رادیو رنگی رنگی - قسمت بیست و هشتم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت بیست و هشتم

رادیو رنگی رنگی –  قسمت بیست و هشتم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
این هفته هم یک داستان از کامران کهریزی و یک شعر کوتاه از چارلز بوکوفسکی برای شما می خونیم  که گوش دادن بهش چند دقیقه طول می کشه.
این شما و این رادیو این هفته :

 

 

دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت بیست و هشتم

 

 

 

خاطره چیز عجیبیه

چیز زیادی لازم نیست تا از این دنیای خاکی تنها دل بکنی و سری بزنی به همه اون چیزهایی می خواستی و نشد. یه ورق کاعذ ، یه پنجره با یه دل پر. چیز زیادی لازم نیست برای اینکه همه خواسته هات رو لمس کنی. یه پنجره ، یه ورق کاعذ ، یه عالمه امید. چیز زیادی هم لازم نیست که گیر کنی تو گذشته ، یه پنجره ، یه ورق کاغذ با یه عالم خاطره. خاطره چیز عجیبیه. هر جا که باشی ، تو ماشین باشی ، نشسته باشی ، تو رستوران باشی ، تو صف دستگاه خودپرداز باشی ، فرقی نمی کنه. میخکوبت می کنه سر جات . زمان دور و برت وایمیسه. می یوفتی تو گرداب خاطرات و هرچی دست و پا می‌زنی ، بیشتر فرو میری. خاطره چیز عجیبیه.
برای من هم‌زمان زیادی گذشته بود. زمان خیلی زیادی ولی انگار زمان هم نمی تونه کاری کنه آرامشی که یه روزی داشتی و دیگه نداری یادت بره. همش بهش فکر می‌کنی. فکر می‌کنی و حسرت می‌خوری که چرا الان اون آرامشو نداری. هرجی دنبال مقصر می گردی ، کسیو پیدا نمی‌کنی و بعد ترجیح می دی خودتو مقصر بدونی و همه کاسه کوزه ها رو سر خودت بشکنی.
همه چیز از یه روز گرم شروع شد. تنم گر گرفته بود توی گرمای تابستون. از صبح دنبال کارای سفارت بودم. با کلی جون کندن تونسته بودم ویزا بگیرم و بی‌قراری می‌کردم تا این خبرو بهش بدم. قرارمون ساعت ۱۲ بود ولی من ساعت ۱۲.۳۰ رسیدم. وقتی با عجله وارد رستوران شدم ، دیدمش که پشت میز نشسته و داره بیرونو نگاه می کنه. آروم رفتم به سمتش و نشستم روبروش. متوجه نشد. با دستپاچگی گفتم :

ببخشید که دیر کردم، ترافیک خیلی سنگین بود.
با بی‌تفاوتی برگشت و نگاهم کرد. انگار اصلاً متوجه دیر آمدنم نشده بود. سفارش غذا رو دادیم و من شروع به حرف زدن کردم. با اشتیاق از روزی که داشتم گفتم. هرچقدر بیشتر باهاش صحبت می‌کردم ، سبک‌تر می شدم. این خاصیتش بود. انگار مثل آهنربا تمام خستگی هامو می‌کشید بیرون. درطول تمام حرفای من ، فقط به من گوش داد و هر از چند گاهی به ساعتش نگاه می کرد. حرفام که تموم شد، تازه یادم اومد که شاید اونم بخواد حرفی بزنه. ازش پرسیدم که چرا انقدر گرفتس؟ هیچی نگفت. حس می‌کردم یه بغض خیلی بزرگ توی گلوشه. با خودم گفتم، شاید نباید تحت فشارش بذارم برای همین بلند شدم و رفتم که دستام رو بشورم. یه دنیا سؤال توی ذهنم بود. کلی احتمال، کلی حدس که همشونو با خوشبینی جواب می دادمو فکرای بدو از ذهنم دور می کردم. وقتی برگشتم، دیدم دوباره خیره شده به پنجره. از تو کیفم نامه سفارتو دراودرمو نشونش دادم. گفت : این چیه؟ گفتم همون چیزی که دو ساله دنبالشم. بالاخره می تونیم باهم باشیم. وقتی این حرفو گفتم انگار وا رفت. نگاه مضطربشو انداخت به میز.

بهش گفتم : خوشحال نشدی؟
گفت : ما نمی تونیم با هم باشیم. گفتم چرا؟ گفت : برای اینکه من نمی تونم باهات بیام. این حرفش برام خنده‌دار بود. از اول هم با اصرارهای اون رفته بودم دنبال کارهای مهاجرت. حالا ، بعد از این همه امید ، نا امیدی و دوندگی ، بعد از ۲ سال ، چطور می تونست بگه با من نمیاد؟ خیلی عصبانی بودم. اصلاً مغرم کار نمی کرد. منو توی یه دوراهی خیلی سخت گذاشته بود. یا باید می‌رفتم و تنها می‌رفتم ، یا باید می موندم، قید دو سال دوندگی و کلی هزینه رو می‌زدم ولی با اون می موندم. اصلاً بهم اصرار نکرد. اصلاً هیچی نگفت. نه گفت برم ، نه گفت بمونم.
حالا ۱۰ سال از اون روز می گذره. من موندم ، یه پنجره ، یه ورق کاغذ و یه ساعت که ۱۰ ساله روی ۱۲ گیر کرده. آره ، خاطره چیز عجیبه.
یک قناری کوچک هم که در کنج اتاقت برایت گاهی بخواند… یک دسته گل مریم که دریک لیوان آب، روی میز گوشه اتاقت باشد… یا یک دیوان کهنه حافظ که طاقچه خانه ، آشیانه¬اش شده….. کافیست تا تنهایی را از خاطرت ببرد…ترا ببردبه شهری که تلفظ تنهایی از خاطر تمام مردمش پاک شده … فقط کافیست انتخاب کنی…. تنهایی را می خواهی یانه؟ یک دنیا نگاه خوشبخت…. یک عالم دست که به سویت دراز شده…. وستاره هایی که فقط در آسمان خانه تو سرک میکشند هم نمی تواند تنهایی¬ات را از تو بگیرند… اگر عجین شده باشد با تار وپود وجودت…این تنهایی….. خودت انتخاب کن… عاشق که شوی تنها می شوی…. عاشق که نشوی ، تنها می مانی…… عشق تنهاییست… وکدام تنهایی را می شناسی که زیباتر از عاشقی باشد ؟

 

 

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می‌شوی…

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می‌بریم

که تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. فاطمه
    ۵ مرداد ۱۳۹۲

    واااای چقـــــــــــــــدر زیــــبا بود رادیوی این هفته.
    با اینکه پر از دلتنگی بود اما پر از یه حس گرم و دلنشین هم بود…




  2. آزاده
    ۵ مرداد ۱۳۹۲


  3. simin
    ۵ مرداد ۱۳۹۲

    عالی بووووود
    مثل همیشه :)




  4. شبنم
    ۵ مرداد ۱۳۹۲

    این داستان آشنایی ست .. ! خاطره محتویات کوله پشتیه روزگارته که تقریبا همیشه همراهته اما عادت میکنی به حملش .. یه وقتی به خودت میای که دیگه سنگینیش مثل سابق نیست که یا بهش عادت کردی یا بازوهات قوی شده! ولی هست و همیشه هست !




  5. i
    ۵ مرداد ۱۳۹۲

    دلتنگم کرد.
    من رو یاد خودم انداخت،خود گذشته ام!!!
    خاطره هامو که مرور کردم،یه عالمه کوتاهی دیدم.کوتاهی خودم در مقابل خودم…
    ای کاش خود خواه تر زندگی می کردم،ای کاش بیشتر به فکر خودم بودم.در اصل من به فکر هیچ چیز و هیچ کس نبودم،فقط می گذروندم.تلف می کردم.ای کاش بیشتر فکر می کردم،اگر فکر می کردم شاید شونزده سال از زندگیم رو از دست نمی دادم…




    • شبنم
      ۹ مرداد ۱۳۹۲

      میتونم بپرسم یعنی چه کار میکردین تا عمرتون تلف نمیشد؟




      • i
        ۹ مرداد ۱۳۹۲

        جواب خیلی ساده است،فقط به معنای واقعی کلمه “زندگی” می کردم.
        خیلی هامون عادت کردیم به همینکه زنده باشیم و نمرده باشیم بگیم زندگی ولی این زندگی نیست،جون کندنه!!!
        باید از اینکه هنوز نبضم می زنه،لذت ببرم.میخوام بقیه عمرم رو زندگی کنم…




  6. Ghazaleh
    ۱۹ مرداد ۱۳۹۲

    خیلى متفاوت و شیرین بود.حس لطیفى داشت.




  7. باران
    ۶ شهریور ۱۳۹۲

    خیلی قشنگ بود. منم آرامشی داشتم که دو ساله حسرتشو میخورم. منم تنهام. اما فکر کنم اینطوری بهتره. بهتر از اینه که پیش کسی باشی که لیاقتتو نداره. من از دل خودم شرمنده اممن در حق دلم بد کردم ولی دیگه مواظبه دلم هستم! :-)




  8. fernando
    ۱۴ خرداد ۱۳۹۳

    خیلی بده که همه پادکست ها یک نفر اجرا میکنه…
    از افراد مختلف استفاده کنید




  9. منیژه
    ۸ شهریور ۱۳۹۴

    عالی بود من تازه با رادیو رنگی اشنا شدم ممنون بینظیر بود



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...