رادیو رنگی رنگی - قسمت بیست و پنجم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت بیست و پنجم

رادیو رنگی رنگی – قسمت بیست و پنجم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
این هفته هم یک داستان کوتاه دیگه برای شما می خونیم که گوش دادن بهش چند دقیقه طول می کشه. و البته دو شعر خوب از مهدیه لطیفی و قیصر امین پور.
این شما و این داستان شکلات

 

 

دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت بیست و پنجم

 

شکلات

من یک شکلات گذاشتم توی دستش، او یک شکلات گذاشت تو دستم، من بچه بودم، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد، دید مرا می شناسد، خندیدم، گفت: “دوستیم؟”، گفتم: “دوست دوست”، گفت: “تا کجا؟”، گفتم: “دوستی که ‘تا’ ندارد”، خندید و گفت: “تا مرگ؟”

گفتم: “من که گفتم تا ندارد.”، گفت: “باشد تا پس از مرگ”، گفتم: “نه، نه، نه، تا ندارد.”، گفت: “قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم، تا هر جا که باشد، تا بهشت، تا جهنم، تا هر گجا که باشد، من و تو با هم دوستیم.”، خندیدم و گفتم: “تو تا هر جا که دلت می خواهد برایش یک تا بگذار، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا، تا آن دنیا، اما من اصلا تا نمی گذارم.”، نگاهم کرد، نگاهش کردم، باور نمی کرد، می دانستم، او می خواست دوستیمان حتما “تا” داشته باشد، دوستی بدون “تا” را نمی فهمید.
گفت: “بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم”، گفتم: “باشد، تو بگذار”، گفت:”شکلات، هر بار که همدیگر را می بینم، یک شکلات مال تو یکی مال من.،” گفتم: “باشد”.

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من، باز همدیگر رو نگاه می کردیم، یعنی که دوستیم، دوست دوست، من تـنـدی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تـنـد تـنـد آن را می مکیدم، می گفت: “شکمو، تو دوست شکمویی هستی.” و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ، می گفتم: “بخورش”، می گفت: “تمام می شود، می خواهم تمام نشود، برای همیشه بماند.”…

صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدامش را نمی خورد، من همه اش را خورده بودم، گفتم: “اگر یک روز شکلات هایت را موزجه ها بخورند، یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟”، گفت: “مواظب شان هستم”، می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم، و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: “نه، نه، تا ندارد، دوستی که تا ندارد.” …

یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات هایم را خورده ام، او همه شکلات هایش را نگه داشته، او آمده امشب تا خدا حافظی کند، می خواهد برود، برود آن دور دور ها، می گوید “می روم، اما زود بر می گردم”، من می دانم، می رود و بر نمی گردد
یادش رفت شکلات را به من بدهد، من یادم نرفت، یک شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم: “این برای خوردن”، یک شکلات هم گذاشتم آن دستش: “این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت”، یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد، خندیدم، می دانستم دوستی من “تا” ندارد، دوستی او “تا” دارد، مثل همیشه!
این روزا همه اش به این فکر میکنم من که همه شکلات هایم را خوردم، اما او هیچ کدام شان را نخورد. حالا با یک صندوق پر پر از شکلات چه خواهد کرد؟

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. mozhde
    ۱۵ تیر ۱۳۹۲

    ziba bud.mesle hamishe




  2. i
    ۱۵ تیر ۱۳۹۲

    بی نظیر بود.
    با همه ی رادیو رنگی رنگی ها فرق داشت.اکثر رادیو ها داستانشون تکراری بود ولی این نه.نویسنده اش کیه؟؟؟




    • نگار یعقوبی
      ۱۵ تیر ۱۳۹۲

      نویسنده ناشناس است




  3. عسل
    ۱۵ تیر ۱۳۹۲

    واقعا زیبا و شرح حال این روزای من و دوستم …




  4. محمد مهدی
    ۱۵ تیر ۱۳۹۲

    اصلا این هفته واقعااااااااااا عالیییییییییییییییییییییییییییییییی بود ! توپ!




  5. محمدرضا
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

    عالی بود
    هم اجرا هم متن

    کاش دوستی ها تا نداشت…




  6. منیژه
    ۲۲ شهریور ۱۳۹۴

    عالی بود دوستی منو رنگی رنگی تا نداره .بازم میگم کاشکی دی وی دی بشه بتونیم هدیه بدیم هم در آمد واسه شما هم یه هدیه خوب واسه ما هم تبلیغ بیشتر هم استفاده بقیه از مطالب خوبتون



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...