رادیو رنگی رنگی - قسمت دوازدهم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت دوازدهم

رادیو رنگی رنگی – قسمت دوازدهم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.

این هفته هم یک داستان کوتاه دیگه ای برای شما می خونیم که گوش دادن بهش ۵ دقیقه طول می کشه.
این شما و این داستان ایستگاه آخر از کامران کهریزی.

 

دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت دوازدهم

 

 

ایستگاه آخر

با لپ تاپی که انگار هزارکیلو شده بود ، از پله های ایستگاه مترو پایین رفتم. نمی دونم چرا ، ولی همیشه توی سالن مترو حس خوبی بهم دست می ده. نشستم رو یکی از صندلی های فلزی . خنکی صندلی آرامش خاصی بهم داد و گرمای تابستون از تنم خارج شد. کیف لپ تاپ رو گذاشتم روی صندلی کناری و هدفونم رو درآوردم. این آهنگ های ایگلز واقعا با روح آدم بازی می کنه. محو جادوی گیتارشون شدم. ( آهنگ ) هیچ وقت موقع آهنگ گوش دادن چشم هامو نمی بندم. دوست دارم صحنه های اطرافم رو با شعر و آهنگ ترکیب کنم. اینطوری انگار روی فیلم دنیا آهنگ مورد علاقتو گذاشتی. دیگه صدای استرس آور خانم گوینده مترو رو نمی شنوی. دعوا های پسر دختر کنارت رو نمی شنوی و فکر می کنی اونها هم دارن باتو این آهنگ رو زمزمه می کنن. دنیای قشنگی می شه. از دور دیدم یه دختر داره بهم نزدیک می شه. اومد جلوم وایساد و با لبخند حرف هایی بهم زد. من که نمی شنیدم چی می گه ، ولی از لبخندش می شد یه چیزایی فهمید. هدفون رو از گوشم در آوردم و از چمن زار ایگلز سر خوردم توی شلوغی های تهران. وقتی کنارمو نگاه کردم دیدم تمام وسایلم ، دفتر ، خودکار ، کاغذ و خلاصه دل و رده کیفم ریخته بیرون و اون خانوم هم اومده بود همینو بهم بگه. سریع کیفمو جمع و جور کردم . تو همین لحظه مترو هم رسید و به هر زحمتی شده ، با یک کیف و کلی کتاب زیر بغلم خودمو چپوندم تو مترو. تا ایستگاه مقصد من راه زیادی بود پس وقت داشتم تا کیفم رو مرتب کنم. وقتی داشتم آخرین کتاب رو توی کیفم می ذاشتم ، چشمم افتاد به همون دختری که توی ایستگاه دیدمش. انگار هزار سال بود می شناختمش. بازم همون لبخند رو لباش بود. منم بهش لبخند زدم. تا ایستگاه آخر این داستان ادامه داشت. ایستگاه آخر ، افراد زیادی توی واگن نمونده بودن. دنبالش راه افتادم و سوار همون اتوبوسی شدم که اون شد. مسیرش هیچ ربطی به خونه ما نداشت ولی فکر می کردم مسیر درست همینه. نشستم پشت سرش. روم نمی شد توی روش چیزی بگم.

گفتم : سلام

چیزی نگفت و فقط سرشو تکون داد.

هرچی به خودم فشار آوردم ، دیدم نمی تونم ادامه بدم. برای همین سریع حرفامو بهش زدم و خودمو گم کردم توی جمعیت ایستاده اتوبوس. نمی دونستم چه واکنشی می خواد نشون بده. از یه طرف ترسیده بودم و از یه طرف هم به خودم افتخار می کردم که حرف دلم رو زدم. بالاخره اتوبوس هم به ایستگاه آخر رسید و همه مسافرا پیاده شدن. منتظر بودم که خودش بیاد به طرفمو چیزی بگه ولی انگار نه انگار. آخرش دلو به دریا زدم و پریدم جلوش. تو صورتش گفتم : حالا نظرت چیه؟

چند لحظه نگام کرد. بعد از زیر مقنعش هدفونش درآورد و گفت ، ببخشید چیزی گفتید؟ منم پرسیدم ، ببخشید ، خیابون جمهوری از کدوم طرف میرن؟

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. معصوم گلی
    ۳ آبان ۱۳۹۲

    چه جالب، هیچ وقت به کلیک کردن روی لینک دانلود رادیوهاتون وسوسه نمی شدم، نمی دونم چرا!! شاید از سر بی حوصلگی بود!! امروز این طلسم رو شیکوندم و گوششون دادم.. واقعا جالب بود.. ممنون رنگی رنگی جون



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...