رادیو رنگی رنگی - قسمت پانزدهم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت پانزدهم

رادیو رنگی رنگی – قسمت پانزدهم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
این هفته هم یک داستان کوتاه دیگه ای برای شما می خونیم که گوش دادن بهش چند دقیقه طول می کشه. و البته یک شعر خوب
این شما و این داستان تنبیه از کامران کهریزی.

 

دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت پانزدهم

 

تنبیه

نمی خواست بره مدرسه! از درس بدش نمی اومد ، اتفاقا خیلی دلش می خواست با سواد بشه! دلش می خواست با سواد بشه و ببینه توی این تیکه کاغذ چی نوشته که بابش هر شب ، وقتی از سر کار می یاد جلوی صورتش می گیره. بعضی وقتا می خنده ، بعضی وقتا فحش می ده ، بعضی وقتا هم انقدر توی خوندن غرق می شه که به نقاشی هاش نگاهم نمی کنه. دلش می خواست با سواد بشه و ببینه توی این کتاب قطور چی نوشته که مامان هر روز باهاش جلوی گاز وای میسه یه چیز بدمزه درست می کنه. شاید اگه با سواد می شد می تونست یه مامانش یاد بده بالاخره یه غذای خوشمزه درست کنه. با این حال بازم دلش نمی خواست بره مدرسه. می ترسید مسخرش کنن. همیشه روی لباش لبخند کمرنگی بود. این لبخند اما از سر خوشحالی نبود . مادرزادی لب هاش اینطوری فرم گرفته بودند. می ترسید بچه ها توی مدرسه مسخرش کنن و واسه همیشه از مدرسه زده بشه. خلاصه هرچی مقاومت کرد نتونست کاری کنه و تسلیم باباش شد. در حالی که مامانش کوله پشتی سنگینی رو روی دوشش مینداخت و پدر هم بند کفشش رو می بست ، از پدر مادرش می خواست که نبرنش مدرسه. فایده ای نداشت. سوار دوچرخه پدر از خونه زدن بیرون. توی راه پدرش کلی نصیحتش کرد و گفت که حواسش به کاراش باشه. همش می گفت دردسر درست نکنه ولی پسرک توی یه عالم دیگه بود. ترس از خنده بچه ها بدجوری توی جونش بود. بالاخره رسیدن مدرسه و پدر سریع به خونه برگشت. پسرک توی صف ایستاد و دنبال بقیه رفت توی کلاس. برای اینکه کسی نبینتش ، سرشو انداخت پایینو رفت نشت ته کلاس. معلم اومد تو کلاس. می خواست از بچه ها زهر چشم بگیره. گفت :

– هر کس تو کلاس شلوغی کنه ، با همین ترکه انار سیاهو کبودش می کنم. شیر فهم شد؟

همه بچه ها با صدای بلند گفتن : بله

– آهای پسر ، با تو ام که ردیف آخر نشستی ، چرا سرتو گرفتی پایین؟

پسرک با ترس و خجالت سرشو آورد بالا.

– به چی می خندی؟

– به هیچی آقا

– چیه من خنده داره؟

– آقا به خدا ما نمی خندیم

– منو مسخره می کنی؟

معلم درحالی که با ترکه انار به طرفش می رفت ، با ترکه روی میزها می زد و می رفت جلو. وقتی رسید جلوش گفت :

اگه یه بار دیگه موقعی که من حرف می زنم بخندی ، با همین ترکه سیاهو و کبودت می کنم.

معلم که از مشکل پسرک هیچی نمی دونست ، وقتی دید بازم لبخند روی لب های پسرکه ، آوردش وسط کلاسو حسابی کتکش زد. پسرک در حالی که گریه می کرد ، با همون لبخندش اصرار می کرد که نمی خنده. افسوس که معلم از حرفاش هیچی نمی فهمید. حالا خیلی ساله که پسرک قصه ما ، دیگه از ته دل نمی خنده…

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...