رادیو رنگی رنگی - قسمت نهم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت نهم

رادیو رنگی رنگی – قسمت نهم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
بار دوازدهم، اسم داستان کوتاهی از کامران کهریزیه که برای اولین بار تو رادیو رنگی خونده می‌شه.

 

دانلود رادیو رنگی رنگی قسمت نهم

 

 

 

و این هم متن داستان ….

بار دوازدهم

radio Rangi

برای بار دهم کاغذ مچاله شده رو باز کرد و خوند. کاغذ مچاله ای که با چند قطره اشک نم خورده بود. عرق سرد گونش با اشکش یکی شده بود و همونجا جا خوش کرده بود. انگار خیال پایین اومدن نداشت. آروم از پشت میزش بلند شد و رفت و پشت پنجره. تاریکی شب همه جارو و پوشونده بود. چشماش مسیر دوچرخه سوار پیری رو دنبال می کرد که با بی خیالی تمام ، سر همه کوچه ها زنگ می زد ولی حتی داخل کوچه ها رو نگاه هم نمی کرد ، چه برسه به اینکه مواظب باشه. بعد از محو شدن مرد دوچرخه سوار ، سکوت اتاق دوباره حاکم شد. نامه از طرف سرهنگ مورفی بود.
کاترین عزیز
۱۵ روز از تاریخ اتمام ماموریت ژوزف می گذرد و ما هنوز خبری از او دریافت نکرده ایم. هیچ یک از اعضای تیم او باز نگشته اند. ارتش نازی ها در این هفته ۲ بار آن منطقه را بمباران کرده ولی هنوز نتوانسته آنجا را فتح کند. نمی خواستم با نوشتن این نامه تو را ناراحت کنم. تنها دلیل نوشتن این نامه ، اصرار های تو برای آگاهی از سرنوشت ژوزف است. این تمام چیزی است که می دانم. نمی خواهم نا امیدت کنم ، ولی … ، وضعیت ژوزف اصلا معلوم نیست . شاید همین حالا که این نامه را می خوانی ژوزف در راه خانه باشد و شاید هم هیچ گاه باز نگردد.

قربانت
سرهنگ ویلیام مورفی
در حالی که برای بار یازدهم نامه را می خواند ، برای یازدهمین بار از کنار نامه نگاهی به در انداخت و در خیال خودش ژوزف را دید که از در وارد می شود. دستش را به گردنش آویزان کرده است ، ولی خدا رو شکر ، ژوزف ، ژوزف من ، هنوز زنده است. اما مثل ده دفعه گذشته ، در از جایش تکان نخورد. انگار هزار سال است که باز نشده. بالاخره اشکش سرازیر شد. چنان هق هق می کرد و چشمانش را به هم می فشرد که درد شدیدی در چشمش می پیچید. آرزو می کرد کاش ژوزف بازهم از صدای گریه اش در اتاق را باز کند ، در آغوشش بگیرد و با حرف های تکراری اش یاد آوری کند که هنوز هست و هنوز هم دوستش دارد. اما ….
صبح وقتی بیدار شد ، از اشک ها خشک شده رو بالشتش فهمید که شب قبل از فرط گریه به خواب رفته است. آماده شد. همان لباس های همیشگی اش را پوشید ولی انگار آن زیبایی قبل را نداشت. چیزی در وجودش کم داشت . از خانه بیرون زد. انگار تک تک سنگ های پیاده رو خاطرات او و ژوزف را بازگو می کردند. در طول ۵ سال زندگی مشترکشان ، فقط ۲ سال اول باب میلشان بود. بعد از اینکه ژوزف ترفیع درجه گرفت و ماموریت هایش زیاد شده بود ، رابطه شان خیلی سرد شده بود. وقتی به ماموریت می رفت ، دلش برای ژوزف تنگ نمی شد. اما این دفعه آخر فرق داشت. از همان لحظه ای که ژوزف خبر ماموریت جدیدش را داده بود ، دلتنگی هایش شروع شد. انگار می دانست که این دوری مثل دوری های قبل نیست. شب آخر ، از روی همین سنگ فرش های کذایی ، به کافه آلتو رفته بودیم. کافه ی که انگار آهنگ هایش آنشب همه غمگین شده بودند. حتی قهوه اش هم از هر شب سیاه تر بود. آنشب اما چشمان ژوزف برق می زد. می گفت بعد از این ماموریت کلنل می شود. از ناراحتی های من هیج نفهمید. کلنل شدن توی سرش بخورد. کلنل می خواستم چکار؟ دلم لک زد برای روزهایی که به خانه می آمدم و با پیش بند به استقبالم می آمد. آخرش هم نفهمید نباید توی روغن داغ آب بریزد. تا به خودم آمدم دیدم مثل دیوانه ها دارم با خودم می خندم و مشتریان کافه آلتو به من خیره شده اند. راه خانه را در پیش گرفتم. نامه مچاله شده را برای بار دوازدهم باز کردم و خط نا خوانای سرهنگ را خواندم . مثل شب قبل رفتم پشت پنجره. امشب اما کوچه روشن بود. پیرمرد دوچرخه سوار را دیدم که از دور ظاهر شد . سر هیچ کوچه ای زنگ نمی زد. تنها زنگی که زد ، زنگ خانه ما بود. زنگ ششم خانه ی آجری شش طبقه خیابان شصت و ششم. همانطور که ژوزف همیشه آدرس می داد. نامه را توی شومینه انداختم و خودم را ولو کردم رو تخت . هق هق نفسم را بریده بود و پیر مرد همچنان زنگ می زد . . .

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. آیدا
    ۲۶ اسفند ۱۳۹۱

    سلام . این داستان ادامه داره ؟




    • کامران
      ۲۶ اسفند ۱۳۹۱

      سلام. نه ، این داستان اینجا تموم میشه. کاترین از نوع زنگ زدن پستچی می فهمه که ژوزف مرده و به همین خاطر هم نامه رو توی آتیش می ندازه و این نشون می ده که دیگه از اومدن ژوزف نا امید شده.




      • آیدا
        ۲۶ اسفند ۱۳۹۱

        ممنون از توضیحتون . داستان خیلی زیبا بود




  2. شیلا
    ۲۶ اسفند ۱۳۹۱

    نویسنده ایرانیه برام سواله که چرا از اسامی خارجی استفاده کردند؟!
    جواب نظر قبلی رو خود نویسنده دادند؟
    آقای کامران کهریزیه؟!




  3. کامران کهریزی
    ۲۸ اسفند ۱۳۹۱

    سلام. بله ، من جواب دادم. جو داستان به این صورت بود که اسامی فارسی همخوانی نداشتند. در زمان جنگ ایران و عراق زن و مرد ها به کافه نمی رفتند و محیط به گونه ای بود که خط روایی این داستان رو طی نمی کرد. به ناچار و بر اساس ایده اصلی داستانی مجبور به استفاده از اسامی خارجی شدم. از اینکه داستان مورد توجهتون قرار گرفت.




    • کامران کهریزی
      ۲۸ اسفند ۱۳۹۱

      ممنونم!




      • maryam mosawi
        ۲۹ اسفند ۱۳۹۱

        دربا ره کارتون میشه توضیح بدید ک خودتون مینویسید ؟
        چهقدر ئقت میزارید ؟
        علاقتون چطوره ؟
        ذهنتون و……..
        مهمه برام شاید همکار شدیم مرسی




  4. علی
    ۲۹ اسفند ۱۳۹۱

    سلام من اولین بار بود پادکست های شما رو میشنیدم خیلی هم قشتگ و حساب شده کار شده بود فقط سعی کنید خیلی مطالب ادبی و داستان و اینا سراغش نرین چون فک میکنم خیلی مناسب اینجور پادکست ها نباشه معمولا آدم نمیتونه تا آخر رشته افکارشو کامل نگه داره :) مرسی




    • کامران کهریزی
      ۳۰ اسفند ۱۳۹۱

      ممنون که به ما گوش دادی. همیشه سعی می کنیم داستان ها کوتاه باشن تا بشه توی ۴ ۵ دقیقه گوش دادشون و خیلی سر درگم کننده نباشن.




  5. علی
    ۱۷ فروردین ۱۳۹۲

    من از اینکه همه چیز حتی یه پادکست ساده و چیزای بی ربط دیگه تو شاخه بندی دخترونه قرار میگیره دلگیرم.
    بماند که اصلا بخش پسر رنگی رنگی وجود نداره و اصلا مگه باید وجود داشته باشه؟ مگه تلاش یا انگیزه‌ای تو این قشر هست که برا خواسته‌هاشون یه حرکت کوچولو یا حتی یه صدای کوچیک ایجاد کنن؟ بر خلاف دخترا که انصافا خوب تو زمینه حقوق و خواسته هاشون کم نمیزارن.

    با این حال من از فکت‌گرافی‌هاتون رای مراقبت از پوست و بدنم استفاده میکنم. ممنون




  6. منیژه
    ۸ شهریور ۱۳۹۴

    کیفیت عالی بود یه لحظه صدای متن داستان و زنگ رو اشتباهی فک کردم از تو خونه خودمه




  7. منیژه
    ۸ شهریور ۱۳۹۴

    با علی اقاموافقم کاش به سلیقه پسرا هم توجه بشه وبه نظرم خود علی اقاهم میتونه پیشنهادی در این باره بده همینظور بقیه اقایون




  8. Sogand
    ۱۴ شهریور ۱۳۹۵

    آقای خواننده خودشون داستان رو نوشتن؟
    واقعا همه چی عاااالیه
    هم متن داستان و انتخاب جزئیات، هم صدا و هم حسی که تو خوندنشون دارن…
    کاش ادامه پیدا کنه دوباره این بخش



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...