رادیو رنگی رنگی - قسمت چهاردهم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت چهاردهم

رادیو رنگی رنگی – قسمت چهاردهم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
این هفته هم یک داستان کوتاه دیگه ای برای شما می خونیم که گوش دادن بهش ۶ دقیقه طول می کشه. و البته یک شعر خوب از حمید مصدق
این شما و این داستان زنگ صدایش ، رنگ چشم هایش از کامران کهریزی.

 

دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت چهاردهم

 

زنگ صدایش ، رنگ چشم هایش

۱۰ سال! حتی دیگه قیافش رو هم یادم رفته بود! تنها چیزایی که یادم بود ، زنگ صداش و رنگ چشاش بودن. وقتی سال آخر دانشگاه بودیم ، وقتی بدجوری به هم وابسته شده بودیم ، وقتی خیلی قول و قرار ها رو گذاشته بودیم ، تصمیم گرفت از ایران بره. بره و منو توی یه شوک ۱۰ ساله بذاره. هر چی ازش داشتم و از بین بردم. عکساش ، کادو هاش حتی جاهایی که با هم رفته بودیم رو هم از نقشه ذهنم پاک کرده بودم. تنها چیزایی که توی ذهنم باقی مونده بود همین رنک چشاش و زنگ صداش بود. تازه داشتم به نبودنش عادت می کردم که خبردار شدم درسش تموم شده و داره بر می گرده. یکی از دوستای مشترکمون که اتفاقا با هم همکار بودیم این خبر رو بهم داد. وقتی این موضوع رو شنیدم ، یه حس عجیب اومد سراغم. نه خوشحال بودم ، نه ناراحت ، نه هیجان زده … . یه چیزی مثل ترس اومده بود توی جونم. ترس از برگشتن به روزای سخت نبودنش. ترس از دیدنش و نرسیدن بهش.

از طریق همون دوست مشترک شماره جدیدش رو گرفتمو بهش زنگ زدم. اولش که اصلا منو نشناخت. بعد از یه احوال پرسی معمولی بی مقدمه برای شام دعوتش کردم. یکمی منو من کرد ولی آخرش قبول کرد که همدیگرو فردای اون روز ببینیم. اون شب برام شب سختی بود. مواجه شدن با اون ترس کاری نبود که به سادگی از پسش بر بیام. نمی دونستم وقتی دوبازه ببینمش چه واکنشی نشون می دم. محاکمش می کنم برای این همه سال شکنجه دادن من یا مثل هزار بار دیگه بازم خام نگاهش می شم. صبح زود از خواب بیدار شدم. یه دوش آب سرد گرفتم تا کمی به خودم بیام. تا شب سر خودم گرم کردم تا هم زمان بگذره و هم به لحظه مواجهه با اون فکر نکنم. قراره ما برای ساعت ۷ بود. یک ساعت زود تر خودمو رسوندم به رستوران محل قرار تا هم میزو رزرو کنم و هم کمی از استرسم کم بشه. ساعت ۷۱.۱۵ که پیداش شد. اینبار نوبت من بود که نشناسمش. از زمین تا آسمون فرق کرده بود. لباساش ، رنگ پوستش ، اصلا انگار یه آدم دیگه رو می دیدم. اومد نشست رو بروی من. به لطف لهجه خارجیش هیچ اثری از اون زنگ صدا باقی نمونده بود و رنگ چشاش رو هم لنز بدرنگی پوشونده بود. سر صحبت رو باز کردم. از درسش پرسیدم که گفت :

درسم پارسال تموم شد و این یه سال رو هم فقط به خاطر دیوید موندم. فکر می کردم با هم آینده ای داریم ولی متاسفانه اشتباه فکر می کردم.

جوری راجع به دیوید حرف می زد که انگار من صد ساله دیویدو می شناسم. اصلا روم نشد بپرسم این آقای دیوید کیه و فقط با بهت حرفاشو تایید می کردم. می گفت قصد داره تو ایران بمونه و توی یه شرکت مشغول بشه. ازم پرسید که من توی این ده سال چه کار می کردم. مات شدم. مطمئن بودم هیچ ایده ای از چیزی که توی این ۱۰ سال به من گذشت نداره. گفتم منم توی این مدت توی یه شرکت استخدام شدم و براشون طراحی می کنم. با بی اعتنایی سری تکون داد و خیره شد به منوی غذا. با چشماش منو رو بالا پایین کرد و گفت تو چی می خوری؟ گفتم من چلوکباب می خورم. با تعحب بهم نگاه کرد و گفت یعنی می خوای از این چاق تر شی؟ من ۷ ساله شبا لب به شام نمی زنم و سالاد می خورم. تو چه جوری می خوای برای شام این همه غذا بخوری؟ بد جوری کنف شدم. بالاخره غذا رو سفارش دادیم و بعد از ۲۰ دقیقه غذا رو آوردن. وقتی داشتیم غذا می خوردیم ، جوری منو نگاه می کرد که انگار تارزان داره غذا می خوره. منم به روی خودم نیاوردم و اتفاقا بد تر از ( همیشه! ) غذا خوردم. بلافاصله بعد از خوردن غذا ، گفتم من می رم حساب کنم. در حالی با یک دست آینه رو نگه داشته بود و با دست دیگه داشت رژلب می زد ، سری تکون داد و مشغول کار خودش شد. حالم اصلا خوب نبود. صورت حساب رو پرداخت کردم و از رستوران زدم بیرون. کاش هیچ وقت دوباره نمی دیدمش و اونم با همون رنگ چشاش و زنگ صداش توی ذهنم می موند.

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. Shahin
    ۳۱ فروردین ۱۳۹۲

    مثل همیشه بسیار عالی ….




  2. شیلا
    ۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

    نوشته هاتون رو دوست دارم آقای کهریزی
    موفق باشین




  3. شیلا
    ۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

    راستی یادم رفت بپرسم شما کتابی هم منتشر کردین؟ اگه آره اسمش چیه؟




    • کامران کهریزی
      ۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

      سلام. خوشحالم که خوشتون اومده. بله ، ولی متاسفانه مجموعه داستان نیست و حوزه های تخصصی هستن.




  4. سدنا
    ۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

    سلام:
    چطوری دانلود کنم چون و قتی لینک رادیو رنگی رو کلیک می کنم فقط تو مدیا پلیر پخش می کنه و نمیشه دانلود کرد.ممنون




    • کامران کهریزی
      ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

      روی لینک راست کلیک کنید و بعد Save Traget As رو انتخال کنید.




  5. مولود
    ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

    خیلی زیبا و جذاب مخصوصا شعر چند بار گوشش دادم با اینکه این شعرو زیاد گوش داده بودم. اما اقای کهریزی شگفت اور حس را منتقل کرد.ممنون




  6. حمیرا
    ۲۰ شهریور ۱۳۹۲

    زنگ داستانتان طنین انداز بود



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...