیم خنکی که موهایم در دستانش تاب می خورد!
    عجیب است!!
    تو از کودکی این قدر با من بودی؟
    فاطمه مقدس زاده




  145. سارا
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    سلام :)
    یه سوال
    در چه موردی بنویسیم؟ موضوع خاصی نداره؟
    یعنی داستان میتونه در رابطه با هر چیزی باشه؟




    • رنگی رنگی
      ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

      در مورد هر موضوعی که دوست دارید میتونید بنویسید :)




  146. عاطفه
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    همیشه دلم میخواست به عقب برمیگشتم تا روزهایی که انگونه نبوده ام که باید میبودم را از نو زندگی کنم. غافل از اینکه هر روز روزی نو است برای ما وغیر قابل تکرار، هر روز هدیه ای است که مهربان خداوند به ما میدهد. باشد که قدر لحظه لحظه هایمان را بدانیم.




  147. الهام
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    باورش خیلی سخته ،منی که تا دیروز فکر میکردم برای هرکاری باید به یکی تکیه کنم تا قدرتم زیاد شه یهویی با اومدن جانان خودم یک کوه شدم محکم و ایستاده ام.مادرشدن عجیب ترین اتفاق دنیاس،از عجیب هم عجیب تر.انچنان قدرتی پیدا میکنی که یک تنه میتونی یک کوه رو واس دردونه ت جابجا کنی،میتونی ساعتها نخوابی و باز هم با دیدن نگاه و لبخندش حظ کنی و شاد باشی.مادرشدن رنگی ترین اتفاق دنیاس ،با اومدن عزیزدلت رنگ و بو و جان زندگی یک حال و هوای دیگه پیدا میکنه ،یهویی همه چی تغییر میکنه،شب دیگه سیاه نیس خیلیم رنگی رنگیه وقتی تا صبح با دردونه ت بیداری و ارومش میکنی.وقتی واسش از دور و ورت میگی خوب که نگاه میکنی میبینی انگاری همه چیزها خیلی قشنگن که تو تا حالا چشات ندیده و حالا نه که میبینه خیلیم رنگی میبینه.خلاصه مادر شدن خود رنگی رنگی شدنه…




  148. Trln
    ۱۹ بهمن ۱۳۹۵

    دخترکم بدان سخت ترین کار دنیا زن بودن است کنار مردی که تمام توست!!!
    زنانگی یعنی دلت پر باشد از بی توجهی هایش ولی لبخند بزنی و پی چاره بگردی برای خوب کردن حالش…
    زن بودن یعنی در فراق یارت بسوزی و وقتی آمد جایش را مرتب کنی و یک شبخیر عاشقانه بگویی…خب خسته است !
    زن بودن یعنی قید تمام احساساتت را بزنی و فقط عشق را نگه داری…
    زن بودن سخترین کار دنیا است وقتی زنانه لبخند میزنی و دم نمیزنی …
    وقتی لال میشوی و هیچکس نمیفهمد که چه حالی داری…!




  149. ریحانه ابراهیمی بعد
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    آفتاب درخشانی که از پنجره تو صورتم که خورد،باعث شد آروم لای یه چشممو باز کنم . رو تخت بغلیم مینا بودو آروم خوابیده بود.
    عقربه ساعت شماته دار روی میز، مدام تیک تاک می کرد. صداش واسم مثل یه سمفونی غم داربود.
    درد بود که از درو دیوار اتاق چکه می کرد.
    بوی سرد الکل تو بینیم که می پیچید نفسمو سنگین می کرد
    ترکیب رنگ سفید و بی روح اتاق،مایع بی رنگی که تو عمق جونم نفوذ می کرد، قطره های خون خشک شده زیر نوار چسب، روی پوست دستم،همه و همه میل امو واسه بلند شدن از جام به طرز عجیبی کاهش می داد،عجیب؟نه عجیبم نبود. هرروز این اتفاقا تکرار می شه

    چشمام رو به سقف میخ کرده بودم. دلم خواست تا سرم تموم شه به یه موضوعی فکر کنم. یهو یاد روز اولی که آورده بودنم اینجا افتاد تو سرم.همه گریه هامو و اشکامو و ناله و زجه هامو وقتی دیشب مینارو به اتاقم آوردن دوباره یادم اومد.دیشب که تو اتاقم بستری شد اولش یکم غریبی کرد. بعدش سفره دلشو برام باز کرد.از ترساش بهم گفت تو بغلم زار زد انقدر اشک ریخت تا خوابش برد.امروز روز اول شیمی درمانیش می شه. دیگه دلم فرصت نداد بیش تر این موضوعو تو ذهنم حلاجی کنم. چون غنج می رفت تا به اون فکر کنه. از کی ندیدمش؟ دیشب که داشتم باکس ایمیلامو چک می کردم یکی از ایمیلای قدیمیشو خوندم.یه شعر از سهراب بود. یادمه سهراب خیلی دوست داشت. قبلنا شبا قبل خواب زنگ می زدم تا واسم سهراب بخونه. صداش حس خوبی توم ایجاد می کرد اما حالا اون دیگه رفته بود. روزی که خبر بیماریمو شنید دیگه کسی پشت گوششو دید اونو هم دوربر زندگی من دید.
    سرمو که چرخوندم سرم تموم شده بود.ازدستم جداش کردم.وقتی جداش کردم همه شریانای دستم سوخت.گره روسریمو سفت کردمو از تخت پایین اومدم.قدمای کوتاه برمی داشتم. دروبازکردم و پامو گذاشتم تو راهرو بیمارستان.انتهای راهرو پذیرش بود و یه پرستار با روپوش سفید داشت با تلفن حرف می زد.اتاق روبروم،۳۶۱،یه خانوم مسن که سرطان خون داشت بستری بود.چندباری باهاش حرف زده بودم.خانم خوبی بود،بچه هاش خیلی نگرانش بودن.نوه هاش دوروبرش می پلکیدن . هفته پیش خواهرش از شهرستانشون اومده بود بهش سربزنه.یه بسته سوهان بزرگ بهم داد.اون روز خیلی شلوغ بود.اون خانمه درظاهر خیلی خوشحال بود. اما…اما من دیگه بعد این همه مدت میتونستم برق امیدو تو چشم بقیه تشخیص بدم. چیزی که تو چشمای اون خانومه واسم منعکس نشد.
    دیشب که از اتاقش یه برانکارد با یه روانداز سفید اومدبیرون ،غم تو دلم لونه کرد.دستای کبودش از زیر ملحفه بیرون زده بود.میتونستم تصور کنم لحظه مرگ چقد ترسیده.یه بار بهم گفت کاش شب مرگش تنها نباشه،از مرگ می ترسید.مثل خودم . مثل هممون.
    در اتاقو بستم و از یخچال یه بطری آب بیرون آوردمو جرعه جرعه نوشیدم. ازجلوی آیینه رد شدم. دوتا تیله سیاه. یه سر کچل با جای خالی دوتا ابروی کمون. این من بودم. انعکاس آیینه.
    سمت تخت رفتم . کنترل تی وی رو از روی میز برداشتم. تکرار برنامه خندوانه بود . دوساعتی پای تلویزیون بودم . پرستار اومد و قرصامو برام آورد.
    شبکه هارو دور زدم و بعد تلویزیونو خاموش کردم.مینا تازه از خواب بیدار شده بود و داشت از پنجره خیابون خیس بارونو تماشا می کرد. هوای شمال بود کاریش نمی شد کرد. نه به جز آفتاب سر صبحش نه به بارون دم ظهرش.
    یه دستی به سر بی موم کشیدم و صداش زدم.سرشو آروم چرخوند طرفم.آلبوم عکسامو بیرون آوردم.گفتم:میخوای تا موقعی که میان ببرنت اینارو ورق بزنیم.
    چندلحظه فقط نگام کرد.انگار هنوز همه چی واسش گنگ بود ، تو یه حاله ای از ابهام. به موهای سیاه خوش حالتش که از زیر روسری زده بود بیرون نگاه کردم. حیف این موها که کوتاه شه. دوباره صداش زدم: هوم؟ قول میدم بچگیام مثل الانم زشت نباشه.
    چشاش لبخند زد.آروم گفت:الانم زشت نیستی.سمت تختم حرکت کرد.تنگ تر نشستم تا جا برای اون باز شه. کار هرروزم بود که آلبومو ورق بزنمو و به این فکر کم که چطور شد که به اینجا رسیدم؟ هزار تا چرا و چطور دیگه…
    جای تک تک عکسارو حفظ بودم یکی یکی واسش توضیح می دادم. یکم آروم گرفته بود که پرستار اومد تو:
    _مینا جون آماده شو میخوام ببرمت شیمی درمانی…
    یهو چشاش ترسید.خودشو بهم نزدیک تر کرد.بازوهامو چسبید. کلی آرومش کردم و خاطرشو جمع کردم تا بلندشد رفت.
    آستینامو داده بودم بالا. میخواستم جای سرنگارو بهش نشون بدم.فقط خون و رد سوزن بود رو دستم که خودنمایی می کرد.
    اون روز پرستاره میگفت دیگه نمیتونه رگ رو دستم پیدا کنه.بعد چند ساعت مینا رو آوردن.جون به تن نداشت. از زور درد گریه می کرد.
    اینم از مشتقات سرطانه.مرد و زنو پیر جوون نمیشناسه. کی فکرشو می کرد منو از پا درآره؟ حالا چه برسه به این دختر۲۰ساله.
    پرستارا میومدنو می رفتن.مامان بابای مینا اومدن و کلی گریه کردن.ساعت ملاقات که تموم می شد انگار گرد مرگ میپاشیدن تو بیمارستان.سکوت همه جارو می گرفت.بعضیا مثل مینا تازه از شیمی درمانی و پرتودرمانی میومدنو به زور مسکن های قوی به خواب می رفتند .بعضیام مثل من روزشونو تا شب به همین منوال می گذروندند.
    شب مامان مینا جای همراهی بالا سرش موند.یکم حرف زدیم.مدام اشکش درمیومد.آرومش کردم.گفتم واسه روحیه مینا بده.واسه اون مراعات کنن.
    این حرفارو به خیلی از همراهیا گفته بودم.هر دفعه که یه مریض جدید میومد تو اتاق همین آش بودو همین کاسه.مکالممون خیلی نبود چون فعالیت زیاد حالا چه جسمی چه اینجوری تکلمی خیلی خستم می کرد.لپ تابو باز کردم . یکم داستان خوندم.درمورد بیماریم مقاله خوندم تا شاید زمان بگذره.وقتی خواستم لب تابو خاموش کنم یه پیام رو صفحه نمایش داد. شاید باورش برام سخت بود ولی خودش بود.چشمام از شدت تعجب گشاد شده بود.فقط یه قطعه شعر بود همینو بس…بدون اسم و نشونی می شد حدس زد مال کیه…
    بازم سهراب و بازم شعر بود که مارو بهم نزدیک می کرد.خط آخر شعرو زیر لب زمزمه کردم: اندکی صبر سحر نزدیک است…
    چشمامو چند لحظه بستم. حس خوبی داشتم.این که فراموش نشدم.پس زده نشدم.اونم یه مهلتی میخواست تا فکر کنه.حالا تصمیمشو گرفته بود .میخواست باهام باشه.




  150. سوزان
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    تولد هجده سالگی ام بود و از صبح که بیدار شده بودم، حس غریبی داشتم. خوشحال بودم و نبودم! گذر زمان را با تمام وجودم حس میکردم… گذشت، میگذره، خواهد گذشت؛ خیلی هم زود.
    بعد از ناهار وارد اتاقم شدم، وقتی از در میگذشتم انگار اتاقم پشت لایه های ضخیمی از مه و دود پنهان شده بود… از میان مه خیالی گذشتم و کنار کشوی قرمز کوچک پایین سمت راست میزم نشستم، بیرون کشیدمش و با دیدن چندین دفترچه خاطرات قفل دار با انواع طرح ها و اندازه ها لبخند محوی روی صورتم نشست. اولین دفترچه که مربعی بود و جلد آبی داشت برای زمانی بود که خیلی کوچک بودم، دوم یا سوم ابتدایی! با قفل رمز دارش کلنجار رفتم و بعد از چند دقیقه توانستم بازش کنم، با خواندن محتوایش خنده ام گرفته بود! صبح از خواب پاشدم، رفتم دستشویی، مسواک زدم، بعد صبحونه خوردم، حاضر شدم رفتم مدرسه و…
    کل دفترچه تو همین مایه ها بود با چند تا نقاشی و برچسب های مختلف.
    روی صفحه ی آخر معلم کلاس اولم یک یادگاری چسبانده بود… بغلش کردم و غمگینانه لبخند زدم.
    دفتر بعدی هم دست کمی از قبلی نداشت! آخرش یادگاری دوستانم بود و برایم جالب بود که حتی بعضی از آنها را اصلا به خاطر نداشتم که چه کسانی بودند و چه شکلی بودند! خواندم و خندیدم، خواندم و چشمانم اشکی شد، خواندم و پوزخند زدم، عصبی شدم… اما کلی خوشحال شدم که خاطراتمو ثبت کردم و ناراحت از این که چند وقتی این کارو ترک کرده بودم.
    نگاهی به ساعت انداختم، دو ساعتی گذشته بود! دفتر هارو جمع کردم و قبل از اینکه دوباره سر جاشون بذارم تو بغلم محکم فشارشون دادم و گوشه کنار دفترا رفت تو تن و بدنم!
    از جایم بلند شدم، چشمم به گیتارم افتاد که مظلومانه گوشه ی اتاقم رها شده بود و خاک میخورد… دستی بهش کشیدم… یک زمانی چقدر گیتار میزدم و حالا شاید یک سالی میشد که تار های ظریفشو لمس نکرده بودم. نگاهی به دستانم انداختم، ناخن هایم بلند تر از حدی بودند که بشود گیتار زد. بیخیالش شدم و دلم از خودم گرفت…
    سمت کتابخانه ام رفتم. مجموعه های کاملی از داستان های ترسناک داشتم که زمانی عاشقشان بودم، داستان های کلاسیک، رمان های ایرانی عاشقانه، کتاب های شعر و داستان کوتاه و…
    از چه زمانی دیگر کتابی نخوانده بودم؟ یادم نمی آمد!
    احساس پوچی بهم دست داد…
    یادم آمد زمانی داستان می نوشتم. و چقدر مصمم بودم و از فکر ایده هایم خوابم نمیبرد! داستان هایم را با ذوق برای مادرم می خواندم و غرق لذت می شدم. برای مجله های مختلف و روزنامه میفرستادم و وقتی داستانم چاپ می شد حال و روزم قابل وصف نبود! انگار جایزه ی نوبل ادبیات را به من تقدیم کرده بودند!
    و حالا چند سالی می شد تشنه ی ایده بودم و چیزی به ذهنم نمی رسید… وای از گذر زمان… داشتم با خودم رو به رو میشدم…
    روی صندلی نشسته بودم و با دست هایی زیر چانه با دقت و بی دقت به نقطه ی نامعلومی از میز خیره شده بودم که زنگ در به صدا در آمد.
    دوستم بود و قرار بود به خانه مان بیاید تا با هم برای قرار کافی شاپ عصر آماده شویم.
    ناگهان انگار جرقه ای در ذهنم روشن و روحی دوباره در من دمیده شد و سرشار از انرژی و با لبخندی عریض به سمت در قدم برداشتم… کار های نیمه تموم زیاد داشتم! :)




  151. مرسین
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    دست هایش را به سمتش برد.آن را برداشت و به رقص درآوردش.
    دخترک قلمش را بر کاغذذهنش به حرکت می گماشت تا نگاری از ذهنش بنگاسرد.قلم ایستاد.دخترک لبخند زد.
    روی کاغذ نوشته شده بود”آری،من در جست و جوی لبخندی از پس چشم هایم”
    دخترک خوب می فهمید از زندگی چه میخواهد.




  152. زهرا سیفی
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    وقتی دلم واسه ادمایِ زندگیم تنگ میشه تو فکرام سعی میکنم چهره هاشونو بیارم پشتِ صفحه ی تاریکِ پلکام
    معمولا چهره ها نقاشی میشن تو اون تاریکی
    ولی من نمیتونم با یه تصویرِ سیاهِ دو بعدی که شفاف نیست ارتباط برقرار کنم
    پس به خاطره ها فکر میکنم.به اون جمله ی خاصی که تو اون خاطره خاص هر کس به زبون اورده
    اونجاست که صداها کاملا شفاف تو گوشم میپیچن
    من به خاطره ها فکر میکنم
    من به خنده هات فکر میکنم
    اون لحظست که صدایِ بلنده خنده هایِ گرمت از مسیرِ قلبم تو تمامِ وجودم میپیچه
    صداش میپیچه و منم زیبا ترین لبخندم میشینه رو لبام…منم وجودم گرم میشه
    بازم گوش میدم
    به غیر از خنده هات دیگه هیچی نمیشنوم
    فقط تو اتاقو تو این هوا دنباله خنده هات میگردم
    انقد محوِ صدایِ تو بودم که متوجهِ صدایی که پس زمینه ی خنده هایه توعه نشده بودم
    تازه دارم صدایِ قطره هایِ بارونو که میخورن به شیشه حس میکنم
    این صدا واقعیه…نه تو ذهنِ من
    اما ترکیبه حقیقتو خیال میتونه از تمامِ ترکیبا قشنگ تر باشه…
    ترکیبِ صدایِ خنده هایِ تو زیرِ قطره هایِ بارون…

    ادما عکسارو دوست دارن
    تو لحظه هایه دوست داشتنیشون تصویرِ چهره هارو ثبت میکنن
    عکسِ خنده هاشونو قاب میکنن
    اما من تو خاطره ها تمام سعیمو میکنم که صدارو تو قلبم ضبط کنم
    چون عکسو میتونم بارها نگاه کنم
    اما صداست که خاصه
    صدا فقط یک لحظست
    و اگه تو اون لحظه نباشی برای همیشه از دستش دادی

    منم عکسارو دوست دارم
    اما هیچ عکسی نمیتونه به من اون حسو بده که…
    صدایِ خنده هایِ تو زیرِ بارون




  153. Parmida
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    شب بود بارون رگباری داشت میزد دخترک تا صدای باران را شنید در اتاقش را بست و شمع روشن کرد و چراغ اتاقش را خاموش کرد پرده پنجره اش را کنار زد پنجره اش را باز کرد، پنجره اش ته کوچه بود و تیر چراغ برق درست روبه روی پنجره اش بود نشست و باد سرد زمستانی به صورتش سیلی زد گل های نرگسش را بویید، چشمهایش را بست و به رویا هایش فکر کرد، قطره ای باران به روی مژه هایش خورد، خداروشکر کرد و نفسی عمیق کشید بوی خوش باران به مشامش خورد 😊




  154. Parmida
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    مال من کو؟ حذفش کردین؟ 😮




    • رنگی رنگی
      ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

      نه داستان ها بعد از تایید در سایت قرار میگیرن و تایید کامنت ها هم در ساعات اداری انجام میشه :)




  155. سودابه
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    کلاغ پیرى بر فراز صخره اى بلند آشیانه داشت،پرهاى مشکى و براقش زیر نورماه درخششى خاص و خیره کننده به او میبخشید اما منقار پهن و بلندش که گویى در اثر ضرباتى سخت شکسته قیافه اش را زمخت ساخته بود،ولى آنچه که کلاغ پیر را به ظاهر شوم و ترسناک نشان میداد چشمهایش بود…
    خورشید طلوعى همیشگى داشت…آرام و آهسته،ذره اى از آن به زحمت به چشمان کلاغ مى تابید،صداى پرندگانى که گویى براى اولین بار به پرواز درآمده اند گوشش را نوازش میداد، همچنین صداى باد که انگار در جستجوى چیزى لابلاى صخره ها مى پیچید و لحظه اى بعد آرام میگرفت،گاهى هم که هوا ابرى میشد دلخوش به صداى باران بود بى آنکه رنگین کمان بعدش را ببیند.دنیایش به مجموعه اى از صداها محدود شده بود،گاهى واضح و آشنا،گاهى هم غریب و مبهم.
    روزى نبود که اتفاق تلخ گذشته را در ذهن خسته خود مرور نکند،،هربار دردناکتر از قبل آن واقعه را تجسم میکرد،،سالها پیش دسته اى از کلاغ ها به مزرعه اى در یک دهکده حمله کردند و تمام محصولات آن را خوردند،اما در بین آنها یکى به نشانه اعتراض لانه خود را ترک نکرد،چون هر روز به آن مزرعه میرفت و بر شانه مترسکى مینشست و شاهد کشاورز پیرى بود که با خودش مسیرى طولانى آب حمل میکرد تا زمین خشکش را زنده کند،تلاشش براى متقاعد کردن سایر کلاغ ها بى فایده بود،خشمگین بود و بیقرار از اتفاقى که رخ داد و نتوانست مانع آن شود،دسته کلاغ ها پس از غارت بازگشت،گویا آنها تصمیم دیگرى هم داشتند،تعدادى از آنها دور هم جمع شدند تا کلاغ نافرمان را محاکمه کنند،گروهى آن را متهم میدانستند وتعدادى هم او را بى گناه میشمردند،،شوراى آنها به اتمام رسید و رأى صادر شد،قرار بود اگر حکم به برائت کلاغ دادند همگى به پرواز درآیند اما اینطور نشد و بیرحمانه آن را محاکمه کردند،محاکمه اى سخت و دردناک،آنها بی محابا به او حمله کردند و با ضرباتى مهلک،چشمهایش را از حدقه درآوردند و منقارش را شکستند تا جایى که کلاغ بیچاره از روى شاخه درخت بر زمین افتاد.آنها به خیال خود عدالت را اجرا کردند و پیروزمندانه به آسمان بال گشودند و از نظر ناپدید گشتند.چند روز بعد عقابى کلاغ نیمه جان را از زمین برداشت و با خود به بالاى صخره اى دور برد،طعمه اى که هرگز خورده نشد اما قانونى بیرحمانه وضع شد و عدالتى که ناشیانه اجرا شد.!




  156. نگین
    ۲۰ بهمن ۱۳۹۵

    غمگین ترین داستان خیلی کوتاه:
    عاشق کسی شدم که عاشق دیگری است.




  157. Negin.r
    ۲۱ بهمن ۱۳۹۵

    یادگاری از مرگ
    برای سفر به شهر رویا ها باید از دریا گذشت,همراه با کشتی ارزوها قدم به جهان بیکران گذاشت,روی باور اب قدم گذاشت,همراه باموج های فیروزه ای جهان را دید,دنیا را گشت,ادم ها راشناخت,باور را دانست,اتش را فهمید,گرما را دید,سرما را چشید,جنگ را شناخت,صلح را دانست,به دنبالش گشت,خواست برگردد,نشد,تمام شد,چرخید,رفت,امد,وقتش رسیده بود,باید میرفت,به جایی دیگر,شاید بهتر,زود تر از این ها باید قدرش را میدانست,قدر زمانش را,وقت را به بازی گرفته بود,اما مگر میشود با زمان هم شوخی کرد!نه نمیشود,هرگز نمیتوان زمان را به سخره گرفت.باید اماده میشد,اماده برای یادگاری شدن,اماده برای مرگ.بلاخرهوقتش رسید,امد,او شد یادگاری از مرگ.




  158. Negin.r
    ۲۱ بهمن ۱۳۹۵

    فاصله بین من و ما
    جنگ در این دنیای اکلیلی بخشی از زندگی شده بخشی از روزمرگی های دنیا,بخشی از وجود ادمیان,بخشی از حیات انسانها,البته با یادگاری از مرگ بودن,یادگاری برای گریه کردن,یادگاری دوباره برای امید,برای وازه ای از قعر سیاهی,وازه ای سفید,وازه ای سفید,کلمه ای دل انگیز برای زندگی دوباره,برای شادی همراه باغم,برای امید دوباره زیستن با وازه های دلتنگی;همراه با مهربانی;دور از سخره گرفتن دنیا,دور از دشمنی,دور از تلخی,صلح کلمه ای پر شور برای زندگی ,برای امید,برای ارامش,برای درخشش جهان هستی ,برای مهربانی,برای موهبت ادمی,برای زندگی.صلح وازه ای شیشه ای برای وعده های دروغین,برای اکتفا به ندونم کاری هامون,برای شکستن فاصله بین من و او,من و ما.




  159. ماتروشکا
    ۲۱ بهمن ۱۳۹۵

    بعد از اتمام امتحانات,خردادماه هرسال،به خانه مادر بزرگم در مشهد میرفتیم.با اینکه خیابانها؛کوچه ها و خانه مادربزرگم را بارها دیده بودم ولی باز هم برام تازگی داشتند.
    برطبق عادت معمول و همیشگی ام هر روز و بدون استثنا و همچنین برای سرگرمی به سراغ یک قوطی فلزی که زیر تخت,رختخواب قرار داشت و حاوی کلی دکمه بود، میرفتم.گاهی دکمه ها را برطبق رنگ، گاهی برطبق تعداد سوراخ و گاهی برطبق اندازه جدا میکردم. همه اطرافیانم از علاقه ام به این قوطی خبر داشتند و همچنین میدانستند که کجا به سراغم بیاییند. گاهی اوقات به زیرزمین(یا انباری) خانه سر میزدم و خودمو با وسایل کهنه آنجا سرگرم میکردم.
    عصر که می شد آبپاشی حیاط و جلوی خانه را انجام میدادم. بوی خاکی که بر اثر آبپاشی از روی زمین بلند می شد را با تمام وجودم استشمام میکردم.
    حال….
    بعد از چندین سال دوری از آن خانه، یکروز با گذر از سر,کوچه ای، ناگهان بوی خاکی به مشامم خورد که مرا به همان دوران کودکی ام برد با اینکه شاعر نیستم ولی در همان لحظه زیر لب گفتم:
    بوی خاک
    بوی نم
    بوی هزاران خاطره
    از اون حیاط پیر خانه مادربزرگ
    چه زود گذشت
    چه زود دیر شد.




  160. قندی گل تیموری
    ۲۱ بهمن ۱۳۹۵

    شرمنده ام؛ من نتوانستم آن دختر دلربایه روزگار توهمیه تو شوم…
    (قندی گل تیموری)




  161. zohre________
    ۲۱ بهمن ۱۳۹۵

    وقتی که چشم چرانی های بیموقع کار دستمان میدهد
    تو میخندی
    و من…
    خوشحال از اینکه باز هم حواست راپرت خود کرده ام🙈




  162. فاطمه تبادار
    ۲۲ بهمن ۱۳۹۵

    سلام رنگی رنگی جان،ببخشید یه سوال ،دوستم یه داستان داره ،ولی به دلیل مشکلاتی نمیتونه ثبتش کنه ،اگه من براش ثبت کنم و ادرس همون ایمیلیو بدم که خودم باهاش داستانامو فرستادم ،مشکلی پیش نمیاد ؟




    • رنگی رنگی
      ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

      نه محدودیتی برای تعداد آثار ارسالی نیست و ما هم اسم نویسنده رو همین نام کاربری که شما مینویسید رو در کتاب میذاریم :)




  163. قندی گل تیموری
    ۲۲ بهمن ۱۳۹۵

    ✳دلم اندکی ارامش میخواهد✳

    باران میبارد و هر کس ب فکر پناه گرفتن چتری باز میکند.
    انگار همه یادشان رفته که پناه بی پناهان رحمتش را شامل حالشان کرده است.
    بغض گلویم رافشرد.
    نگاهم را از مردم بی ذوق اطرافم دزدیدم و ب اسمان بی کران خدا سوق دادم ٬قدمهایم را هر یک پس از دیگری ارامتر برمیدارم،میخواهم با خدای عشاق هم کلام شوم میخواهم با تمام وجود احساسش کنم.
    نامش را از ته قلب اکنده از غم و اندوهم فریاد زدم، محو نوسنات صدایم بودم ک نسیمی خشک و خنک صورتم را نوازش کرد.خداوندم چه زود دست مهربانی ات را به صورتم کشیدی الحق که رابطه ی عاشق و معشوق دلیست.شوری عجیب وجودم را فرا گرفت.
    معشوقه ی من مگر میشود این همه مهربانی را دید و تورا سرورکائنات نخواند؟
    من از قانون دنیا چیزی نخواهم جز اندکی ارامش.
    خداوندم شنیده ام اغوشت گرم است گر لایق میبینی مرا نیز در اغوش بکش.
    خودم راچون قطره ایی باران میبینم،صاف و ساده پاک وزلال و اما چه کنم که روح و روانم درگیر است درگیر چه نمیدانم کمی اشفته ام مانند پسر بچه ایی یتیم،بی کس و بی پناه.
    خداوندم بیا کمی با من مدارا کن دلم اندکی ارامش میخواهد…
    (قندی گل تیموری)




  164. امیرمحمد یداللهی
    ۲۲ بهمن ۱۳۹۵

    شروع پایان:
    با دیدن کابوس همیشگی و افتادن از روی کاناپه از خواب برخواست. کمی گیج بود و تار میدید، چند باری پلک زد و اطراف را نگاه کرد. خانه بس بهم ریخته بود.هیچ چیز سر‌جایش نبود. یک طرف چند ظرف،سمت دیگر ساندویچ گاز زده ای، آن طرف تر یک پیراهن سیاه ،چند فیلم درام، دفتر نوت، پاکت های خالی سیگار، کاغذهای نامفهوم و هزاران چیز دیگر. روی میز هم پاکتی سیگار و گیتاری شکسته و یک اگهی ترحیم بود. سیگاری برداشت و روشن کرد. از جا برخواست چشمش به قفسه ای آشفته از کتاب افتاد و به خودش گفت “یک آشغال گندیده شده ای” و ناسزایی نثار اُستِر کرد. روی دیوار اما عکسی سه نفره بود که رویش تاریخ یک ماه پیش زده شده بود . روبروی عکس ایستاد اشک در چشمان سردش حلقه زد. در همان حال، سیگاری کشید و بعد یکی دیگر گیراند مشتی محکم به قاب عکس کوبید و به هق هق افتاد. شیشه ی قاب عکس دستش را برید و خون از دستش جاری شد. تکه ای از آن شیشه برداشت و جلوی آینه رفت. آنقدر تغییر کرده بود که به سختی خودش را شناخت. ریشی بلند با چندین تار سفید در آن، مو هایی آشفته و ژولیده، چشمانی به رنگ خونِ دستش و جامه ای دریده. آهی کشید، نگاهی به شیشه مرد و نگاهی به رگ بی تابش. هم جرئتش را داشت و هم انگیزه اش را. برای آخرین بار آینه را نگاه کرد. این بار اما خودش را ندید. کودکی دید که به او میخندید و می شد حتی صدای خنده اش را شنید.مکثی کرد چشمانش را بست و سعی کرد به صدای کودک گوش کند.زمان تصمیم گیری بود چشمانش را گشود و …
    امیر محمد یداللهی




  165. سارا
    ۲۲ بهمن ۱۳۹۵

    رو به رویش نشسته بودم و به حرکات دست چپش که یکی یکی سر و ته تره ها را می کند و می داد به دست دیگرش _ همانی که دسته ی تره ها در آن بود _ توجه می کردم.
    گوشه ی زیر انداز را گرفتم و نگاه کردم. توجهم معطوف شد به وسط زیر انداز.
    نقطه مرکزی زیر انداز از خاک و خول سبزی ها مایل به قهوه ای تیره شده بود و به سختی می شد طرح و نقش گل ها را تشخیص داد. کناره های زیرانداز اما رنگ خود را حفظ کرده بودند و برورویی داشتند.
    دقیق و خیلی ریز گل ها را یکی پس از دیگری از زیر نظر گذراندم. گل هایی به رنگ کرم با کناره های قهوه ای روشن و برگ هایی نیز به همین رنگ.
    فکرم رفت سمت خاطرات… سمت قدیم ها…
    پرسیدم: ” مامان؟ این چادر بوده نه؟ ”
    همانطور که سرگرم تره ها بود جوابم را داد: ” آره ”
    و من مادرم را در جوانی توی چادری با زمینه قهوه ای و گل ها و برگ های قهوه ای و کرمی رنگ با صورتی سفید و آکنده از نور ، چشمانی عسلی ، موهای بور و لبخندی حاکی از سر نشاط و خوشی و دلی سرشار از امید با نگاهی عاشقانه به فرزندان و شوهرش تصور می کردم….
    چیزی که حالا دیگر نبود…

    از رنگی رنگی ممنونم که حتی اگه این داستان قبول نشه ولی باز یه فرصتی فراهم اومد این داستان رو به طریقی بتونم تقدیم کنم به تمامی مادرانی که نادیده گرفته میشند …




  166. zahra
    ۲۲ بهمن ۱۳۹۵

    نشسته بودم روی نیمکت به چیزی نگاه میکردم که جوانی ام بود…
    دختری با کفشهای ال استار قرمز روی نیمکت روبه رویی با پایش ضرب گرفته بود…مشخص بود استرس دارد…چقدر شبیه
    من بود…
    به او لبخند میزدم اما او اصلا مرا نمیدید…پسری جوان با لباس سربازی از دور به طرفش میرفت…
    دختر سرش را بالا گرفت و با چشمهای مشکی گردش به پسر ذل زد…
    بعد از پنج ثانیه دوید به طرفش و او را در اغوش کشید…
    پسر چیزی در گوش دختر گفت که دختر به گریه افتاد…
    آن دو رفتند تا ادامه ی زندگیشان را بسازند…
    حواسم به ان دو بود که دستی جلوی صورتم تکان خورد و من از رویای جوانی ام بیرون امدم
    پسرکوچکی با موهای طلایی جلویم فال گرفت…بدون اینکه فالی بردارم… هزارتومان از کیفم کشیدم بیرون و به پسر مو طلایی دادم…وراه افتادم…وبه این فکر کردم که.. دختر ۱۹ساله ی چند سال پیش کجا و..زن ۳۰ ساله ی الان کجا…




  167. مریم
    ۲۲ بهمن ۱۳۹۵

    عشق پدربزرگ
    پدربزرگ غصه خورده از نبود مادربزرگ. آنقدر اشک دل خورد که ریه‌اش آب آورد. چند روزی درگیر سرم و تخت‌های بیمارستانی بود و این روزها مهمان خانه‌ی ما. عصری داروهایش را آوردم که بخورد. دیدم دستش را گرفته جلوی چشم‌هایش و گریه میکند. زیر لب نجوا می‌کرد که ما درد و دلش را با پرستوی کوچ کرده‌اش نشنویم. آرام می‌گفت: “اَخَر تو او گیلَ سر خُفته‌ای ولی زاکان مَرَ دُشَکَ هَفت لا و لَحاف پَرَ میان دَریدی. حاج خانَم اَ اَمی قرار نُبو که تو زودتر از من بیشی. پس چِرِه انقدر تَرَ دوخانَم مَرَ نُبوری تی وَرجَه. من اَ عِیدَ بی تو نَخَیَم. کاش هوتو بِیسَبی می وَرجَه. کاش می خانهِ بی نور نوکودوبی که تی شوئون می مریضیه. دکتران الکی گیدی که می قلب و می ریه داغانَ. من از بی تو زندگی کودَن داغانم.”
    لیوان و قرص‌ها را گذاشتم بغل بالشش و پناه بردم به حیاط. نفسم بند آمده بود و هوای تازه احتیاج داشتم. گلویم از غصه بن بست شده بود و هیچ راهی برای باز شدنش نبود. راست می‌گفت که ما امسال عید نداریم. عید بی حاج خانم، سال نوئی که شب عیدش با عشق برایشان سبزی پلو با ماهی نَبَرَم، که نباشد تا از ته دل قربان صدقه‌ی گُل مریمش برود که سال نو نیست. همان روزهای تکراریست، همانقدر خاکستری و بی‌رنگ. زیر اسمان برفی در دلم فریاد زدم کاش ماهم نسل قدیم بودیم. پر از عاطفه، سرشار از عشقُ مهربانی با پیوندی عمیق.




  168. قندی گل تیموری
    ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

    سلام رنگی رنگی جان.
    مرسی ک این موقعیتو برای محک زدن خودمون در اختیارمون گذاشتین و خیلیم خوشحالم ک داستانم تائید شد😃




    • رنگی رنگی
      ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

      ممنون از داستان های قشنگ تون که برامون فرستادین :)




  169. فاطمه سادات حسینی
    ۲۴ بهمن ۱۳۹۵

    برای دل خودم :):
    #یک_نیم_داستان
    ساعت چهار و نیم بود.
    حاج علی آروم رانندگی میکرد.
    《کاش تند میرفتی.》
    این حرف دلم بود که بالاخره به زبون آوردم. حاج علی گفت:《این ماشین تند تر ای این نمیره. من هی به بابات میگم یکی از این جدیدا بخر، گوش نمیده که!》
    از این پیکان گوجه ای متنفر بودم. چرا قبول نمیکرد عوضش کنه؟ او که به اندازه کافی پول داشت.
    پروازم ساعت سه بعد از ظهر نشسته بود. خیلی خسته بودم، اما اینقدر برای دیدن بابا ذوق داشتم که خستگی یادم رفته بود. از پارسال که مامان فوت کرده بود. بیشتر از قبل دلم براش تنگ شده بود. اینو هر بار بعد از تلفنای بیست دقیقه ایش بیشتر احساس میکردم.
    حاج علی میگفت:《پدرت دیگه اون آدم شر و شور سابق نیست.》زیاد تعجبی نداشت. از زمانی که مادر سرطان گرفته بود فکر میکردم اگه بمیره (خدایی ناکرده) بابا افسرده میشه.
    یاد روز های بچگی افتادم. بابا از زمانی که پاشو تو خونه میذاشت بچه میشد. مادر همیشه میگفت من تو این خونه باید از سه تا بچه مراقبت کنم. گاهی اوقات من و سلمانو دوتایی بغل میکرد و میچرخید. البته، ترجیحا وقتایی که مامان خونه نبود.
    سلمان که شهید شد، مامان خیلی داغون شد. بابا این طور نبود، ولی با سابقش فرق کرده بود. کمتر شیطونی میکرد و سر به سر مامان میذاشت. کم کم دوباره زندگیمون روالشو پیدا کرد ولی خب…
    اولین باری که میخواستم برم هر دوشون اومدن فرودگاه. دم رفتن، من و مامان اشکای جمع شده توی چشمامون با صدا ریخت بیرون، و چند دقیقه بعد، بابا هم…
    هیچ وقت ندیده بودم گریه کنه، حداقل جلوی من. انگار داشت تمام دلتنگیه این چند سالو-از وقتی سلمان شهید شده بود، تا سالهایی که قرار بود من خونه نباشم-یه جا خالی میکرد. هواپیما که بلند شد؛ پشیمون شدم. دلم میخواست بلند شم و بگم:《بیخیال. نظرم عوض شد، پیاده میشم.》 ولی دیگه دیر بود.
    《خیلی خب، رسیدیم.》
    احساس کردم صداش لرزید. محلمون خلوت بود. دم خونمون پارچه مشکی زده بودن و چند نفری هم ایستاده بودن. از دور پیدا بود.
    《چی شده حاج علی؟!》
    از توی آینه دیدمش. داشت گریه میکرد.
    《گفتم چی شده؟!》
    《سمانه، بابات فوت کرده!》
    دیگه هیچی نشنیدم.
    فقط آروم گفتم:《فکر نمیکردم فقط یه سال بتونی دووم بیاری!》
    “فاطمه سادات حسینی”
    ——————
    امیدوارم مهلتش تموم نشده باشه😟




  170. سارا
    ۲۵ بهمن ۱۳۹۵

    رو به رویش نشسته بودم و به حرکات دست چپش که یکی یکی سر و ته تره ها را می کند و می داد به دست دیگرش _ همانی که دسته ی تره ها در آن بود _ توجه می کردم.
    گوشه ی زیر انداز را گرفتم و نگاه کردم. توجهم معطوف شد به وسط زیر انداز.
    نقطه مرکزی زیر انداز از خاک و خول سبزی ها مایل به قهوه ای تیره شده بود و به سختی می شد طرح و نقش گل ها را تشخیص داد. کناره های زیرانداز اما رنگ خود را حفظ کرده بودند و برورویی داشتند.
    دقیق و خیلی ریز گل ها را یکی پس از دیگری از زیر نظر گذراندم. گل هایی به رنگ کرم با کناره های قهوه ای روشن و برگ هایی نیز به همین رنگ.
    فکرم رفت سمت خاطرات… سمت قدیم ها…
    پرسیدم: ” مامان؟ این چادر بوده نه؟ ”
    همانطور که سرگرم تره ها بود جوابم را داد: ” آره ”
    و من مادرم را در جوانی توی چادری با زمینه قهوه ای و گل ها و برگ های قهوه ای و کرمی رنگ با صورتی سفید و آکنده از نور ، چشمانی عسلی ، موهای بور و لبخندی حاکی از سر نشاط و خوشی و دلی سرشار از امید با نگاهی عاشقانه به فرزندان و شوهرش تصور می کردم….
    چیزی که حالا دیگر نبود…




  171. فهیمه
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    همه جا تاریک شده بود خسته شده بودم در راه برگشت به خونه بودم تنها چیزی که ارومم میکرد و از خستگیم کم میکرد صدای اون بود حرف زدن با اون گوشیم زنگ خورد خودش بود صحبت میکرد و من قرق در صدای اون بهترین لحظه بود…




  172. خوشحال
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    رسیدن اتوبوس را اول از بوی ناخوشایند دود و بعد هم از هجوم مردم فهمیدم.با بی حالی کتاب حوصله سر بر روی پاهام را بستم خودم را آماده ی ورود به معرکه ی پیش رو کردم…بازار غرغر ها از لگد شدن پا گرم بود و فقدان حمام بین مردم بیداد می کرد…با قلدری تمام و کمی اخم و تخم،یک جا کنار پنجره تصاحب کردم.
    اولش تصمیم گرفتم درحالی که به افق خیره شده ام به روزی که گذرانده ام فکر کنم؛اما خب از انجایی که روز پشت سر گذاشته شده ام مزخرف بود و افقی هم از پنجره ی اتوبوس دیده نمی شد،عینک آفتابی ام را در آوردم تا با دید زدن مردم تفریحی کنم…
    “خانم گل گلی”,”شنل قرمزی مدرن” و “گماشته ی سازمان سیا در ایران” به ترتیب لقب های برازنده ای بود که به افراد زیر ذره بینم اعطا کردم.
    سعی کردم میان آن همه سر و صدا تمرکز کنم تا محض رضای خدا کمی هم اعصاب برای رسیدن به خانه ذخیره کنم اما هیاهوی بچه ی نق نقویی که درست روبرویم نشسته بود این آرزوی محال را محال تر می کرد.
    نگاهی خصمانه به سمتش پرتاب کردم..از آنهایی که قاتلان به مقتولانشان تحویل می دهند..که خب البته به لطف وجود عینک آفتابی کسی به حز خودم متوجه آن نشد…
    کودک در حال بازی بود؛شیطنت می کرد و از سر و کول مادرش مادرش بالا می رفت و برای فتح قله های جدید موفقیت به خانم نگون بخت بغلی هم حمله می شد..مادر بچه هر چند دقیقه. یک بار با لحنی که ابدا به نظر متاسف نمی آمد معذرت میخواست و بقیه هم با لحنی که ابدا به نظر واقعی نمی آمد “اشکالی ندارد”ی می گفتند.
    همراه با بالا رفتن صدای کودکِ بی ملاحظه،اعصاب من هم در حال از دست دادن وجودیت بی وجودش بود…تا اینکه بحران اصلی به وقوع پیوست؛کودک با آن نگاه شیطانی اش مشغول بازی با یک قبضه اسلحه ی بسکوییت ساقه طلایی شد…
    لحظه ای پخش شدن موسیقی وسترن را در گوش هایم شنیدم و بعد از آن بود که کودک با یک هدف گیری بی نقص سوژه ی بعدی خود که کسب جز من نبود را مورد شلیک قرار داد…یکی شدن ضربان قلبم را با هر چرخش چرخ ساقه طلایی احساس می کردم!
    اگر پیش از این کمی درباره ی عمل کردن بینی ام دچار شک بودم حالا دیگر برطرف شده بود!بیسکوییت بی مروت یکراست نقطه ضعفم را ناکار کرده بود…
    پس از دست کشیدن روی بینی نازنینم و حس جوشش خون توی گوشهایم با اشاره ی دست،مادر بچه را که دهانش را به قصد “ببخشید” باز کرده بود ساکت کردم.
    بی مهابا شروع به ریختن عصبانیتم کردم:”یعنی چی خانم؟حالا هرچی ما هیچی نمی گیم!دیگه شور قضیه درومده!با ببخشید گفتن که این بچه آدم نمیشه!به جای عذرخواهی یه چسب نواری بگیر ببند به دست و پای این شیطان آدم نما!!”
    آمدم سخنرانی را با یک نگاه خصمانه تمام کنم که به یاد عینک آفتابی افتادم..این بود که به شیوه ی اصغر فرهادی نطق خودم را پایان باز رها کردم و نشستم..
    سکوت کل اتوبوس را فرا گرفته بود…مادر بچه با اندکی شرمندی دوباره گفت:”ببخشید…”
    قاعدتا درآن لحظه ریختن خون او شرعا حلال به نظر می آمد…اما من انگار دیگر عصبانی نبودم..صدای بلند خودم توی گوشم بارها و بارها تکرار می شد و از خودم و دنیای اطرافم بدم می آمد…درمانده و مورد تنفر واقع شده گوشه ی صندلی کز کردم و قطرات اشک از گوشه ی چشمم شروع به حرکت کردند.آخ که چه حال بدی بود…صدا ها و نوا ها توی گوشم چرخ می زد..انگار یکی داشت می گفت:”خانم؟خانم؟بلند شو..دوتا صندلی رو گرفتیا…نگاه کن توروخدا..خوابش برده…”
    منگ و گیج چشمانم را باز کردم…کتاب حوصله سربر روی پاهایم باز بود و به حالت مسخره ای در اتوبوس خوابم برده بود..یعنی خواب بود؟
    خودم را جمع و جور کردم و به اطرافم نگاهی انداختم..خبری از خانم گل گلی و شنل قرمزی نبود.باز هم چشم گرداندم..دختری درست روبرویم داشت بیسکوییت میخورد…نگاهم روی بچه قفل شد.سرش را که به سمتم برگرداند با لبخند شیرینی بیسکوییت دهنی اش را به سمتم تعارف کرد…قلبم،قلبم تکان خورد.
    یکی از آن نگاه های مهربانم را ضمیمه ی لبخندم کردم..گرچه او احتمالا نمی دید..باز هم به خاطر عینک آفتابی…
    آفتاب همچنان می تابید…کتاب روی پایم مثل همیشه حوصله سربر بود و اتوبوس داشت راهش را از میان خیابان ها در گرمترین روز سال طی می کرد…




    • خوشحال
      ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

      فکر کنم حسابی دیر کردم😔
      میگم اگر هنوز مهلت تموم نشده، داستانم خیلی طولانیه؟باید تغیرش بدم؟
      (ممنونم از تیم صددرصد بی نظیر رنگی رنگی🙏💚)




  173. پانیذ
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    احساس کردم که بودم ولی انگار نبودم…




  174. نری
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    همیشه حرفهایی هست که نمیشه گفت…
    🌹همیشه حس های مبهمی هست که حتی خودمون هم معنیشو نمیدونیم…
    ❤️عشق تعاریف متفاوتی داره…
    ❤️تعریف اونو توزندگیت پیداکن.
    ❤️اینطوری کم کم معنی احساس های ناشناختتو میفهمی…




  175. عروسک خمیری
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    بارون میاد و من توی بالکن نظاره گره بارون قشنگ زمستونی هستم که داره خودشو به پنجره ها و در خونه ها میزنه..به درختای نخلی که توی نخلستان جلوی خونه دارن خودنمایی میکنن..به سبزه ها..به آدمای رنگی رنگی که هرکدومشون میدوند تا زیر بارون خیس نشن بعضیاشون چتر روی سرشون گرفتن و اونایی که چتر ندارن یه پلاستیک رو سرشون گذاشتن و تند و تند میدوند تا خودشونو به مقصدشون برسونن ..در حین نگا کردن بهشون چشمم به یه گنجیشگ کوچولو میفته که از سرما زیر ناودون پرهاشو باد کرده تا خودشو گرم کنه..من بارونو هوای بارونی و کوچه و خیابونای تمیز بعد از بارونو خیلی دوست دارم..به نظر من یکی از معجزه های خدا بارونشه..چون بدون هیچ چشم داشتی روی همه بارونشو نازل میکنه و کاری نداره این آدم گناهکاره یا پاک..مهربونه یا بدجنس..خوبه یا بد..خدا واسه همه رحمتشو میفرسته و همه از دیدن بارون رحمت الهی خوشحال میشن..همه و همه..




  176. نسترن
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    از قدیم گفتن:
    بخند تا دنیا به روت بخنده.
    بچه که بودم میگفتم:مگه دنیا دهن داره؟
    کمی بزرگتر شدم.
    کمی عاقل تر شدم.
    فهمیدم:این یعنی اینکه اتفاقات دور و اطرافت به شادی هستن.
    چند سالی رو با این معنی گذروندم.
    شادترین اتفاقات رو ثبت میکردم.
    اما…
    وقتی تو رو دیدم فهمیدم خنده ی دنیا یعنی تو!
    در تقویم شادترین اتفاقات، هر روز مینویسم:
    وجود تو…




  177. راضیه
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    می دونی گاهی وقت ها خندم می گیره ، به رابطه خودم با تو رابطه ای که همه چیزش مجازی بوده ، رابطه ای که بودن و نبودنش به سبز بودن یک چراغ وصل بود… چراغی که اگه خاموش می شد یا قطع میشد ما دیگه نمی تونستیم از هم خبر داشته باشیم ..رابطه ای که محدود میشد به چت هایی که از نیمه اول شب تا نزدیک صبح ادامه پیدا می کردو خنده هایی که محدود میشد به یک یا دو استیکر خنده و صداش گوش هیچ فلکی رو کر نمی کرد و دوست داشتنی هایی که فقط تایپ میشد و هیچ گوشی آن ها رو نشنید ، خیابان هایی که هیچ وقت سنگینی کفش های ما رو لمس نکرد، کافی شاپ هایی که هیچ وقت هیچ سفارشی را برای ما ثبت نکردند ، بارون هایی که هیچ وقت ما رو خیس نکرد…… و شهری که هیچ تصویری از ما رو با هم به چشم ندید……. می بینی ما زیادی مجازی بودیم اما حالا من واقعی واقعی دلم برای تو تنگ میشه برای همه خیابان هاییی که با تو قدم نزدم برای همه جاهایی که با تو نرفتتم برا ی همه دوتست داشتن هایی که از تو نشنیدم برای همه چیزهایی که باید بود و نیست دلم عجیب تنگ میشه و با خودم فک می کنم شاید این خنده دارترین دلتنگی اشک آلود دنیاست………………… (راضیه )




  178. عروسک خمیری
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    سلام رنگی رنگی جان..میخواستم بپرسم داستان من تایید نشد؟




    • رنگی رنگی
      ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

      کامنت ها در روزهای کاری و ساعات اداری تایید میشن :)
      الان دستان شما هم تایید شده :)




  179. كامدين آرماني
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    همه ما یکی هستیم و همه یک مسیر را می رویم،همه از تمام گذرگاه ها رد می شویم…
    غنی می شویم و فقیر،دارا می شویم و ندار،سالم می شویم و ناقص،مشهور می شویم و گمنام،محبوب می شویم و تنها…
    ما همه چیز را زندگی کرده و زندگی خواهیم کرد
    تا کامل شویم و به هم بپیوندیم،،،
    خداوند همه را میپذیرد،همانگونه هستند،و دوست می دارد با هر تفکر و احساسی…
    شاید،،، راز سریعتر پیمودن راه کمال همین پذیرفتن و دوست داشتن انسانها باشد.
    ما همه یکی هستیم و قضاوت زمانی شکل میگیرد که کسی جرات ابراز دارد و ما همیشه خود را سانسور کرده ایم و جرات ابراز فکر و احساسمان را نداشته ایم و نمی دانیم همیشه رشد تفکر در ابراز تفکر ناقص قبلی ست…
    ما همه یکی هستیم،،،
    قضاوت را کنار بگذاریم،پذیرای هم باشیم با وجود تفاوت ها و یکدیگر را دوست بداریم💐
    کامدین آرمانی




  180. هدیه
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    من دیدم تمام لحظه های بودنش را…
    اما او مرا هرگز ندید….

    رنگی رنگی دمت گرم…..
    وفتی اینجام حالم خوبه….عالیم…..




  181. مهدیه محمودی
    ۲۸ بهمن ۱۳۹۵

    ماهی کوچولو
    حسرت چرا؟!
    ناراحتی چرا؟!!
    تو زیر آب خوشحالتری…
    ناراحت نباش …
    نترس…
    این بالاها چیزی برای خنده نیست!
    چیزهای خوبی برای دیدن نیست!
    آبرا زندگی کن…
    صافی و صداقت را زندگی کن…
    دم و بازدم در این دنیای خاکی را هیچ پندار…
    رنگها با آب زود نمایان میشوند…
    آه ماهی کوچولو جان..
    دنیا پر از رنگهایی است که نمیتوانی ببینیشان…
    زمانی نمایان میشوند که دیر شده…
    دو رنگی در دنیای خاکی ارزش شده ماهی کوچولو!!
    دنیای تو زیباتر است جانم…
    دنیای تو یکرنگ تر است…
    حسرت چرا؟!!
    #مهدیه_م
    #ماهی_کوچولو




  182. هدیه
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    توهمون کافه کتاب باهم آشناشدیم….
    همون پاتوق همیشگی..
    همونجایی که من بایه لیوان بزرگ نسکافه و یه کتاب شعر تو دستم جدامی شدم ازاین دنیا میرسیدم به اوج به نهایت آرامش….
    همین دیروز بود انگار…
    خانوم،خانوم ببخشید میتونم اینجا بشینم….




  183. مائده باوندپور
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    داستان کوتاه
    (مائده.باوندپور)
    رفیق گرمابه گلستان هم بودیم.
    از همان کودکی…
    باهم زمین می خوردیم و با کمک هم بلند میشدیم…
    روز هایی داشتیم…
    اما،اخلاق هایمان ۱۸۰ درجه تفاوت داشت…
    من شر و تخس بودم و او مثبت و آرام.
    من از درس بیزار و او عاشق کتاب و دفتر بود.
    من کار آزاد دوست داشتم او رویای دندان پزشک شدن داشت.
    با همه این ها رفیق جینگ هم بودیم.
    روزها گذشت.
    سخت درس می خواند.
    سخت برای رسیدن به هدفش تلاش می کرد…
    بالاخره روز کنکور رسید…با هزار ترس و استرس کنکور را داد و بقیه روزها را در استرس نتایج گذراند.
    من هم،بعد اینکه دیپلمم را گرفتم کنار بابا حاجی توی یکی از حجره ها مشغول  کاسبی شدم.
    روزی که نتایج آمده بود را خوب به خاطر دارم…با چه شوقی آمد بازار و گفت:
    _دیدی رفیق…بالاخره به آرزوم رسیدم.
    از خوشحالی تا آخر شب رفتیم به گشت و گذار…کافه گردی و پیاده روی آخر شب…
    چند هفته بعد به دانشگاه رفت…
    همچنان همدیگر را می دیدیم اما دیر به دیر…
    روزی که فهمیدم عاشق شده ام اول به او گفتم.
    قاه قاه خندید و دستم را فشرد.
    با همان حال گفت: چشمات ستاره بارونه پسر..
    دستات داغه داغ شده…و به شوخی گفت فشارتو بگیرم؟
    با دلخوری ای تصنعی گفتم:
    نوبت خودتم میشه. اون موقع من اینجوری بهت می خندم.
    خنده اش شدت گرفت:
    من؟؟من و عشق؟عشق چیه مجید…واسه قصه هاس…اصلا مگه دندون پزشکا عاشق میشن؟؟
    نه نمیشن.به جون تو نمیشن.
    آن شب هم مثل بقیه روزها گذشت.
    چند سال گذشته بود…
    من ازدواج کردم، با همان دختری که روزی عاشقش شدم.
    او همچنان با پشتکار ادامه داد.
    درسش که تمام شد جایی در مرکز شهر مطب زد.
    به او افتخار می کردم.
    گه گاهی که فرصت می شد برای شام دعوتش می کردم  به خانه مان…
    بحث ازدواج که میشد میگفتم:
    نمی خوای عاشق بشی؟
    نمی خوای ازدواج کنی؟زن و بچه داشته باشی؟
    کار و بارت که جوره.
    باز هم حرف عشق که میشد همان حرف ها را می زد.
    _اصلا مگه دندون پزشکا عاشق میشن؟؟
    بعدشم من با کارم ازدواج کردم دیگه و خیلی هم خوشبختیم.
    چشم غره اش می رفتم:
    _نگاه داره ۳۰ سالت میشه به خودت بیا پسر.
     باز هم با همان سرتقی می خندید و مسخره می کرد.
    دیروز حجره شلوغ بود…و کارها زیاد تر و سنگین تر.
    در همان بلبشو موبایلم زنگ خورد.
    خودش بود…رفیق دندان پزشکی که این روز ها بدجور حضورش در زندگیم کمرنگ شده بود.
    _جانم دکتر جون.
    _می تونی بیای پیشم؟
    صدایش گرفته اش کیلو کیلو نگرانی به جانم ریخت.
    آنقدر که وقتی آدرس داد تمام کارها را زمین گذاشتم و به سرعت نور خودم را رساندم کنارش.
    در خانه اش تنها بود.
    با اوضاعی در هم و آشفته…
    برای منی که همیشه او را شیک و اتو کشیده دیده بودم این وضعش تعجب آور بود.
    اتاق پر از دود سیگار شده بود.
    پنجره ها را باز کردم و سیگار را از دستش گرفتم.
    _چت شده؟
    روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد.
    بعد از چند دقیقه سکوت به حرف آمد.
    با صدای خش دارش گفت:
    _نفهیمدم چطور اومد و کی اومد.
    مریضم بود…اومد مطب.
    مثل همیشه مشغول کارم بودم و نگاهم روی دندوناش.
    نفهمیدم چی شد نگام سر خورد تو چشاش.
    هرچی خواستم چشم بگیرم نمیشد.
    لامصب چشاش چسب داشت.
    یهو دیدم قلبم دام دام می کنه.
    با هزار بدبختی کارشو تموم کردم.ولی دستام می لرزید.اونم بدجور.
    وقتی می خواست بره غم دنیا رو دلم بود.
    بعد اون بی حوصله بودم دست و دلم به کار نمی رفت و فقط دو تا چشم عسلی جلوم بود.
    با اشتیاق گفتم:
    _خب بعدش چیشد؟
    _نوبتش دوشنبه هفته بعد بود.تا دوشنبه برسه جون دادم.
    سر ساعت اومد…محو چشاش شدم.
    کارش که تموم شد بقیه نوبت ها رو کنسل کردم و اومدم خونه.دلمو  دادم دستش و  اومدم…
    چند روز با خودم خلوت کردم بفهمم چمه.
     تا امروز… به تو زنگ زدم تو بگی چم شده.
    چهار زانو کنارش نشستم:
    _مبارکت باشه رفیق.
    چشمات ستاره بارونه،دستات می لرزه.
    دست برپیشانی اش گذاشتم:
    _داغ داغی…
    فقط یه چیزی…
    پسر،مگه قرار نبود دندون پزشکا عاشق نشن؟ها؟




  184. زینب
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    (در انتظار او)
    لبه های چادرم را محکم گرفته و به قدم هایم،سرعت می بخشم. هر از گاهی لبخندی که ناشی از هیجان درونم است، بر لبم می نشیند،لبخندی که می رود،تا به قهقهه ،تبدیل شود! اما لب به دندان می گیرم،تا افراد در کوچه و خیابان نپندارند،دیوانه شده ام!
    بالاخره به در خانه می رسم. با عجله دست در کیفم میکنم و دنبال کلید میگردم. می ترسم اگر کمی هم بگذرد نتوانم هیجان ناشی از، خبر برگشتنش را مخفی کنم و باعث آبرو ریزی در محله شوم!
    بالاخره دستم بعد از کلی بالا و پایین رفتن در کیف،کلید را لمس می کند.همین که می خواهم کلید را بیرون بیاورم، مقداری خرت و پرت هم از کیفم بیرون می ریزد.خنده ام می گیرد! دیوانه شده ام!
    زیر لب شیطان را لعنتی می فرستم ،نفس عمیقی میکشم و خم می شوم ، خرت و پرت هارا از زمین جمع می کنم و در کیفم می ریزم .در را با کلید باز می کنم و تقریبا خود را داخل حیاط پرت میکنم چادر را از سرم، میکشم و همراه با کیفم، به سمت تخت گوشه ی حیاط پرت میکنم ،که بر زمین می افتند!
    بی توجه به کیف و چادرم با صدای بلند مادرم را صدا می زنم:”مادر جون….”
    از صدای بلندم،مادرم سراسیمه از خانه بیرون می آید:”چی شده عاطفه جان؟”
    وقتی با چهره ی خندان من رو به رو می شود،نفسی از سر آسودگی میکشد که خبر بدی در راه،نیست!با دو،خود را به سمتش می رسانم و دستانم را دورش ،حلقه میکنم ،سوالش را تکرار می کند:”عاطفه مادر، چی شده؟”
    دستانم را از دورش باز می کنم و نگاهم را به چشمان مهربانش،می دوزم .
    -“مامان ،حسین برگشته!”
    -“خدایا شکرت!”
    همراه با خنده بغضم می گیرد!
    -مامان ،اگه حاج بابا قبول نکنه چی؟ امروز فاطمه سادات می گفت:”مامانم بهتون زنگ می زنه اگه بابات قبول کنه دوباره قرار خواستگاری ،بزارن”
    مامان اگه حاج بابا قبول نکنه، من از غصه دق می کنم!
    مادر در حالی که با دستش بر صورتش می کوبد، لب می زند:”حیا کن دختر! یکم از من مادرت،خجالت بکش!در ثانی آقات حق داره قبول نکنه.مگه دفعه ی پیش یادت نیست؟خودشون زنگ زدند قرار خواستگاری گذاشتند،بعد روز خواستگاری شازده ،بدون اینکه به کسی بگه،گذاشت رفت!فکر آبروی مارو هم نکرد!”
    -“آخه مامان ،حسین که برای تفریح نرفته بود!مادر من ،الان جنگه،جنگ. خب حسین هم که فرمانده ی گردان بود و چند روز اومده بود خانوادشو ببینه ،که تماس میگیرن عملیات دارن و حتما باید خودش رو برسونه. ”
    -“چه بدونم والله! خدا لعنت کنه این صدام گور به گور شده رو که آسایش رو از همه گرفته! حالا هم بیا تو، تا شب آقات بیاد ،ببینیم چی میشه.”
    تا شب از استرس و هیجان میمیرم ! اگر حاج بابا قبول نکند،چه خواهم کرد؟مگر بی حسین تاب زندگی دارم؟هر بار که به جبهه می رود خدا می داند، چقدر نذر و نیاز می کنم، تا بار دیگر او را ببینم!
    به گذشته ها فکر میکنم،به وقتی که برای اولین بار،دیدمش.
    حسین را برای اولین بار، وقتی برای درس خواندن با فاطمه سادات،به خانه اشان رفتم ،دیدم.پسری محجوب و سر به زیر که نجابتش،مرا اسیر خود کرد. روز ها در تب عشق او می سوختم بی آنکه بدانم او نیز مرا دوست دارد! اما به دلیل سن کمم تردید داشت پا جلو بگذارد.تا اینکه جنگ شروع شد و او بعنوان داوطلب در جبهه شرکت کرد.بعد ها از زبان فاطمه سادات، خواهرش ،شنیدم که همیشه نگران بوده مبادا در این رفت و آمد هایش به جبهه، من ازدواج کنم!برای همین دوسال پیش قرار خواستگاری گذاشتند، که آن هم بخاطر ماموریتش ،بهم خورد! پدرم به شدت عصبی شد،و گفت که این پسر، دیگر حق ندارد اسم دختر من را بر زبان بیاورد!
    تب کردم،مریض شدم و مادرم همیشه دل داریم می داد،که اگر کمی، بگذرد پدرت آرام می شود.
    وحال، دو سال گذشته بود!
    شب پدر بعد از شام می خواهد، تا با من صحبت کند.
    هیجان تمام وجودم را پر کرده است.
    چایی خوش رنگی می ریزم و برای پدر، که روی تخت گوشه ی حیاط نشسته است، می برم و بعد از تعارف چایی کنارش می نشینم. پدر بدون وقفه شروع به صحبت می کند!
    -“عاطفه بابا ،امروز حسین پسر آقا مصطفی، همسایمون، اومده بود حجره . کمی با هم حرفای مردونه زدیم!بابت دوسال پیش ازم عذر خواست و بهم گفت، میتونن دوباره بیان خواستگاری؟
    با اینکه کار دوسال پیشش خیلی زشت بود! اما نمی تونم منکر این بشم که جوون خوبیه!ما زندگی و ناموسمون رو ،مدیون همچین جوونایی هستیم .نظر تو برام خیلی مهمه باباجان . توهم این جوون رو دوست داری؟!”
    در دلم غوغایی برپا می شود،مرد روزهای سخت کارش را کرده است! می دانم پدر هم دوستش دارد.اصلا کل اهالیه محل روی مردانگیش، قسم می خورند!
    -“باباجان، حواست به منه؟”
    -“بله حاج بابا!”
    -“خب نظرت چیه دخترم؟بیان خواستگاری؟”
    از شرم سرم را به زیر می اندازم ،لب هایم به هم دوخته شده اند!
    -“بابا جان تو به هیچ کاری مجبور نیستی.پس من بهشون میگم عاطفه ،راضی نیست!”
    پدر از جایش برمی خیزدو به سمت خانه حرکت می کند.
    چشمانم از فرط تعجب بیرون زده!مگر سکوت نشان رضایت نیست؟! با هول بلند می شوم وبدون فکر و با بغض می گویم:”نه حاج بابا، توروخدا!”
    پدرم خنده ی بلندی سر می دهدو به طرفم برم گردد:”خواستم سر به سرت بزارم باباجون.مبارک باشه!”
    کم مانده از خجالت آب شوم!
    پدر وارد خانه می شود و من در حیاط تنها می مانم.
    با قند هایی که کیلو کیلو ،در دلم آب می شود، حتما مرض قند می گیرم!




  185. elham hendi
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    «دلتنگی»
    قدم درکوچه باغهای بی کسی ام می گذارم ونامت را می خوانم تا
    آوایم،
    پوسته ی فاصله هارابشکافدوصدای دردمندم،دلتنگی ام را به گوش جانت برساند،شایدبیایی.
    پشت پرچین باغم، آلاله های وحشی روییده ؛بدون اینکه من بخواهم،درست به مانند عشق تو،که ناخواسته درقلبم جوانه زد.
    گل عشقم روییدوعطرش،فضا رامعطرکرد.
    گویی عطردلنشینش برمزاق حسودان خوش نیامدکه،پیوندعمیق محبتمان راچشم زدندوتوبی من رفتی.
    آرام جانم،دستم رابگیرومرا باخودت به قعرجهنم ببر،زیراباتو که باشم برایم جهنم نیز بهشت است.
    بهترینم،آغوش امنت راازمن مستان،آرامشم میان بازوانت است
    وسینه ی فراخت،مبدأوملجأ خوشبختی ام.
    توکه باشی،نفس کشیدن درهوای نفست، برایم کافیست.
    من چیزی جزغرق شدن دربیکران آبی چشمانت نمی خواهم،
    کافیست فقط یک لحظه نگاهم کنی.
    ضربان قلب من،بالبخندتوپیوندخورده است،جانان من بخند،تاپرنده ی سعادتم به سرزمین عشق پرکشدوضرب آهنگ قلبم شادی بنوازد.
    اماتونیستی،آه…
    نیستی ودلم بی تاب است وآرام وقرارندارد.
    تونیستی تامن ثانیه های عاشقی رادرحضورت رقم بزنم،وجودم،وجودت رامی طلبد،
    بیا،
    بیاای بهانه ی قشنگم برای زندگی.
    #الهام_هندی




  186. اكرم سليماني نيا
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    ‎رژیم
    ‎خانم عبوس رژیم غذایی خاص خودش را داشت که باعث شده بود که سالها با قد صدو هفتاد در وزن شصت و پنج کیلو بماند و از این رو نارضایتی هم نداشت. رژیمش سه وعده غذای داشت و در مواقع لزوم میان وعده هایی ام به آن اضافه میشد. صبح ،راس ساعت هشت بیدار میشد ،برای صبحانه غصه تست شده میخورد و چند عدد قرص که به تاکیدِ پزشکش حتما باید بین غذا میل میکرد ، بعد بارانی بلند خاکستری رنگی که سالها پیش از مغازه ی تاناکورای ِ سره چهار راه خرید بود را بر تن میکرد ،چند ساعتی را روی نیکمت پارک به تماشای مردم میگذراند. برای ناهار غصه هارا خوب میشست ، دروی تخته چوبی خوردشان میکردو داخل ِ قابلمه میریخت و اندکی آب به آن میبست ، بروی شعله اجاق میگذاشت .
    ‎آن ورِ خط دخترش بود ، جویای احوال و او از دردهایی که از تماس قبلی تا این تماس به مجموع دردهایش اضافه شده بود میگفت و قطع میکرد. گربه ی ِ سفید مشکی پشمالو خود را مدام به پاهایش میمالید و خانوم عبوس در ظرف گربه کمی غذا میریخت ، وقت ناهار خوردن بود و قبل از هر چیزی کیسه ی داروهایش را به روی میز میگذاشت ،برای خود اندکی غصه میکشید و میخورد .به سراغ قرصهای که هر هشت ساعت یکبار بودن می رفت ، برای راحتی کار قرصهای هر شش ساعت یکبار رو هم همان موقع میخورد ، از کم خوردن آن ورق قرص هیچوقت مشکلی برایش پیش نیامده بود.
    ‎موج رادیو را میپیچاند ،صدای گوینده ی زنی که سالهاست میشنید و هیچ گاه به حرفهایش گوش نمیداد این کار را از روی عادت میکرد ، بروی مبل راحتی کهنه که رو به درخت خرمالویی حیاط مینشست ،از پنجره به درخت خرمالو که تا چند هفته ی ِ دیگر خرمالو هایش میرسد نگاه میکرد .حال وقت میان وعده بود، اندکی افسوس آماده کرده بود تا به وقت ِ میان وعده بخورد. میان وعده ی دلچسبی بود هر چند روزی در رژیمش جای میداد.
    ‎گوینده ی رادیو داشت از مضرات مصرف بی رویه نمک میگفت و خانم عبوس در این فکر که چه خوب غصهایش را بی نمک میخور.
    ‎ اکرم سلیمانی نیا#چیکای سپید




  187. elhamhendi
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    «نهایت اندوه»
    یکی یکی قبرها رومی شمردوجلو
    می رفت.قبرستان، سفیدپوش برف بود.سکوت مرگبارقبرستان راگهگاهی صدای قارقار کلاغی ازدوردستهادرهم می شکست ودیگرهیچ..
    نگاهی به کاغذ مچاله شده دردستش انداخت ونگاهی به زیر پایش،خودش بود،آرامگاه عشقش«میعادگاهی برای دوعاشق دل شکسته»
    به آرامی نشست وبرفهای سفیدوسرد رااز روی قبر عشقش زدود،سرما تامغزاستخوانش نفوذ کرد.مگرمهم بودکه سرما برجانش بنشیند؛درحالیکه قلبش، زیر آواراین درد،یخ بسته ومرده بود؟مهم این بود که تنها عشق زندگی اش اورا تنها گذاشته وبرای همیشه رفته بود.مهم این بود که به وعده اش عمل نکرده وبه استقبالش نرفته بود.مهم این بود که سایه ی مرگ زودتر برسر او نشسته و دعوت حق را باجان ودل پذیرفته و منتظر او نمانده بود.مهم این بود که خود ازچنگال مرگ گریخته ولی عشقش …واینک
    تنها مرزبین اووعشقش، سنگ سرد و یخ زده ای بودکه همانندروزگارش سیاه وسخت بود.
    به عکس خندان قاب گرفته شده که استوار مقابل دیدگانش ایستاده بود،نگاهی انداخت ومروارید اشکی ازصدف چشمانش روی گونه ی نمناکش غلتید ولابه لای شال همرنگ شبش گم شد.
    لبخندش، درست بمانندهمان روزبود،روزبدرقه اش درفرودگاه که دستانش رادردست گرفته وبوسیده وباهمان لبخند همیشگی اش گفته بود:عزیزم غصه نخور بزودی این یکماه تمام میشه وبرای همیشه کنارهم هستیم.
    واوچه ساده لوحانه حرفش را تایید کرده بود، بی آنکه بداند اسیر «جبر»تقدیرمی شود و این
    آخرین باریست که نقش لبخندش را برسیمای زیبایش می بیند.
    وای کاش می دانست..
    حالابعدازیکماه ،سهمش ازدیدن عشقش،یک کاغذ مچاله شده در دستش و یک سنگ قبر سیاه وسرد، دربرابرنگاه اشکبارش است.کاغذی که ماحصل انتظار بیهوده اش در فرودگاه بود.و زمانی کمرش شکست و زانوانش خم شد که برادر عشقش را سیاهپوش باهمین کاغذ نحس در برابرش دید…
    خداوندا!…بااین حجم سنگین درد و اندوه که برروی قلبش نشسته است،چه کند؟
    دستانش راروی قبرگذاشت وشانه اش خم شد،بعدزمان ومکان راازیادبردوباصدای بلنددرحالیکه هق هق گریه اش ،سکوت قبرستان را درهم می شکست، شِکوه سرداد و گفت:
    بلندشو،دستم رابگیرومرابه سرزمین خوشبختی که وعده اش را داده بودی ببر..
    بلندشو و نوازشگرصورت خیس ازاشکم باش،مگرنمی گفتی اشکهایت، آتش برجانم
    می کشد؟بلند شوببین ،چه بی پروااشک می‌ریزم.
    بلندشووتسکینی برای قلب رنجوروبیمارم باش،قلب تازه پیوند خورده ام ،توان تحمل غم هجرانت راندارد و بزودی ازتپش می ایستد.
    قلب ماتم زده ام را آرام وقراری نیست و چون همیشه فقط درکنارتو به آرامش میرسد،بلندشو…
    آوارنشسته برشانه هایش، بقدری سنگین بود که کم کم دستانش رهاشد و قبرسرد را در آغوش کشید،گویی معشوقی که درآغوش عشقش آرام گرفته است،آرام گرفت وچشمانش برای همیشه روی هم نشست وقلب رنجورش دعوت عشقش رالبیک گفت.
    ودیگرهیچ صدایی جز،
    هوهوی بادسردی که لابه لای قبرها
    می پیچیدوقارقارکلاغی که از دوردست به گوش می رسید،نبود.
    حتی صدای دختری داغدیده وغمگین
    #الهام_هندی




  188. طهورا
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    آبی های زندگی من
    آسمان آبی شهر ما خیلی قشنگ است…منظور از شهر ما، شهر همه ما آدم های رنگی است شهری که در دل ماست…منظورم از آبی رنگ آبی نیست منظورم مانند آب است…مانند آب زلال و پاک مانند آب راستگو مانند آب بی ریا… به نظر من دل همه آدمای رنگی آبیه آبی مثل آب …همونطور که بی آب نمیشه زندگی کرد بدون این دل های آبی هم نمیشه زندگی کرد…آدم های آبی دنیا می تونن بقیه رو هم آبی کنن اونوقته که دنیا هم مثل آب زلال و پاک میشه اونوقته که دروغگویی میره و راستگویی جاش رو میگیره اونوقته که اونقدر همه آبی میشن که دیگه مثل الان کمبود آب نمیشه…مگه میشه تو همچین دنیایی که انقدر آبی و قشنگه مشکلی باشه…بیایین از همین الان یه قولی به هم بدیم:اینکه دل آبی باشیم و بقیهرو هم دل آبی کنیم…;););):):):)




  189. راهیندا
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    تا کی وقت داریم؟




    • رنگی رنگی
      ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

      مهلتش تموم شده و در حال آماده کردن کتاب هستیم :)




  190. فاطمه
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    هواخوب‌بودباخودش‌گفت‌برم‌قدمی‌بزنم‌وهوایی‌تازه‌کنم.
    لباساشوبرداشت‌رفت‌بیرون‌دیدیه‌نامه‌پشت‌درخونش
    افتاده‌برش‌داشت‌ونگاه‌کرددیدنوشته:
    سلام‌امروزبه‌خانه‌ی‌تومی‌آیم‌تاتوراملاقات‌کنم
    *خدا*
    تانامه‌رودیددلش‌لرزیدبه‌خونه‌برگشت‌بادستای‌لرزون
    نامه‌روروی‌میزگذاشت‌دست‌کردتوجیبش‌امااون‌مقدار
    خیلی‌کمی‌پول‌داشت‌باخودش‌گفت‌:بایدبرم
    شیروکلوچه‌بخرم‌تاحداقل‌برای‌عصرونه‌چیزی‌داشته
    باشم.
    رفت‌فروشگاه‌خریداشوکردازفروشگاه‌بیرون‌اومد
    توراه‌دوتازن‌وشوهرفقیروتوراه‌دید
    اونابه‌طرفش‌اومدن‌آقاهه‌گفت:ببخشیدخانم
    ماخانه‌وپولی‌نداریم‌امکانش‌هست‌به‌ماکمک‌کنید
    اوگفت:ببخشیدمن‌مهمان‌دارم‌ودیگرپولی‌برایم
    نمانده.
    مردتشکرکردورفت…
    اوبرای‌چندلحظه‌قلبش‌به‌شدت‌دردگرفت
    دنبال‌انهادویدوگفت:این‌شیرواین‌هم‌کلوچه برای‌شما
    کتش‌راهم‌دراوردوبه‌انهادادخداحافظی‌کردورفت.
    وقتی‌به‌خانه‌رسیددیدپاکت‌نامه‌ی‌دیگری‌رادید
    بازش‌کردودیدنوشته:
    *ازپذیرایی‌خوب‌وکت‌قشنگت‌متشکرم*




  191. خاطره
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵


  192. شیوا نیک سرشت
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    عادت داشت موهایش را ببافد ،موهایش روی پایم است،مدام نوازشش می کنم از موهایش آرامش می گیرم.
    دوست نداشت موهایش بریزد،خودم برایش بافتم گل سر سرخش را بستم و قیچیشان کردم،آخ که بند دلم پاره شد…
    بالای تختمان آویزانش کردیم تا هروقت موهای قشنگش درآمداین گیس را کنار بگذاریم،اما…اما هیچ وقت موهایش درنیامد …خاتون چهل گیس من رفت و از او تنها همین یک گیس ماند که رشته زندگی من است.




  193. u_u.Mahtab.u_u
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    سرمای شب هم موجودیت دوست داشتنیی هست انگار
    الان چند سالی هست من و تو …خب نه خوده خودت هم .. خیالت فقط
    بله داشتم می گفتم من و خیال تو را بیدار نگه میدارد
    زیر این نور نارنجی رنگ پارک,روی همان نیم کت سبز ابیه سرد اهنی کمی ان طرف تر از زمین بازی بچه ها
    راستی خیالت هم هنوز به ان دختر کوچولوی مو استخوانی روی تاب چشمک میزند برایش دست تکان می دهد میان صحبت های من بعدش هم من مثل همیشه اخم می کنم و لبم هایم از دو طرف اویزان می شود که خیالت با چشم های پر از شوق(به گفته خودت شوق نگاه به اخم ها و لب ها و حتی تبسم چشم هایم) بر می گرداند صورتش را به سمتم بعد نگاهش را میدوزد به صورتم و هی مثل پدر هایی که دختر پنج ساله شان را نگاه می کنند از چپ راست بالا و پایین برنداز می کند صورتم را بعدشم با یک لبخند می گویی خوشبهحالش و من کمی اخم هایم را بیشتر می کنم و می پرسم خوشبحال کی ؟!!خیالت این دفه مهربان تر و با صدا می خندد بعد می گوید دختری که تو موهایش را شانه میکنی لباس گرم میپوشانیش به تو می گوید مامان تو می گویی جانم به اینجا که میرسی کمی مکث می کند مثله خودت لبخند میزند بعد ادامه می دهد و البته من هم صدایش میزنم ورژن کوچولو شده نیاز خانم… به اینجایش که می رسد دیگر صدایش را نمی شنوم قدیم تر ها که بجای خیالت تو بودی هم همین بسات بود از اینجایش را فقط تصویر دارم یک صورت استخوانی ته ریش دار مهربان که دائم یک چیز هایی می گوید و میزند زیر خنده … و بعدش هم مغزم این صحنه را تا خانه می گزارد روی دور تکرار و من هی حالم خوب میشود … البته اگر ترمز این ماشین های لعنتی که چند سانت مانده برا بفرستند پیش خوده واقعیت و نمی فرستند بگزارد … راستی انجا تو هم با خیال من حالت را خوب می کنی…؟؟!




  194. Hoda
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    همیشه با خودم فکر میکنم چه میشود که بعضی ادم ها از اینجا تا بینهایت مرموزند.یا ایا برای مرموز بودن تلاش میکنند؟اصلا مرموز بودن یک صفت اکتسابی است؟یا از همان اول اول باید مرمو به دنیا بیایی؟البته ادم های مرموز کمی در اطرافم است اما همان تعداد انگشت شمار به قدری مرموزند که جای هزار نفر ادم عادی را پر میکنند

    مرموز ترین کسی که میشناسم دختری است در کلاس زبان که از ترم پیش با هم همکلاسی شده ایم.اما در طول این حدودا چهار ماه جز سلام و گاها خداحافظی “که هر دو توسط من گفته میشود و پاسخی سرد و سرسری هم توسط همان دوست مذکور داده میشود که اغلب از همین سلام کردن هم پشیمان میشود و احساس میکنم موذبش میکنم “حرف دیگری بینمان رد و بدل نشده است.

    بگذارید برایتون بگویم چگونه مرموز باشید.البته خودم اصلا ادم مرموزی نیستم و متاسفانه هر جایی که میرسم با لبخند وارد میشود و بلند سلام میکنم و بعد از چند ثانیه کوتاه گوش کردن وارد بحث میشود اما دوست مذکور که درصد مرموزیتش از اینجا تا خداست درست خلاف من و بقیه انسان هاست.وقتی وارد میشود ارام ترین و خلوت ترین گوشه را انتخاب میکند و تنها انجا می ایستد.گاها سرش را با کتابی جزوه ای یا مثلا موبایلی چیزی گرم میکند.حتی یک کلمه هم از زبانش خارج نمیشود

    سر کلاس هم جایی مینشید که هیچ کس انجا نیست.معمولا تهِ ته.من هم هر جلسه برای اینکه قدری از مرموزیتش کم کنم میروم و درست کنارش مینشینم.

    اخیرا احساس میکنم کمی یخش اب شده چون این جلسه که به کلاس رفتم با لبخند جواب سلامم را داد و در وسط کلاس هم ساعت را از من پرسید

    شاید برای شما عادی به نظر بیاید اما برای من موفقیت بزرگی است.یک چیز جالب تر:این ترم استاد همه را مجبور کرده با لکچر بدهند و من مشتاقانه منتظر روز لکچر دوست مرموزم هستم.بسیار بسیار برایم جالب است!

    گاهی وقتی خیلی خیلی بیکارم با خودم فکر میکنم چه میشود که ادم ها تا این حد مرموز میشند و کنجکاوی دیگران را بر می انگیزند.شاید از همان اول اولشان مرموز بوده اند از همان وقتی که به دنیا امده اند از کودکی.اصلا شاید خیلی درون فعالی داشته باشند شاید نقاش خوبی اند یا حتی خوب اواز میخوانند.شاید قلم خوبی دارند و خوب مینویسند.شاید هم مثل شخصیت اصلی سریال “گل پسر همسایه”یک اتفاق تلخ در زندگیشان باعث شده تا منزوی شوند.

    همیشه تنها ماندن به نظرم کسالت اور و خسته کننده است.اما با خودم میگویم شاید هدف های والاتری دارد که دوستی وشرکت در بحث های عادی و روز مره پییش چشمش بی رنگ و مسخره است و واقعا دوست دارم بدانم ان اهداف چیست.

    این افراد در نگاه اول بسیار بسیار مغرور به نظر می ایند اما وقتی دقیق میشوی رویشان میبینی ان قدر ها هم مغرور نیستند بیشتر از مغرور بودن کم رو هستند.و بیشتر از کم رو بودن مرموز

    به نظر من این افراد روی نخ باریکی از غرور کم رویی و مرموزیت راه میروند و هر لحظه ممکن است بیوفتند پایین

    شاید یک دوست خوب بتواند از سقوطشان جلو گیری کند

    اگر فردی با مشخصات بالا در اطرافتان هست هوایش را بیشتر داشته باشید

    شاید این گره کور به دست شما باز شود!




  195. Hoda
    ۲۹ بهمن ۱۳۹۵

    بابابزرگم این اخریا خیلی خوب غذا نمیخورد
    تموم معدش به خاطر سرطان از بین رفته بود
    و هیچ میلی به غذا خوردن نداشت
    یادمه اخرین باری که اومده بودن خونمون ماهی و قرمه سبزی داشتیم که بابابزرگم به زور دو سه قاشق خورد
    و شبش گفت که هوس پیراشکی کرده و ازم خواست که واسش پیراشکی درست کنم.
    منم ذوق زده رفتم توی آشپزخونه و وسط پیراشکی درست کردنم عموم اومد دنبال بابابزرگم ک با اصرار بردشون خونه.
    منم شب پیراشکی ها رو فرستادم خونشون و به بابام تاکید کردم که بابابزرگ حتما بخوره
    و وقتی برگشت ازش سوال کردم و گفت آره خورد و ازت تشکر کرد
    دو هفته پیش مامان بزرگم اومده بود خونمون چون بابابزرگم حالش خوب نبود و بیمارستان بستری بود.مامانم گفت پیراشکی هم درست کنم
    و سر سفره اینقدر جو سنگین شده بود که هر کدوممون بغضمون رو هم با هر لقمه پیراشکی قورت میدادیم.
    اخرش مامان بزرگم دعا کرد که ان شاالله دفعه بعد که میاد اینجا حال بابابزرگ بهتر بشه و من براش پیراشکی درست کنم.میگفت نمیتونم با اشتها بخورم چون بابابزرگ عاشق پیراشکی هایی بود که تو درست میکردی
    منم گفتم غصه نداره.یه روز درست میکنم و نشونشون میدم و بعد جلوی خودشون میریزیم تو میکسر و بهشون تزریق میکنیم.
    افسوس که اون روز هیچ وقت نرسید
    افسوس که حالت بهتر نشد و دیگه نمیتونم برات پیراشکی درست کنم
    لعنت به این مریضی مزخرف اعصاب خورد کن که ذره ذره آبت کرد و این قدر زجرت داد که اخرش خودت تصمیم گرفتی که بری
    دوستت دارم پدر بزرگ مهربونم




  196. elham hendi
    ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

    «دلتنگی»
    قدم درکوچه باغهای بی کسی ام می گذارم و نامت را می خوانم تا
    آوایم،
    پوسته ی فاصله ها را بشکافد وصدای دردمندم،دلتنگی ام را به گوش جانت برساند،شاید بیایی.
    پشت پرچین با غم، آلاله های وحشی روییده ؛بدون اینکه من بخواهم،درست به مانند عشق تو،که ناخواسته در قلبم جوانه زد.
    گل عشقم رویید وعطرش،فضا را معطر کرد.
    گویی عطر دلنشینش بر مذاق حسودان خوش نیامد که،پیوند عمیق محبتمان را چشم زدند وتوبی من رفتی.
    آرام جانم،دستم را بگیر و مرا با خودت به قعرجهنم ببر،زیرا باتو که باشم برایم جهنم نیز بهشت است.
    بهترینم،آغوش امنت راازمن مستان،آرامشم میان بازوانت است
    وسینه ی فراخت،مبدأ و ملجأ خوشبختی ام.
    تو که باشی،نفس کشیدن در هوای نفست، برایم کافیست.
    من چیزی جزغرق شدن دربیکران آبی چشمانت نمی خواهم،
    کافیست فقط یک لحظه نگاهم کنی.
    ضربان قلب من،با لبخند تو پیوند خورده است،جانان من بخند،تا پرنده ی سعادتم به سرزمین عشق پرکشد و ضرب آهنگ قلبم شادی بنوازد.
    اماتونیستی،آه…
    نیستی ودلم بی تاب است و آرام و قرارندارد.
    تونیستی تامن ثانیه های عاشقی رادرحضورت رقم بزنم،وجودم،وجودت را می طلبد،
    بیا،
    بیا ای بهانه ی قشنگم برای زندگی.
    #الهام_هندی




  197. elham hendi
    ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

    سلام.خیلی خوشحالم که این افتخار نصیبم شدکه جزء کوچیکی از رنگی رنگی باشم.

    #الهام_هندی




  198. aida
    ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

    تمام طول سال غر میزد از اینکه چرا اینجوریه چرا اونجوریه چرا این زشته چرا اون خوشگله؟ اه بازم که غذا نمک نداره این چای چرا سرد، وای چراااا ترافیک تموم نمیشه.چرا آب حموم سرد شده؟ وای دوباره این اومد.تو این همه افکار یه روز یه جمله روی شیشه ی اتوبوس دید دنیا خیلی کوتاهه بخند حتی شده الکی میبینی چقدر ساده میشه مشکلات پوزخندی زد و وقتی رسید خونه تیکه ی پیتزاشو گرم کرد تا خواست بخورش یه تیکه ش افتاد زمین میخواست عصبانی بشه که یاد اون جمله افتاد الکی خندید و تدی tediسگشو صدا زد دادش به اون از خوشحالی تدی بالا پایین میپرید.از اینکه سگش به خاطر یه تیکه پیتزا خوشحال بود متعجب شده بود یاد حرف دوست دوران دانشگاهش پیتر افتاد گفته بود زیبایی زندکی زیاد ولی در اثر تکرار از یادمون رفتن هر روز به خودت یاد آوری کن چیا داری.دفتر و قلمشو برداشت از خانواده ش تا شغلش و سلامتیش و دوستاش و تمام پاداش های سالانه که فقط به اون تعلق میگرفت تا بهترین جای پارک و حتی نگرانی های نامزدش بخاطر خودشو نوشت ناخود آگاه وقای لیست زیبایی های زندگیشو خوند یه لبخند رو لبش اومد با صدای بلند گفت کی میاد بریم بیرون تدی دستاشو بلند کرد به نشونه ی آماده بودن با تمام خوشحالی بیرون رفتن بازم ترافیک بود و صدای بلند بوق ماشینا و گریه ی بچه ی که بستی میخواست ولی بیخیال اینها با آسمان آبی نگاه میکرد که چه زیبا ابرها جا به جا میشنود و بوی چمن های تازه و پروانه های رنگارنگ و بادبادک هایی که آزادنه در آسمان میرقصند هوش از سرش برده بود و بی وقفه میخندید و میگفت زندگی زیباست.رنگی رنگی بودن به همین سادگی به همین زیباییست کافیست چشم دلت را باز کنی شروع کن نفس بکش یک قدم بردار خدا با تو همراه خواهد شد😉😉😉😉😉😉




  199. عروسک خمیری
    ۳۰ بهمن ۱۳۹۵

    مرسی رنگی رنگی..خوشحالم که داستان منو تایید کردی..عاشق پروژه های قشنگتم




  200. مريم حسنخاني
    ۱ اسفند ۱۳۹۵

    گوشهایت را عادت بده به شنیدن زیبائی ها چشمهایت را نیز

    حیف نیست این کوتاه زمان را هدر دهیم برای بیهودگی

    چه بسیار موسیقی‌هایی‌ که هست و ناب است و نشنیده ای

    از سمفونی های طبیعت گرفته تا روح نواز‌ترین موسیقی‌های جهان

    دیدنی‌‌ها کم نیست مه‌ روزهای بارانی لندن آفتاب بی‌ نظیر ظهرهای نوروز خودمان

    طبیعت پاک سبز رنگ جنگل و ترس موهوم آن دریا آن هم بیشتر غروب‌های طوفانی

    مادر …این خلقت پاک بی‌ آلایش که تا زمان باقیست باید او را بشنوی ببینی‌ و لمس کنی‌

    خودت را درگیر نساز فقط باور کن

    آدم‌ها را … حرفها را و احساس‌ها را آینده ناامن است چیزی را به فردا وا مگذار

    رقص زنان هندی را خوب بنگر و عشقی‌ را که در پس این طنّازی‌ها نهفته می‌دارند

    لمس کن دست‌های کوچک نوزادی را که هنوز عطر بهشت به همراه دارد

    ببوس کودکی را که در خیابان میبینی‌ حتا اگر تا هرگز یکدیگر را نشناختید

    عاشق با ش نه دیوانه وار نه سرد بخواه خواستهٔ محبوبت را

    همراه شو با عبور نسیم از سر کوچه‌های کودکی

    هنوز هم حتا اگر سالهای زیادی گذشته

    گاهی به اولین عشقت فکر کن و آن احساس دلهره ی شیرین را در دلت لمس کن

    آن قلبی را که هر عطری صدایی اسمی و یا نگاهی‌ ضربانش را می‌‌افزود

    این اصلا در هیچ کجای قوانین طبیعت خیانت نیست

    تو با این احساس و این انرژی که از یک لحظه یاد آوری شیرینی‌‌های گذشته خواهی‌ گرفت

    عشق امروزت را بیشتر دوست خواهی‌ داشت

    چرا که حتما او لایقتر بوده که امروز ماندنی تر است

    به ترس سرداب‌ها و زیر زمین‌ها نیندیش

    به اضطراب هواپیمای میان ابرها فکر نکن

    به این لحظه این موسیقی لطیف و این احساسی‌ که بر برگ‌های خاطرات می‌‌چکد بنگر




  201. آن ماری
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    میتوانستی چاقو هارا یکی یکی دراوری. هرچه با حرکات ارام تری میبود بهتر بود . صورتش کمتر توی هم میرفت و امتیاز بیشتری می آوردی . امتیاز که میگرفتی خود بخود بهت پماد و این جور چیز ها میداد که میشد روی جای زخم هایی که هستند بمالی و خوب ترشان کنی. بعضی پماد هاراهم به انتخاب خودت میتوانستی بخری . گهگاهی خیلی بصورت اتفاقی میدیدی توی گنجه ی پمادهایت سر و کله ی گل پیدا شده.  از یک دانه گل کوچک زرد و سفید بابونه تا یک دسته بزرگ گل های رنگارنگ که با شاخه های گیاه سبز بسته و تزیین شده اند. دیگر بخودت بستگی داشت باهاش چکار کنی.  فقط باید حواست به یک قانون می بود : یک زخم هست که اگر گل هایی را که اینجور اتفاقی نصیبت شده اند برداری نزدیکش ببری، گل هارا که میبلعد هیچ، دوباره شروع میکند به خونریزی. 

    کله ام را از گوشیش دراوردم گفتم : جالبه. حالا چرا باید اینو میدیدم؟ 

    -ماما آخر بازی همیشه مینویسه ” این زندگیه ” .به امتیازتم ربطی نداره. 

    -جدا ؟ 

    -اره. یعنی چی؟ 

    – اوه نسیم کوچولوی من،  یعنی اینکه سازنده های بیچاره ش نمیدونن زندگی یعنی دسته های گل . گل هایی که هم میشه خشکشون کرد هم میشه تو گلدون گذاشت و از قشنگیشون … فکر میکنند زندگی تکرار و توالی زخم هاییه که …

    – تکرار و چی؟ 

    توالی چند جای خط خطی با فشار روی کاغذ و بعد ، مچاله اش میکنم. 

    یکمی که صندلی را با پشتم هل بدهم از میز تحریر دور میشود و میروم توی راستای جلوی آینه ،با فاصله ی حدودا سه متری ازش. 

    به سمت دیگری خیره میشوم و تصور میکنم مردی که دوستم دارد از توی آینه بهم نگاه میکند . لذتش را مزه مزه میکنم و برای همین هم چند ثانیه دیگر لفتش میدهم . بعد آرام سرم را به سمتش میچرخانم و حالا چشم تو چشم میشویم. چشمانمان میخندد.

    این اولین دسته گلی ست که کسی بعد از ساخته شدن آن بازی تویش گرفته.

    بعد ، لذت این آشنایی را بر میدارم ، نزدیک زخمت میگیرم . چشمت گریان است . من با خنده پی دستمالی میدوم که خون را بند بیاورد. 




  202. مریم شاکری
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    پاییز ک می شود ، انگار دلت می خواهد بی دلیل مهربانتر شوی و ناگهانی به روی مادر لبخند بزنی و گاهی بی بهانه دست پدر را بفشاری و همه را دوست بداری.
    پاییز که می شود ، انگار چایی در فنجان همیشگی خوشرنگتر بنظر می رسد و بوی عطر قهوه ی کافه ی بین راه بیشتر مستت می کند.
    پاییز هنگامیکه از راه میرسد ، انگار دلت می خواهد “عشق” را باور کنی و به قدم های نمناک رهگذری زیر باران دل ببندی و دیگر سر آن میز کنج کافه ، تنها ننشینی ، دلت می خواهد کسی ک مثل باران است ، روبرویت بنشیند و تمام مدتی ک واژه ها را یک به یک رج میزنی لب به فنجان قهوه اش نزند و فقط ب تو گوش کند.
    پاییز قطعا فقط یک “فصل” نیست! پاییز می تواند یک “حس” باشد که سالی یکبار در تنت جاری شود و تو را به یک موجود بی آزار “آرام” تبدیل کند و تا به رقص دراوردن آخرین برگ زرد دلت ، در رگهایت جاری بماند.
    با آمدن “پاییز” دختر بچه ی شرور و بی پروای درونت ، آرام میگیرد.دیگر مستانه نمی دود.حاضرجوابی نمیکند.صدای خنده اش به گوش عالم نمی رسد.بی صدا ب تماشای زندگی می نشیند و لبخند می زند.
    “پابیز” همان اتفاقیست ک سالی یکبار درون تو می افتد!
    مریم شاکری




  203. مریم شاکری
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    شاید آمدن ما به این دنیا دلیلی جز نفس کشیدن داشته باشد. دلیلی مثل آفریدن یک لبخند روی صورت دخترک دستفروش ایستگاه مترو.شاید تنها همین علت آفرینش ما بوده است که روزی در ایستگاه اتوبوس جایمان را به زن بارداری بدهیم که از شیشه ی اتوبوس به عبور خیابانها خیره شده. شاید هم آفریده شده ایم ، که دست کودکی را گرفته و از ازدحام خیابان رد کنیم.
    و اگر “غذا دادن به گربه ای کوچک در نیمه شبی سرد و بارانی” نبود ، شاید هرگز به دنیا نمی آمدیم!
    مریم شاکری




  204. مریم شاکری
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    امروز مطمئن شدم ،”بی نهایت” چیزی فراتراز مفهوم ریاضیش است. بی نهایت نگاه توست!
    “بی نهایت” قطعا خود خود تویی که در بالاترین “کران” قلب من تعریف میشوی.
    و من چه “یکنوا” به سمت چشم “بی کران” تو “میل” میکنم!




  205. مریم شاکری
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    فَصلِ مُقَدس ، مدَتهاست کِ آغاز شده است…
    ولی این “مَن”ِ کُهنه ، مدَتهاست کِ بِ عُمق خیره است! آنقدر عمیق کِ تا امروز صِدای ناله یِ خش خش برگها را زیرِ این پاهای برهنه یِ خسته نشنیده بود…کِ چِ بی رحمانه تاوان میدهنَد زیرِِ بی توَجهیِ این چَکمه ها…




  206. مریم شاکری
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    #…
    یک روز خیلی نزدیک می رسد ،
    ک تو فقط در خاطراتم پیدا میشوی
    و شاید گاه گاهی هم پا به خوابهایم بگذاری
    و من آن روز بی شک ،
    دلم برای خود واقعیت تنگ خواهد شد.
    اگرچه می دانم ، ک در خاطراتت هم حضوری نخواهم داشت.
    روزی می رسد که برای همیشه نا پدید می شوم ولی تو همچنان در ذهنم پدیدار باقی می مانی و حتی ذره ای از حرف ها و صدا و حتی آن لبخند لعنتی ات فراموشم نخواهد شد.
    با اینکه می دانم ، جایی در یادت نخواهم داشت.
    روزها می گذرد ، تو به زندگیت ادامه میدهی ، سر و سامان می گیری و شاید حتی پدر شوی ،
    و روزی می رسد که اگر مرا اتفاقی ببینی ، ممکن است با کمی مکث بشناسیم و از حال و روزم بپرسی.
    زمان سپری می شود ، پسرکی می آید و مرا عاشق می شود
    و من بی شک همیشه از او انتظار خواهم داشت که مثل تو راه برود ، تکیه کلام های تو را استفاده کند ، مثل تو لباس بپوشد و ادکلن های تلخ تو را بزند.
    روزی می رسد ک این خواب خوب بودن تو تمام می شود ، و آن روز
    من از نو شروع خواهم شد!
    میبینی عزیزم ، من چنین روزی را نیامده پذیرفته ام ، چون همان روز اول ، همان لحظه ای ک آهسته ب قلبم می آمدی ، پذیرفته بودم که تو برای “مال من شدن” نیستی!
    عزیزجان، آن روز نزدیکتر از چیزیست ک تصور میکنی
    اما تو
    همچنان دوری . . .




  207. مریم شاکری
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    یک دوستداشتن هایی هست که بی صداست! که لالت می کند! نه چیزی میگویی و نه کسی می تواند از چشمانت واژه ای بخواند.
    یک دوستداشتن هایی هست که ذره ذره “تو”ی فعلی را می شکند و وقتی زیر لگدهای “دست نیافتن” خوب خرد و تکه تکه شدی ، “تو”ی جدیدی آفریده می شود که با گذشته زمین تا آسمان فرق دارد.
    حتی ممکن است بیشتراز گذشته بخندی.بیشتر شاد باشی اما همیشه میان خنده هایت انگار دستی یا بهتر بگویم انگار دردی گلویت را چنگ میزند.
    یک دوستداشتن هایی هست که هیچکس نمیفهمد! حتی گاهی خودت هم متوجه اش نمیشوی و تا بخودت بیایی به انتهای “نرسیدن” رسیده ای!




  208. Aida_azad__
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    به نظر من همه چی تو دنیا برعکسه! مثل همین قانون مزخرف دوسش دارم :)دوسش داره!
    اومدن و رفتن ادما هم همینه
    نمیان که بمونن انگار اصلا نباید بمونن و واسه یه مدت کوتاه کنارمونن، و بعد …خداحافظ:)
    میرن تو زندگی کسه دیگه و این چرخه بی انصافی ادامه داره !
    بعضیا خیلی خوبن تو زندگی یکی دیگه نمیرن و منتظر اونی که رفته میشن ولی خوب قانون شکنیه انگار ،چون از نظر همه یه احمق به نظر میای و همه میگن که اون خوشحاله ولی تو …
    بعضیا هم خیلی خوبن با خداحافظی میرن و بعضیا هم نه بی خداحافظی میزارن و میرن ..
    درسته خیلی بی انصافیه میان تو زندگیت و پا میزارن تو دنیای تنهاییت و ادعا دوست داشتن میکنن ولی غافل از اینکه دوست داشتنشون فقط واسه یه برهه ی زمانیه!!
    مثل برق میان و مثل باد میرن و خاطره هاشونو مثل قاب عکس خاک خورده رو دیوار که توجهی بهش نمیشه ولی هست!!
    جا میزارن و میرن :)
    و تو میمونی و یه عالمه قاب عکس خاک خورده تو زندگیت:)




  209. Fz.abbasi
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    یادم میاد خیلی گشنم بود. بعد کلی راه رفتن و پیاده روی رسیدم به یه دکه؛ درش نیمه باز بود.یه پیرمرد در حال سیگار کشیدن، از یک تلویزیون کوچک کشتی نگاه میکرد.صدا کردم:
    _آقا…
    گرمِ دیدن گفت:
    +جانم چی میخوای؟
    نورون های مغزیم فرمان نداد که بگم بیسکوییت و کیک یا هرچی؛ گفتم:
    _ آقا من خیلی گشنمه…هر چی که به نظرتون بیشتر من و سیر کنه.
    یک دفعه غرق تعجب برگشت و زل زد تو چشام:
    +پول لازمی؟
    خندم گرفت. به تعبیری که داشت.حالا از دریچه ی دکه که لباسام مشخص نبود.تا اومدم یه چیزی بگم گفت:
    +از دست شما جوونا…نگا…پول توجیبتونه بعد اینقد به خودتون گشنگی میدین.
    توجیه کردم:
    _یهو شد دیگه…کاری پیش اومد.حالا یه بیسکوییت به من میدین؟ طعمش فرق نداره.
    میخوام بگم در این حد گشنگی چنگال میزد به اعصابم.حالم خوب نبود.
    +لازم نکرده بچه…نکنه دلت میخواد تنهایی شام بخورم؟
    خندید و بلند شد از جاش.در دکه رو باز کردو گفت:
    +بیا تو…یه نیمرو بزنیم دورهم…
    متعجب گفتم:
    _نه ممنون..مزاحم نمیشم…
    +تو چشای من تعارف میبینی؟
    رفتم تو دکه و نشستم رو صندلی؛ یه نیمرو درست کرد و با نون لواش گذاشت رو سینی و تعارف کرد بخورم.
    لابه لای اون شوخیایِ بامزش؛ از زنش تعریف کرد؛ که استثناً امشب خونه دخترشونه تو شهرستان و گفت از تنهایی شام خوردن متنفره.
    با ولع وصف نشدنی نیمرو و خوردم.
    خوشمزه ترین غذایِ عمرم…خداحافظی کردنی گفتم بهتون سر میزنم.شوخی کرد و یه بسته ادامس شیک نعنایی گذاشت تو جیبم؛
    چند ماه بعد که رفتم سراغش؛ دکه بسته بود.فرداش هم رفتم.همین داستان. از مغازه ی روبرو که پرسیدم؛گفت که چند هفته ایی هست که فوت کرده و یه برگه از اعلامیه ی چهلمش رو دیوار بهم نشون داد و گفت اگه خواستم برم.
    تشکر که کردم همون جا روبروی دکه نشستم.زل زدم به همون دریچه ی سه درچهار که روش یه روکش فلزی بود و یاد تخم مرغی که برام پخته بود افتادم.خوش مزه ترین نیمرویِ ممکن…
    میدونی بعدِ اون اتفاق؛هیچ وقت هیچ نیمرویی به دلم نچسبید.میدونی اون یه چیز دیگه بود.اقلا برای من…

    قهوه جوش را از روی گاز برداشت و روی فنجان روبروی من شروع کرد به قهوه ریختن:
    _میدونی…فک نکن بعد تو همه چی ادامه داره…بری میشم شبیه اون شبِ کنار دکه..اینقد زل میزنم به جایِ خالیت که برگردی…بعد تو هیچی ادامه نداره…بعد تو هیچی سرجاش نیست..مثلِ الان که هنوز که هنوزه هیچ نیمرویی طعمِ اون شب و نداره.

    نشست روصندلی روبروی من؛ ادامه داد:

    _ آخه بری کی بشه شبیهِ تو برای من؟

    #فاطمه_زهرا_عباسی




  210. Fz.abbasi
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    قشنگ خاطرم هست؛ چادرم را با دندان چنگ زدم و گفتم:
    _خیلی اصرار کردم داداش؛ قبول نکرد…
    پایِ راستش را رویِ زمین سایید.نشانه ی کلافگیش بود.ازبچگی، تا آنجایی که من یادم میاید.اخم کرد و گفت:
    +هنوز دلخورن؟
    میخواست با ضمیرِ جمعِ فعلش بگوید مادر باید در هر حالی شما باشد.
    _والا چی بگم؛ مادر پسر خودتون میدونید دیگه کاری از دست من بر نمیاد.
    دست از ساییدن پاهایش رویِ زمین کشید و سرش را داخلِ حیاط کرد؛ دودلی امانش نداد و وارد خانه شد؛پشت سرش حرکت کردم و در ورودی را بستم.حضورم برایِ پیشگیری از هر گونه دعوایِ احتمالی لازم بود.
    بند پوتین هایش را باز کرد و داخل شد؛
    یک راست رفت اتاقِ خانوم جون ؛ اولش کمی در درگاهِ در یک پا دو پا کرد و با یک سرفه ی مصلحتی اعلام حضور؛
    خانوم جون نماز میخواند و مقنعه به سر چادر رو دوش و با تسبیحِ چرخان در دستش در حال ذکر گفتن بود؛ و بدنش را خیلی کم و ملایم جلو و عقب میبرد.
    رویِ زانو هایش نشست و سرش را پایین انداخت.
    خانوم جون اول نگاهش نکرد؛بعد اما تسلیم معصومیتِ خاصِ نگاهش شد.
    همیشه همین طور بود؛ عشقش به خانوم جون همیشه معصومانه بود.
    +خانوم جون؛ خواستم بدونین خیلی دوستون دارم ؛ این کارم اگه به صلاحِ همه چی نبود انجام نمیدادم.قول میدم سالم برگردم.قول.
    نیم خیز شد و شانه هایِ خانوم جون را بوسید.خانوم جون رو به من گفت که آینه و قرآن یادم نرود.
    و بعد سجده رفت.
    داداش از جایش بلند شد.این حرف خانوم جون یعنی رضایت با دلخوری؛داداش پایِ راستش را رویِ زمین سایید و گفت:
    _به خودتون محتاجم…آینه قرآن نفرستین.
    خانوم جون از سجده بلند نشد.
    داداش برگشت و از اتاق بیرون رفت.من هم دوان دوان از ایوانِ خانه آینه شمعدانی که دیشب مادر گذاشته بود را؛ برداشتم.
    دمِ در بودم و به دیوارِ کنارِ در تکیه داده بودم.بغضم را قورت دادم که ناراحتش نکنم موقعِ رفتن.
    از زیر قرآن که رد شد طاقت نیاوردم و زیر گریه زدم.تا اشک هایم را دید برگشت و پیشانیم را بوسید.
    +زود برمیگردم آبجی.گریه نکن.قول میدم.
    و اشک هایم را پاک کرد.
    از مقابلم که دور میشد کاسه ی آب را خالی کردم.
    خانوم جون برای بدرقه نیامد.
    بعدِ رفتنِ او اما؛ سالهایِ سال است صندلی گذاشته و نزدیک در مینشیند.
    فقط میدانم همه ی ما سالهایِ سال است منتظریم برگردد.
    آخر موقع رفتن قول داده بود.
    قشنگ خاطرم هست…

    #فاطمه_زهرا_عباسی




  211. Fz.abbasi
    ۲ اسفند ۱۳۹۵

    دستشو گذاشت زیر سرش و پتو رو کشید بالاتر؛همین جوری به ستاره ها خیره شده بود.
    _ولی تو همه چیز و بگو؛
    سرم را از روی گوشی برداشتم و به نیم رخِ خسته اش نگاه کردم.
    +چی؟؟
    _میگم تو هرچی شد ؛ هرجا دلخوری پیش اومد؛توضیح بده.همه چیز و بگو.
    هیچی نگفتم و چشمانم را از نیم رخش برداشتم.عوضش گوشی رو برعکس کردم و روی تشک گذاشتم.
    +چطور؟
    برگشت و نگاهم کرد.
    _برای اینکه حرفِ نگفته حسرت نشه ؛ قلمبه شه تو گلوت.
    و دستشو گذاشت رو گلوش.
    من هم تنم را چرخاندم و دستم را زیر سرم‌گذاشتم و به چشم هایش نگاه کردم.
    +مگه تو حرف نگفته هست تو گلوت؟
    _آخ تا دلت بخواد.
    +زن داداشم واس…
    نذاشت جمله ام را تکمیل کنم.
    _آره.
    ابروهایم را بالا انداختم.دانستنش همیشه برایم سوالی بود.
    _یه وخ برگشت یه عکس نشونم داد.عکس پری بود.پری ماه؛میشناختیش که؟ دختر دایی محمد؛ سیاه سفید بود عکسه واسه دوران نوجونی و عشق و عاشقی اون موقعا؛
    هیجده سالم بود که عاشقش شدم ؛ نوزده سالم که شد شوهرش دادن.منم فهمیدم که زندگی شوخی نیست و باید کار کنم پول درارم ادم حسابی شم؛بعد عاشق شم.اخه عاشقی با آس و پاسی نمیشه که…
    ازش دل کندم از عکسش نه.نگهش داشتم لای یکی از کتابای قدیمی و گذاشتمش ته انباری،توصندوق قدیمی خاتون که ازش به یادگار مونده بود.
    ننه که رفت خواستگاری ؛ تا دختره رو دیدم بند دلم پاره شد.میدونی داداش؛ وختی دیدمش خواستمش.
    شاید ندونی چی میگم؛ولی واقعا خواستمش و شد مال من.ولی نگفتم که پری ای هم بوده.تا اینکه تو خونه تکونی عکس توی صندوق و لای کتاب و دید.با یه عالمه جمله ی عاشقونه و نامه هایی که هیچ وخ دستِ پری نرسید.
    بعدشم که نشونم داد لال شدم.میخواستم خودش بفهمه.میخواستم بفهمه که پری تو زندگی من جایی نداره میخواستم بفهمه که ده سالِ من ازش خبری ندارم.اصن اون ازدواج کرده.
    میخواستم بدونه عاشقشم.میخوامش؛اونو ..نه پری و!
    ولی نفهمید.قفل روی زبونمو که دید؛چمدونش و بست و رف!
    میدونی داداش؛ هنو  منتظرم برگرده.برگرده زنگ این خونه رو بزنه و بگه: من همین دیشب ک یاد چشمات افتادم؛فهمیدم که عاشق منی و پری خیلی وخته که دیگه نیست.
    اینکه بیاد بگه: درسته که حرفی نزدی ولی خب مگه ادم هر چیزیو باید بگه؟ از رفتار ادم مشخص میشه دیگه.
    خندید وسط اشکاش؛ ادامه داد:
    _اینکه بیاد؛ بگه اخه کدوم ادمی واسه زنی که عاشقش نیست گل میخره کادو میخره؛
    برگشت زل زد تو چشمام و گفت:
    _میدونی داداش؛ منی که اصلا به قیافم نمیخوره چقد واسش گل خریدم؟کادو خریدم؟اسم اینا عشق نیست پس چیه؟فکر میکردم همه چیز و که نباید گفت؛ خودش میفهمه.
    خودش میفهمه دلم براش میره.میفهمه میخوامش.
    با همون صورت خیس روش و کرد اون سمت و گفت:
    _ تو اگه عاشق شدی ؛ همین جوری عاشقونه نگاهش نکن و فک نکن با کادو خریدن و گل خریدن و اینا میفهمه.زنا موجودات عجیبی ان.تا روزی صد دفه ازت نشنون اروم نمیشن.
    مخصوصا اگه عکس یه پری تو صندوقچه ی انباریت داشته باشی و یادت رفته باشه که آتیشش بزنی.
    هیچی نگفتم.اولین بار بود بعد این همه سال؛ از رفتنش حرف میزد.
    +موقع رفتن هیچی نگفت؟
    پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
    _ میگفت دگر باره به خوابم بینی…!
    پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست….

    #فاطمه_زهرا_عباسی




  212. صبا
    ۳ اسفند ۱۳۹۵

    کیف کوله پشتیم رو بالای سرم گرفتم و پشت سرش راه افتادم ، با دستش به مغازه وسط پارک اشاره کرد و گفت :
    _اونجا…..بریم اونجا
    چند دقیقه بعد هردومون زیر سقف مغازه وایساده بودیم .همونطور که گِل های روی کفشم رو پاک میکردم با خنده گفتم :
    +اخه…..کدوم….ادم عاقلی تو این بارون میاد پارک؟؟؟نگاه کن!! هیچ کس اینجا نیست
    نگاه دوباره ای به اطراف انداختم و گفتم :
    +دیگه مطمئن شدم دیوونه ای !!
    همینطور که بهم نگاه میکرد با ذوق گفت :
    _ اره…..من یه دیوونه ی عاشقم !!
    خندیدم
    به فضای سبز روبه رو خیره شد و گفت:
    _نمیدونی که دیوونگی چه عالم خوشی داره! اونها دنیاشون شاد و رنگارنگه ،پر از خاطره خوبه ، هرکاری که بخوان رو انجام میدن و لذت میبرن……اصلا تا حالا دقت کردی دیوونه بازی چه لذتی داره ؟
    کنارش وایسادم و گفتم :
    +اره…خیلی حال میده .یه لذتی داره که توی بند بند وجود ادم جذب میشه و همیشه توی خاطر ادم میمونه .
    بهم نگاه کرد و گفت :
    _حالافکرکن اگه هرلحظه و هرثانیه طعم اون لذت رو بچشی چی میشه ؟؟!!
    اروم گفتم :
    + عالی میشه
    _دقیقا!!…..
    دوباره به روبه رو خیره شد وگفت :
    _ برای همینه که من میخوام تا اخر عمرم دیوونه بمونم . میخوام کارهای غیرعادی انجام بدم و کیف کنم . میخوام توی لحظه باشم…..مثل دیوونه ها !! درواقع موجودات دیوونه هم اطرافمون زیاد هست ولی ما بهشون دقت نمیکنیم……………..مثل همین ابرها
    به بالای سرم نگاه کردم و گفتم :
    +ابرها چی؟
    _ اونا نمونه بارز دیوونه هان…میدونی چرا؟
    +چرا؟
    _چون وقتی از همدیگه دورن هیچ خبری از بارون نیست ولی وقتی بهم میرسن بار ون شروع میشه…. وقتی پیش هم نیستن وقتی درد تلخ جدایی و دوری رو تحمل میکنن ، قوی ترن ! ولی موقع دیدارهم ، وقتی که دیگه بهم رسیدن ، تا میتونن اشک میریزن و خودشون رو خالی میکنن
    +شاید انقدر قوی بودن که دیگه نمیتونن تحمل کنن یا شاید هم تمام اینا اشک شوق باشه….کی میدونه؟؟؟
    _ راست میگی ولی در هرصورت یه کار کاملا غیرعادی انجام میدن ..پس دیوونه ان دیگه ؟؟!
    +اره،دیوونه ان
    _میبینی چقدر دنیای دیوونه ها شیرینه ؟
    +اره،انگار توی هرقطره (دوستت دارم ) حس میشه
    _پس بیا از این به بعد ماهم مثل دیوونه ها عاشقی کنیم….اصلا بیا مثل ابرهای دیوونه باشیم ، هرموقع به هر دلیلی از هم دور بودیم ، محکم باشیم. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ولی وقتی هم رو دیدیم اشک شوق بریزیم. درست مثل خود این ابرهای بهاری…………قبول؟؟
    همونطور که دستش تو دستم بود . گفتم:
    +قبول…..
    #ص_ب_آ




  213. سارا
    ۳ اسفند ۱۳۹۵

    پشت پنجره بخار گرفته خانه مادربزرگ نشسته ام ،خیره شدم به دوردست ها ،دوردست هایی که باهم قدم میزدیم.باانگشتم برروی شیشه مینویسم «دلتنگتم» در این واژه هزاران حرف نهفته است.شیشه آرام گریه میکند مثل من فقط تفاوتمان این است که من سالهاست از دلتنگیت آرام آرام گریه میکنم.مادربزرگ موهای مشکیم را از پشت گوشم رد میکند و با دستان مهربانش آنهارا میبافد .میدانی ازوقتی رفتی هرروز موهایم را میبافم چون این کار را تو انجام میدادی.عصرها دو فنجان چای با یک بشقاب کیک سیب میچینم روی میز کنار ایوون روی صندلی مینشینم تا مثل گذشته ها با هم چای بنوشیم و از آینده حرف بزنیم.باران که میبارد دست هایم را درجیب بارانی ام میکنم و بدون چتر در خیابان باخیالت قدم میزنم. ازوقتی رفتی اینجا هوا همیشه بارانیست.باران لطیف است مثل دستان تو که روی گونه های رنگ پریده ام مینشیند.مادربزرگ خیلی هوایم را دارد به خاطر قولی که به تو داده است ،نکه قبلا هوایم را نداشته باشد ها نه ولی وقتی موقع رفتن دستش را گرفتی وگفتی: مادرجون هوای گل همیشه بهارم را داشته باش میخواهم همیشه تازه و با طراوت باشد.از آن موقع بیشتر هوایم را دارد .همیشه حرف تورا میزند «اگر سرم برود قولم نمیرود.» پس تو کجایی مگر قول نداده بودی زود برمیگردی؟ کمی لاغر شده ام گونه هایم تورفته و استخوانی شده ،صورتم کمی رنگش پریده است. شب ها بالباس سفیدی که دوستش داشتی برروی ایوون میروم و ساعت ها به مهتاب خیره میشوم ،میدانی چرا؟ چون همیشه بهم میگفتی هروقت که به ماه خیره میشوم صورت تورا میبینم «ماه و مهتابم» حالا من ساعت ها به ماع خیره میشوم تا صورت تورا ببینم.
    هنوزم عکس یادگاری که دادی موقع تنهایی هام هم زبون منه. همیشه تمام قول و قرارات یادم میمونه ، همه خاطره هات همیشه همراهم هست.مادربزرگ همیشه میگوید شاید سرنوشت این باشد ولی به قول تو آدم های عاشق میتوانند حتی سرنوشت را عوض کنند. تو رفتی ولی هنوز نگاهت توی نگاهم جریان دارد. یادت هست همیشه میگفتی عشق تو آخرین پناه من است؟! ولی تو رفتی و من در بی پناهی دست و پا میزنم. چمدانم را بستم تا به جایی بروم ،جایی دور همان جایه دوری که فکر میکنم تو رفتی ،‌شاید آنجا تورا پیدا کنم . این بار من به سراغت می آیم با کوله باری از دلتنگی و انتظار و گله .
    مرد من دنیایی که باهم شروع به ساختنش کردیم تا آخر هم برای تکمیل و دوامش باهم ادامه میدهیم.




  214. سارا
    ۳ اسفند ۱۳۹۵

    داستان من چرا نمیاد؟؟؟؟




    • رنگی رنگی
      ۳ اسفند ۱۳۹۵

      نظرات بعد از تایید در سایت نمایش داده میشن :)




  215. Zargol
    ۴ اسفند ۱۳۹۵

    عنوان:#به_یادواحترام_شهدای_پلاسکوتـمام_قد_می ایستیم
    جوان بود و در اوج زیبایی…روی قله ی غرور ایستاده و از آن بالا همه را نظاره میکرد…آرام بود و سرش به کار خودش گرم…آسه می رفت و آسه می آمد…پدرش یک “آرزو” میگفت هزار “آرزو” از دهانش می ریخت…خانم دکتر خانم دکتر ورد زبانش بود و آرزو عزیز کرده اش،مونس روزهای سخت و رفیق شفیقش!
    دخترکش را به کس کسانش نمی داد!
    اما بالاخره روزی رسید که آن کس آمد و شد همه کس دخترکش!
    آرزو هیچ گاه روزی که با پسرجوانی که تازه به همسایگیشان امده بود،برخورد کرد فراموش نمیکرد.پسری خوش قد و بالا و خوش چهره بود.درست مانند تعریف هایی که درباره اش شنیده بود.چشم ابرو مشکی،چهارشانه و چهره ای بس آریایی!
    مثل فیلم ها به هم خورده بودند و کیف ارزو از دستش رها شده و محتویاتش بیرون ریخته بود.پسر هم خم شده با عذرخواهی مکرر محتویات را به کیف برمیگرداند.از زری دختر همسایه بقلیشان شنیده بود که اتش نشان است و در واحد استجاره ای اش تنها سکونت دارد.
    پس از آن روز گاه و بیگاه پسر پیش پایش سبز می شد و با بهانه و بی بهانه سر حرف را با او باز میکرد.حتی یکبار هفت صبح که به دانشگاه می رفت با آن پراید بژ قراضه اش جلوی پای او ترمز زده و خواسته بود تا دانشکده برساندش.انقدر پاپی دختر مورد علاقه اش شد تا کلمه ای سه حرفی در دل آرزو هم شروع به جولان دادن کرد.ریشه زد و پا گرفت.عشـق!!
    آرزو و رضا شیفته ی هم شده بودند.رضا شده بود همه کس آرزو.آرزو هم!آتشنشانی که طعم فقر،یتیمی و بی کسی را چشیده بود و تازه زندگی اش داشت پا میگرفت ،شده بود دنیای آرزو..آنقدر که آن دختر آرام و درسخوان تبدیل به دختری پرجنب و جوش و شیطان شده بود که برای خاطر دوردور با رضا کلاس های دانشگاه را پی در پی می پیچاند.
    رضا پاپیش گذاشت.پدر آرزو اما میگفت به اتش نشان و پلیس جماعت دختر نمی دهد که نمی دهد.میگفت برای تمامی مشاغل احترامی بسیار قائل است اما به هیچ جان برکفی دختر نمی دهد و تاکید داشت تاب دل دل زدن های تک دخترش در هر ماموریت رضا را ندارد.پدر می ترسید از بیوه شدن عزیزکرده اش و رضا جانش را ضمانت آرزو میکرد.
    عاقبت آنقدر رفت و آمد که ٢٧ آذر مصادف با میلاد پیامبر آرزو را به عقد خود درآورد.دیگر به آرزویش رسیده بود و آرزو به دل نمی ماند بلکه آرزو در دل شده بود.آرزو راس دلش اسکان گرفته بود.
    عشق عمیق بینشان بود که دل پدر را قرص میکرد ولی دنیا کی به عاشقان روی خوش نشان داده که بار دومش باشد؟الحمدلله همیشه هم بر یک پاشنه نمی چرخد.پس و پیش دارد.بالا و پایین هم.اما انگار پایین بیشتر!
    ٣٣ روز پس از عقد ١٠/۵ صبح قرار بود رضا دنبالش بیاید و به خرید بروند.وقتی از خواب بیدار شد استرس بدی داشت.دل اشوبه داشت اما به حساب دیرخوابیدنش گذاشت.به این حساب که دیشب تا ٢ بامداد با رضا چت کرده برای آینده شان برنامه ریخته بودند.تا الاه صبح خواب های اشفته دیده.خواب دیده بود که در دل اتش ایستاده و باران می بارد.از همه طرف بر اتش عظیم اب می پاشند اما خاموش نمی شود.پاهایش برهنه بود ولی چیزی حس نمیکرد.نه سردی آب را نه داغی آتش را…!
    کرخت و بی حوصله از تخت برخاست و موبایلش را چک کرد.به عادت همیشه تلگرام را بازکرد تا صبح بخیر پرمهر رضا را پذیرا باشد اما با پیام مختصر”اعزام شدم عملیات،باهات تماس میگیرم!”روبرو شد.قلبش فشرده شد.انگار طوفان به دلش زده باشد بیرون دوید.
    تلویزیون روشن بود…صدای گزارشگر در فضای ساکت خانه ناقوس مرگ می زد.تصویر پیش رویش طنابی شده و گلویش را میفشرد.ساختمان در اتش می سوخت و فرو می ریخت.کلمات گزارشگر گویی صدچرخ در هوا خورده و برسرش فرود می امدند.ساختمان حدود ساعت ٨ صبح اتش…
    بقیه حرف گزارشگر را نشنید.ساعت ارسال پیام رضا ٨:١٠ بود.
    زانوانش سست شد و روی دوزانو نشست.مادر به سمتش دوید.
    لب زد:اعزام شده عملیات؟
    فورا برخاست.
    نفهمید چطور اما وقتی به خودش آمد روبرویش مخروبه ای سه طبقه بود.مخروبه ای که در نظر دیگران بازمانده ای از ساختمانی چندطبقه و فرسود بود اما دنیای او.
    ساختمان نه اما کسی که نفس هایش قطع شده بود و روی برانکارد به امبولانس منتقل میشد دنیایش بود.
    تصویر قهرمان سوخته اش روی برانکارد پیش چشمان ناباورش خواب نزدیک سحرش را تعبیر میکرد.بی حسی مطلق به او فشار می اورد.میان اتش ایستاده بود و نایستاده بود.جایی خوانده بود که خواب نزدیک سحر راست است!جایی خوانده بود…




  216. ياسمن…
    ۵ اسفند ۱۳۹۵

    با دیدنش همیشه لبخند میومد رو لبام،این دفعه هم از این قاعده مستثنا نبود .خیلی وقت میشد که ندیده بودمش اما هیچ فرقی نکرده بود همون ادم سابق بود. مثل همیشه شاد و خوش اخلاق بود برعکس من که اکثر اوقات خسته و بی حوصله بودم.به نظر میومد که فقط من شناختمش ،سرشو برگردوند و دور و اطرافشو نگاه کردو بعد برگشت طرف کسی که همراهیش میکرد،بهش نگاه کردم مثل همیشه ال استار پاش بود مثل خودم ال استارش زرد رنگ بود حتی هر دومون جین پوشیده بودیم و ما چه تلپاتی داشتیم باهم(اگر هر وقت دیگه ای بود موبایلمو در می اوردمو از کفشامون عکس می انداختم) ….به ساعتم نگاه کردم وقتش بود ،وارد سالن تاتر شدم،اون لحظه دلم میخواست مثل این فیلم هندی ها صندلیمون بغل دست هم باشه ولی نبود…توی طول نمایش فقط جسمم اون جا بود ،از جام بلند شدم،باید هوایی به سرم میخورد تا شاید حالم بهتر بشه.دم در ایستاده بود از کفش های زردش شناختمش،اما هیچ توجهی نکردمو رفتم بیرون،ناخوداگاه ایستادم صدای پایی می امد که هر لحظه به من نزدیک و نزدیک تر میشد اومد کنارم ایستاد خودش بود،گفت:هنوز من فراموشت نکردم.




  217. Anita
    ۵ اسفند ۱۳۹۵

    همه ی ما روزی به واقعیتی از زندگی خواهیم رسید که بعد از آن دیگر زندگی برایمان سخت میشود، هر لحظه را به فکر اینکه روزی از این روزها دیگر نخواهی بود میگذرانی.. سخت ترین بخش این جدایی نه ترس از مرگ است و نه دیگر نزیستن و نه آن دنیا.. بلکه ، نتوانستن از دل کندن از کسانی که تمام وجودت را تشکیل میدهند همانان که فرشته ی زندگی تو هستند و چه ترسناک و دردناک و وحشت انگیز است این جدایی.. کمتر کسانی شاید این حسهایم را که در قالب کلمه نمایش داده شده اند را درک کنند و کمتر کسانی میفهمند که این نبودن ، این نخواستن برای بودنو این واقعیت نابود کننده چقدر ترسناک است..
    ولی همه ی ما انسان ها باید تاوان گناهانمان را بپردازیم، خواه با بلایای طبیعی و خواه با مرگ..

    آنیتا ع.ز




  218. ailin
    ۸ اسفند ۱۳۹۵

    دانشجویی که سال اخر دانشکده خود را میگذراند ، بخاطر پژوهشی که انجام داده بوئ،جایزه اول را گرفت،او در پژوهش خود از پنجاه نفر خواسته بود تا داد خواستی مبنی بر نظارت سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید»
    را توسط دولت،امضا کنند و برای این درخواست خود،ادله ی زیر را بیان کرده بودند:
    ۱مقدار زیاد ان باعث تعریق زیاد و استفراغ میشود
    ۲ یک عنصر اصلی باران اسیدی است
    ۳وقتی به حالت گاز در میاید بسیار سوزاننده است
    ۴استنشاق تصادفی ان باعث مرگ افراد میشود
    ۵باعث فرسایش اجسام میشود
    ۶روز ترمز اتومبیل ها اصر منفی میگذارد
    ۷ حتی در تومور های سرطانی یافت شده
    از پنجاه نفر فوق.چهل و سه نفر دادخواست را امضا کردند،شش نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میداند که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید»
    در واقع همان آب است




  219. فهیمه
    ۸ اسفند ۱۳۹۵

    این خیلی خوبه که ادما بتونن کودکی خودشونو به باید بیارن اما من زیاد به یاد نمیارم خیلی کم یه چیزای رو یادم هست اما همونایم که هست از کودکی پر از خاطره های خوبه دورانه نوجونیمم بدو خوب داره خیلی خوبه که ادم بشینه فک کنه در مورد این که من الان چند سالمه و از این عمری که از خدا گرفتم چه استفاده ی کردم خیلیه خوبه بشینیم فک کنیم ببینیم چه کارای کردیم چی کار نکردیم چی کارمیخوایم بکنیم گذشته بر نمیگرده ایندتو بساز اون جوری که میخوای که مثل دوره کودکیت نیست این دیگه یادت میمونه پس به کاری کن بیشترش خوب باشه




  220. فهیمه
    ۸ اسفند ۱۳۹۵

    کودکیتون یادتون میاد احتمالا یه چیزیای کوچیکی سادتون هست چه خوبش چه بدش و دوران نوجونیم بیشتر یادمونه ولی از الان به بعدش چی تا حالا فک کردین‌ چند سالتونه و این عمری که از خدا گرفتیم چی کارا کردین ما نمیتونیم به گذشته بر گردیم ولی میتونیم ایندرو بسازسم پس بسازیمش خوب بسازیمیش این دیگه کودکی نیست یادت میمونه




  221. Sarina
    ۹ اسفند ۱۳۹۵

    خب اگه راستشو بخوای من دوستشون دارم! برام مهم نیست که از وجودم بی خبرن. حتی تو هوایی نفس می کشن‌که باد های موسمی باران زا داره. تو سرزمینی روز رو شب می کنن که رو مرز نصف النهار مبدا قرار گرفته.رو یک گسل بی معرفت که هر از گاهی از سر گرسنگی دهن نعره می کنن و ماشین ها و ساختمان ها رو می بلعه. با تمامِ تمام این ها دوستشون دارم. چیزی که می تونه ترغیبم کنه که همچنان مهرشون رو در دلم نگه دارم پاکی و صداقتشونه چیزی که این روزها خیلی کم میشه تو وجود آدمهای اطرافم پیداش کنم!
    گاهی حس می کنم تو یه تونل تاریک گم شدم. یه تونل سرد و تاریک و بدبو که از استنشاق گازهای سربیش می خوام بمیرم…. اما نه! نباید بزارم آخرین جایی که توش بودم این تونل تاریک و سرد و بدبو باشه.! باید دووم بیارم. همون طور که اونها بهم یاد دادن. یه شب اومدن تو تونل پیشم. بهم گفتن: یه روز ممکنه ما شکست بخوریم. ولی اون روز امروز نیست. امروز ما می جنگیم.
    چشمامو باز کردم. دیگه خبری از اون تونل نبود. خروسِ همسایه آواز سر داده بود و اصرار داشت که خورشید بیدار شده.
    بهم می گن دیوونه!! اما من دیوونه نیستم فقط تو این زندگی هفت شوالیه انتخاب کردم که مواقع سختی بیان و تسکینم بدن.




  222. Sara
    ۱۳ فروردین ۱۳۹۶

    همه ی ما روزهایی را مهمان شوری اشکانمان بوده ایم…
    همه ی لحظه هایی آه کشیدیم و تکیهگاهمان همان هزار یک بن بست روبریمان شد…
    اما قانون دنیا،باز هم قیامت بدتری را برایم ساخت…
    همه مان یک روز،یکجا،یک ثانیه دلمان را ب ادم اشتباهی از راه رسیده ایی دادیم…
    که اخرش جای دندانهایش،دنده مان را درید….
    همه ی ما روزی شکستیم….روزی که همان دود مضر سرطان زا همدممان شد… و آخرش آدم سنگی داستان شدیم…رسید زمانی ک منزجر شدیم از همان کافه ته خیابان خلوت،پاتوق روزهای پاییزیمان ک چشمانش همان جا شاعرمان کرد،یا منزجر از اهنگ عاشقانه ک روزی در گوشهایمان زمزمه میشد و لذتش سلولهایمان را لبریز از لذت میکرد …یا حتی منتفر از لباسی که روزی بخاطر دوست داشتن او در تنمان قابش میکردیم…
    همه ما ی کوله بار نامریی پر از خاطرها و حس های گس و تلخ داریم که سنگینی اش شانهایمان را خمیده کرده…و هر روز یک ورق،خاطره ی آنرا سوهان روحمان میکنیم….دادگاه هر روزه را برگزار میکنیم…نقش قبر میکنیم .. و باز هم متهم اصلی خودمانیم و خودمانیم…حکم میکنیم به حبس ابد در غم
    راستش را بخواهی همه ی ما شکستیم اما…. چقدر کم اند آنهایی ک قاب شکستشان را شکستند… و آدم زندگی شدند




  223. Sara
    ۱۳ فروردین ۱۳۹۶

    🍂
    به دور دست ها……به هر جای غریبی می نگرم….
    به تمام دست های جفت شده…
    به تمام نگاه های از سر عشق….
    به آغوش های تنگ زوج های لب ساحل نگاهم گره میخورد…..
    به خودم می آیم….آن هم زمانی که شوری اشکهایم حس چشایی ام را تحریک کرده…
    چرا های زیادی به خاطرم می آیند….
    راستی چرا دست های ما جفت نیست؟
    چرا این فاصله که غم را به من هدیه داده…تو را همچنان در عکسهایت می خنداند؟
    اصلا چرا هنوز هم آن آهنگایی که تو در گوشم زمزمه میکردی…در این هدفون لعنتی پلی میشود؟
    یا چرا موهایم را هنوز همانطوری که تو دوست داشتی جمع میکنم؟
    چرا تمام سالهای بعد را،حتی یک روز هم شبیه روزاهای اولت که من الهه بودمو تو پرستنده نماندی؟
    افسوس.. تو حتی نماندی که به چراهایم پاسخ دهی….دوست دارم بودیو سرت فریاد میزدم و میگفتم فقط همین یکی را جواب بده…چرا هنوز هم عاشقت هستم؟سرما به جای دستانت به دور تنم می پیچد…و باز هم ناخونهای سوهان نکشیده ام…نشان میدهد که باز با خودم حرف میزدم….سالهاست که تو اینجا نیستی و چراهایم بی جواب مانده….
    🍂



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...