رادیو رنگی رنگی - قسمت یازدهم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت یازدهم

رادیو رنگی رنگی – قسمت یازدهم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.

این هفته هم یک داستان کوتاه دیگه ای برای شما می خونیم که گوش دادن بهش ۸ دقیقه طول می کشه.
این شما و این داستان سفر از کامران کهریزی.

 

دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت یازدهم

 

سفر

شادی هایی هست که هیچ وفت فراموششان نمی کنیم. روزهایی هستند که هیچ وقت تکرار نمی شوند. ممکن است خیلی وقت ها بگوییم این بهترین روزی است که داشته ام ، ولی ته دلمان می دانیم که بهترین روز زندگی مان روزی دیگری است. یا تجربه اش کردیم و یا آن روز هنوز نرسیده است. ولی وقتی آن روز برسد ، با تمام وجود آن را حس می کنیم. می دانیم این همان روزی است که قرار است همیشه به آن فکر کنیم و دردهای روزمرگی هامان را فراموش کنیم. هدیه گرفتن عروسک مو طلایی برای تولد ۳ سالگی ، اولین روز مدرسه ، آخرین روز مدرسه ، اولین روز کالج ، تولد ۱۸ سالگی ، اولین عشق ، … ، نه. برای امیلی هیچ کدام آن روز خاص نبودند. دوستانش ، امیلی را به عنوان شاد ترین و بی خیال ترین آدم دنیا می شناختند. همه فکر می کردند امیلی هیچ غم و غصه ای ندارد. اگر از امیلی می پرسیدند ، امیلی هم این موضوع را تایید می کرد. امیلی واقعا غم و غصه ای نداشت. چیزی که او را آزار می داد ، نداشتن لحظه ای بود که با به یاد آوردن آن ، سختی های پیش رویش ناپدید شوند ، ناراحتی هایش را فراموش کند و بدی های دوستانش را حتی لحظه ای در دل نگاه ندارد. لحظه ای که با به یاد آوردن آن دلش بلرزد و همه رنگ های دنیا در چشمانش جمع شوند.
برای یک مدیر روابط بین الملل که حالا سی و اندی سن دارد ، چیز های تجربه نشده به اندازه یک نوجوان نیستند. امیلی هم این را خوب می دانست. امیلی در حال سفر برای یک ملاقات کاری در توکیو بود. پرواز طولانی بود و امیلی که نیمی از عمر کاری اش را در هواپیما گذرانده بود ، از کسالت اجباری چند ساعته ، حسابی کلافه شده بود. از این که می دانست در چند ساعت بعدی زندگی اش اتفاق خاصی نمی افتد ، سگرمه هایش در هم بود. جنب و جوش یک خانم جوان در ردیف کناری توجه امیلی را جلب کرد و او را از این فکر ها بیرون کشید. خانم جوان مرتب به مهماندارها اصرار می کرد که چند لحظه ی دیگر صبر کنند. ملتمسانه خواهش می کرد که چند دقیقه صبر کنند تا نامزدش خودش را به پرواز برساند. می گفت عروسی شان در توکیو است و اگر به موقع نرسند ، خانواده اش با این وصلت موافقت نمی کنند. کم کم همه هواپیما متوجه موضوع شدند. در حالی که مهمانداران این خانم جوان را متقاعد کردند که امکان چنین امری به هیج وجه وجود ندارد و صورت این خانم جوان حالت گریه به خود گرفته بود ، مرد جوانی سراسیمه وارد هواپیما شد. مرد جوان از این که دید همه هواپیما به وی خیره شده اند کمی خجالت زده شد و آرام سر جایش نشست. نگرانی های خانم جوان حالا به عصبانیت تبدیل شده بود و یک ریز به مرد جوان غر می زد. مرد که از این شرایط به تنگ آمده بود ، رویش را برگرداند و ناگهان به امیلی خیره ماند. تلاقی نگاه امیلی و مرد جوان ثانیه ای بیش طول نکشید ولی آنها با هم از دالانی از خاطرات با سرعت نور گذر کردند. امیلی سریعا مرد جوان را شناخت. پیتر ، همکلاسی دوران دبیرستانش بود. همان کسی که در شب رقص کریسمس ، آهنگی که روی صحنه اجرا کرده بود ، به امیلی تقدیم کرد. امیلی حس کرد همان لحظه ای که سالها در انتظارش بود رسیده است. سرش را پایین انداخت و تمامی تصاویری که از پیتر داشت را به سرعت از ذهن گذراند. آخرین تصویر اما بد جور ذهن امیلی را درگیر کرد. هواپیما کم کم به توکیو نزدیک شد و با چند تکان روی زمین نشست. در قسمت دریافت چمدان ها ، امیلی در حالی که با چشمانش چمدانش را دنبال می کرد خواست آن را بردارد که ناگهان نیرویی مردانه چمدان را از روی نوار بلند کرد. امیلی پیتر را دید که با لبخند به او خیره شده است. پیتر گفت : امیلی ، منم ، پیتر ، منو یادت می یاد؟ امیلی در حالی که گیجی زیادی در سرش حس می کرد ، با اطمینانی سرشار از دروغ ، گفت : نه ، غذر می خوام . امیلی با عجله به سمت درب خروج رفت ولی نگاه سنگین پیتر را به خوبی حس می کرد. آخرین تصویر در ذهن امیلی ، التماس های نامزد جوان پیتر بود . دختری که در انتظار بهترین روز زندگی اش بود. امیلی در تاکسی نشست و آدرس هتل را به راننده داد. وقتی به هتل رسید ، مامور پذیرش گفت که باید ۱ ساعت منتظر بنشیند تا اتاق تخلیه و آماده شود. امیلی در لابی هتل نشست و شروع به چک کردن ایمیل هایش کرد. در همین هنگام ، مردی پرسید : ببخشید ، شما پسورد اینترنت اینجا رو می دونید؟…

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. شیلا
    ۱۷ فروردین ۱۳۹۲

    ?! یعنی پسره تعقیبش کرده تا هتل؟




    • کامران کهریزی
      ۱۹ فروردین ۱۳۹۲

      نه ، این شنون می ده فرصت ها در هر لحظه ای اتفاق می افتن.




  2. مرمرا
    ۲۸ فروردین ۱۳۹۲

    جالب بود . صدای گرمی دارید و شنیدن داستان با صدای خودتون خیلی انرژی بخشه.
    راستی یه سوال: رادیو رنگی رنگی ۱۳ چرا دیگه توی سایت نیستش؟؟؟؟؟




  3. رز
    ۳۰ آبان ۱۳۹۲

    ای خدا خوبه آقا هه پیتر بوده باشه.



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...