رادیو رنگی رنگی - قسمت چهل و هفتم - یلدا مبارک - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت چهل و هفتم – یلدا مبارک

رادیو رنگی رنگی – قسمت چهل و هفتم – یلدا مبارک

قرار هست هر هفته یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
این شما و این هم شماره جدید رادیو رنگی رنگی به مناسبت شب یلدا :

 

رادیو رنگی رنگی – قسمت چهل و هفتم

 

ریزش نرم برف

ساکت گرم فرش

کودک تازه افتاده به حرف

به همین سادگیست خوشبختی …

دره دادجو
امشب با همیم تا پاییز هزار رنگ رو بدرقه کنیم و تا صبح منتظر زمستون بمونیم. پاییز با تمام برگ ریزوناش، بارون های سردش، خیابونای پربرگش و سرماخوردگی های بی وقتش داره تموم میشه. کاریش هم نمیشه کرد! هرچقدر هم که پاییز رو دوست داشته باشیم ، باید امشب باهاش خداحافظی کنیم. پس امشب ، در یلدا ، بلند ترین شب سال، همراه ما باشید در رادیو رنگی رنگی !
خوابیده بود روی تختش و خیره به سقف بالای سرش نگاه میکرد. نمی دونست چش شده. با این که عاشق تنهاییش بود ولی تگار دیوارای اتاق داشتن خفش میکردن. داشت به این فکر میکرد که چطوری از این تنهایی فرار کنه لرزش خفیف گوشی زیر بالشش رشته افکارش رو پاره کرد. سیاوش بود. گفته بود ؛ امشب همه بچه ها خونه من جمعن ، پاشو از اون دخمه بیا بیرون ، خوشحال میشیم بعد صد سال ببینیمت ؛ با اینکه حوصله دیدن آدما رو نداشت، می خواست هرجور شده اونشب از خونه بزنه بیرون. رفت جلوی آینه و خودش رو برانداز کرد. قیافش داغون تر از این حرفا بود که بشه براش کاری کرد. پالتوی خاکستری رنگ رو رفتشو با بی حوصلگی تنش کرد. شالگردن سفید رو روی پالنوش انداخت و از خونه زد بیرون. هیچ وقت نفهمید باید چطور از شال استفاده کنه! شالش همیشه همراهش بود ولی هیچ وقت نفهمید چرا همراشه! اونشب ولی مجبور شد شالش رو دور دهنش ببیچه تا سوز خشک سرما گلوش رو نسوزونه. با عجله از پله های ایستگاه مترو دوید پایین و سوار مترو شد. با دیدن آدمایی که هندونه به دست روی صندلی های مترو نشسته بودن، تازه دو زاریش افتاد که چه خبره. توی دلش به سرخوشی آدما پوزخندی زد و سرشو انداخت پایین. یاد یلدای ۵ سال پیش افتاد ، نه ، نه ، نه ، نمیخواست یه هندونه کج و کوله اتفاقات تلخ گذشته رو یادش بیاره. ۵ سال تلاش کرده همه چیزو رو از یادش ببره و حالا…

از مترو اومد بیرون. وقتی کم کم از پله های ایستگاه بالا میومد سوز عجیبی گونه هاش رو سوزوند. هوای عجیبی بود. یه لحظه شک کرد که یلدا سرد ترین شب سال بود یا بلند ترین شب سال؟! هرچقدر منتظر تاکسی موند فایده ای نداشت. مجبور بود دو تا چهار راه رو پیاده بره تا به خونه سیاوش برسه. شالش رو محکم بست دور صورتش و دستاش رو کرد توی جیبای پالتوش. دیدن آدما که با عجله و کسیه های پر از آجیل و میوه به سمت خونه هاشون میدویدن براش خیلی عجیب بود. کسی که از بچگیش برای رسیدن زمستون لحظه شماری میکرد، چند سالی بود یلدا رو یادش رفته بود. انگار تمام فصلهاش زمستون شده و یلدا واسش معنایی نداشت. توی فکر بود که سر وصدایی که از یه کافی بیرون میومد توجهش رو جلب کرد. توی کافه ، کلی صندلی چوبی رو گرد چیده بودن و داشتن حافظ میخوندن. میشد راحت گرمای توی کافه رو حس کرد. لبخندهای رو لبهای آدما، نگاه های معنی دارشون بهم دیگه، صدای گرم کسی که شعر میخوند و جادوی شعر حافظ وسوسش کرد بره توی کافه. ولی نه، وقت نبود، قول داده بود برای اولین بار سروقت برسه. چمشمشو از کافه گرفتو شروع کرد به قدم زدن تو سربالایی تند خیابون. دیگه چیزی تا خونه سیاوش نمونده بود. گامهاش رو تند تر کرد تا زود تر از این سرمای لعنتی خلاص بشه. با دستایی که از سرما بی حس شده بود زنگ خونه رو زد و وارد خونه شد. هنوز مهمونا نیومده بودن. با تعجب به سیاوش گفت : پس بقیه کجان؟ مگه به همه نگفتی ساعت ۸ اینجا باشن؟ سیاوش گفت‌: نه ، گفتم تو زودتر بیای چون میخوام باهات حرف بزنم. پالتوشو از تنش درآورد و خودشو انداخت روی مبل. با بی حوصلگی گفت : خب بگو. چی میخوای بگی؟ سیاوش ادامه داد : ببین ، چرا داری با خودت اینطوری می کنی؟ چرا عین دیوونه ها خودتو حبث کردی؟ بین تو و اون آدم پنج سال پیش یه دنیا فرقه الان! فک کنم دیگه وقتشه از این وضعیت درای. حرفای سیاوش رو درک می کرد ولی نمی دونست چطور باید بزرگترین شکست زندگیش رو فراموش کنه. پنچ سال قبل، یه نفر همه چیزش بود. پنج سال قبل ، همون کس بدون دلیل ، بدون هیچ حرفی، بدون خداحافظی غییش زده بود. هیچ کس هم خبری ازش نداشت. اسمش بهار بود و با رفتنش بهارو از زندگی این مرد برده بود. خودش از هم این وضعیت خسته شده بود ولی نمیدونست چطور باید فرار کنه از این زندان تنهایی. سیاوش تنهاش گذاشت و رفت تا به کاراش برسه. مهمونا کم کم از راه رسیدن. تقریبا همشون رو میشناخت و تقریبا همه از دیدنش شوکه شدن! بعد از حال و احوال پرسی های معمولی، جمع پراکنده شده و هرکسی گرم صحبت با دوستاش شد. بهرام تنها یه گوشه نشسته بود و با گوشیش ور میرفت که سایه یه نفر رو بالا سرش دید. سرش رو که بلند کرد ، دید هما با یه ظرف انار
وایساده روبروش. سراسیمه از سرجاش بلند شد و سلام کرد. از ظاهر ژولیده پولیدش کمی خجالت کشید. سالها قبل با هما هم کلاسی بود. تو همون کلاسی که با بهار آشنا شده بود. خیلی سال بود که ندیده بودش ولی قیافش اصلا عوض نشده بود. بهرام و هما تا قبل از اون اتفاق دوستای خوبی بودن ولی تو این ۵ سال هیچ ارتباطی با هم نداشتن. هما نشست کنارش و شروع کردن به حرف زدن. از گذشته گفتن. از خاطرات تلخ و شیرین، از برف بازی توی حیاط دانشگاه که واسشون کلی دردسر شد و از هزارتا چیز دیگه. وقتی بهرام به خودش اومد، دید که ساعت ۱ و مهمونا کم کم دارن میرن. اصلا گذر زمان رو متوجه نشده بود. هما هم داشت کم کم برای رفتن آماده میشد. اما بهرام نمیخواست بره. نمیخواست برگرده به تنهایی و خونه تاریکش. فکر میکرد وقتشه از این حال و هوا دربیاد. از سیاوش خداحافظی کرد و رفت تو خیابون. هوا سرد بود ولی انگار دیگه سرما رو متوجه نمیشد. برف آروم آروم شروع به باریدن کرد. علیرغم اصرارهای سیاوش ، دلش می خواست امشب رو تا خود خونه قدم بزنه. دلش میخواست قدم بزنه و تکلیفش رو با خودش روشن کنه. تصویر هما از ذهنش بیرون نمیرفت. هما گرمایی رو به دلش برگردوند که سالها نشونی ازش نبود. حالا وقتش بود با دلش رو راست باشه …

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. zahra
    ۱ دی ۱۳۹۲

    وای خیلی زیبا بود…
    حس روح دوباره و تغییر رو به من القا کرد..ممنون بابت همه مهربونی هات رنگر رنگی




  2. غزل
    ۱ دی ۱۳۹۲

    عاقا من به شخصه عاشق رنگی رنگی و خلاقیتاشم
    اما یه انتقادی دارم اونم این که لحن خواندن این داستان اصلا بهش نمیخورد
    یعنی همه چیز عالی بود اما لحن خوندن داستان خیلی مصنوعی بود شاید اگه یکم طبیعی تر بود داستان خیلی دلنشین تر میشد




  3. ︻̲̲p̲̲o̲̲o̲̲r̲̲y̲̲a̲̲╤───
    ۷ دی ۱۳۹۲

    خوب بود یه ایده خیلی زیبا حس جالبی رو برام به ارمغان اورد ممنون




  4. Azi
    ۲۸ دی ۱۳۹۲

    خیلی قشنگ بود…

    ممنون!

    یلدا نه بلند ترین شب سال است نه سرد ترین شب سال

    یلدا تنهاترین شب سال است…




  5. abi
    ۲۹ فروردین ۱۳۹۳

    نه تنها آخرین شب سال بلکه خوش رنگ و بخشنده ترین روز سال…!!




  6. منیژه
    ۱۶ شهریور ۱۳۹۴

    خیلی خوب بود انتخاب داستان با پیام پایان شب سیه سپید است.صدای آرامشبخش گوینده.آهنگ قدیمی و خاطره انگیز کورش یغمایی که من خیلی دوسش دارم.آهنگ به جا وجدیداز خواننده جوون مازیار فلاحی همه نشان از صمیمیت تیم رنگی رنگی داره دوستون دارم .واز خستگی صدای اقای کامران اینجا خبری نیست امیدوارم به زودی دوباره صدای بینظیرتون در برنامه جدید بشنوم



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...