رادیو رنگی رنگی - قسمت بیستم - رنگی رنگی

رادیو رنگی رنگی – قسمت بیستم

رادیو رنگی رنگی – قسمت بیستم

قرار هست هر جمعه یک قسمت رادیو رنگی رنگی داشته باشیم. این یک پادکست شاد و کوتاه برای آدم های رنگی هست.
این هفته هم یک داستان کوتاه دیگه برای شما می خونیم که گوش دادن بهش چند دقیقه طول می کشه و البته یک شعر خوب از شمس لنگرودی.

این شما و این داستان دوباره از کامران کهریزی.

 

 دانلود رادیو رنگی رنگی – قسمت بیستم

 

دوباره

نشسته بود توی اتاق تنهاییش. اتاقی که تمام تنهایی هاش رو باهاش شریک بود. اتاقی که مامنی بود برای خلاص شدن از آدمایی که مهربونی بلد نبودن. راستی خیلی جالبه! خیلی آدما مهربونن ولی مهربونی بلد نیستن. دوست دارن ولی دوست داشتن بلد نیستن. می خوان کمکت کنن ولی بازم بلد نیستن. تا حالا از روی صندلی چرخدارش بلند نشده بود. نمی دونست که عادی بودن چه حسی داره. نمی دونست اگه مثل آدمای دیگه روی دوتا پاش راه بره ، بازم راننده سرویس مدرسشون درو واسش باز می کنه و موقع بستن اهی از ته دل می کشه؟ بازم معلم عصبانی با نگاه کردن به پاهاش قیافش مهربون می شه؟ شاید نمی دونست. نشسته بود توی تنهاییش و فکر می‌کرد. فکر می‌کرد به تمام داستان‌های زندگیش. به خاطر یک تزریق اشتباه پاهاش رو از دست داده بود ولی خیلی‌ها فکر می کردن همه چیزشو از دست داده. فقط نمی تونست راه بره ، چرا بقیه به خودشون جرأت می دادن توی همه کاراش دخالت کنن و راجع به همه چیزش اظهار نظر کنن؟ دلش لک زده بود برای یه ذره عادی بودن. توی همین فکرها بود که خوابش برد. قردا صبح وقتی بیدار شد ، کلی برنامه واسه زندگیش داشت. می‌خواست به همه نشون بده با بقیه هیچ فرقی نداره. باید یه کاری می کرد. تابستون بود و خبری از درس و مدرسه نبود. کلی وقت داشت. با زحمت رفت توی کارگاه پدرش. می‌خواست یه کاری کنه. تا اومد جعبه ابزار رو باز کنه ، جعبه با صدای بلندی افتاد روی زمین. پدرش سراسیمه وارد کارگاه شد.

چی شده؟ اینجا چه کار می کنی؟

هیچی ، اومدم یه چیزی با چوب درست کنم.

چی ؟ مگه بلدی؟

خوب یاد می گیرم.

می خوای بهت یاد بدم؟

غروری که در اثر ترحم های بی جای دیگران به وجود آمده بود ، جواب آره رو خیلی سخت کرده بود. ولی چاره‌ای نداشت. سرشو به معنی آره تکون داد.

پدرش جعبه ابزار رو با حوصله گذاشت روی میز. یه تیکه چوب برداشت و روش طرح هایی کشید . بعد اره رو داد دست پسرک. کار سختی به نظر نمی رسید ولی میز برای پسرک خیلی بلند بود. باز هم همون غرور نذاشت به پدرش اینو بگه.
با زحمت اولین طرح رو برید ولی نتیجه کار افتضاح بود. پدرش بدون اینکه چیزی بگه ، از روی صندلی چرخ دار بلندش کرد و گزاشتش روی زمین. خودشم نشست همون جا. طرح دوم ، سوم ، چهارم اصلاً نفهمیدن کی شب شده. همون حس
قشنگ عادی شدن اومد سراغش . وقتی روی خطوط مشخص چوب رو نمی برید ، پدرش سرزنشش می کرد. اما پسرک اصلاً ناراحت نمی شد. انگار این سرزنش ها شیرین‌ترین حرف‌های دنیا بودن. همون حس عادی بودنه اومده بود توی وجودش. بعد از چند هفته تونست اولین طرح معرقش رو دربیاره. تو پوست خودش نمی گنجید. حداقل به خودش ثابت کرده بود که می تونه خیلی کارا بکنه. درحالی که با خوشحالی به طرح کج و کوله گربه‌ای که روی چوب درآورده بود نگاه
می‌کرد ، پدرش دستی روی شونش زد و گفت : برای طرح بعدی آماده ای؟ وقتی برق مَحبت روی توی چشمای پدرش می‌دید ، امید وار می‌شد به ادامه این دنیا. امیدوار می‌شد به ادامه رویاهاش. از ترس ترحم دیگران کارش رو جز به مادرش به هیچ‌کس نشون نداد. می دونست اگه خاله زهره کارش رو ببینه کلی قربون صدقش می ره و توی دلش می گه : آخی ، طفلکی ، چقدر زحمت کشیده واسه این .

دلش می‌خواست اگر کسی کارش رو می بینه عادی باهاش برخورد کنه. مثلاً بگه چرا گوشای گربه اینقد گندس؟ چرا پاهاش کجه؟

دوباره شب بود و دوباره تنها نشته بود توی اتاق تنهایی هاش. امشب اما داستان خیلی فرق می کرد.حالا این فرصت رو داشت تا به همه بفهمونه با بقیه هیچ فرقی نداره.

 

اگر این داستان رو دوست دارید، مطلب زیر رو هم بخونید :
ساختن دنیایی شادتر برای کم توان ها

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...