آشپزی خلاق: فیله مرغ سخنگو - RangiRangi

آشپزی خلاق: فیله مرغ سخنگو

آشپزی خلاق: فیله مرغ سخنگو

غذای امروزی که یاد می‌گیرید جزو گروه غذاهای سخنگوست. این غذا حرف‌های زیادی برای گفتن دارد که اگر خوب پخته شود، حرف‌های او را خواهید شنید. من دیشب این غذا را برای یک قرار ملاقات شاعرانه پختم. برای اینکه به قابلیت بالای سخنوری و شیوایی کلام او پی ببرید، از او خواستیم همینطور که در بشقاب برای خودش لم داده، دستور پخت خودش را تعریف کند. حالا او حرف می‌زند و من مثل یک تایپیست شخصی حرف‌هایش را برایتان می‌نویسم.

من تا دیروز عصر یک فیله مرغ سفید و معمولی مثل هزاران فیله دیگر بودم. این روزها همه جا حرف قیمت ماست و ما از این موضوع خوشحالیم، چون تنوعی به زندگی یکنواخت ما داده است. دیروز آخرین قصابی که به عمرم دیدم من را همراه با چند تا فیله دیگر فروخت و ما بعد از مقدار کمی پیاده‌روی به این خانه رسیدیم. سرنوشتی که داشتیم مثل روز برایمان روشن بود. فیله مرغ یا قرار است شنیسل شود، یا روی آتش کباب شود. ولی اینجا سرنوشت دیگری برای ما رقم خورد. سرنوشتی که ما را سخنگو کرد.

آشپز بعد از اینکه با آب سرد ما را شست، یک پیاز کوچک را رنده کرد و در کاسه ریخت، بعد یک لیموترش آورد و چلاند توی کاسه. در یک کابینت پر از ادویه را باز کرد و فکر کنم هرچه دستش آمد ریخت. فلفل سیاه و سفید، زردچوبه، کمی دارچین، پودر سیر و نمک. باز یک نگاهی به کابینت انداخت و با صدای بلند گفت نه دیگه همینا کافیه. بعد من دیدم یک ظرف کوچک برداشت و در یک فنجان کوچک ریخت. زعفران بود که رویش آبجوش ریخت و گذاشت به قول خودش دم بکشد. در این فاصله به اندازه ۲۰ برگ ریحان را هم برداشت و در یک هاون مسی له کرد. کار قشنگی بود. یک جورایی نوستالژیک و قدیمی بود. حتما می‌توانست آن را با چاقو خرد کند ولی در صورتش می‌دیدم که از این کار لذت می‌برد. ریحان و زعفران را ریخت توی کاسه و هم زد و ما را یکی یکی انداخت توی کاسه و یک ماشاژ ملایمی به ما داد تا آن ترکیبی که از بوی خوشش دیوانه شده‌ بودیم، همه جای تنمان را بپوشاند. رویمان یک نایلون کشید و گذاشتمان در یخچال.

دو ساعت بعد که سراغمان آمد خوشبو، نرم و زودپز شده بودیم. این را از قیافه ما هم می‌شد فهمید. در همین زمان بود که فهمیدیم داریم سخنگو می‌شویم و چند کلمه حرف زدیم. آشپز یک تخته و گوشت کوب آورد. هر کدام از ما را در یک کیسه فریزر گذاشت و آرام و یک نواخت رویمان کوبید و ما از آن حالت استوانه‌ای درآمدیم و مثل سفره ماهی، صاف و پهن شدیم. با این کار باقی مانده‌های آن مخلوط خوشبو به خوردمان رفت.

او همه ما را به این شکل درآورد. تابه را با کمی روغن داغ  و یک طرف ما را سرخ کرد. آخر سر روی سرخ شده ما را پنیرپیتزا ریخت و ما را دوتا دوتا بهم چسابند. طرف سرخ نشده ما در این مرحله سرخ شد.

او ما را در دیسی چید و اطرافمان را ما گوجه و ریحان و لیمو و حلقه‌های پیاز قشنگ کرد. به این ترتیب ما از فیله‌هایی با سرنوشت محتوم و از پیش تعیین شده تبدیل به فیله‌هایی سخنگو شدیم. اگر فساد، این تهدید ابدی مواد غذایی نبود از آشپز می‌خواستم چند ماهی با من مدارا کند و یک رمان چند جلدی را برایش بخوانم تا تایپ کند. حالا که این امکان را ندارم از شما می‌خواهم که دوستان مرا هم با این جادوی آشپزی سخنگو کنید.

Share on FacebookPin on PinterestShare on Google+Tweet about this on Twitter

دیدگاه‌ها

  1. مهرداد
    ۲۵ آذر ۱۳۹۱

    افرین جالب بود؛ولی خداییش این فیله چقدر حرف زدا! 😀




  2. الا
    ۱۶ شهریور ۱۳۹۲

    دور فیله ها بییکن پیچیده شده عایا؟




    • نگار یعقوبی
      ۱۶ شهریور ۱۳۹۲

      نه
      دستور رو بخونید




  3. zahra
    ۲ شهریور ۱۳۹۳

    برای اینکه زعفرون بهتر رنگ بده یه یشنهاد دارم که خودم همیشه ازش استفاده میکنم:
    دیگه دمش نکنین،توی زعفرون یکی دوتا قالب یخ کوچولو بندازین واجازه بدین خودش اب شه!:-)




  4. sh
    ۲۸ دی ۱۳۹۳

    چ فیله ی نازی :دی



ارسال نظر





رنگی رنگی یعنی...